زندگی و روزگار زنان ایرانی که با اتباع ازدواج کرده‌اند

۲بنویسید به ما خون جگر هم بدهند روایت اول: سیاه‌سر شش ماه دیگر یک نفر به جمع ‌بی‌هویت‌های دنیا اضافه می‌شود. اسمش در هیچ شناسنامه‌ و مدرک هویتی نمی‌آید، جز یک کارت کوچک به اندازۀ عابر‌بانک؛ کارت اتباع که خودش نماد و نشانه و آغاز تبعیض است، داغی است که مثل داغ سالک روی پیشانی‌اش می‌ماند تا آخر عمر، اگر کسی بر آن مرهم نگذارد. هنوز برایش اسمی انتخاب نکرده‌اند، اما می‌شود این‌طور معرفی‌اش کرد: فرزند زهرای ۱۵ساله، نوۀ اکرم ۳۳ساله و نتیجۀ معصومه‌ ۴۹ساله.

بنویسید به ما خون جگر هم بدهند.

روایت اول: سیاه‌سر

شش ماه دیگر یک نفر به جمع ‌بی‌هویت‌های دنیا اضافه می‌شود. اسمش در هیچ شناسنامه‌ و مدرک هویتی نمی‌آید، جز یک کارت کوچک به اندازۀ عابر‌بانک؛ کارت اتباع که خودش نماد و نشانه و آغاز تبعیض است، داغی است که مثل داغ سالک روی پیشانی‌اش می‌ماند تا آخر عمر، اگر کسی بر آن مرهم نگذارد. هنوز برایش اسمی انتخاب نکرده‌اند، اما می‌شود این‌طور معرفی‌اش کرد: فرزند زهرای ۱۵ساله، نوۀ اکرم ۳۳ساله و نتیجۀ معصومه‌ ۴۹ساله.

«اتباع» بودن مثل یک بیماری است. ارثی، مثل ژنی معیوب، از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود تا به او ‌می‌رسد. ردِ این ژن را که بگیری به معصومه می‌رسی، یک زنِ «سیاه‌سرِ» ایرانی. معصومه شناسنامه و مدارکی که ایرانی بودنش را اثبات می‌کند، می‌گذارد روی فرش بیدخورده و زخم کوچک و کهنۀ پشت دست راستش را می‌خاراند: «من سیاه‌سر بودم، دورت بگردم. یادم نیست چند‌ساله بودم که ازدواج کردم، بچه بودم. وقتی حامله شده بودم نمی‌فهمیدم این چیزها را، بچه بودم. سر کوره‌ها (در آجرپزی) کار می‌کردم. مادرم عمرش را به شما بخشیده بود. «مادر اندر» داشتم. پدرم هم، بدبخت، پیر بود. گفت ازدواج کن. زندگی یک دختر سیاه‌سر، زیر دست مادر‌ اندر، نمی‌شود.»

ازدواج کرد، با مرد افغانستانیِ پنج سال از خودش بزرگ‌تر، که در همان کورۀ‌ آجرپزی در بیابان‌های اطراف مشهد خشت‌مالی می‌کرد. شوهرش، هر‌چند تنگ‌دست، مرد بدی نیست. هفت بچه از او دارد. به دو فرزند اولش شناسنامه می‌دهند و به پنج‌تای دیگر کارت اتباع: «دو بچۀ اولم شناسنامه گرفتند. آن زمان اصلاً این‌طور نبود، شناسنامه می‌دادند. ولی از بچۀ سوم به بعد دیگر ندادند و آنها بی‌شناسنامه‌ ماندند. گفته بودند می‌دهند، ولی ندادند. قانون عوض شد.»

تغییر قانون شکافی می‌شود در سرنوشت فرزندان: «پسر بزرگم که شناسنامه داشت زن ایرانی گرفت، اما دو‌تا از دخترها را مجبور شدم… مجبور شدم بدهم به غیر‌ایرانی. من رنجش را کشیدم، می‌فهمم، اما مجبور بودم. اکرم از خودم بچه‌سال‌تر بود که شوهرش دادیم…»

یک دختر دیگر به خانه دارد، ۱۲ساله. نشسته و به دهان مادر نگاه می‌کند. معصومه می‌فرستدش پی دَم کردن چای. ردِ رفتنش را نگاه می‌کند و صدایش را می‌آورد پایین: «نداشتیم… این‌جوری بگویم که نداشتیم بخوریم. ناداری سخت است، دورت بگردم. مجبور شدم. اکرم از خودم هم بچه‌سال‌تر بود که ازدواج کرد. وقتی شوهرش می‌آمد پیشش جیغ می‌کشید و گریه می‌کرد. شب عروسی‌اش گریه می‌کرد. ۱۱سالگی حامله شد. نزدیک بود بمیرد سرِ زا. الهی بمیرم… اکرم هم مثل خودم سیاه‌سر بود…»

زندگی برای معصومه و اولادش حق انتخاب زیادی نگذاشته است، هیچ‌وقت. یا بد بوده یا بدتر. فقر بدش کرده و بی‌شناسنامه بودن بدترش.

دختر دومش را هم به مهاجری غریب داده است: «فاطمه هم ۱۴ سال داشت که به مردی افغان دادیمش. ایرانی‌ها دختری را که کارت اقامت دارد، نمی‌گیرند. آنها خواستگار ایرانی هم داشتند، اما خواستگارها وقتی می‌دیدند که دخترها شناسنامه ندارند، می‌رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نمی‌کردند. اگر شناسنامه داشتند…»

نداشته‌اند، نداده‌اند، و نداشتن شناسنامه یعنی انحراف از مسیر عادی زندگی. هر‌چند فقر شدید زندگی را انداخته است ته دره، اما نداشتن شناسنامه یعنی تبعیض مضاعف در آن ته دره، یعنی رنج به توان چند، یعنی به حداقل رسیدن فرصت‌ها، یعنی دست و پا زدن در باتلاقی از انتخاب‌های بد و بدتر.

یاد سرنوشت دخترها آتشش زده، برآشفته است: «اصلاً من ایرانی‌ام، خواهر شهید هم هستم. چرا به بچه‌های من شناسنامه نمی‌دهند؟ ما هیچی نداریم، نه یارانه، نه بیمه، نه هیچی. بچه‌هایم نتوانستند درس بخوانند. چون مدرسه پول می‌خواست، از درس برداشتمشان. به پسرهایم کار ندادند، چون شناسنامه نداشتند. ما هر روز فقیرتر شدیم، هر روز بدبخت‌تر شدیم.»

دخترک چای می‌آورد، به چهرۀ مادرش که نمی‌داند در این چند دقیقه رفتن و آمدنش چه بر او گذشته با حیرت نگاه می‌کند. معصومه لیوان چای کمرنگ را سُر می‌دهد پیشِ دستم.

یادش می‌آید از زخم دستش. به‌خاطر کار است. صبح تا شب پارچه‌های کهنه را با قیچی کُندی می‌بُرد، دسته می‌کند و دست شوهرش ‌می‌دهد که ببرد در گاراژها و تعمیرگاه‌ها بفروشد. خوش‌اقبالی برای معصومه یعنی اینکه کسی یک دسته لته کهنه بخرد به دو‌‌هزار تومان.

آن قانونی که شرط دادن شناسنامه به فرزندان مادر ایرانی را ۱۸ سال تمام می‌داند دردی از معصومه‌ و بچه‌هایش دوا نمی‌کند. آنها به ۱۸ سال نرسیده تکلیفشان با زندگی یک‌سره می‌شود، مثل خود معصومه که در ۱۴سالگی رفت خانۀ شوهر، مثل دخترش اکرم که در ۱۱سالگی حامله بود، مثل دختر دیگرش که در ۱۴سالگی «بله» گفت و مثل آخرین دخترش، حمیده‌ی ۱۲ساله،‌ که دلش به لرز است.

به لیوان چایش نگاه می‌کند. مسیلی است بعد از عبور سیل. آرام می‌گوید: «دخترهایم هم سیاه‌‌سر هستند، مثل مادرشان.»

سیاه‌سر اصطلاحی است پر‌کاربرد در فرهنگ لغاتِ جغرافیای حاشیه و ته شهر. ارتباط مستقیمی دارد با فقر؛ هر‌چه فقر بیشتر، آدم‌های سیاه‌سر هم بیشتر. سیاه‌سر یعنی زن بینوا و بیچاره، یعنی آدم بداقبال. معصومه انگار دلش نمی‌کشد قندی بگذارد دهانش و چایش را بخورد. زخم دستش را می‌خاراند. روی برگه‌ای کهنه و دست‌مالی‌شده مشخصات و عکس دخترکی است که روسری‌اش را محکم گره‌ زده.

نام: زهرا

ش. ش: فاقد مدرک

زهرا، دختر اکرم و نوۀ معصومه، سه‌ماهه حامله است. او ادامۀ زنجیره‌ای است که رنج می‌زایند. شش ماه دیگر یک نفر به جمع سیاه‌‌سرهای دنیا اضافه می‌شود.

***

روایت دوم: «ما ز اسب و اصل اوفتاده‌ایم»

اگر در یونان باستان زندگی می‌کرد، ممکن بود که تندیس ‌رب‌النوع «لعنت به این زندگی» را با الهام از چهره و شکل نشستنش بتراشند.

گرهی ثابت، سنگین و عمیق در ابروانی که انگار آنها را از سرب ریخته‌اند. صورتی چند‌روز‌نتراشیده. آرواره‌های بیرون‌زده از فشار دندان‌ها بر هم. نشسته لبۀ تخت، آرنج‌ها را روی زانو گذاشته و به همان اندازه خمیده است. بعد از همان بار اول که سرش را سمت صدای ما گرداند و نگاهش را دیدیم که مسلسلی بود با خشاب پر، سر پایین انداخت و خیره به زمین ماند و ماند و ماند… با سرِ پایین فریاد زد، گِله کرد، ملتمسانه حرف زد، آه کشید، سکوت کرد… تا وقتِ خداحافظی که باز سر بالا آورد؛ دوباره همان چشم‌ها، همان نگاه، منتها با لایه‌ای شفاف از اندوهی ژرف که رویش را پوشانده بود؛ چشمان فرماندهی که به کمین برخورد کردن و تار و مار شدن لشکرش را تمام و کمال دیده است.

اسمش سعد. زادگاهش عراق. مفتخر است به لقب کهنه‌سرباز و به گفتۀ خودش سابقۀ درخشانی در جنگ داشته: «جنگ که شد، آمدم ایران. رفتم تو سپاه بدر، از سال ۶۵ یا ۶۶٫ رفتم تو سپاه بدر و جنگیدم. بعد از جنگ هم ماندم تا سال ۸۲ که امریکا آمد عراق.  من نتوانستم بروم. پانزده شانزده سال سابقۀ نظامی دارم. دو سه سال هم جنگیدم، در کربلای پنج، مرصاد…».

او در جنگ طرف ایران را گرفت، مانند سرزمین مادری‌ از آن دفاع کرد، بعد هم در کشوری که برایش جنگیده بود، ماندگار شد و زنی ایرانی را هم به همسری اختیار کرد. حالا در خانه‌ای زندگی می‌کند که بوی تن آدم‌های بی‌خانمان را می‌دهد؛ ترش و دم‌کرده. زندگی‌اش دیوارهایی ترک‌خورده و نم‌زده است، بوفه‌ای است تهی، دوچرخه‌ای است پنچر و عروسکی کوکی است در دست پسرکش که شلوار صورتی خواهرش را پوشیده. زندگی‌اش زهراست، زن ایرانیِ شرمگینی که کنار ما دو‌زانو روی فرش پوده نشسته است و می‌گوید: «من عقد محضری ندارم. خیلی باید پول بدهی و بروی و بیایی. نمی‌توانم، ندارم. از اول باید می‌دادند. الان بعد از ۳۰ سال به چه دردم می‌خورد؟ دو‌تا از دخترها را شانزده‌سالگی بدون شناسنامه عروس کردم که بروند. یک دختر دیگر مانده و همین پسرم. اینها هم شناسنامه ندارند.»

ـ می‌دانستی زن غیر‌‌‌ایرانی بشوی شناسنامه نمی‌دهند؟

ـ فکر نمی‌کردم این‌طور باشد.

سعد، کبود، مثل آهن گداخته می‌پرد توی حرف: «زمان آقای رفسنجانی گفتند شناسنامه می‌دهند به نام مادرشان. تا سال ۷۲ هم فکر کنم همین قانون بود. آن زمان من هنوز ازدواج نکرده بودم. رفیق‌هایم رفتند درست کردند. یکی از دوستانم دو‌تا بچه‌اش شناسنامه گرفتند و دو‌تا کارت اقامت. یعنی قانون عوض می‌شود. اینجا هر سال یک قانون است. برای کارت اقامت هر دفعه باید سیصد‌ هزار تومان پول بدهم برای هر نفر. از کجا بیاورم؟ این کارت هم برای محوطۀ مشهد است، یعنی تا نیشابور نمی‌توانیم برویم. بچه‌ام تا دیپلم می‌تواند بخواند. کنکور قبول نمی‌کنند. با این کارت عابر‌‌بانک هم نمی‌توانیم بگیریم.»

بین صحبت‌های سعد صدای «آه» کشیدن زهرا را می‌شنوم. نگاهش به صورت مردش است که به فرش خیره شده و شکواییه‌‌هایش را با لهجۀ غلیظ عربی می‌گوید.

مرد بیمار است. کیسه‌ای پلاستیکی از دارو یک طرف است و مشتی قرص و کپسول اینجا و آنجا پخش و پلا.

ـ بیمه هستید؟

سعد باز کبود می‌شود: «دفترچۀ سلامت داده‌اند، اما یک میلیون و ۸۰۰ هزار تومان پول دادم برای چهار نفر. هیچ فایده هم ندارد. هر دارویی می‌خواهیم بگیریم، هر جا می‌رویم، می‌گویند آزاد است، آزاد است. چرا؟ فقط وقتی بیمارستان دولتی رفتم دفترچه قبول کردند، ولی دارو آزاد است.»

پسرک با عروسک کوکی بازی می‌کند. کام زهرا تلخ است و گوشه‌های لبانش رو به پایین کِش آمده. درد است که دوباره سعد را وادار به صحبت می‌کند، این بار با لحنی سنگین؛ انگار وزن حرف‌هایی که می‌خواهد بزند برایش زیاد است: «من بیکارم، عمو‌جان. هیچ حقوقی ندارم. کسی به من کار نمی‌دهد. یک رفیقم نگهبان شرکت بود، آمدند شرکت را جریمه کردند که چرا اتباع خارجی داری. خُب شما به اتباع خارجی کار نمی‌دهید، چطور شکمشان را سیر کنند؟ آخر مجبور می‌شوند دزدی کنند یا قاچاق کنند. بعد می‌گویید اتباع فلان هستند. خُب به اینها هم کار بدهید. چرا کار نمی‌دهید؟»

پسرک با عروسک کوکی بازی می‌کند. زهرا آه می‌کشد. سعد طغیان می‌کند: «من انسانم. چرا می‌گویند اتباع خارجه؟ چرا؟ شما اگر اتباع نمی‌خواستید، چرا راهشان دادید؟ دفترچۀ اتباع خارجه… کارت اتباع خارجه… اتباع خارجه… اتباع خارجه…»

به لوک۱ مستی می‌مانَد کف به دهان آورده. بی‌قرار است. بیزار و متنفر است از کلمۀ اتباع. چنان بیزار که وقت ادا کردنش می‌خواهد عق بزند. چنان متنفر که اگر کلمۀ «اتباع» موجودی بود جاندار، فی‌الفور ذبحش می‌کرد.

زهرا کُندۀ سوخته‌ای است که کولاکِ سعد آتشِ کهنۀ دلش را می‌گیراند: «درآمدی نداریم. دیگر قرض هم نمی‌توانیم بکنیم. گاهی خواهر یا برادر یا خیّری کمکی به ما می‌کنند. یارانه هم فقط به من می‌دادند که آن هم پنج شش ماه است قطع شده. کار هم نمی‌توانیم بکنیم… شوهرم مریض است. قندش بالا بود، زد به پایش و مجبور شدیم قطعش کنیم. نمی‌تواند کار کند. من هم نمی‌توانم کار کنم. باید مریض جمع کنم و دو‌تا بچه‌مدرسه‌ای دارم.»

این بار نوبت سعد است که بین صحبت‌های زهرا آه بکشد. انگار باورش نمی‌شود این رنج‌هایی است که او کشیده. رنج چیزی نیست که در آزمایشگاه بشود اندازه‌اش گرفت، اما اگر کسی با شنیدن داستان زندگی‌ خودش چنین آه‌هایی بکشد، می‌شود فهمید که رنجش چنان عمیق است که هیچ غواص ماهر و کارکشته‌ای‌ نمی‌تواند غوص کند و برود ته آن را ببیند.

سعد همان‌طور که سرش پایین است پای راستش را کمی می‌آورد بالا. پاچه از زیر زانو خالی است. می‌گوید: «من از سال ۶۶ در ایران بودم. الان ۳۰ سال شده است. اصلاً شرعاً و قانوناً گفتند کسی که در کشور غریب زندگی کرده شهروند آن کشور می‌شود و بهش شناسنامه می‌دهند. الان ما ۳۰ سال است که اینجاییم. یعنی چه که در این وضع هستیم؟ اینجا قانون ندارد، عمو‌جان… چرا؟ چرا به ما و بچه‌های ما می‌گویند اتباع؟ یعنی دوستان من که شهید شدند هم اتباع بودند؟ آنها بودند چه می‌گفتند؟ اینجا چرا این‌جوری است؟ این چه زندگی‌‌ای است؟ اصلاً یک‌ذره امید ندارم. اینجا غربت است برای ما… برای بچۀ من هم غربت است… بچۀ من چه آینده‌ای دارد اینجا؟»

کنسرت حزینی برپاست. چوپانی دریده شدن گوسفندانش را نی می‌زند در حنجرۀ زهرا، که آه‌هایی می‌کشد عجیب غمین. سعد بریده است. پسرک یک‌ریز عروسکی را کوک می‌کند که خراب است، نه صدایی از آن درمی‌آید و نه دست و پایش تکانی می‌خورد. خانه‌ بوی تن آدم‌های بی‌خانمان را می‌دهد. احتمال دیدن خوشبختی در این خانه به اندازۀ دیدن حیات است در مریخ.

شاید سعد خبر نداشته باشد، اما بر اساس گزارش میزان احساس خوشبختی ۲۰۱۸، که هنوز خبرش بیات نشده، رابطۀ مستقیمی وجود دارد بین احساس خوشبختی مهاجران با احساس خوشبختی جامعه‌ای که به آن مهاجرت کرده‌اند. ۱۰ کشوری که در گزارشِ احساس خوشبختی در صدر جدول هستند همان‌هایی‌اند که مهاجران در آنها بیشتر از زندگی خود رضایت داشته‌اند. ایران رتبۀ ۱۰۴ را از بین ۱۵۶ کشور دارد.

«یاالله»… قصد رفتن می‌کنیم. سعد نیم‌خیز می‌شود. نگاهش پی ما می‌گردد. زهرا یواش می‌گوید: «قند به چشم‌هایش زده، کور است. بعد از قطع کردن پا و کور شدن چشم‌هایش زمین‌گیر شده. باید پوشکش کنم.»

سعد درشت‌هیکل است، اما قوز‌کرده و ساکت، غرق است در ظلمات. حق با آلبر کامو است، «برای یک مرد هیچ شکنجه‌ای بالاتر از آن نیست که قابل ترحم باشد.»

صدای خش‌دار سعد، این کهنه‌سرباز از‌ اسب‌افتاده، با آن لهجۀ غلیظ و غمناکِ عربی، که نتیجۀ پیوند مسالمت‌آمیز دو قوم بوده و حالا نشانۀ غربت و غریبی است، هنوز در گوشم می‌پیچد: «اما… اما زمان جنگ من شاهنشاه بودم، از بهترین کسان بودم. در کربلای پنج، مرصاد… الان من و گاو و گوسفند فرقی نداریم…»

چیزهایی را که جنگ نتوانست از او بگیرد زندگی‌ گرفته است؛ پای راستش، نور آن دو چشم نافذ،… و غرورش.

***

روایت سوم: ترس و لرز

از دار دنیا برای کاظم فقط یک برگۀ کاهی مانده که بتواند دل سکینه را با آن ببرد؛ برگه‌ای با مُهر سبز طالبان و دست‌خط یکی از سرکردگان آن. باقی چیزی نیست جز فلاکت، روی دور تکرار. اما هنوز بعد از ۲۰ سال، در فرصت‌هایی که به‌ندرت دست می‌دهد، از زنش می‌خواهد برود آن برگه را بیاورد تا بگذارد جلو میهمان و داستان را تعریف کند: «از ایران با یک بچه رفتیم افغانستان، یک سال آنجا زندگی کردیم، ازدواجمان را هم آنجا ثبت کردیم، بچۀ دوم هم آنجا به دنیا آمد، تا اینکه طالبان آمدند…»

زنگ می‌زنند. زن جوانِ ترکه‌ای با چشمانی آن‌قدر گودافتاده که توجه را جلب کند به خانه می‌آید، با بچه‌ای چندماهه در آغوش. سکینه نوه‌اش را بغل می‌کند و بی‌آنکه لبخند قابل رؤیتی بزند قربان‌صدقه‌اش می‌رود. سعیده، دختر کاظم و سکینه، از قبل در جریان موضوع صحبت هست. بی‌مقدمه و بی‌آنکه بداند پدرش کجای ماجرا بوده، می‌گوید: «تا همین امروز هفت سال است که دنبال شناسنامه هستم. اول گفتند از طریق همسر ایرانی می‌شود. وقتی ازدواج کردم، گفتند بعد از اینکه شوهرت رفت خدمت. وقتی کارت پایان خدمت گرفت، گفتند وقتی بچه‌ات دنیا آمد. بعد که بچه‌ام دنیا آمد، گفتند بهت کارت اقامت می‌دهیم. گفتم کارت اقامت می‌خواهم چه‌کار؟ مادرم ایرانی است، شوهرم ایرانی است، دیگر چرا شناسنامه نمی‌دهید؟ من فقط شناسنامه می‌خواهم. این حق من است. باید بتوانم مثل یک ایرانی از امکانات و خدمات استفاده کنم.»

کاظم همان‌طور که روی یک زانو نشسته و زانوی دیگر را بغل گرفته می‌گوید: «اینها اگر فردا بروند افغانستان می‌توانند شناسنامه بگیرند. اینجا خیلی اذیت می‌کنند. ما وقتی رفتیم افغانستان ازدواجمان را آنجا ثبت کردیم، اما طالبان که آمدند، فرار کردیم و دوباره آمدیم ایران…»

دخترش تندخو می‌پرد توی حرفش: «کجا برویم؟ ما مال همین کشوریم.»

کاظم بی‌آنکه نگاهش کند آرام می‌گوید: «این کشور شما را نمی‌خواهد.»

دختر ساکت می‌شود.

سکینه نوه‌اش را نشانده روی پا و حرف را دست می‌گیرد: «این‌ دختر را شوهرش با یک بچه از خانه می‌اندازد بیرون. برای چه؟ برای اینکه شناسنامه ندارد. توسری هم که می‌خورد، هیچ. روزی یک‌دفعه شوهرش می‌زند و از خانه می‌ا‌ندازدش بیرون که برو خانۀ بابات. تو شناسنامه نداری، به درد من نمی‌خوری. یکی از دخترها بچه‌ دارد و دو‌تای دیگر هنوز جرئت نکرده‌اند بچه‌دار شوند. وضع آنها هم همین است. دخترها به ما فشار می‌‌آورند. نه خودشان زندگی دارند، نه برای ما زندگی گذاشته‌اند. همیشه می‌آیند با چشم گریان، همیشه با چشم گریان…»

سعیده دو شناسنامه‌ از کیف دستی ارزان‌قیمتش بیرون می‌آورد: «ببینید».

شناسنامۀ شوهر و بچه‌اش است. صفحۀ دوم شناسنامۀ شوهرش در قسمت نام همسر سفید است: «ما می‌ترسیم. اسم من توی شناسنامۀ شوهرم نیست. اسم خواهرهایم هم در شناسنامۀ شوهرانشان نیست. ازدواج ما هنوز ثبت محضری نشده. اسم بچه در شناسنامۀ شوهرم هست، اما اسم من نیست. این وسط ما بی‌تقصیریم، اما داریم می‌سوزیم. ما می‌خواهیم اسممان برود توی شناسنامۀ شوهر وبچه‌هایمان. نمی‌خواهیم همان‌طور که یک عمر تو سرِ ما خورد، تو سرِ بچه‌هایمان هم بخورد. خیلی‌ها کارشان به طلاق رسیده. خیلی‌‌ها خواستگار ایرانی داشتند، اما وقتی شنیدند دختر شناسنامه ندارد راهشان را کج کردند. کاری کرده‌اند که ما هم که شوهر ایرانی داریم آب خوش از گلویمان پایین نرود. در خانه از شوهر حرف می‌خوریم، در ادارۀ اتباع از آنها. به شوهرم گفته بودند که اصلاً چرا زن غیر‌ایرانی گرفته، نباید با دختر افغانستانی ازدواج می‌کرده، مگر ما دختر ایرانی کم داریم. شوهرم گفته بود که من این دختر را می‌خواستم. ولی نمی‌شود که به سرم نزند. کارگر است و وضع مالی خوبی ندارد. به‌خاطر اینکه شناسنامه نداشتم وام ازدواج ندادند. شوهرم وقتی آمده بود خواستگاری همان حرف‌هایی را زدیم که آنها به ما زده بودند. گفته بودند اگر شوهر ایرانی باشد شناسنامه می‌دهند. اما حالا شوهرم می‌زند توی سرم که شما گفتید شناسنامه می‌دهند. حالا چی شد؟ چرا نمی‌دهند؟ همۀ مدارک را می‌گذارد جلو من و می‌گوید برو شناسنامه‌ات را بگیر. زبانم همیشه کوتاه است.»

دوباره ساکت می‌شود. سعیده را خجالت ساکت می‌کند و سکینه را زخم‌های روح سُم‌کوب‌شده‌اش، که دهان باز کرده، به حرف می‌آورد: «این از این یکی. دختر بزرگم هم با شوهرش مشکل دارد. نمی‌گذارد از درِ خانه بیاید بیرون، مبادا بگیرند ببرندش اردوگاه. پسر بزرگم رفته تهران کارگری کند. ابداً زیر بار ازدواج نمی‌رود. می‌گوید به من کار نمی‌دهند. برای نان شکم خودم در‌به‌در می‌گردم، چطور یک نفر دیگر را بدبخت کنم؟ می‌ترسد، زن نمی‌گیرد. پسرم می‌گوید حاضر است چهار سال هر جایی که می‌خواهند خدمت کند، به شرط اینکه فقط به او شناسنامه بدهند. این پسر دیگر به این بزرگی توی خانه نشسته و نمی‌تواند برود سر کار.»

«بزرگی» برای بچه‌ها امری نسبی است. در خانواده‌هایی که زیر خط فلاکت زندگی می‌کنند فرزند اگر پسر باشد یک نیروی کار محسوب می‌شود و اگر دختر باشد یک سر نان‌خور که باید در اولین فرصت برود خانۀ شوهر. برای همین است که سعیده در ۱۳سالگی ازدواج کرده و برادرش ـ پسری که سکینه می‌گوید به این «بزرگی» است ـ نوجوانی است که تازه پشت لبش سبز شده و بیکاری برایش ننگ به حساب می‌آید. پسر یک گوشه کز کرده است و لام تا کام حرف نمی‌زند.

سکینه می‌گوید: «بی‌سواد هم هست. پول نداشتم بفرستمش درس بخواند. نهضت سوادآموزی هم که نیست تا برود لااقل خواندن نوشتن یاد بگیرد. بچه‌های دیگر هم همین‌طورند. دخترها تا سوم چهارم بیشتر نتوانستند بخوانند، چون پول نداشتیم. الان که می‌خواهیم برای شناسنامۀ این پسر اقدام کنیم، می‌گویند باید بروید آزمایش دی‌ان‌اِی بدهید که ثابت شود پسر خودتان است…»

نیشتر زهرآلود فقر تا مغز استخوان سکینه می‌رسد. نگاهش تلخ، صدایش تلخ، حرف‌هایش تلخ. کم نکشیده از زندگی، از بچه‌ها و شوهری که کار گیر نمی‌آورند، از دخترانی که در نوجوانی رفتند خانۀ شوهر تا فحش بخورند و توسری: «امان از فقر. سوختیم». برای اولین بار صدایش به‌طور محسوسی می‌آید پایین، سرش هم همراه صدا: «شما هم جای برادر من… نداشتم، مجبور شدم این بچه را در خانه به دنیا بیاورم. چه‌کار می‌کردم؟ حالا برای بچه‌ای که پول نداشتم بروم بیمارستان به دنیا بیاورم، بروم چند میلیون پول آزمایش دی‌ان‌اِی بدهم که ثابت کنم بچه‌ام بچۀ من است؟ نداشتم آن موقع، الان هم ندارم. شوهرم بیکار است. خودم مجبورم بروم کارگری، اگر کاری پیدا شود. پسرها اگر شناسنامه داشتند، الان وضعشان این نبود؛ می‌توانستند بروند سر کار و کمک‌حال ما می‌شدند… اصلاً زندگی‌ خودشان را نجات می‌دادند. شوهر و بچه‌هایم اگر بخواهند کار کنند باید کارت کار بگیرند و نفری دویست هزار تومان بدهند، آن هم فقط برای سه ماه. کارت اقامت را هم هر سه چهار ماه باید پول بدهیم تمدید کنیم. فقط کارت تمدید کن، تمدید کن… نداریم بدهیم. کار هم نیست. اگر هم کارت نداشته باشی، می‌گیرند می‌برند اردوگاه سفیدسنگ که رد مرز کنند.»

ـ اگر کارت داشته باشید، آزادید سر هر کار و شغلی بروید؟

ـ «بله، همه مدل عملگی آزادیم که انجام بدهیم. باید برویم سر گذر، آنجاهایی که خودشان می‌گویند. باید بهشان بگوییم کجا هستیم که بیایند ببینند. ما این‌جور بدبختیم.»

کاظم روی حالت سکوت است. سعیده دوباره به حرف می‌آید: «اصلاً هیچ رحمی به ما نمی‌کنند. مدام دلمان می‌لرزد که به‌موقع برویم کارت را تمدید کنیم، وگرنه می‌گیرند می‌برند اردوگاه. اگر ببرند اردوگاه، بچۀ‌ شیرخوارم را چه‌کار کنم؟ ترس و لرز خودمان هست، برای شوهرهایمان هم نگرانیم. من شناسنامۀ اینجا را می‌خواهم که هر لحظه دلم نلرزد که بچه‌ام را بگیرند یا شوهرم مرا از خانه بیندازد بیرون. تمام زندگی ما با ترس است…».

ـ چرا به شما که همسر ایرانی دارید شناسنامه نمی‌دهند؟

ـ «می‌گویند باید مدارک افغانستانی پدرت باشد. پدرم مدارکش را گم کرده، ولی کارت اتباع دارد.»

حرف به کاظم می‌رسد که منتظرش بود: «همان وقتی که از دست طالبان فرار می‌کردیم مدارک را گم کردم. زنم را در هرات گرفتند. سال ۷۷ بود، همان سالی که دیپلمات‌ها و آن خبرنگار، آقای صارمی را گرفتند. زنم را بردند مزار‌شریف و با آنها در یک اتاق نگه داشتند. می‌گفتند ایرانی است و حتماً با اینها سر و سرّی دارد. من رفتم، مدارک و عقدنامه و پاسپورتش را بردم و گفتم این زن من است. چه می‌داند دیپلمات چیست؟ چه کاری به آنها دارد؟ گفتند نمی‌شود. یک آشنایی بین طالبان پیدا کردم. شد پارتی. رفتم پیش رئیسشان. یک جریمه تعیین کرد که پایین همان برگه نوشته. اجازۀ آزادی هم نداد و گفت موقتاً بازداشت است. آن آشنا گفت اگر زنت را در‌نبری، اعدامش می‌کنند. فهمیدم یکی از نگهبان‌ها سواد ندارد. شیفتش که شد برگه را بردم پیشش و گفتم دستور آزادی است. این عکس زنم که روی برگه است، این هم مُهر و امضای رئیس. قبول نکرد اول، ولی بالاخره قانعش کردم. وقتی ولش کردند فرار کردیم…»

سکینه: «وقتی رسیدیم ایران تا یک هفته از پاهایم خار درمی‌آوردند.»

کاظم: «همین که زنده ماندی خدا را شکر کن.»

سکینه: «زنده ماندیم، ولی اینجا ذره‌ذره داریم می‌میریم.»

کاظم چیز زیادی ندارد که به آن افتخار کند. اما این برگۀ کهنۀ کاهی که به‌ زورِ چسب سر‌هم‌بندی شده و تاب آورده سند افتخاری است که هنوز می‌تواند دل زنش را با آن به دست بیاورد. «می‌دانی کجا قایمشان کردم؟ توی قبر. بردمشان تو یک قبرستان قدیمی. یکی از قبرها را که گوشه‌‌اش ریخته بود، کندم. استخوان‌ها را بیرون آوردم و زن و دو بچه را فرستادم آن تو. چند ساعتی ماندند. طالبان آمدند، گشت زدند و وقتی ما را پیدا نکردند، رفتند…»

سکینه: «من هم یک‌جوری محکم دهان بچه‌ها را گرفته بودم که صدایشان درنیاید… هیچ جا بهتر از آن قبر نبود.»

چشم‌های سکینه برق می‌زند و برای اولین بار خنده‌ای محسوس روی صورتش کِش می‌آید. چند دندان کم دارد، چند‌تا سیاه است. سکینه‌ وقتی با دو بچه و هولِ مرگ به آن قبر پناه برده بود هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کرد یک روز تنها خاطره‌ای که بتواند لبخند روی لبانش بیاورد خاطرۀ همان شب باشد.

لبخند می‌زند. لبخند در این خانه مثل رگبار بهاری ناپایدار در منطقه‌ای‌ گرم و خشک است. کم و دیر می‌آید و زود رد می‌شود. لبخند در صورت پر‌چین‌و‌چروکِ تلخش بارانی است در بیابان. لبخند که می‌زند آن خشکی می‌رود، برای لختی… اما بعد، دوباره، چیزی که بر جای می‌ماند صورتی است ترک‌خورده، بیابانی تفتیده.

***

روایت آخر: دو چشم‌خانۀ خیس

صغرا به اندازۀ تمام اتفاق‌هایی که او را نکُشته است، قوی شده. او ۱۵ سال است که مثل ماده‌پلنگی دو بچه‌اش را به دندان گرفته و سعی کرده آنها را از رنج نداری و درد بی‌پدری به در بَرد. جای زخم این جنگ چندین‌ساله چین و چروک‌هایی شده روی صورتش، و داغ‌هایی بر دل و روان خودش و بچه‌هایش.

صغرا جایی تهِ هرم مازلو در حال جنگیدن برای بقاست؛ بقای خودش و فرزندانش. جنگیدن از او زنی ساخته سخت و آبدیده. پشت دخل بقالی کوچکش (که می‌شود تمام اجناسش را در چهار کارتن موزی جا کرد) ایستاده، چادرش را سفت به کمر گره زده و با لحنی که هیچ حسی از فراغ در آن یافت نمی‌توان کرد، می‌گوید‌: «اسمش کریم بود، اسم مستعارش ابو‌هاجر.»

۱۵ سال است از کریم یا همان ابوهاجر بی‌خبر است، از وقتی با سپاه بدر و نیروهای آیت‌الله حکیم به عراق رفت. نه جنازه‌ای را به خاک سپرده و نه هیچ خبر موثقی از مرگ او دارد. اما دیگر برای صغرا فرقی نمی‌کند. کریم را در دلش دفن کرده است، از همان وقتی که این زن را با یک طفل چهارماهه در بغل و یک بچۀ شش‌ساله رها کرد و رفت.

آن طفل چهارماهه الان پسر نوجوانی است که ور‌دست مادرش بقالی کوچک را می‌گرداند. دخل بقالی به‌ زور کفاف هزینه‌های یک روز آنها را می‌دهد. هیچ امیدی ندارند که این دکان (که جنس‌هایش را با فاصله چیده‌اند تا زشتی خالی بودن قفسه‌ها را بپوشاند) از فقری که با گوشت و پوستشان عجین شده است، نجاتشان‌ دهد؛ فقری که مثل توموری بدخیم در زندگی خانواده‌هایی مثل خانوادۀ صغرا آن‌قدر رشد می‌کند که جایی برای خاطرخواهی، جایی برای آزادی در انتخاب نمی‌گذارد. دختران زیادی مثل صغرا از سرِ اجبار و به‌خاطر فقر به مردان غریب با چشم گریان «بله» گفته‌اند: «موقع خواستگاری خیلی گریه می‌کردم و می‌گفتم نمی‌خواهم، اما نشد دیگر. تصمیم بزرگ‌ترها بود. من که نه سنی داشتم و نه عقل درست و حسابی. ۲۰ سالم هم نشده بود. بابام گفت همین خوبه. نمی‌خواستمش، اما اصرار کرد. عمویم، خدابیامرز هم به بابام اصرار کرد که دختر به غیر‌ایرانی نده. اما بابام گفت اینها آدم‌های خوبی هستند… بود، اول بود، بعد نه. گذاشت رفت. ۱۵ سال پیش گذاشت رفت. دیگر نه خبر مرگش آمد، نه زنده بودنش. آخرین خبرش را از شهر ناصریۀ عراق دارم. نمی‌دانم کجا گم و گور شد.»

پیرمردی با دستاری بر سر و تن‌پوش و تنبانی گشاد و سفید بر تن، که لباس سنتی مردمان افغانستان است، وارد مغازه می‌شود. با لهجه‌ای متفاوت که در این محله دیگر خودی به حساب می‌آید چیزی طلب می‌کند و صغرا راهش می‌اندازد.

این محله (قلعه‌ساختمان) و چند محلۀ دیگر در مشهد مانند گلشهر و مهرآباد و رضائیه مهاجرپذیرترین نقاط ایران هستند. به‌خصوص افغانستانی‌ها چند دهه است اینجا منزل کرده‌اند. برای نسل اول مهاجران اینجا وطن دوم است و برای فرزندانشان که اینجا به دنیا آمده‌اند وطن اول. برای شهروندان ایرانی ساکن در این محلات، مهاجران پس از سال‌ها همسایگی دیوار‌به‌دیوار دیگر آن‌قدر غریبه نیستند که نشود با آنها وصلت کرد. هر‌ چند، به گفتۀ یکی از فعالان فرهنگی این منطقه، چیزی که دختران ایرانی را مجبور به ازدواج با اتباع می‌کند فقر است. او موارد زیادی را به یاد می‌آورد که ایرانیان فقیر دخترانشان را فروخته‌اند به افغان‌ها و عرب‌ها، هر‌چند ظاهر قضیه این است که با خواندن صیغه‌ای محرم و زن و شوهر شده‌اند.

جاری شدن هیچ خطبه‌ای به‌تنهایی نمی‌تواند مهر مردی را به دل دختری بیندازد. دختران ایرانی که با این وصف ازدواج کرده‌اند باید بسوزند و بسازند. اما سوختن با آنها تمام نمی‌شود؛ فرزندان آنها نیز باید بسوزند، و شاید فرزندانِ فرزندان آنان. نتیجۀ این ازدواج‌‌ها بچه‌هایی هستند که همزادشان رنج و تبعیض و محرومیت از خدمات و امکانات اجتماعی است. پسر بزرگ صغرا حسرت گرفتن گواهینامه و نشستن پشت موتور و ماشین به دلش مانده است: «رانندگی خیلی دوست دارد، اما نمی‌تواند گواهینامه بگیرد. حسرت موتور سوار شدن به دل بچه‌ا‌م مانده. حساب بانکی نمی‌تواند باز کند. دانشگاه نمی‌تواند برود. این‌قدر دلسرد بود که چند واحد مانده بود دیپلمش را بگیرد درس را ول کرد. جایی هم نمی‌تواند استخدام شود. آستان قدس قبول شد، ولی چون شناسنامه ندارد، قبولش نکردند. برای همین رفته میدان بار و کارگری می‌کند. آنجا هم چون شناسنامه ندارد صاحب‌کارش نمی‌تواند بیمه‌اش کند. این‌طور بگویم که از خیلی چیزها محروم‌اند.»

پسر بزرگ صغرا برای گرفتن شناسنامه اقدام کرده، از وقتی پایش را در ۱۹سالگی گذاشته است: «قانون گفته ۱۸ سالشان که تمام شد شناسنامه می‌دهند. الان دو سه سال است که دنبال گرفتن شناسنامه است. این‌قدر دویدیم توی دادگاه و ادارۀ اتباع که بریدیم. هنوز هم نداده‌اند. چند بار هم رفتیم تهران. ما حتی هزینۀ رفت و آمد به تهران را نداریم، باید قرض کنیم. نمی‌شد حالا که این‌قدر همه‌چیز پیشرفت کرده در همین شهر کارهایش را بکنیم که پیش دوست و دشمن دستمان را دراز نکنیم؟»

در مدتی که آنجا هستیم آن پیرمرد افغان تنها مشتری بقالی صغرا ـ که هیچ اسمی ندارد ـ است. مغازه را یک سال است که راه انداخته.

ـ پیش از این چه می‌کردید، در تمام این ۱۵ سال؟

مثل یک مبارز توی چشم‌هایم زل می‌‌زند: «نمی‌شد دست روی دست گذاشت که. شکم بچه‌هایم را باید سیر می‌کردم. رفتم بازار، سرِ کار. ویزیتوری و فروشندگی می‌کردم. بچه‌ها را فرستادم مدرسه تا درس بخوانند. خیلی سختی کشیدم تا بچه‌ها را بزرگ کردم. پسر بزرگم تازه دو سال است که می‌رود سر کار. شوهرم که رفت چیزی نداشت که برای ما بگذارد. حقوقش را هم قطع کردند.»

این حرف‌ها را با غرور می‌گوید. نشانۀ این ۱۵ سال نبرد در دستانش زمختی است، در صدایش لحنی خشک و صریح است که هیچ اثری از لطافت زنانه در آن نیست، و در نگاهش غرور دوندۀ ماراتنی است که جا نزده و با پایی لنگ تمام مسیر را هِن‌هِن‌کنان دویده است.

اما وقتی از روزگار بچه‌هایش می‎‌گوید، می‌شود حلول مادرانه‌ترین نگاه را در چهره‌اش دید: «بچه‌هایی که مدارک ندارند خیلی‌ در فشار هستند و اذیت می‌شوند، از خیلی چیزها محروم‌اند. ازدواج هم نمی‌توانند بکنند، چون تا وقتی شناسنامه نداشته باشند، ازدواجشان محضری ثبت نمی‌شود و صیغه‌ای است. برای همین چیزهاست که پسرم دلگرمی ندارد و می‌گوید نمی‌خواهم یک نفر دیگر را بدبخت کنم.»

برای اولین بار سرش را می‌اندازد پایین. حدس می‌زنم چشمانش خیس شده‌اند، نه آن اندازه که اشک شُره کند، اما به قدری هست که بغض را کمی سبک کند و راه نفس کشیدن را باز: «پسرم همیشه به من می‌گوید چرا با عرب ازدواج کردی. بیشتر هم برای من غصه می‌خورد و می‌گوید خودت را بدبخت کردی. کاش ما را به دنیا نمی‌آوردی».

شانه‌ای نیست که سرش را روی آن بگذارد. دو چشم‌خانۀ خیس آخرین چیزی است که از زنانگی برای او باقی مانده است. رنجیده و رنجور است. رنجی را که یک زن کشیده باید از چین و چروک‌های روی صورتش خواند. چین و چروک‌های روی صورت صغرا عمیق‌تر از سن و سالش است

نظرات شما

پیام شما با موفقیت ارسال شد و پس از تایید در سایت به نمایش درخواهد آمد.