نگاهی به کتاب چیزی به تابستان نمانده، نوشتۀ بهاران بنی‌احمدی

داشتم برای چندمین بار چیزی به تابستان نمانده را بازخوانی می‌کردم. داستانی دربارۀ «دو زن». یکی از نسل انقلاب و جنگ و دیگری از نسل بعد، نسل دختران، که ناگهان رمان بلقیس سلیمانی با عنوان آن مادران، این دختران هم از راه رسید. چاپ ۱۳۹۷. تصادف جالبی بود. رمان او نیز دغدغۀ‌ اصلی‌اش کنار هم گذاشتن دو نسل از زنان بود. هم در وجه تقابلی دو نسل و هم ستیز شخصیتی مادران و دختران. موضوع و زاویۀ نگاه هر دو نویسنده یکی است: روایت زنانی که از انقلاب و با انقلاب آمده‌اند و زنان یا دخترانی پس از انقلاب. این دو رمان اشتراکات زیادی با هم دارند، بی‌آنکه شباهتی به هم داشته باشند.

مادربزرگ سنتی با لالایی‌های فروغ

«دو زن» و دغدغۀ‌ نویسندگان ایرانی

داشتم برای چندمین بار چیزی به تابستان نمانده را بازخوانی می‌کردم. داستانی دربارۀ «دو زن». یکی از نسل انقلاب و جنگ و دیگری از نسل بعد، نسل دختران، که ناگهان رمان بلقیس سلیمانی با عنوان آن مادران، این دختران هم از راه رسید. چاپ ۱۳۹۷. تصادف جالبی بود. رمان او نیز دغدغۀ‌ اصلی‌اش کنار هم گذاشتن دو نسل از زنان بود. هم در وجه تقابلی دو نسل و هم ستیز شخصیتی مادران و دختران. موضوع و زاویۀ نگاه هر دو نویسنده یکی است: روایت زنانی که از انقلاب و با انقلاب آمده‌اند و زنان یا دخترانی پس از انقلاب. این دو رمان اشتراکات زیادی با هم دارند، بی‌آنکه شباهتی به هم داشته باشند. و هر دو رمان خواسته یا ناخواسته تداعی‌گر رمان دو زن از آلبرتو موراویا هستند که سال‌ها پیش آن را خوانده‌ام و طرحی گنگ از آن در یاد دارم. اما موضوع همین بود. مادران و دختران. زمینۀ اصلی در دو زن جنگ بود و تجاوز به دختر در جنگ و پیامدهای آن. احتمالاً هر دو نویسنده به‌نوعی تحت تأثیر آن رمان بوده‌اند، هر چند با دغدغه‌هایی کاملاً متفاوت. دغدغه‌های «دو زنِ» ایرانیِ نویسنده به هم نزدیک‌تر هستند. هر دو از جایگاه انقلاب و پس از آن به «دو زن» پرداخته‌اند. با درک، شناخت و ساختاری کاملاً مجزا و متفاوت. هر دو خواندنی و جذاب هستند. برای همین نقد رمان آن مادران، این دختران را هم نوشته‌ام که احتمالاً در شمارۀ بعدی یا بعدتر چاپ خواهد شد.

 

تحولات ماتیکی

عنوانی که بهاران بنی‌احمدی برای رمانش گذاشته هم خالی از ظرافت و دقت است و هم تقریباً بی‌ربط یا کم‌ربط به رمان. اما عنوان آن مادران، این دختران تقریباً چکیدۀ‌ رمان است. استفاده از آن و این هم از تفاوت‌ها و تقابل‌ها خبر می‌دهد. گریزی از این مقایسۀ گه‌گاهی نیست. اقتضای موقعیت دو رمان است. اما به‌دلیل طولانی نشدن نقد سعی می‌کنم از آن پرهیز کنم، وگرنه مسئولان این مجله یا خودشان مطلب را قیچی می‌کنند و می‌گویند خوانندگان حوصلۀ خواندن مطالب بلندبالای شما را ندارند یا خودم را مجبور می‌کنند بلندی‌هایش را کوتاه کنم.

داستان دو راویِ زن دارد. روایت مادر (دریا ماندگار) مستقیم است. روایت دختر (بارون) غیرمستقیم. او با دفترچۀ‌ خاطراتش به معرکۀ‌ روایت پا گذاشته. دفتری که مادر، بعد از جست‌وجوهای فراوان، دور از چشم دختر پیدا کرده و خوانده. برای همین فضایی کاملاً خصوصی و فردی دارد. با این دو روایت، در معرض دو فردیت متفاوت زنانه در موقعیتی یکسان قرار می‌گیریم. روایت‌‌ها خیلی خوب تفاوت‌ها و تقابل‌ها را کنار هم چیده‌اند، هر چند روایت دریا بسیار مفصل‌تر از روایت بارون است. دریا در همان اولین سطر از «گند زدن» می‌گوید: «گند زده‌ام. گل به خودی». این گندزدگی جریان حاکم بر روایت اوست. گند زدن به خودش، به زندگی‌اش، به آرزوهایش و به تاریخش. او گند زده است به خودش و دنیایش. دو خط پایین‌تر از گند زدن از ماس‌ماسکش می‌گوید: «این ماس‌ماسک سرش کنده شده، لزج شده…». ماس‌ماسک دریا ماتیک اوست: «این ماتیک سال‌هاست اینجا افتاده… اما من! زنی که سال‌هاست فراموش کرده ماتیک دارد. آدم بی‌عرضه و بی‌دست‌و‌پایی که هر کاری می‌کند از روی ضعف است». ماتیکِ مانده و خراب‌شده نشانه‌ای است از گرایش آن زنان، زنان انقلاب که رویگردان شده بودند از آرایش و لوازم آرایش. نوعی بیگانگی یا ناخواستگی پدید آمده بود در میان زنان. در نوع خودش تحول بود، تحولی که در سطح ماند. آن زنان هویت خود را در چیزهای دیگری می‌یافتند، در اندیشه و کتاب و فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی و ادبی و هنری و… این رویکرد ناشی از اجبارهای بیرونی نبود، یک انتخاب بود. حالا همان زن (دریا) حس می‌کند گند زده است به خودش. با این ماس‌ماسک دور‌انداخته‌شده ور‌می‌رود و ته‌ماندۀ ماتیک جگری را به لب‌هایش می‌مالد. او می‌خواهد دیده شود. عقدۀ دیده نشدن دارد. تمام طول و عرض روایت او پر شده از همین معضل بزرگ. «دریا» یک تاریخ را طی کرده تا برسد به اینجا: «کفش‌های پاشنه‌بلندم را می‌پوشم. صدای تق‌تقش که درمی‌آید خوشم می‌آید. انگار می‌گوید “مرا نگاه کنید” سمت در می‌روم. آخرین نگاه به آینه. ماتیک قرمز. می‌دانم حالا همه‌شان از رنگش تعریف می‌کنند. لبخند می‌زنم». اما باز هم دیده نمی‌شود.

نویسنده‌ داستانِ آن زنانش (زنان نسل انقلاب) را با گند زدن و ماتیک قرمز شروع می‌کند و با همین ماس‌ماسک هم تمامش می‌کند تا خبر بدهد از تحول آن زن به این زن. و هر دو برای دیده شدن. در پایان داستان، بارون که با دوستانش به خانه برمی‌گردد عوض شدن مادر را می‌بیند، اما: «مامان، ماتیکت رو پاک کن بهت نمی‌آد». دریا داغ می‌شود، اما: «پس چرا از صبح خودم این‌همه از این حس قشنگ زنانه لبریز شده‌ام؟ چرا این‌قدر سلیقه‌های ما با هم فرق می‌کند؟» این بار دریا نمی‌خواهد خم شود: «من هنوز در چهارچوب در ایستاده‌ام. هر چند انگار از درون نشسته‌ام، خم شده‌ام، برای اولین بار اما محکم ایستاده‌ام و ماتیکم را پاک نمی‌کنم. بارون یا دیگران هر چه می‌خواهند بگویند. من حالا برای خودم زندگی می‌کنم». هستۀ اصلی روایت بر تحول تکیه کرده، تحولی که با ماتیکِ مانده و خراب‌شده شروع می‌شود و با همان هم تمام. تحول آن زن با ماتیک بوده، با نمالیدنش، تحول این زن هم با ماتیک و مالیدنش. و هر دو برای دیده‌ شدن، به چشم آمدن. نه به چشم خود آمدن. اینجا، برای زن، «خود»ش اعتباری فی‌نفسه و بالذات ندارد. درک او از خودش رو به بیرون و دیگری و دیگران دارد. زن به اندازه‌ای هست و وجود دارد که به چشم دیگران بیاید.

 

روایتی از تقابل‌ها و ستیزها

روایت دو زن پر از تقابل است، پر از جنگ نرم. دریا از خودش، خود تاریخی و اکنونش، بیزار است. بیزار است و بلاتکلیف. گیر افتاده در نمی‌دانم‌ها. نمی‌داند چه می‌خواسته و نمی‌داند چه می‌خواهد. بیشتر از آنکه با دیگران و بیرون از خود سرِ جنگ داشته باشد با خود می‌جنگد، جنگی بدون آتش‌بس. زندگی او پر شده از مطالبات تلنبارشده. نه با خودش راحت است و باز و نه با دیگران. دریا قهر است با خودش و با همه. بارون و روایتش در جبهۀ‌ مقابل ایستاده‌اند. تکلیفش با خودش و زندگی روشن است. می‌داند چه‌ها می‌خواهد و چه‌ها نمی‌خواهد. با خودش و زندگی نمی‌جنگد و قهر نیست. آشتی است با همۀ اینها. دنیا و خواسته‌هایش کوچک‌اند، برعکس دریا و دنیایش. از اسم‌هایشان هم پیداست، آن دریاست و این بارون. بارون عقدۀ دیده شدن و نشدن‌ ندارد. دریا پر از تردید و دلهره است و متزلزل. بارون پر از یقین است و سرخوشانه پیش می‌رود. دریا پر از ترس است و تسلیم، بارون پر از جرئت و عصیان: «بچه‌های امروز فرق دارند. راست‌راست توی چشم‌های مرد گنده زل زده و گفته “دست از سرم بردار، من تو رو دوست ندارم”. ما از این جرئت‌ها نداشتیم. هر چه می‌گفتند سرمان را می‌انداختیم پایین توی چشم بزرگ‌تر نگاه نمی‌کردیم». شاید اگر نویسنده این «من»ها را سر جای خود نگه می‌داشت و آنها را تعمیم نمی‌داد، تا حدی پذیرفتنی‌تر و باورپذیرتر بود. اما بر طبق گفتارهایی که نقل کرده از «من» به «ما» می‌رسد، از فرد به نسل. این انتقال با شناختی که از نسل انقلاب داریم همخوانی ندارد. نسلی که «دریا» به آن متعلق است نسلی عصیانگر بوده و برعکس روایت، پر از دل و جرئت و یقین. پر از جسارت و گستاخی. شاید با نگاه و شناخت این زمانی، مطالبات و ایده‌هایش فراتر از رؤیا و خیال بوده و با واقعیت‌ها همخوانی نداشته یا از بنیاد نابخردانه بوده، اما سرشار از عصیان و جسارت و جرئت بوده. اتفاقاً به‌خاطر همین عصیان و جرئت‌های خامش بود که دچار اشتباهات فاحش و برگشت‌ناپذیر شد. بنابراین دریا درست بود اگر می‌گفت: «بارون چه جرئتی دارد. من هم‌سن‌و‌سال بارون که بودم از این جرئت‌ها نداشتم». اما نویسنده هر دو را از حالت فردی بیرون کشیده و به آن شکل و شمایل نسلی داده و گفته‌ بچه‌های امروز و ما. این یکی از مواردی است که نشان می‌دهد پای شناخت نویسنده می‌لنگد و دقیق و همه‌جانبه و تاریخی نیست. و همچنین ادراک دقیق و همه‌جانبه‌ای از شخصیت مورد نظر خود (دریا) ندارد. وقتی رمان آن مادران، این دخترانِ بلقیس سلیمانی را می‌خوانیم بیشتر متوجه‌ نواقص شناختی بهاران بنی‌احمدی می‌شویم. سلیمانی هر دو شخصیت داستان خود را خوب و دقیق و همه‌جانبه می‌شناسد، هم مادر را و هم دختر را. علاوه بر شناخت کامل، در روایتش پرهیز کرده از کلی‌گویی‌های نسلی و دورانی. روایت او محدود به مادر و دختر داستانش است. بهاران بنی‌احمدی مرتکب دو اشتباه بزرگ شده است؛ یکی عدم شناخت کافی و دقیق از «دریا»، نسل پیش از خود،‌ و دیگری تعمیم این شناخت ناقص به یک نسل. با اینکه روایت دریا حجم بیشتری از کتاب را اشغال کرده و روایت بارون حجم کمتری را ـ شاید نصف روایت دریا ـ اما وقتی این دو را با هم مقایسه می‌کنیم، درمی‌یابیم که شناخت نویسنده از شخصیت «بارون» دقیق‌تر و عینی‌تر و همه‌جانبه‌تر است.

 

فروغ و مادربزرگ سنتی

دریا از نسل پیش از انقلاب است و درگیر با آن. دوران انقلاب فرهنگی دانشجو بوده و مشتاق پر‌و‌پا‌قرص آثار فروغ فرخزاد و احمد شاملو و اخوان ثالث. اهل کتاب و خواندن و نوشتن. یک‌جورهایی خودش هم شاعر است و شعر می‌گوید، شاعری بدون کتاب. با همسرش (فرهاد) هم در دانشگاه آشنا شده. وقتی در یکی از درگیری‌ها پرت شده بوده روی زمین. وقتی از پرت شدن ترسیده و گریه کرده. فرهاد دستش را گرفته: «چشم‌هایم را بستم. باز کردم. فرهاد بالای سرم بود. دستش را دراز کرد. در تمام دانشکده فقط فرهاد متوجه‌ گریه‌های من شده بود». هر جا روایت دریا را داریم معضل بزرگ او را هم می‌بینیم: دیده شدن و نشدن. این عقده همه جا به شخصیت دریا چسبیده و سرنوشت فردی و تاریخی و اجتماعی او را رقم می‌زند. در رابطه‌اش با فرهاد: «فقط می‌دانم آن روز اولین روزی بود که فرهاد مرا دیده بود». و در عروسی‌اش مهم‌ترین دغدغۀ هستی‌شناسانۀ‌ او باز همین است: «حس می‌کنم همۀ‌ بدبختی‌های عالم تمام شده. فرهاد آمده و از همین امروز همه قرار است مرا ببینند. تمام رنج‌ها تمام می‌شود. تمام دیده نشدن‌ها تمام می‌شود. امروز همه مرا می‌بینند». حتی در بازی دبلنا هم دنبال دیده شدن است: «من، دریا ماندگار، امروز بالاخره برده بودم. دبلنا شده بودم… وقتش بود که همه به من نگاه کنند و تحسینم کنند». عقدۀ‌ دیده شدن کل روایت دریا را از اول تا پایان داستان در‌بر‌گرفته است. نسلی که از انقلاب آمده، دانشگاه رفته، و مهم‌تر از همۀ‌ اینها حشر و نشری دائمی با فروغ فرخزاد و کتاب‌هایش دارد دنبال این راه‌ها برای دیده شدن نیست. راه‌های دیگری را پیدا می‌کند تا خودش را به دیگران معرفی کند. برای دیده شدن به ماتیک قرمز جگری یا عروسی و لباس عروس یا بازی دبلنا متوسل نمی‌شود.

نویسنده روایتی متناقض ساخته و ارائه داده از شخصیت دریا ماندگار. یک ورِ شخصیت او وصل است به فروغ: «از فروغ‌ها شش جلد اینجاست. کسی نداند، فکر می‌کند ما فک و فامیل فروغ‌ایم. کتاب‌هایی که سال‌هاست با من است. از زمان انقلاب فرهنگی. بعد از آن هم فروغ با من است. همۀ شعرهایش را حفظم و چون از لالایی خواندن برای بچه‌ها همیشه متنفر بودم فروغ می‌خواندم تا بارون بخوابد». با همین ورِ روشنفکرانه‌‌اش به حقوق زنان معتقد است و از آن دفاع می‌کند در برابر فرهاد: «بابا می‌گوید تا حالا فضانورد زن نبوده و زن‌ها در ماه می‌میرند… مامان با او دعوا می‌کند و می‌گوید زن‌های ایرانی هم بالاخره یک روز به فضا می‌روند». درست روبه‌روی همین صفحه جملاتی از دریا می‌شنویم که فقط می‌توان از یک مادربزرگ کاملاً سنتی شنید: «مامان گفت هر کسی دو طرف مداد را بتراشد کور می‌شود». یا برخورد ناشیانۀ‌ او با موبایل‌های جدید لمسی: «موبایل بارون جدید است… می‌گوید جدید آمده. تاچ است. می‌گویم “مگه موبایل هم تاچ‌ می‌کنه؟” سامان و بارون غش می‌کنند از خنده و…». این برخورد با موبایل لمسی و کلمۀ تاچ شاید با یک مادربزرگ قدیمی جور دربیاید، اما از طرف «دریا»ی تحصیل‌کرده، شاعر و… غیرعادی و ناهنجار است و نمونه‌ای است از عدم شناخت نویسنده از شخصیت مورد نظرش. موارد جزئی ناهمخوانی‌ها و دو‌شقه‌گی‌های دریاست. موارد اساسی و مهم‌تری هم دارد، مثل ذهنیت مردسالار دریا. زنی که مدام فروغ می‌خواند و حتی لالایی‌هایش از شعرهای فروغ است، از فضانوردی زنان دفاع می‌کند، به مرد چه در قالب فرهاد و چه سامان (دوست‌پسر بارون) به‌عنوان «فرشتۀ ناجی» می‌اندیشد. از چنین زنی با مجموعۀ‌ دانایی‌ها و آگاهی‌هایش توقع می‌رود که بر توانایی، امکانات و استعدادهای خودش تکیه کند برای رهایی، آزادی و نجات. او برای نرسیدن و دست نیافتن به آرزوهایی که داشته است فقط فرهاد را مقصر می‌داند. برای همین از او در سال ۷۶ جدا شده. و حالا هم در سال ۹۲ باز منتظر «فرشتۀ‌ نجات» است برای نجات دخترش و خودش: «دوست دارم در خیالم با سامان بروم… فرشتۀ‌ نجات ما… او که بیاید من یکی نفس راحت می‌کشم… می‌خواهم فکر کنم دفعۀ‌ قبل که منتظر کسی ماندم تا بیاید و خوشبختم کند خودم بی‌عرضه بودم. دوست دارم فکر کنم بارون زرنگ است که به سامان تکیه می‌کند. سامان هم جاخالی نمی‌دهد و فرشتۀ‌ نجات ما می‌شود». بنا بر روایت فرقی نمی‌کند چه جور زنی باشیم، باعرضه و زرنگ یا بی‌عرضه و پخمه، در هر صورت «فرشتۀ‌ نجات» یک مرد است. و مرد خوب کسی است که جاخالی نمی‌دهد. زن‌های خوشبخت و بدبختمان هم از همین جاخالی‌ها و نه‌خالی‌‌ها زاده می‌شوند. در هر دو صورت از زن سلب مسئولیت شده است. این مرد است که سرنوشت او را تعیین می‌کند و می‌سازد. راستش را بخواهید باور چنین شخصیتی برای من دشوار است. با زنان قدیم و جدیدی که شناخته‌ام و می‌شناسم تناقض دارد. مادر من زنی کاملاً سنتی و شدیداً مذهبی بود. اما اتکایش در تمام دوران زندگی بر خودش بود. روی مردان دور و اطرافش حساب هم باز نمی‌کرد، چه برسد به آنکه تلقی «فرشتۀ نجات» داشته باشد. به خودم می‌گویم به احتمال زیاد چنین زنانی وجود دارند. زنانی دو‌شقه یا چند‌شقه‌شده. زنانی ظاهراً مدرن و متجدد اما در باطن اسیر سنت و تفکرات سنتی. و نویسنده هم خواسته به‌نوعی روایت‌گر چنین زنانی باشد و بگوید در پسِ پشتِ متجددترین و تحصیل‌کرده‌ترین زنان که اهل آگاهی و کتاب و هنر هم هستند یک مادربزرگ تمام‌قد سنتی حضور دارد. و در میانۀ‌ این دو‌شقه‌گی‌ها، این مادربزرگ سنتی درونی است که کنترل امور و زندگی را در دست گرفته و می‌گیرد. جالب اینجاست که زن داستان (دریا ماندگار) هیچ درک و شناختی از این دوپارگی‌ها و تناقض‌های وجودی خودش ندارد. اصلاً آنها را نمی‌بیند تا دچار کشمکش درونی با خود شود. و مهم این است که ورِ روشنفکرانه و متجدد او که به فروغ وصل است تقریباً هیچ‌کاره‌ است و ور سنتی مادربزرگی‌اش همه‌کاره.

این تناقض وقتی جدی‌تر و وخیم‌تر می‌شود که پای بارون وسط می‌آید. رفتار دریا با دخترش مثل یک مجرم است. رفتاری طالبانی. زنی که به ‌جای لالایی برای دخترش شعرهای فروغ را می‌خوانده مثل یک نهاد امنیتی عمل می‌کند یا به قول خودش مثل یک بازجو و مأمور اطلاعات. مادری که می‌خواهد از تمام جیک و پیک‌های دخترش در حوزه‌های کاملاً خصوصی مطلع باشد. او برای کسب این کنترل مطلق هر کاری را برای خود مجاز می‌داند. این حوزه حد و مرز ندارد. هر چه بیشتر می‌داند، راضی نمی‌شود. و بیشترین را می‌خواهد: «مثل گربه‌ای که هر جور رهایش کنند با نُک پنجه روی زمین می‌آید من هم مدام سر از اتاق بارون درمی‌آورم… خوشم می‌آید همه‌چیز را دربارۀ دختری که از وجودم است بدانم». این دانستن‌های همیشگی و همه‌جایی به او اقتدار می‌دهد. گمان می‌برد با این تسلط همه‌جانبه کنترل تام و تمام ذهن و عینِ دختر در دست اوست. این تفتیش حد و مرزی ندارد. از اتاق او گرفته تا کتاب‌هایش، دفتر خاطرات‌ و موبایلش: «لای کتاب‌هایش را گشتم. لای آلبوم‌های عکس… لای کاغذها… شاید عکسی، کاغذپاره‌‌ای، چیزی باشد که من، دریا ماندگار، مادر بارون، از آن بی‌خبرم». او می‌خواهد به دخترش ثابت کند و نشان بدهد که همه جا حضور دارد، حضوری رعب‌آور. و از همه‌چیز باخبر است: «مامان می‌گوید آب هم بخورم او می‌فهمد. من فکر می‌کنم از وقتی مامان کتاب‌های پائولو کوئیلو را می‌خواند یک آدم خیلی معنوی شده است و همه‌چیز را دربارۀ‌ من می‌فهمد». بارون نمی‌داند که این باخبری دریا هیچ ربطی به معنویت ندارد. کاملاً به مادیت ربط دارد. نمی‌داند دفتر خاطرات او که خصوصی‌ترین حریمش است دست مادر است. شاید روایت نویسنده از دریا ماندگار خواسته نشان بدهد که مادر تحصیل‌کرده و متجدد خیلی خیلی خطرناک‌تر است از مادر سنتی. با مادر سنتی خیلی از حریم‌های خصوصی محفوظ و در امان می‌ماند که با مادری مثل دریا نمی‌ماند.

نمی‌شود از دوشقه‌گی‌های دریا نوشت و به این مسئله اشاره نکرد. همین الان که دارم می‌نویسم نگران قیچی زنان امروز هستم و کوتاه کردن مطلب. اما باز هم می‌نویسم. من که نتوانستم شخصیت دریا را هضم کنم. همین جا توی گلوی ذهنم گیر کرده. نه می‌شود قورتش داد و نه می‌شود بالایش آورد. او دقیقاً مثل یک مأمور تفتیش عقاید قرون وسطی است. انتظار داریم دریای عاشق فروغ حداقل دخترش را در حوزۀ خواندن و کتاب آزاد بگذارد و در این حوزه اعمال نفوذ نکند. اما: «کتاب‌هایش تغییر کرده. خبری از رمان‌های نوجوانی‌اش نیست. سیدنی شلدون، فهیمه رحیمی و این آخری دانیل استیل که مایۀ دق من بود. حرصم را درمی‌آورد. من هر چه باشد شاعرم. دلم نمی‌خواهد دخترم این‌جور کتاب‌ها را بخواند». بعد از کلی تفتیش و زیر و رو کردن همۀ لوازم بارون می‌گوید: «بامداد خمار را صد تا سوراخ قایم کردم، چون مناسب بارون نبود». و حالا با خواندن دفتر خاطرات بارون دنیای‌ دریا زیر و زبر شده چون: «نه‌تنها خوانده بود که به دوستش هم قرض داده بود». مادری که برای لالایی بچه‌اش شعرهای فروغ می‌خواند بامداد خمار را صد تا سوراخ قایم می‌کند؟!

اما نکتۀ‌ مهم و قابل توجهی که روایت دریا به آن اشاره کرده «شناختی» است که از تجاوز به حریم خصوصی به دست می‌آوریم. دریا با ورود غیرمجاز به حوزۀ خصوصی دختر خواسته هم او را بشناسد و هم با تکیه بر این شناخت، کنترل زندگی و سرنوشت او را در دست بگیرد. اما روایت برملا می‌کند که این احساس اقتدار و تسلط کاملاً کاذب است. به‌ جای شناخت به توهم شناخت می‌رساند. زیرا شناختِ دریا دستاورد تجاوز است نه ارتباط مستقیم، طبیعی و رویاروی. ممکن است ایجاد رعب کند اما به شناخت نمی‌رساند، چون زیربنای شناخت‌ آزادی است نه تجاوز.

برعکس گفتاری که پشت جلد آمده و گمان برده قهرمان داستان بنی‌احمدی «بارون» است، شخصیت اصلی داستان «دریا»ست. روایت «بارون» پارۀ‌ تکمیلی آن است. هر چند نویسنده در ساخت زبان، زاویۀ نگاه و لحن راوی نوجوانش بهتر کار کرده. به احتمال زیاد این برتری به‌دلیل شناخت دقیق‌تر و همه‌جانبه‌تر او از شخصیت نوجوان بارون است. شخصیت او طبیعی‌تر و باورپذیرتر از کار درآمده، به‌خصوص که نویسنده سعی کرده رابطه‌ای تنگاتنگ با شرایط تاریخی، اجتماعی و سیاسی برقرار کند. شرایطی که هر کدام در جایگاه خود تأثیرات انکارناپذیری بر سرشت و سرنوشت زنان ایران داشته‌اند. اما حیف که این بخش از روایت بسیار شتاب‌زده و پرشی است و نگاه روایت بر سطح مسائل می‌چرخد. فرصت نشستن، مکث و توقف کردن را از آن گرفته. در روایت دریا فرصت توقف و تمرکز وجود دارد اما شناخت دقیق و همه‌جانبه وجود ندارد. در روایت بارون، برعکس، شناخت هست، فرصت نیست. دائم در حال پریدن از روی همه‌چیز و همه‌کس هستیم.

داستان با یک راز شروع می‌شود: «حرف‌هایی را که راز آدم‌هاست برای سامان پیامک زده‌ام». بعد از جملۀ‌ گند زده‌ام از این راز می‌گوید. در هر بخش از روایت، دریا اشاره‌ای هم به این راز می‌کند و هول و ولایی که دارد. تا آخر داستان و فصل پایانی این راز کش آمده است و بی‌آنکه برملا شود داستان تمام می‌شود. راز بلاتکلیف می‌شود، مثل «دریا». این «راز» برملانشده تعلیقی است که داستان به آن تکیه داده است تا خرش از پل بگذرد. این همان تعبیری است که دریا از بودن و نبودن سامان دارد: «سامان که بیاید همه‌چیز روی غلتک می‌افتد. سامان که بیاید خیال من راحت می‌شود. دخترم دیگر اشتباه نمی‌کند. هر کسی را به زندگی‌اش راه نمی‌دهد… سامان مراقبش می‌شود و خر من از پل می‌گذرد و نفس می‌کشم». خر داستان هم بی‌آنکه راز برملا شود از پل می‌گذرد. با پایانی شتاب‌زده، شعاری و کلیشه‌ای. پایانی که دریا از خودش می‌گوید و کرم و پیله و شکافتن و پروانه شدن. او که دو سطر بالاتر از سامان گفته و نجات، در چند خط پایانی می‌گوید: «حالا دیگر خوب می‌دانم قرار نیست هیچ‌کس مرا نجات بدهد. من پروانه‌ای هستم که فقط خودم می‌دانم کِی وقت پاره کردن پیله است.»

نظرات شما

پیام شما با موفقیت ارسال شد و پس از تایید در سایت به نمایش درخواهد آمد.