دروغ‏ها

جی. ام. کوتزی، ترجمۀ گلی امامی جان مکسول کوتزی (جی. ام. کوتزی) رمان‏نویس، مقاله‏نویس، زبان‏شناس و مترجم اهل افریقای جنوبی است. او در سال ۲۰۰۲ به آدِلاید در استرالیا نقل مکان کرد و در سال ۲۰۰۶ شهروند استرالیا شد. این نویسنده در سال ۲۰۰۳ جایزۀ نوبل ادبیات را دریافت کرد و علاوه بر این جایزه کمابیش تمام جوایز مهمی را که به نویسنده‏ای تعلق می‏گیرد، به دست آورده است.

جی. ام. کوتزی، ترجمۀ گلی امامی

جان مکسول کوتزی (جی. ام. کوتزی) رمان‏نویس، مقاله‏نویس، زبان‏شناس و مترجم اهل افریقای جنوبی است. او در سال ۲۰۰۲ به آدِلاید در استرالیا نقل مکان کرد و در سال ۲۰۰۶ شهروند استرالیا شد. این نویسنده در سال ۲۰۰۳ جایزۀ نوبل ادبیات را دریافت کرد و علاوه بر این جایزه کمابیش تمام جوایز مهمی را که به نویسنده‏ای تعلق می‏گیرد، به دست آورده است.

نورمای عزیز،

این نامه را از تنها هتلِ سن خوان می‏نویسم. امروز بعد‏از‏ظهر، بعد از یک رانندگی نیم‏ساعته‏ در جاده‏ای پر‏پیچ‏و‏خم، به مادر سر زدم. وضعیتش به همان بدی است که تصور می‏کردم، چه‏بسا بدتر. نمی‏تواند بدون عصا راه برود و حتی با آن هم خیلی آهسته و کُند حرکت می‏کند. از وقتی که از بیمارستان برگشته نتوانسته از پله‏ها بالا برود. روی نیمکت اتاق نشیمن می‏خوابد. سعی کرد بدهد تختش را به پایین منتقل کنند، ولی کارگرها گفتند که درجا ساخته شده و قابل حرکت نیست، مگر تکه‏تکه‏اش کنند. (فکر می‏کنم پنه لوپه هم چنین تختی داشت ـ منظورم پنه لوپۀ هومر است.)

کتاب‏ها و کاغذهایش همه بالا هستند، و در پایین جایی برایشان نیست. خیلی عصبانی است و می‏خواهد برگردد پشت میزش، ولی قادر نیست.

پابلو نامی هست که به باغچه رسیدگی می‏کند. از مادر پرسیدم کی خریدش را می‏کند. گفت با نان و پنیر و هر چه از باغچه به دست می‏آید سر می‏کند، به چیز بیشتری هم نیاز ندارد. با این حال پرسیدم نمی‏تواند از یکی از زن‏های روستا بخواهد که بیاید و برایش نظافت و آشپزی کند. حاضر نشد حتی بشنود. گفت که با ساکنان روستا ارتباطی ندارد. گفتم خُب پس پابلو چی؟ مگر پابلو اهل همین روستا نیست؟ گفت  مسئولیت پابلو با من است، چون به این روستا تعلق ندارد.

تا آنجا که فهمیده‏ام پابلو در آشپزخانه می‏خوابد. کلاً نه هست و نه نیست. من که فکر می‏کنم ساده‏لوح عقب‏افتاده‏ای است.

موضوع اصلی را با او در میان نگذاشتم؛ می‏خواستم، ولی جرئت نکردم. فردا که ببینمش سعی می‏کنم این کار را بکنم. خیلی امیدوار نیستم. استقبالش از من سرد بود. فکر می‏کنم با زیرکی می‏داند چرا آمده‏ام.

خوب بخوابی. سلام مرا به بچه‏ها برسان.

جان

 

«مادر، ممکنه در مورد وضعیت زندگی شما صحبت کنیم؟»

مادرش نشسته روی مبلی کهنه و قدیمی، که بی‏تردید همان نجاری آن را ساخته که تخت غیر‏قابل حرکت را ساخته. کلامی حرف نمی‏زند.

«می‏دونین که هلن و من نگران شما هستیم. زمین بدی خوردین، و ممکنه به‌زودی دوباره هم این اتفاق بیفته. دیگه جوون‌تر هم نمی‏شین، و تنها زندگی کردن تو این خونه، با پله‏های زیاد، توی دِهی که با مردمش رابطۀ خوبی هم ندارین ـ جدی می‏گم ـ دیگه ممکن نیست.»

مادرش گفت: «من تنها نیستم. پابلو پیشم هست. قابل اعتماده.»

«می‏دونم، پابلو با شما زندگی می‏کنه. ولی اگه خدای نکرده یک مورد اضطراری پیش بیاد، می‌شه به پابلو متکی بود؟ دفعۀ پیش که زمین خوردین پابلو کمکی بود؟ اگه خودتون به بیمارستان زنگ نزده بودین، الان کجا بودین؟»

به محض آنکه کلمات از دهانش خارج شد، فهمید اشتباه کرده.

«کجا بودم؟ معلومه که خودت جوابش رو می‌دونی. پس چرا می‏پرسی؟ زیرِ زمین، در حالی که کرم‏ها من رو می‌بلعن. همین رو می‏خواستی بشنوی؟»

«مادر، خواهش می‏کنم منطقی باشین. هلن خیلی پرس‌و‌جو کرده و دو جا رو نزدیک خونۀ خودش پیدا کرده که خیلی خوب از شما مراقبت می‏کنن، و هر دو ما فکر می‏کنیم براتون مثل خونۀ خودتون می‏مونه. اجازه می‌دین براتون توضیح بدم؟»

«دو جا، منظورت دو‌‌تا آسایشگاهه؟ آسایشگاهی که برای من مثل خونه می‌مونه؟»

«مادر، اسمش رو هر چی می‏خواین بذارین. می‏تونین من و هلن رو مسخره کنین، ولی در اصلِ قضیه فرقی نمی‏کنه. واقعیت زندگیه. شما همین الانش هم یک تصادف بد داشتین که دارین تقاصش رو پس می‏دین. وضعیت شما بهتر نمی‏شه، بلکه احتمالاً بدتر هم می‌شه. هیچ فکرش رو کردین اگه تو این دهِ دورافتاده بستری بشین و فقط پابلو به شما برسه، چه اتفاقی می‌افته؟ فکر کردین برای من و هلن چقدر سخته که بدونیم به مراقبت نیاز دارین و قادر نباشیم از شما مراقبت کنیم؟ ما نمی‏تونیم هر هفته هزارها کیلومتر پرواز کنیم و بیاییم اینجا.»

«من چنین انتظاری ندارم.»

«بله، ممکنه شما انتظار نداشته باشین، ولی این وظیفۀ ماست. این کاریه که آدم برای اونایی که دوستشون داره انجام می‌ده. خواهش می‏کنم لطف کنین و به من گوش بدین. بذارین گزینه‏ها رو براتون بگم. فردا یا پس‌فردا یا روز بعدش، من و شما با اتومبیل می‌ریم نیس، پیش هلن. پیش از رفتن کمکتون می‏کنم هر چی رو لازم دارین و براتون مهمه بسته‏بندی کنین. هر چی رو که می‏خواین نگه دارین تو کارتن می‌ذاریم که وقتی مستقر شدین براتون بفرستیم.

«از نیس، من و هلن می‏بریمتون دو‌تا خونه‏ای رو که گفتم ببینین. یکی توی آنتیب و دومی درست بیرون گراس. ببینین و نظرتون رو بگین. ما نمی‏خوایم فشاری به شما بیاریم اصلاً. اگه هیچ کدوم رو دوست نداشتین، اشکالی نداره. می‏تونین پیش هلن بمونین تا ما باز هم بگردیم. وقت زیاده.»

«ما دلمون می‏خواد که شما خوشحال و سلامت باشین، همین. هدف اینه. می‏خوایم مطمئن باشیم اگه اتفاقی افتاد کسی هست که بهتون برسه و ازتون مراقبت کنه.»

«می‌دونم از آسایشگاه و این چیزا خوشتون نمی‌آد. من هم خوشم نمی‌آد. هلن هم دوست نداره. ولی تو زندگی زمانی پیش می‌آد که آدم مجبوره بین اونچه دوست داره و اونچه مناسبه انتخاب کنه، بین استقلال و امنیت. اینجا توی اسپانیا، توی این دِه، توی این خونه، شما امنیت ندارین. می‌دونم موافق نیستین، ولی این یه واقعیت تلخه. ممکنه مریض بشین و هیچکی خبردار نشه. ممکنه دوباره زمین بخورین، و بیهوش بشین یا دست و پاتون بشکنه یا بمیرین.»

مادر دستی تکان می‏دهد که گویی این امکانات بیهوده است.

«جاهایی که من و هلن پیشنهاد می‏کنیم مثل خونه‏های سالمندانِ قدیم نیستن. خوش‌ساختن، مدیریت متخصص دارن، خوب اداره می‌شن. گرون‌ان، چون از هیچ کاری برای راحتی مشتری‌هاشون کوتاهی نمی‏کنن. آدم پول می‌ده، در عوض مراقبت درجه‌یک می‏گیره. اگه از نظر مالی مشکلی بود، من و هلن هم سهیم می‌شیم. شما آپارتمان کوچیک خودتون رو  دارین، باغچۀ کوچیکی هم دارین. می‌تونین ناهار و شامتون رو تو رستورانش بخورین یا بگین بیارن تو اتاقتون. هر دو جا هم سالن ورزش داره و هم استخر. خدمات پزشکی تمام‌مدت دم دسته و فیزیوتراپیست. ممکنه بهشت نباشه، ولی برای کسی توی شرایط شما بهترین وضعیته.»

مادرش گفت: «شرایط من؟ می‌شه لطفاً بگی از نظر تو شرایط من چیه؟»

از کلافگی دست‏هایش را به آسمان می‏برد و می‏گوید: «می‏خواین دقیقاً بگم؟ واقعاً می‏خواین کلمه‌به‌کلمه توضیح بدم؟»

«آره، برای عوض‌شدن حال‌وهوات، برای تمرین راستگویی هم که شده، حقیقت رو به من بگو.»

«حقیقت اینه که شما زن پیری هستین که به مراقبت نیاز داره. و پابلو کسی نیست که بتونه از عهده بربیاد.»

مادرش سری تکان می‏دهد و می‏گوید: «نه این حقیقت، حقیقت اصلی رو بگو.»

«حقیقت اصلی؟»

«بله، حقیقت اصلی.»

 

نورمای عزیز،

«واقعیت حقیقی». این چیزی بود که خواست یا به عبارت دیگر التماس کرد که بگویم.

او به‌خوبی می‏داند حقیقت اصلی چیست، همان‏طور که من می‏دانم. بنابراین گفتن این حرف‌ها نمی‌بایست خیلی دشوار باشد. و من به قدری عصبانی شدم که خواستم این کار را بکنم؛ عصبانی از اینکه این‌همه راه آمده بودم تا نقشی را ایفا کنم که کسی به‌خاطر آن نه از من، نه از تو و نه از هلن حداقل در این دنیا متشکر نخواهد بود.

ولی نتوانستم. نتوانستم در چشمانش نگاه کنم و چیزهایی را بگویم که اینجا، حالا، خطاب به تو به‌راحتی می‏توانم بنویسم: حقیقت اصلی این است که تو داری می‏میری. حقیقت اصلی این است که پایت لب گور است. حقیقت اصلی این است که تو همین الان هم در دنیا درمانده‌ای و به کمک نیاز داری. روز از پسِ روز، تا روزی فرابرسد که دیگر اصلاً کمکی وجود نخواهد داشت. حقیقت اصلی این است که تو در موقعیتی نیستی که جر و بحث کنی. حقیقت اصلی این است که تو نمی‏توانی بگویی «نه».

نمی‏توانی به تیک‌تاک ساعت «نه» بگویی. نمی‏توانی به مرگ بگویی «نه». وقتی مرگ می‏گوید «بیا»، باید سر خم کنی و بیایی. بنابراین بپذیر. یاد بگیر بگویی «بله». وقتی من می‏گویم خانه‏ای را که در اسپانیا برای خودت درست کرده‏ای رها کن، چیزهایی را که دوست داری ول کن، بیا و ـ بله ـ در یک آسایشگاه بمان، جایی که پرستاری گوادولوپی صبح با یک لیوان آب پرتقال و صبح‌به‌خیری شاد بیدارت می‏کند، اخم نکن، پا زمین نکوب. بگو من در اختیار شماها هستم، بهترین کاری را که می‏توانید، انجام بدهید.

نورمای عزیز، زمانی فرامی‏رسد که من و تو هم نیاز داریم حقیقت را بدانیم، حقیقت اصلی را. بنابراین بیا قراری با هم بگذاریم. آیا می‏توانیم قول بدهیم که به هم دروغ نگوییم؟ مهم نیست حرف زدن چقدر دشوار باشد، ولی حقیقت را به هم بگوییم.حرف‌ها اینها هستند: اوضاع بهتر نمی‏شود، و مدام بدتر می‌شود، تا آنجا که دیگر بدتر از آن ممکن نیست. و بدترین پیش می‏آید.

نظرات شما

پیام شما با موفقیت ارسال شد و پس از تایید در سایت به نمایش درخواهد آمد.