تجربۀ شهری‌نویسی به روایت نویسندگان زن

پرسه‌های زنانه روی حواس شهر الصاق هر گونه چگونگی به یک اثر ادبی نوعی برخورد محدود‌کننده محسوب می‌شود، اما می‌تواند راه را برای سرکشی به نقاطِ کمتر‌دیده‌شده و مغفولِ جهان‌وارۀ شعر، داستان یا نمایش‌نامه باز ‌کند. با این کار دست به واکاوی لایه‌های ناخودآگاه یک اثر زده‌ایم که محصول احضار ظریف‌ترین دریافت‌های نویسنده ـ از هر آنچه که قدرت اثر‌گذاری دارد ـ به متن است. واکاوی گوشه‌ای از این لایه‌ها، وقتی تنها دستمایۀ نقد ادبی باشد، برخوردی سلبی را رقم می‌زند که متن و تحلیل آن را به نام‌هایی همچون ادبیات زنانه، مردانه، اقلیمی، روستایی، شهری، آپارتمانی و آشپزخانه‌ای محدود می‌کند. البته این فرضیه دو لبه دارد،

پرسه‌های زنانه روی حواس شهر

الصاق هر گونه چگونگی به یک اثر ادبی نوعی برخورد محدود‌کننده محسوب می‌شود، اما می‌تواند راه را برای سرکشی به نقاطِ کمتر‌دیده‌شده و مغفولِ جهان‌وارۀ شعر، داستان یا نمایش‌نامه باز کند. با این کار دست به واکاوی لایه‌های ناخودآگاه یک اثر زده‌ایم که محصول احضار ظریف‌ترین دریافت‌های نویسنده ـ از هر آنچه که قدرت اثر‌گذاری دارد ـ به متن است. واکاوی گوشه‌ای از این لایه‌ها، وقتی تنها دستمایۀ نقد ادبی باشد، برخوردی سلبی را رقم می‌زند که متن و تحلیل آن را به نام‌هایی همچون ادبیات زنانه، مردانه، اقلیمی، روستایی، شهری، آپارتمانی و آشپزخانه‌ای محدود می‌کند. البته این فرضیه دو لبه دارد، یعنی کنکاش جزئی‌نگرانه در ترم‌هایی کلی و پردازش آن، همان‌قدر که می‌تواند سلبی باشد، می‌تواند با کنار زدن غبار از چهرۀ مبهم ادبیات امروز کارکرد ایجابی پیدا کند. در این بین نزدیک شدن به نویسندگان زن خطر متمایل شدن به یکی از این دو لبۀ تخریبی و تقویتی را بیشتر می‌کند، چرا که به دلایل مختلف اجتماعی و فرهنگی، زنان به‌خصوص در ایران، همواره خود را برای دریافت هر گونه برچسبی پذیراتر نشان داده‌اند. زیست در جامعه‌ای که اگر نخواهیم بگوییم مردسالار است، اما بیشترین انزوا و بایدها و نبایدها را متوجه زنان کرده و تا بُن در ستایش مردان و سپردن اختیار به آنها برخاسته است، زنان را در جایگاه آفرینندگان متون ادبی با مردان متفاوت می‌کند. این تفاوت را به‌سادگی نمی‌توان مثبت یا منفی تلقی کرد. در برخورد اول تنها می‌توان گفت که پای تفاوتی در میان است. حال، برای آنکه دریابیم محصول این تفاوت مخرب بوده یا سازنده، به دستگاه فعال و پویای نقد ادبی نیاز داریم، که قصه‌ای دیگر است. پرداختن به این تفاوت قدم گذاشتن در جهانی است که کمتر آن را می‌شناسیم و همین مسئله بر جذابیتش می‌افزاید. یکی از این پرداخت‌های جزئی‌نگرانۀ دو‌لبه که در سوی دیگر خود وجهی محدود‌کننده‌ را به متون ادبی تحمیل می‌کند شهری‌نویسی در بین نویسندگان زن ایرانی است. با این کار، علاوه بر آنکه در کشف فردیت و هویت زنان کوشیده‌ایم، از دید یک زن نیز به زندگی شهری نگریسته‌ایم. اما منظور مشخص ما از شهر و شهری‌نویسی چیست؟ آیا آن دسته از زنانی که محوریت آثارشان در آپارتمان و از آن دقیق‌تر در اتاق خواب یا آشپزخانه‌ می‌گذرد شهری‌نویس نیستند؟

متون ادبی شهری به طور مشخص به آثاری اشاره دارد که در آنها می‌توان بازتابی از جامعۀ شهری را جُست و شخصیت‌های سازنده‌اش را در میان اجتماع در نظر آورد و از پس آن تحولات و پیش یا پس‌روی‌های اجتماعی را بررسی کرد. به زبان ساده‌تر، در شهری‌نویسی پرداختن به نماهای بیرونی و فضای عمومی شهر مورد نظر است. حال سؤال این است که اآیا می‌توان گرفتار شدن شخصیت‌های یک اثر ادبی را در چهارچوب‌های بسته محصول گرفتاریِ هر‌چند ذهنی آفرینندگان آن آثار در جهانی تنگ و مسدود بودن امکان فتح گستره‌های تازه دانست؟ب البته این دانسته از ارزش‌های ادبیِ اثر کم یا بر آن اضافه نمی‌کند.

در بین نویسندگان متأخر ردِ پای شهری‌نویسی را بیش از همه می‌توان در آثار غزاله علیزاده و مهشید امیرشاهی یافت و در نویسندگان امروزی نیز ناهید طباطبایی، سپیده شاملو، ناتاشا امیری و شیوا ارسطویی از جمله نویسندگان زنی هستند که به شهری‌نویسی توجه داشته‌اند، البته با ذکر مجدد این نکته که ذره‌بین چرخاندن روی شهری‌نویسیِ زنان در ذات خود برخوردی کلی‌نگرانه با ادبیات است که در هر اثر و در هر دوره ضعف و شدت متفاوتی به خود می‌گیرد و نام نبردن از بسیاری از زنان داستان‌نویس به دلیل فقدان شهر در آثار آنها نیست و نمی‌تواند باشد. برای روشن‌تر شدن موضوع شهری‌نویسی در بین نویسندگان زن نظر فرشته احمدی، رضیه انصاری، آذر‌دخت بهرامی، سارا سالار و سپیده شاملو را جویا شدیم و در پایان نیز امیرحسین خورشیدفر به‌عنوان داستان‌نویس و مدرّس داستان‌نویسی به بیان دیدگاه‌های خود دربارۀ این موضوع پرداخت.

هنگام نوشتن داستان چقدر در ناخودآگاه‌ خود بر فضاهای داخلی متمرکز می‌شوید و چقدر فضاهای خارجی در نظرتان می‌آید؟

فرشته احمدی: راستش برای درک و ارزیابی عملکرد ناخودآگاهم باید داستان‌هایم را از بیرون ببینم. در یک بررسی کلی به نظر می‌رسد فضاهای داخلی و دیالوگ‌های دونفره در جاهای خلوت برایم مهم‌اند اما «بیرون» هم همواره حضور دارد. در واقع، شخصیت‌ها باید از خلوتشان بیرون بزنند تا بتوانند دنیایشان را بسط بدهند. خط سیر رمانِ پری فراموشی همین حرکت از درون به برون است، چه در وجه عاطفی و چه در وجه فیزیکی و واقعی. در رمانِ جنگل پنیر هم شخصیت اصلی در سفر است و بیرون زده تا چیزی را کشف کند؛ چیزی را یا شاید هم خودش را. در داستان‌های کوتاهم به‌خصوص داستان‌های جدیدتر هم بیرون وجهی غالب‌تر دارد.

رضیه انصاری: به موضوع داستان بستگی دارد. هر موضوع، موقعیت داستانی خود را می‌طلبد و هر موقعیت، فضاسازی خودش را.

آذر‌دخت بهرامی: دنیای ما زن‌ها از جزئیات شکل می‌گیرد و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود تا کلیت جهانمان را می‌سازد. تفکر ما از جزء به کل است، برعکس مردان که از کل به جزء می‌رسند. من خودم بین همۀ مخلوقات عالم عاشق مورچه‌ها هستم. همۀ جهان اطرافشان را متر کنید، فوقش بشود ده متر. از آنها بهتر، باکتری‌های تک‌سلولی هستند. همان‌ها که چهار‌میلیون‌‌تایشان را روی نوک یک سوزن می‌شود جا داد. زمان می‌برد تا ما زن‌ها در و پنجره‌ها را باز کنیم و از دنیای محدود اطرافمان بیرون برویم. مگر چند سال است داریم می‌نویسیم؟ کمی مهلت بدهند، بعد از پرداختن به دور‌و‌برمان، به محیط بیرون هم می‌پردازیم. آقایان همین را بهانه‌ کرده‌اند و به نوشته‌های ما تیتر «ادبیات آشپزخانه‌ای» زده‌اند. البته من هم می‌توانم به تمام داستان‌ها و رمان‌هایی که مکانشان سربازخانه‌ است برچسب «ادبیات سربازی» بزنم، اما این کار را نمی‌کنم. بگذارید به تعداد تمام مردان داستان‌نویس یک داستان یا رمان سربازی هم داشته باشیم. چه می‌شود؟ چیزی از ادبیات فاخرمان کم می‌شود؟ نمی‌دانم چرا مردها همین محیط بسته را بر ما نمی‌بخشند و به ما برچسب‌ می‌زنند!

از اینها گذشته، طبیعی است که ترجیح می‌دهم از تجربیاتم بنویسم، از جاهایی که دیده‌ام، مکان‌هایی که رفته‌ام. البته بسیار هم شده از مکان‌هایی نوشته‌ام که تجربه نکرده‌ام، اما بیشتر فضاها داخلی بوده‌اند. شاید چون من بیش از آنچه باید جزئی‌نگر هستم.

سارا سالار: موقع نوشتن، محتوای داستان تعیین می‌کند که فضا باید داخلی باشد یا خارجی. در این مورد نمی‌شود به‌زور روی فضای داخلی یا خارجی متمرکز شد. چیزی که می‌خواهم در موردش حرف بزنم فضایش را هم با خودش می‌آورد.

سپیده شاملو: این موضوع کاملاً به داستان و به حال و هوای من بستگی دارد. اما از آنجا که داستان‌های من بیشتر شخصیت‌محور هستند به فضاهای بسته بیشتر فکر می‌کنم.

 

تجربیات شخصی پرسه زدن‌هایتان در شهر تا چه حد در داستان‌هایتان بازتاب پیدا می‌کند؟

فرشته احمدی: خیلی زیاد. اکثر اوقات خیابان با تمام وجوهش همراه حرکت شخصیت‌ها در شهر خود را به رخ می‌کشد؛ ترافیک، برخوردهای اتفاقی، ویترین‌ها، پیاده‌روهای شلوغ، تغییرات جَوی و سر‌و‌صدای دستفروش‌ها. در فصلی از پری فراموشی ماشین‌ها در شبی برفی ساعت‌ها توی ترافیک مانده‌اند، از جمله یک ماشین عروس که به مراسم عروسی نرسیده. غذاهای سفارشی مهمان‌ها بین مردم توی اتومبیل‌ها پخش می‌شوند و راوی که شانس آورده و از ترافیک جسته فکر می‌کند احتمالاً تجربۀ جالبی را از دست داده است؛ تجربه‌ای که شاید دیگر در عمرش تکرار نشود؛ نشستن توی ماشین، دست شستن از همه‌چیز و حضور در لحظۀ حال به‌خاطر اینکه کار دیگری از دستش برنمی‌آید و ارتباط با آدم‌های ماشین‌های دور‌‌و‌‌بر. در جنگل پنیر هم حضور در شهری غریبه و راه رفتن در کوی و برزنی ناآشنا و چشم در چشم شدن با آدم‌هایی که با یک نگاه غریبه بودنت را درمی‌یابند، تکرار می‌شود. عناصر شهری مثل کارخانه و شهرک‌هایی که مانند غده به بدنۀ اصلی شهر چسبیده‌اند، توصیف می‌شوند. در داستان کوتاهِ مراقب افسانه‌ای اسب‌ها مجسمه‌هایی که در بزرگراه شیخ‌فضل‌الله نصب شده‌اند، حاضر می‌شوند و در هری همیشه گم می‌شود شهرک صنعتی مس سرچشمه با توصیف جغرافیا و ساختمان‌های مسکونی یکسان و… برای کسانی که با منطقه آشنایی دارند قابل تشخیص است. در داستانِ اشباح تابستانی شخصیت‌های اصلی در شهرکی که دیگر نیست جمع شده‌اند تا خاطرات کودکی‌شان را زنده کنند؛ شهرکی که بعد از زلزله ویران شده اما عناصری مثل آمفی‌تئاتر رو‌باز وسط شهرک و پارک بزرگ و سبز آن بر جای مانده‌اند. آمفی‌تئاتر با پردۀ بزرگ سفید و سنِ مدور، مثل مجسمه‌ای وسط ویرانی، جایگاه قرار این آدم‌ها شده است.

رضیه انصاری: به هر حال همۀ تجربیات زیسته وقت نوشتن از ذهن فرا‌خوانده می‌شوند. پرسه‌زنی البته شاید کار بیست سال پیشم بود و حتماً همۀ آن کوچه‌ها و کافه‌ها و دیوار‌‌نوشته‌ها و آدم‌ها را جایی، حداقل به‌عنوان اکسسوار صحنه‌ای از یک داستان، نوشته‌ام یا بعدها به‌موقع و بنا به ضرورتی خواهم نوشت.

آذر‌دخت بهرامی: زیاد اهل پرسه‌زنی در شهر نیستم. از آن دسته آدم‌ها هستم که حتی برای خرید کردن هم حوصله ندارم بیرون بروم. به نظرم دیدن ویترین مغازه‌ها وقتم را تلف می‌کند. بارها شده مثلاً به کفش‌فروشی رفته‌ام و پرسیده‌ام جدیدترین مدل‌هایتان کدام است. سه تا را که نشانم داده‌اند، یکی را انتخاب کرده‌ و خریده‌ام. از آنجا که اغلب دقیقاً می‌دانم چه چیزی لازم دارم برای خریدِ هیچ‌چیزی وقت تلف نمی‌کنم. همیشه تنهایی به خرید می‌روم. از پاساژ‌گردی هم متنفرم. وقت من بیش از اینها می‌ارزد که بخواهم برای خرید یک کفش یا کیف آن را تلف کنم و به‌خاطرش بارها راسته‌های بازار را متر کنم. به همین دلیل هم اصلاً اهل پرسه‌ زدن نیستم. ولی بافت قدیمی تهران را خوب می‌شناسم و گرچه هنوز، به‌جز یک داستان، این مکان‌ها در هیچ‌کدام از کارهایم نمودی نداشته‌اند، اما به‌زودی احتمالاً این دیده‌ها در کارهایم منتقل خواهند شد.

 سارا سالار: در اولین رمانم، احتمالاً گم شده‌ام، پرسه زدن‌هایم در تهران خیلی نمود پیدا کرد. آن موقع بچۀ مهدکودکی داشتم و مهدکودکش دور بود. هر روز خودم می‌بردم و می‌آوردمش و این ناخودآگاه بستری شد برای داستانی که می‌خواستم تعریفش کنم. خیلی وقت‌ها در ماشین به رادیو گوش می‌دادم و توجه خاصی به ماشین‌ها و آدم‌ها و بیلبوردها داشتم. احساس می‌کردم همه یک‌جورهایی گم شده‌ایم و این چیزی بود که می‌خواستم در موردش بنویسم.

سپیده شاملو: پرسه زدن در شهر البته مقوله‌اى جداست، اما من شخصیت‌هایم را در همین شهر و از میان پیاده‌هاى کنارم انتخاب می‌کنم.

 

پیش آمده وقتی در شهر قدم می‌زنید و در جزئیات آن به منظور نوشتن دقیق می‌شوید، حس کنید شهرتان را کم می‌شناسید؟

فرشته احمدی: بله. به‌خصوص اینکه شهرمان دائم چهره عوض می‌کند و پر است از اتفاقاتی که نمی‌توانی همزمان تعداد زیادی از آنها را درک و هضم کنی. شهر عجیبی است که نمی‌توانی قضاوتش کنی و هر گوشه‌اش حاوی ویژگی‌هایی است که تازه می‌نماید. عناصر حجیم‌تر و بزرگ‌تر، مثل نشانه‌هایی در بدن که حتی موقع پیر شدن هم آن را از دیگر بدن‌ها متمایز می‌کنند، کمک می‌کنند با توهم شناخت شهرت زندگی کنی. در عین حال، جزئیات زیادی پدید می‌آیند و ناپدید می‌شوند. پیاده‌روی کمک می‌کند برخی از این جزئیات را ببینی. کاستن از سرعت و نگاه کردن یادت می‌آورد که در چهره عوض کردن هر لحظۀ این شهر چیزهای بسیاری برای به خاطر سپردن وجود دارد. پایۀ زشت و بی‌ربط مجسمه‌ای زیبا را می‌بینی یا سمندری را که از بساط یک فروشندۀ حیوانات خزنده فرار کرده و با آن رنگ نارنجیِ زنده‌اش دارد توی پیاده‌روِ خاکستری دور می‌شود و می‌رود. وارد کوچه‌ای دنج و بن‌بست می‌شوی و باورت نمی‌شود، در نزدیکی خیابانی شلوغ و پرتردد و کثیف، چنین فضای زنده و آرامی وجود داشته باشد و… . بله، آن موقع حس می‌کنی شهرت را کم می‌شناسی.

رضیه انصاری: حداقل ده سالی بود که پرسه نمی‌زدم. تهرانِ سال‌های اخیر را دیگر نمی‌شناسم؛ پیاده‌روهای خراب و موزاییک‌ها و آسفالت‌های جا‌ به‌ جا‌ کنده‌ شده، خانه‌هایی در مسیر یک کوچه یا خیابان که هیچ‌کدام به هم ربطی نداشتند، مردم اخمو که تو را نمی‌دیدند، تنه می‌زدند، موقع صحبت با موبایلشان داد می‌زدند، صورت‌های مصنوعی، اندا‌م‌های غیرطبیعی، و بوق ممتد ماشین‌ها به موازات همۀ اینها. این اواخر فقط با ماشینم در منطقۀ یک تهران تردد می‌کردم، آن هم در حالی که با صدای بلند به موزیک گوش می‌کردم، برای اینکه یادم برود کجا هستم و این دیگران کیست‌اند. خریدهایم را از یکی دو مغازۀ آشنا می‌کردم و والسلام. وقتی در سیستم معیوبی باشی به‌مرور خودت هم شبیه همان سیستم می‌شوی و بعد این اخلاق را در مورد نزدیکانت پیاده می‌کنی. نمی‌دانم چرا کسی کاری نمی‌کند برای بهبود ترافیک شهر، آلودگی هوا و تمرکز‌زدایی از این شهر بزرگ. شاید برای همین فضاهای اخیر داستان‌هایم تهرانِ قدیم است؛ تهرانِ درشکه و کوچه‌درختی و خیابان‌های سنگفرش.

آذر‌دخت بهرامی: تا دلتان بخواهد، بله. من خیلی کم شهرم را می‌شناسم. و از آن کمتر، کشورم را. به‌جز چند شهر محدود، هیچ جای کشورم را ندیده‌ام. و اسفناک‌تر اینکه پایم به بورکینافاسو هم نرسیده، چه برسد به کشورهای دوست و همسایه یا کشورهای چشم‌ِ دشمن ‌کور‌کن!

سارا سالار: خُب این یک مسئلۀ نسبی است. شهر من در واقع زاهدان است؛ جایی که در آن به دنیا آمدم و، قبل از اینکه به تهران بیایم، نوزده سال آنجا زندگی کردم. در مورد زاهدان باید بگویم خیلی کم آنجا را می‌شناسم. هر وقت خواستم از آنجا بنویسم به مشکل برخوردم. دلیلش این است که وقتی زاهدان زندگی می‌کردم اصلاً در شهر حضور نداشتم و با مردم شهرم همراه نبودم. همه‌اش توی خودم بودم و تمام فکر و ذکرم فرار از زاهدان و آمدن به تهران بود. الان خیلی افسوس می‌خورم که چرا این‌قدر زاهدان را کم دیده‌ام و کم حس کرده‌‌ام. در مورد تهران می‌توانم بگویم که بعضی جاهای آن را خیلی خوب می‌شناسم و مردمش را هم همین‌طور. برای همین وقتی می‌خواهم از آنجاها بنویسم خیلی به مشکل برنمی‌خورم. اما بعضی جاهای تهران را اصلاً نمی‌شناسم و برای نوشتن در مورد آن مکان‌ها مشکل دارم. تازگی‌ها خیلی دلم می‌خواهد به جاهایی از تهران که نمی‌شناسم بیشتر سرک بکشم و با مردمش بیشتر آشنا شوم.

سپیده شاملو: در واقع بله، گاهى احساس غریبگى با شهر در من به وجود می‌آید. این احساس وقتی ایجاد می‌شود که به کوچه‌اى می‌روم و هیچ خانۀ قدیمی‌ای در آن پیدا نمی‌کنم. سرعت تغییر پوستۀ ظاهرى شهر من بسیار زیاد است، گرچه عمق شهر آشنا مانده است.

 

آیا فضای عمومی شهر، مثلاً تهران، فضایی مردانه است؟

فرشته احمدی: از دو جنبه می‌شود به این سؤال فکر کرد: اول جنبۀ کاربردی و واقع‌گرایانه که در آن صورت جواب مثبت است. یعنی زن‌ها احساس امنیت کمتری دارند و برای آسایش‌شان فضاهایی مناسب طراحی نشده است. البته از این جنبه موضوع کاملاً عام است و به طراحی شهری و میزان اهمیت دادن طراحان و مدیران و مسئولان به زندگی شهروندان برمی‌گردد. یعنی مسئله را باید جدا از بحث زنانه ـ مردانه و به صورت کلان‌تر نگاه کرد. مثلاً در نظر نگرفتن تسهیلات برای حرکت معلولان و سالمندان در این فضاها، عدم اطلاع‌رسانی مناسب برای جهت‌یابی و پیدا کردن مسیر، نبود امکانات بهداشتی مناسب برای کودکان و زنان باردار و نوزادان، و نبود مکان‌هایی برای نشستن و گپ زدن. پس مشکلات طراحی فضاهای عمومی در تهران انسانی‌تر و ابتدایی‌تر از مردانه یا زنانه بودن فضاهاست. اما هر‌چه بیشتر به جنبه‌های انسانی طراحی نزدیک شویم، می‌بینیم که زنان و ویژگی‌هایشان چقدر در انسانی‌تر شدن این فضاها مؤثرند. یعنی وقتی موضوع زنان و نیازهایشان را در نظر بگیریم در بسیاری از مسائل مشترک هم به نتیجۀ مطلوب می‌رسیم. اما از جنبۀ غیر‌کاربردی پاسخ به این سؤال مشکل است و در واقع فصل مشترک بزرگی دارد با همۀ تولیدات در همۀ جوامع، نه فقط فضاهای عمومی در شهری مثل تهران. سؤال اصلی در واقع این است: تمدنی که مردان آن را پایه‌ریزی کرده‌اند مردانه است؟ اگر زنان سردمداران ایجاد شهرها و تمدن‌های بزرگ بودند آیا وضعیت اکنون جهان به گونه‌ای دیگر بود؟ اگر بله، آیا وضعیت بهتری داشت؟

رضیه انصاری: نه. به زن و مرد ربطی ندارد. این فضا هیولایی و مسخ‌کننده است.

آذر‌دخت بهرامی: بله. همۀ دنیای اطرافمان مردانه است، مگر آشپزخانۀ‌ زن خانه‌دار یا فوق فوقش اتاق خواب، که آن هم با چشم‌پوشی از خیلی چیزها شاید بتوان گفت فضایی زنانه است. بقیۀ دنیا مردانه است. کمترین نشانه‌اش اینکه پل‌های روی جوی‌ها برای کفش مردانه ساخته شده است. عرض جوی‌ها مردانه‌ است. ارتفاع میز و صندلی‌ها متناسب با قد و بالای مردانه ساخته شده. حتی بهترین فضاهای اتوبوس‌ها به مردان اختصاص داده شده است. آبخوری‌ها برای ارتفاع قد مردانه نصب شده و میلۀ‌ اتوبوس‌ها و متروها برای قد و بالای مردانه مناسب است. حتی میلۀ‌ واگن‌های زنانۀ مترو هم در ارتفاعات مردانه به سر می‌برد. من از جای‌جای محیط اطرافم این پیام را می‌گیرم که «تو به حساب نمی‌آیی»، «تو دیده نمی‌شوی». همیشه درِ حلبِ روغن را زنان باز می‌کنند، اما باز کردنش زور مردانه می‌خواهد. صاحبان کارخانه‌ها‌ی روغن‌ به ذهنشان نمی‌رسد فکری به حال بسته‌بندی محصولشان بکنند که زنان بدون کج کردن گردن و درخواست زور بازوی مردان اطرافشان در آن را باز کنند. ارتفاعِ خیلی پله‌ها مردانه‌ است. ارتفاع صندلی پارک‌ها مردانه‌ است. زنگ درِ ساختمان‌ها و آیفون‌های تصویری هم ارتفاع مردانه‌ دارند.

سارا سالار: فضای عمومی زاهدان را نمی‌شود با تهران مقایسه کرد، به‌خصوص آن زمانی که من در زاهدان زندگی می‌کردم. آن زمان فضاهای عمومی زیادی در زاهدان نبود. مثلاً نه کافی‌شاپ بود، نه کلاس کنکور، نه کلاس زبان، نه رستوران آنچنانی. در همان فضای عمومیِ خیابان هم دخترها اصلاً آزادی پسرها را نداشتند. دختر خوب دختری بود که کمتر از خانه بیرون بیاید. توی خیابان سنگین و رنگین باشد و نخندد. رنگ‌های شاد و روشن نپوشد. به همین دلیل بود که من دائم به فکر فرار از زاهدان بودم. به فضایی بزرگ‌تر و آزادتر احتیاج داشتم. الان فکر کنم شرایط برای دخترها و زن‌های زاهدانی بهتر شده باشد. بالاخره اینترنت و ماهواره تأثیر خودش را داشته است. البته نمی‌دانم چقدر بهتر شدن این شرایط ظاهری است. چون اصولاً در کشوری مردسالار زندگی می‌کنیم و فکر نکنم لایه‌های زیرین تغییری کرده باشد. وقتی به تهران آمدم فضاهای عمومی و آزادی‌ دخترها و زن‌ها اصلاً با زاهدان قابل مقایسه نبود. اما خُب، همان‌طور که گفتم، کشور ما مردسالار است. برای همین حتی در کلان‌شهر تهران هم باز دخترها و زن‌ها مشکلات خودشان را دارند.

سپیده شاملو: نه کاملاً. البته درست است که معماری، نمادهای شهری و در نتیجه نمای کلی شهر این حس مردانه را به ما القا می‌کند. تهران شهری است که بر اساس سودجویی هر روز به شکلی درمی‌آید. شهری است که معلول و صندلی چرخدارش در آن جایی ندارند. شهری است که فضاهای عمومی دیونیزیوسی ندارد. شهری است که معنویت را در رفتار عمومی شهروندانش نمی‌بینی. اما اینها همه در سطح است. این شهر زنانگی را به لایه‌های درونی خودش برده. تهران را اگر بشناسی، می‌دانی که هم شاد است و هم پذیرنده. در شهر اگر خوب پرسه بزنی، کلی مکان برای «بود‌گی» پیدا می‌کنی.

 

آیا محدودیت‌های بیشتر زنان برای حضور در فضاهای عمومی می‌تواند باعث شود که نویسندگان زن تسلط کمتری بر نوشتن از این فضا‌ها داشته باشند؟ برای خود شما پیش آمده که بخواهید بخشی را بنویسید اما احساس کنید که محدودیت‌های حضور در فضاهای عمومی اجازه نداده تجربۀ بیشتری دربارۀ موضوع داشته باشید؟

فرشته احمدی: زن‌ها از درک و تجربۀ بسیاری از فضاهای بیرونی محروم‌اند و این محدودیت در آثار داستان‌نویسان زن مشهود است. تنوع کم فضاها، مشاغل و دغدغه‌های آنها باعث می‌شود داستان‌هایشان را اکثر اوقات در دسته‌ای با عنوان «داستان‌های زنانه» طبقه‌بندی کنند که البته این دسته‌بندی‌های کلی، که بر اساس شباهت‌ها انجام می‌شود، تفاوت‌ها را که گاهی بسیار هم مهم‌اند نادیدنی می‌کند. چه‌بسا خودِ محدودیت‌ها و میل به فرا‌رفتن از آنها دغدغۀ داستان‌نویسانی باشد که راه‌حل‌هایی متنوع برای گریز از این محدودیت‌ها در چنته دارند. موقعیت‌های زیادی وجود داشته که من دلم بخواهد تجربه‌شان کنم؛ موقعیت‌هایی بسیار پیش‌پا‌‌افتاده که مردها حتی در موردشان فکر هم نمی‌کنند، مثل نشستن روی سکوی پیاده‌رو و نگاه کردن به مردم، مثل راه رفتن دیرهنگام در شهر و درک شهر بعد از نیمه‌شب تا دَم‌دمه‌های صبح، ایستادن و گپ زدن با نگهبان مجتمع‌مان‌ و تعارف کردن سیگاری به او، نشستن روی کاپوت ماشینم و… خُب، می‌بینید؟! از فرط پیش‌پا‌‌افتاده بودن حتی باورمان نمی‌شود که نمی‌توانیم این کارها را بکنیم.

برای پاسخ به بخش آخر سؤالتان باید بگویم که بله، دلم خواسته خیلی دیرهنگام از خانه بیرون بزنم و به چشم خودم ببینم که آدم‌های شب‌بیدار و شب‌کار چقدر با آنهایی که در روز می‌بینیم متفاوت‌اند. شهر در شب و شهر در روز به گمانم دو چهرۀ کاملاً متفاوت دارد یا از بس که خیال می‌کنم نمی‌توانم تجربه‌اش کنم، برایش وجهی رازگونه و عجیب قائل شده‌ام. البته همین ماندن در خیالِ کاری که نمی‌شود به آن دست یازید هم انگار خود داستانی است.

رضیه انصاری: چند درصدی امکان دارد، اما تعیین‌کننده نیست. در مورد من که صادق نبوده. روشن است که وقتی موضوعی را با گوشت و پوست لمس کرده باشی بهتر آن را می‌پرورانی. اما همۀ تجربه‌ها که قرار نیست شخصی باشند یا به‌طور عینی وارد داستان شوند. پس جای تحقیق و محل تخیل و استعداد و خاطره و اینها کجاست؟ خاطرۀ شخصی من چطور از گذرِ داستان به خاطره‌ای جمعی تبدیل می‌شود؟ نوشتن آمیزه‌ای از همۀ اینهاست. اما قبل از همه‌چیز باید درونت شهرزاد کوچکی داشته باشی که بخواهد برای زنده ماندن قصه بگوید.

آذر‌دخت بهرامی: جوان‌تر که بودم به تشویق برادرم به کوه‌نوردی و سنگ‌نوردی می‌رفتیم. آن‌وقت‌ها توی جوی آب نشستن و خاطره نوشتن را هم تجربه کرده بودم. بعدها هفته‌ای یک‌بار چمن‌زنی باغچۀ دانشگاه را از روی شیطنت به عهده گرفتم. اما مدتی است سنگین‌و‌‌‌رنگین شده‌ام و حتی به خودم اجازه نمی‌دهم پنج دقیقه روی چمن بکر و بی‌رهگذر دراز بکشم. با این مقدمه‌ها، جواب به سؤال شما یک «بله»ی‌ بزرگ و اخطاردهنده است.

سارا سالار: به هر حال بی‌تأثیر نیست. مثلاً همین که دخترها و زن‌ها نمی‌توانند برای تماشای فوتبال به ورزشگاه بروند باعث می‌شود کمتر در این مورد بنویسند. با این حال فکر می‌کنم در شرایط فعلی فضاهای زیادی برای تجربه کردن هست. بعضی وقت‌ها مسئله دیگر محدودیت نیست بلکه ترس از تجربه است. متأسفانه بیشتر زندگی ما در ذهنمان می‌گذرد تا در دنیای واقعی. در مورد من این موضوع فعلاً پیش نیامده، چون تا حالا بیشتر چیزهایی را نوشته‌ام که تا حدی توانسته‌ام تجربه‌شان کنم. ممکن است بعد از این پیش بیاید، یعنی بخواهم در مورد فضایی بنویسم که اجازۀ ورود به آن را ندارم. راستش من بیشتر از اینکه از این محدودیت عذاب کشیده باشم از سانسور عذاب کشیده‌ام. سانسور کاری می‌کند که اجازه نداشته باشی در مورد فضاهایی که تجربه‌شان کرده‌ای راحت بنویسی. حالا آن فضاهایی که نمی‌توانی تجربه‌شان کنی و برای ورود به آنها محدودیت داری، بماند.

سپیده شاملو: اینکه محدودیت وجود دارد، درست است. اما تو را محدود نمی‌کند. این هم از پیچیدگی‌های شهر من است.

 

 

ادبیاتْ زنانه و مردانه ندارد

برای آنکه از زاویه‌ای دیگر به موضوع شهری‌نویسی در آثار نویسندگان زن نگاه کنیم، پای صحبت‌های امیرحسین خورشیدفر می‌نشینیم. از او می‌پرسم: «به نظر شما محدودیت‌های بیشتر زنان برای حضور در فضاهای عمومی می‌تواند باعث شود نویسندگان زن تسلط کمتری بر نوشتن از این فضا‌ها و نمای خارجی شهر داشته باشند؟» می‌گوید: «این عذر بدتر از گناه است. اما اجازه بدهید با فرضی که باعث طرح این پرسش می‌شود مخالفت کنم. چند سال است چنین تحلیل‌هایی راجع به ادبیات باب شده که به نظر من اتفاقاً نشان‌دهندۀ فقر هولناک نقد ادبی ماست. بدون هیچ مبنایی فرض گرفته می‌شود که داستان‌ها در فضاهای داخلی روی می‌دهند. از آن بدتر تأکید می‌شود فضیلت با داستانی است که در فضای عمومی روی بدهد، چرا که بر مبنای سطحی‌ترین برداشتِ ممکن از سویۀ سیاسی ادبیات، یعنی همان مارکسیسم عوامانه که یک بار در دهۀ چهل به ادبیات ضربه زده است، تصور می‌شود که اگر قهرمان داستان از منزل خارج شود و ماجرا بیرون از چهاردیواری خانه بگذرد آن وقت است که ادبیاتِ سطح بالا و سیاسی و درجه‌یک به وجود آمده. اما فراموش نکنیم مسخ کافکا در شمار سیاسی‌ترین آثار تاریخ ادبیات است و سوسک البته از اتاقش خارج نمی‌شود.»

می‌گویم: «تقسیم‌بندی ادبیات به زنانه و مردانه می‌تواند در نهایت به کوچک شدن جهانِ متن‌هایی منجر شود که زنان تولید می‌کنند. گاهی در فضای ادبیات این نگاه شکل می‌گیرد که این متن‌ها باید در جهان خاصِ ادبیات زنانه خوانده و نقد شوند و این ناخودآگاه به محدود شدن جهان متن می‌انجامد.» خورشیدفر تقسیم‌بندی ادبیات به زنانه و مردانه را از پایه غلط می‌داند و می‌گوید: «ادبیات سرویس بهداشتی نیست که خصوصی و زنانه و مردانه شود. به‌جز جایزۀ “اورنج”، که آن هم فقط برای تشویق نویسندگانِ زن است که مسلماً محدودیت و مشکلات بیشتری در نوشتن دارند، هیچ جای دیگر ادبیات منفعتی در این کار وجود ندارد. باید به فکر ابهامات باشیم. این چیزها روشن است. ممکن است به نظر برسد محدودیت‌های حضور در فضای عمومی مانعی برای پرداختن به موضوعی در آن فضاها می‌شود. نویسندۀ کتاب زندگی مطابق خواسته تو پیش می‌رود با رد این فرض و بیان اینکه «کار نویسندۀ داستان تخیل کردن است» ادامه می‌دهد: «تخیل فقط به معنای تخیل دیگری است. انسان دیگر، اقلیم و شرایط دیگر. داستان‌نویسی ما، اعم از زن و مرد، دستاوردهایی داشته و ضعف‌هایی. به نظر من این روش نقد که گفته شود بعضی از موضوعات خوب است و بعضی بد یا بعضی جاها خوب است و بعضی جاها بد، در این زمانه کمی خنده‌دار است. داستان خوب به این چیزها ربطی ندارد و من تا به حال ندیده‌ام یک نظریۀ نقد تأکیدش را روی چنین مسئله‌ای بگذارد. ضمناً در آثار نویسنده‌های زن و مرد مکرراً به این برخورده‌ام که محیط یا لوکیشن به‌اصطلاح کارکرد پیدا نکرده، خنثی است، ضعیف پرداخت شده یا به‌خصوص جلوه‌فروشانه نشان داده شده است. گاهی نویسنده محیط را از حیث داستانی نمی‌شناسد و استراتژِ پرداخت ندارد و یگانه روشی که می‌داند بازنمایی رئالیستی است که در خیلی از مواقع کارآمد نیست. مسئله اینجاست که امروز آن‌قدر جامعۀ ادبی ما از اصل مطلب دور افتاده که گاه بعضی با تعجب می‌پرسند شخصیت زن را چطور نوشتی یا… مگر کار ما غیر از این است؟»

نظر امیرحسین خورشیدفر را دربارۀ نحوۀ پرداخت فضاهای خارجی شهر و مکان‌های عمومی در آثار نویسندگان زن ایران در دهه‌های مختلف قرن حاضر می‌پرسم. پاسخ می‌دهد: «به نظر من، این به اطلاعات مستند نیاز دارد نه استنباط. تازه اگر آمار دقیقی منتشر شود دربارۀ اینکه در ده سال گذشته با تعریف‌های مشخص وضعیت چطور بوده، بعد باید دید چگونه از این اطلاعات برداشت می‌شود. چون نویسندگان زن ایرانی در دو دهۀ اخیر از پنج شش نفر به سیصد نفر رسیده‌اند. در آثار این سیصد نویسنده فضاها و جهان‌های متنوع و مختلفی می‌بینیم. نویسندگانی اعم از زن و مرد هستند که عموماً از زندگی روزمرۀ خودشان به‌عنوان زمینه و تم داستان بهره می‌برند که در مواردی به نوعی آماتوریسم و خاطره‌نگاری منجر شده است.»

خورشیدفر از بی‌اعتقادی‌اش به تقسیم‌بندی‌هایی همچون ادبیات آپارتمانی می‌گوید و از نویسندگان مورد علاقه‌اش نام می‌برد: «نویسندگانی که کارشان را می‌پسندم به نظرم به طور طبیعی در توصیف فضای داخلی و خارجی مشکلی ندارند و از این حیث خلاق هم هستند. مثلاً مرحوم سهیلا بسکی نویسنده‌ای عالی است و اتفاقاً رمان کوتاهی به اسم در حکایت ساختن مبال در بم دارد که زیر سقف آسمان می‌گذرد. همین‌طور بلقیس سلیمانی، فریبا وفی، فرشته احمدی و یک نویسندۀ جدیدتر، عالیه عطایی که جایزۀ مهرگان را برنده شد، و مهدیه مطهر که چون قصۀ نوآر و تریلر می‌نویسد احتمالاً برای کسانی که به چنین تقسیم‌بندی‌ای اعتقاد دارند نویسندۀ جالبی است. این را هم بگویم که به نظر من قصه‌هایی که به‌اصطلاح در آپارتمان روی می‌دهد، اگر ژانر باشد که نیست، هنوز خیلی جای کار دارد و من منتظرم نویسندگان خلاق و عالی در آینده داستان‌های خوبی بنویسند که در این مکان اتفاق بیفتد. چون برایم فرق نمی‌کند داستان کجا اتفاق می‌افتد و به کیفیت داستان حساسم. و راستش در تاریخ ادبیات تقریباً همیشه نویسندگان و منتقدان همین عقیده را داشته‌اند.»

نظرات شما

پیام شما با موفقیت ارسال شد و پس از تایید در سایت به نمایش درخواهد آمد.