گفت‌وگو با زنان مستقل در عرصۀ ادبیات

زیر سایۀ خود وقتی اولین کتاب آن تایلر در ایران منتشر شد یکی از خبرگزاری‌ها نوشت: کتاب همسر تقی مدرسی در ایران ترجمه شد. مدرسی در مصاحبه‌ای گفته بود در امریکا او را نویسنده‌ای که شوهر آن تایلر است، معرفی می‌کنند. آن تایلر نویسندۀ برندۀ جایزۀ بوکر است و به گفتۀ گلی امامی، که کتاب نقب زدن به امریکا را از او ترجمه کرده است، «یکی از ده تا نویسندۀ مهم امریکاست». تا زمانی که تقی مدرسی زنده بود در آثارش هیچ شخصیت ایرانی نداشت: «به قدری امریکایی می‌نوشت که با اینکه خیلی دوستش داشتم اما علاقه‌مند نشدم کارهایش را ترجمه کنم چون فکر کردم چنین فضای امریکایی برای خوانندۀ ایرانی جذاب نیست. تا اینکه کتاب نقب زدن به امریکا درآمد و در این کتاب متوجه می‌شویم که او فرهنگ ایرانی را می‌شناسد اما می‌خواست استقلال خود را حفظ کند».

زیر سایۀ خود

وقتی اولین کتاب آن تایلر در ایران منتشر شد یکی از خبرگزاری‌ها نوشت: کتاب همسر تقی مدرسی در ایران ترجمه شد. مدرسی در مصاحبه‌ای گفته بود در امریکا او را نویسنده‌ای که شوهر آن تایلر است، معرفی می‌کنند. آن تایلر نویسندۀ برندۀ جایزۀ بوکر است و به گفتۀ گلی امامی، که کتاب نقب زدن به امریکا را از او ترجمه کرده است، «یکی از ده تا نویسندۀ مهم امریکاست». تا زمانی که تقی مدرسی زنده بود در آثارش هیچ شخصیت ایرانی نداشت: «به قدری امریکایی می‌نوشت که با اینکه خیلی دوستش داشتم اما علاقه‌مند نشدم کارهایش را ترجمه کنم چون فکر کردم چنین فضای امریکایی برای خوانندۀ ایرانی جذاب نیست. تا اینکه کتاب نقب زدن به امریکا درآمد و در این کتاب متوجه می‌شویم که او فرهنگ ایرانی را می‌شناسد اما می‌خواست استقلال خود را حفظ کند».

همیشه این مسئله برای زوج‌هایی که در یک حرفه فعالیت‌ می‌کنند وجود دارد که یکی از آنها زیر سایۀ نام دیگری قرار بگیرد. این اتفاق برای زنان بیشتر می‌افتد. گاهی قدرت این موج آن‌قدر زیاد است که نام زنان را به حاشیه می‌برد و گاهی آنها می‌جنگند و پایشان را محکم می‌کنند زیر سایۀ نام خودشان.

گلی امامی در خانه‌اش در یکی از کوچه‌های خیابان فرشته، همان خانه‌ای که با زنده‌یاد کریم امامی در آن زندگی می‌کرد، رو‌به‌روی میز کار همیشگی‌اش می‌نشیند و می‌گوید که این اتفاق هم به شخصیت زن و هم به شخصیت همسر او بستگی دارد. زنی که دلایل زیادی داشت زیر سایۀ نام همسرش بماند: «اول از همه اینکه من شاگرد او بودم. دوم اینکه از اسم او برای کار ادبی استفاده کردم چون می‌خواستم یک اسم کوتاهِ در‌ذهن‌ماندنی باشد. علاوه بر این، حفظ استقلال ادبی به این مسئله هم بستگی دارد که زن دچار رقابت حرفه‌ای با همسرش نشود و نخواهد خودش را بیشتر از او ثابت کند». کریم امامی استاد گلی امامی در دانشگاه بود. این مقام استادی «تا روز آخری که زندگی کردند» برای گلی امامی ارجح بود، اما هیچ رقابتی با هم نداشتند: «همیشه معتقد بودم که از او یاد می‌گیرم». او شخصیت خود را برون‌گراتر از زنده‌یاد امامی معرفی می‌کند: «کریم امامی خیلی آدم فروتن و گریزان از جمع و تبلیغات و عرضه کردن خودش بود. حتی تا مقدار زیادی من کمک کردم که به علاقه‌مندان ادبیات بفهمانم کریم امامی چه کسی بود. اگر به خودش واگذار می‌کردیم هیچ‌وقت حاضر نمی‌شد دربارۀ خودش و کارهایش و ارزش آنها حرف بزند. من اجتماعی‌تر بودم و او خیلی فرد خجولی بود که معمولاً حمل بر تکبر می‌شد». می‌گوید خیلی از افراد نسل جدید کریم امامی را نمی‌شناسند و خبر ندارند چه کارهای باارزشی انجام داده‌ است. گلی امامی هنوز کاری را که در زمان زنده بودن کریم امامی انجام می‌داد، ادامه می‌دهد. با انتشار دوبارۀ آثار زنده‌یاد امامی او را بیشتر می‌شناساند. ترجمۀ گزیده‌ای از مقالاتی را که همسرش در کیهان انگلیسی می‌نوشت به‌تازگی منتشر کرده‌ است.

ثابت کردن شخصیت مستقل خود در فضای ادبی برای فرزانه طاهری هم ساده نبود. آن‌قدر که ابتدای حرف‌هایش می‌گوید این کار چند سالی طول کشید. ادبیاتْ هوشنگ گلشیری را می‌شناخت و فرزانه طاهری ۲۰ سال جوان‌تر از همسرش تازه می‌خواست وارد کار در این حوزه شود. اوایل، وقتی در محل کارش کسی نمی‌دانست او همسر هوشنگ گلشیری است، خوشحال بود که به‌خاطر خودش دیده می‌شود: «چند سالی در محل کارم اصلاً کسی نمی‌دانست من همسر گلشیری‌ام. من هم خوشحال بودم که به‌خاطر خودم دیده می‌شوم. آنجا توانستم قدر مستقل بودن خودم را بشناسم. بر پاهایی لرزان ایستادم و با ترجمۀ کتاب اول انگار سرنوشتم برای سال‌های سال تعیین شد. کاری را یافته بودم که لذت‌بخش بود برایم در میان آن‌همه فشار و سختی و نگرانی آن سال‌ها. انگار کمکم کرد راه بیفتم». سال‌های زندگی برای طاهری آموزش ضمن خدمت بود و استاد اول گلشیری. او سه ماه پس از ازدواج با گلشیری لیسانس گرفت. گلشیری آن زمان از دانشگاه اصفهان برای تدریس به دانشکدۀ هنرهای زیبای دانشگاه تهران منتقل شده بود. بعد از تصفیۀ گلشیری از دانشگاه، هر دو خانه‌نشین بودند و طاهری کار ترجمه را بعد از به دنیا آمدن دو فرزندشان شروع کرد: «او البته می‌نوشت و من از هر فرصتی که پیدا می‌کردم، که بخشی‌اش گذشتن از خواب شب بود، می‌خواندم. افتاده بودم در دریایی از کتاب؛ کتاب‌های او. کتاب‌هایی که من به آن خانه آوردم در این دریا غرق شده بود. مثل بولدوزر قفسه پشت قفسه جلو می‌رفتم. اولین ترجمه‌هایم خوشبختانه راهی سطل زباله شدند و سوءسابقه برایم درست نکردند؛ از زیر نگاه تیز او که گذشتند فهمیدم کار به این سادگی‌ها نیست». 
و بعد کتاب اول طاهری در سال ۶۴ منتشر شد: «به گمانم او هم به اندازۀ من ذوق کرده بود. طرح جلدش را خودش انتخاب کرده بود. آن را ویرایش کرده بود. من هم در همان شش سال پس از ازدواج کلی پخته‌تر شده بودم. دو سالی بود که مشغول کار شده بودم. در فضایی نامرتبط با گلشیری سری میان سرها درآورده بودم».

اما خیلی‌ها آذردخت بهرامی را بیشتر از همسرش می‌شناسند. بهرامی با زبان طنزپرداز سؤال‌های سخت را به ماجراهای جالب تبدیل می‌کند و پاسخ می‌دهد. قصۀ بهرامی و همسرش، محمد تقوی، از جایی شروع می‌شود که بهرامی می‌گوید قرار نیست زور بزنیم تا خودمان را ثابت کنیم و می‌گوید به گمانم هنوز نتوانسته‌ام شخصیت مستقل ادبی‌ام را به خودم ثابت کنم، چه برسد به جامعۀ ادبی: «من اصولاً از نور مستقیم آفتاب پرهیز می‌کنم و بین اکسسوارها، چتر را بیشتر می‌پسندم. و مثل گربه از باران بدم می‌آید. و اصلاً اشکالی نمی‌بینم سایه‌ای بالا‌سرم باشد، خیلی هم از این قضیه استقبال می‌کنم. شاید هم همۀ اینها به این برگردد که همسرم داستانی نوشته با نام: مردی که سایه‌اش را گم کرده بود». از شوخی می‌گذرد و ادامه می‌دهد: «ولی قضیۀ ادبیات فرق می‌کند. من برای اثبات شخصیت مستقل ادبی‌ام هیچ تلاشی نکرده‌ام. فکر کردم اگر قرار است چیزی ثابت شود، مرور زمان اثباتش می‌کند. من نباید زور بزنم. و چون فشاری در کار نبوده و هیچ تلاشی نکرده‌ام، سختی‌ای هم نکشیده‌ام. البته در تمام این مدت مثل تراکتور کار کرده‌ام، ولی نه برای اثبات چیزی، بلکه برای دل خودم و شاید چون کار دیگری از دستم برنمی‌آمده».

 

در کنار او رشد کردم

سیری هوست وت همسر پل استر است. خبر ترجمۀ کتاب او هم در خبرگزاری‌ها با نام همسر پل استر به مخاطبان رسید. او در گفت‌وگوها به‌عنوان اولین خوانندۀ کتاب‌های پل استر معرفی می‌شود که هرگز پیشنهادهایش از سوی آقای نویسنده رد نشده است. گاردین در مقاله‌ای دربارۀ این نویسنده، که یکی از رمان‌هایش از پرفروش‌های سال ۲۰۰۳ بود، می‌نویسد در بیشتر معرفی کتاب‌های هوست وت همه اشاره کرده‌اند که او همسر پل استر است، در حالی که خیلی کم می‌شود معرفی کتابی از استر پیدا کرد که در آن گفته باشند همسر سیری هوست وت است. در این گزارش به گلایه‌های سیری از اینکه او را همسر پل استر می‌شناسند، اشاره شده است.

گلی امامی چنین تجربه‌هایی ندارد. او و همسرش در ۳۹ سال زندگی تنها چهار سال و خرده‌ای با هم همکار نبودند. با این حال می‌گوید من در کنار او رشد کردم نه زیر سایۀ او: «باور کردنش برای خیلی‌ها سخت است ولی یک بار هم نشد که اختلاف نظری در همکاری‌مان پیدا کنیم یا اینکه آقای امامی بگویند این کار را انجام بده یا انجام نده و یا چرا این کار را کردی. این هم به شخصیت خود او و من برمی‌گردد. من حدم را می‌دانستم و وارد حیطه یا عرصۀ کار او نمی‌شدم. او هم دلیلی نداشت از اینکه من دارم در این زمینه کار می‌کنم، احساس خطر کند. در مؤسسۀ انتشارات فرانکلین با هم بودیم اما کارهایمان ارتباطی به هم نداشت. همیشه در مشاوره کردن، پرسیدن و یاد گرفتن از او پیش‌دستی می‌کردم، برای اینکه از من بزرگ‌تر بود و دانش بیشتری داشت. اگر در این مورد اختلافی نداشتیم، طبعاً نمی‌تواند به مرحله‌ای برسد که مثلاً به من بگویند سایۀ او بر سرت است. ما همیشه انگار مکمل هم بودیم و هر جا می‌رفتیم با احترام مناسب با ما برخورد می‌شد. هیچ‌وقت احساس نکردم زیر سایۀ او رشد کرده‌ام؛ من در کنار او رشد می‌کردم و برای رشدم از او تغذیه می‌کردم اما شاخۀ من طرف دیگری می‌رفت و درخت کهن او رشد خودش را داشت».

بهرامی تا دلمان بخواهد تجربه‌هایی دارد از اینکه اهالی ادبیات تلاش کرده‌اند او را نادیده بگیرند یا طوری نشان دهند که زیر سایۀ نام همسرش رشد کرده است. او هم البته راه‌حل‌هایی برای چنین برخوردهایی داشته؛ کارهایی که شخصیت مستقل خود را با آنها به‌نرمی و ظرافت نشان داده ‌است: «رفتارهایی مثل اینکه فقط شوی گرامی را به جلسات ادبی دعوت کرده‌اند (ولی خُب خیلی اوقات هم فقط مرا به جلسات ادبی دعوت کرده‌اند و در کمال ناباوری با همین دو تا چشم خودم دیده‌ام که شوی گرامی، برخلاف من، اصلاً و به‌هیچ‌وجه از این قضیه کهیر نزده‌اند) یا برای ویژه‌نامه‌ها، چاپ سر‌رسیدها، مصاحبه‌ها یا جلسات نقد فقط از شوی گرامی مطلب خواسته‌اند (و باز بسیاری اوقات هم فقط از زنان نویسنده مطلب جمع شده و در کمال تعجب، همسر نازنین از حسادت به تنقل‌خواری نیفتاده‌اند). همچنین در مورد کتاب‌های چاپ‌شده یا هنوز چاپ‌نشده‌شان فقط نظر همسرجان را ‌پرسیده‌اند و از همه بدتر آنهایی که کتابشان را به شوی گرامی تقدیم کرده‌اند و توی صفحۀ اول کتابشان فقط اسم ایشان را نوشته‌اند.»

بهرامی در نشست‌هایی که فقط همسرش را دعوت کرده‌اند می‌رود روی جلوترین صندلی‌ها می‌نشیند: «در موارد اول و دعوت شوی گرامی به جلسات ادبی، یا به‌زور به آن جلسات می‌روم، زودتر هم می‌روم و خودم را توی جمعیت می‌چپانم و روی جلوترین صندلی می‌نشینم، و دائم دست بلند می‌کنم و اظهارنظرهایم را دادار دودور می‌کنم یا آن گروه را تا ابد ندیده‌ می‌گیرم. در موارد دوم و دعوت از شوی گرامی برای ارائۀ مطلب به ویژه‌نامه‌ها، یا من هم به‌زور مطلب می‌فرستم و یا تا ابدِ سیاهِ اسفل‌السافلین بایکوتشان می‌کنم. در موارد سوم و نظرخواهی برای کتاب‌هایشان، در مواردی به یاد دارم قبل از آنکه شوی گرامی دهان به نقد اثر باز کرده باشد بنده خودم را انداخته‌ام وسط و اظهار فضل کرده‌ام». آخرین یا بدترین مورد از نظر او وقتی است که کتاب‌ها را به همسرش تقدیم می‌کنند. زبان طنزآمیز بهرامی اینجا هم گفت‌وگو را به سمت دیگری می‌برد: «یا توی دلم حواله‌شان می‌دهم به ازدنیارفتگانی که دستِ بزن دارند! یا در فرصت مناسب کتاب را یک جایی گم و گور می‌کنم و یا نقدی کوبنده برای کتاب می‌نویسم و یک جای گل‌درشت به دستِ بی‌سانسورِ چاپ می‌سپارم! گاهی هم اگر اگر اگر، زبانم لال، قحطی یا دورۀ یخبندان شده باشد و تمام مواد لازم و ضروری خانه ته کشیده باشد و شب عید باشد و همۀ مغازه‌ها هم تعطیل شده باشند و مثلاً دستمال کاغذیِ خانه تمام شده باشد، علی‌رغم ارادتم به ادبیات و برخلاف میل قلبی‌ام، این‌جور کتاب‌ها به‌عنوان اولین گزینۀ انتخابی‌ جلوی چشمم رخ می‌نمایند».

فرزانه طاهری هم چنین برخوردهایی از جامعۀ ادبی زیاد دیده و شنیده است. می‌گوید شاید چند کتاب اولی که ترجمه کرد چنان زوری نداشت که اهل ادب و برخی دوستان را وا‌دارد جایی جدی برایش قائل بشوند، یا حتماً بعضی‌شان تصور می‌کردند که کار کارِ گلشیری است: «نمونه‌هایی می‌شناختم که انگار بخواهند گل‌سینه‌ای بر یخه بزنند، به ضرب و زور زن‌هاشان را ”کتاب‌دار“ کرده بودند، اما تا اختلافی پیش می‌آمد فریاد می‌زدند که کار را خودشان کرده‌اند. به چشم خود دیده و به گوش خود شنیده بودم. شاید مرا هم چنین می‌دیدند. خشمگینم می‌کرد، اما چون در فضایی مستقل هم قابلیت‌های خودم را اثبات کرده بودم چندان برایم مهم نبود».

طاهری وقتی از بیرون به خودش در سال‌های اول زندگی با گلشیری نگاه می‌کند دختر جوانی را می‌بیند که با گلشیری و آن‌همه تیزی و آن نام بلند ازدواج کرده، فقر نمی‌گذارد به سر و وضعش برسد، دستش به دو تا بچۀ یک و دوساله بند است و گاهی نگاه دلسوزانۀ آدم‌ها زندگی را برای او (که به گفتۀ خودش اعتمادبه‌نفسی زیر صفر داشت) خیلی سخت می‌کند. بعضی او را با نصیحت‌هایشان در آداب شوهرداری خجالت‌زده می‌کنند اما او می‌جنگد: «چند باری در جلسات عمومی‌ کانون نویسندگان در همان سال ۵۹ شرکت کردم. به مناسبت مثلاً روز زن، هشت مارس. گم‌گشته بودم با شکم برآمده. شاعر بزرگی آنجا بود و درس آداب شوهرداری به من داد: مبادا به شوهرت غر بزنی که کجا می‌رود و شب چه وقت به خانه برمی‌گردد. هنوز جوانی و نصیحت من بشنو. با صدای بلند در جمعی با حضور زنان روشنفکر؛ شهرنوش پارسی‌پور، غزاله علیزاده،  سیمین بهبهانی، و خیلی‌های دیگر. یادم است از خجالت آب شدم. جواب که اصلاً نداشتم بدهم. او از بزرگان بود و من بیست‌ودوساله‌ای ضعیف و لرزان. اما جنگیدم. گلشیری هم کمکم کرد. بارها این را گفته‌ام. باهوش‌تر از آن بود که زنی را ترجیح بدهد مطیع و دست‌آموز. نمی‌خواهم بگویم مثلاً فمینیستی دو‌آتشه بود. اما برای غنای زندگی خودش هم که شده زنی بهتر از اینها می‌خواست. اما نمی‌گویم که مثلاً محیط را فراهم می‌کرد و می‌گفت بفرما ترجمه‌ات را بکن. نه! این را باید با چنگ و دندان به دست می‌آوردم و با زدن از خوابم انجام می‌دادم، و گاه نرسیدن به بچه‌ها آن‌جور که حالا در لحظاتی احساس گناه می‌کنم و بغض گلویم را می‌گیرد.». طاهری حالا که اینها را می‌نویسد بچه‌هایش می‌خوانند و پسرش در جواب می‌نویسد: «بیخود! من که راضی‌ام».

خانه‌شان در آن سال‌ها میزبان اهالی ادبیات بود و خاطره‌های طاهری هم از برخورد آنهایی که سعی می‌کردند او را نادیده بگیرند، ادامه دارد. هنوز کتاب اولش منتشر نشده بود و یکی از دورهمی‌های اهل ادب در خانه‌شان بود. شاعر قدر‌‌‌‌قدرتی که طاهری نامش را نمی‌آورد بیتی را اشتباه می‌خواند و ایراد را از وزن شعر می‌داند. طاهری اشتباه او را اصلاح می‌کند. حیرت در چهرۀ شاعر و برق در چشمان گلشیری: «انگار می‌گفت ببینید، جوان است اما بی‌سواد نیست! فقط دیگر نگویید اسیر طرۀ مویی و  بر و رویی شده‌ام. بعدها خودش بارها از حیرت آن چهره گفت. و همان شب ـ چه شب سرنوشت‌سازی! ـ یکی‌شان شاملو را هم اشتباه خواند و من تصحیحش کردم. می‌خواهم بگویم برای گلشیری مهم بود که به من ببالد، و می‌بالید. هرچه گذشت، بیشتر! همپا می‌خواست و مرا یافت. گاهی زیر بغلم را گرفت، البته گاهی! من اما جنگیدم، نه فقط با او که با خیلی‌ها. یعنی کارم را کردم، به هر راهی بود. و این سال‌ها که رفته و دیگر نیست، خیلی جاها، جز دلتنگی‌ها و جای خالی در زندگی هر‌روزه و صد البته در داستان‌نویسی ایران، وقت ترجمه کردن می‌بینم جایش چقدر خالی است. دلم برای گفت‌وگوهامان تنگ می‌شود، برای اینکه از کتابی که در دست دارم برایش بگویم و او داستان جدیدش را بدهد بخوانم یا درباره‌اش حرف بزند. و آن برق را در چشمانش باز ببینم که نمی‌خواست به سرنوشت همان‌ها دچار شود که می‌دید با همسرشان در دو جهان جداگانۀ فکری زندگی می‌کنند و همسرشان چه تلخ شده‌ یا اصلاً دشمنِ هر کار فکری که دیگری می‌کند.» در کنار اینها گلشیری هیچ‌وقت در برنامه‌ها و سخنرانی‌هایی که طاهری به آنها دعوت می‌شد، شرکت نمی‌کرد تا تصویر شخصیت مستقل طاهری در یادها بماند.

 

تشویق برای دور ریختن اثر

وقتی صحبت از زوج‌های ادبیاتی است، نمی‌توان نامی از سیمین دانشور و جلال‌ آل‌احمد نیاورد؛ دو نویسنده که راه نوشتنشان از هم جدا بود و هیچ‌کس نتوانست یکی از آنها را زیر سایۀ دیگری بداند. اگر هم می‌شد یکی را نویسندۀ بزرگ‌تری دانست، شاید این عنوان به سیمین دانشور می‌رسید. امامی هم از این دو نفر  یاد می‌کند: «در مورد سیمین دانشور هم خیلی‌ها فکر می‌کنند نسبت به همسرش نویسندۀ بهتری بود، که واقعاً هم بود. تحصیل‌کرده‌تر بود و نوشته‌هایش بیشتر ادبیات‌محور بود تا سیاسی». نام دانشور آن‌قدر قدرتمند است که نمی‌توان از ادبیات داستانی ایران حرف زد و نام او و سووشون را به میان نیاورد. چه در سال‌هایی که آل‌احمد زنده بود و چه پس از او، دانشور همچنان شخصیت مستقل خود را حفظ کرد.

گلی امامی خود و همسرش را مکمل اما مستقل از هم می‌داند. از زمانی که کریم امامی رفته هیچ روزی نبوده که کنار گلی امامی نباشد. او هنوز در همان خانه زندگی می‌کند؛ جایی که زمانی همسرش در اتاق کار می‌کرد و او در سالن خانه و هر وقت در کارشان به مشکلی برمی‌خوردند با ایمیل با هم مشورت می‌کردند. کریم امامی فرصت نداشت ترجمه‌های او را کامل بخواند اما اگر مطلب کوتاهی بود با چیره‌دستی‌اش در ویرایش به او کمک می‌کرد: «ما در عین اینکه زوج مکمل بودیم، زوج مستقل هم بودیم. من همیشه کتابی را ترجمه می‌کردم که خودم عاشقش بودم و از خواندنش لذت برده بودم و می‌خواستم این لذت را با دیگران هم سهیم باشم. تا وقتی که خودم را از کارهای جاری ـ که همان‌ها هم به کار نوشتن و کتاب مربوط بود ـ بازنشسته کردم، ترجمه در حاشیۀ کار اصلی‌ام بود. الان ترجمه کار اصلی‌ام است و به همین دلیل هم تولیدم بیشتر از آن زمان‌ها شده. کتابی را می‌خواندم و داستانش را برایش تعریف می‌کردم و می‌گفتم از این جهات امتیازهایی دارد. و یک وقت‌هایی که کار به او اجازه می‌داد، کتاب را می‌خواند. یکی از چیزهایی که برای خیلی‌ها ممکن است سؤال باشد این است که آیا کارهای مرا می‌خواند یا نه. آن‌قدر مشغله‌اش زیاد بود که فرصت نمی‌کرد. اما اگر مطلب کوتاهی مثل داستان کوتاه یا نقد ادبی بود، خواهش می‌کردم بخواند. چیزی که به‌خاطرش همیشه مدیون او خواهم بود ویرایش کارها بود. کریم امامی یک ویراستار طبیعی بود، به معنی کامل ویراستار. وقتی متنی را ویرایش می‌کرد و نسخۀ اصلاح‌شده را می‌خواندی، متوجه نمی‌شدی در کارت دست برده شده ولی متوجه می‌شدی که متنت بهتر شده. این هنر ویراستار است. از اولین افراد اهل قلمی بود که با کامپیوتر کار کرد و مرا هم مجبور کرد با کامپیوتر کار کنم. این دورۀ سختی برای من بود. وقتی این کار را کردم متوجه شدم اصرارش برای چیست. چون تولیدم بالا رفت». احترام به مرزهای یکدیگر و دوستی یک روال حرفه‌ای سالم و رفاقت‌آمیز بود و تضاد منافعی نداشتند: «هیچ‌وقت سعی نکردم خودم را برتر از او معرفی کنم. دلیلی برای این کار نبود. من می‌دانم که یکی از خوشبخت‌ترین همسرها بودم. بعد از رفتنش هم تمام سعی‌ام را کردم که در کنار کارهایی که برای خودم انجام می‌دهم هر آنچه که ممکن است از کارهای او را منتشر کنم، بشناسانم و به دیگران بفهمانم که او چه آدم باارزشی بود. خیلی‌ها او را نمی‌شناسند. درست در اولین سال بعد از رفتنش، یعنی یازده سال پیش، پنج کتاب از او منتشر کردم؛ سه کتاب تجدید چاپ و دو کتاب چاپ اول که مهم‌ترینش فرهنگ فارسی ـ انگلیسی کیمیا (فرهنگ معاصرـ‌چاپ نهم) بود که ده سال یک‌تنه برای تدوین آن تلاش کرد ولی متأسفانه نماند که حاصل سال‌ها کوشش خودش را ببیند».

برای فرزانه طاهری اوضاع کمی متفاوت بود. او می‌گوید هم مستقیم و هم غیر‌مستقیم از گلشیری تأثیر می‌پذیرفت اما نمی‌خواست قد علم کند یا اعتباری بخرد. خیلی‌ از ترجمه‌هایش را گلشیری می‌خواند و اصلاح می‌کرد: «از او به این شکل بسیار می‌آموختم. از تعاملش با دیگران هم بسیار می‌آموختم. حرمت کلمه را از او آموختم و رعایت شرافت قلم را. دلبستگی به آزادی بیان را و دفاع از این حق را در کنارش عمیقاً درک کردم. تلاش و ضرورت دانستن و دانستن را نیز. اینها لوازم بسیار مهمی برای کار من بود. اما کار من ترجمه بود. گه‌گاه از من می‌خواست که بنویسم، اما وسوسۀ داستان‌نویسی هرگز به سراغم نیامد. جرئتش را شاید نداشتم. هنوز هم ندارم. شاید ترس از داستان‌نویس بزرگی چون او بود که نگذاشت این وسوسه به سراغم بیاید. دوستی می‌گفت جرئت نوشتن را پس از او یافته است که میدان را خالی دیده، خالی از نگاه تیزبین او که در بحث از داستان و ادبیات با هیچ‌کس شوخی نداشت. برای من شروع کار ترجمه و ادامه دادنش قد علم کردن مقابل او یا خریدن اعتبار برای خودم نبود. من به ترجمه عشق می‌ورزم و این عشق را دنبال کردم. رقابت که اصلاً محلی از اعراب نداشت؛ شوخی است اصلاً حرف زدن از آن. ارج اجتماعی به دنبالش آمد البته، ولی من به دنبال این نبودم». طاهری هر جا که می‌دید می‌تواند به گلشیری کمک کند، فروگذار نمی‌کرد. اما گاه پیش می‌آمد کتابی را که گلشیری پیشنهاد داده ترجمه نکند: «گاهی کتابی را می‌خواند یا درباره‌اش می‌شنید و اصرار می‌کرد ترجمه‌اش کنم. نیاز صحنۀ نقد و نظر را چون درمی‌یافت، می‌خواست که من با ترجمۀ منبعی به آن پاسخ بدهم. یا داستان‌نویسی را اگر می‌پسندید، دلش می‌خواست من کارهایش را ترجمه کنم. گاهی گوش می‌کردم و گاهی هم، اگر کتاب را نمی‌پسندیدم، تن نمی‌دادم. گاهی هم مجبورم می‌کرد البته. مثلاً وقتی مجله‌ای در اختیارش بود تقریباً هر شماره می‌بایست ترجمه‌ای برایش می‌کردم. یا ویرایش مطالب مجله را به گردنم می‌انداخت. من هم اینجاها کمکش می‌کردم. می‌دیدم که چطور با تمام وجودش می‌خواهد مجله محکم و معتبر باشد و چقدر وقت باارزشش را صرفش می‌کرد. پس کمکش می‌کردم».

محمد تقوی در یکی از مصاحبه‌هایش گفته: زنان نویسنده خودشان را اثبات کرده‌ و بازی را برده‌اند. بهرامی، همسر او، قصۀ‌ طنز این گفته را تعریف می‌کند: «آن روز که جناب آقای تقوی لطف کردند و این مطلب را گفتند خوب خاطرم است. من ساتور دستم بود و داشتم یک شقه گوشت را تکه‌تکه که چه عرض کنم، ریز‌ریز می‌کردم! خودم هم خیلی دلم می‌خواهد بدانم این نظر واقعی شوی محترم من بود یا تأثیرات آنی و محیطی باعث ابراز این نظر شد! اما از بیان حقایق که بگذریم، ایشان در بسیاری از موارد همیشه مشوق من بوده‌اند. البته گاهی این تشویق‌ها برای چاپ اثر بوده و گاه برای دور ریختن کل آن!» او و تقوی نوشته‌های هم را می‌خوانند و از نظر بهرامی، وقتی یکی از بهترین منتقدان ادبی را در خانه‌ داری، طبیعی است که از دانشش کمال استفاده را ببری: «اغلب نظرهای من در مورد نوشته‌های ایشان در حد جابه‌جا کردن “را” و حذف “که”های اضافی و ویرایش صوری است. ولی نظر ایشان در مورد آثار من اغلب منتهی می‌شود به بازنویسی کل اثر! در حد کن‌فیکون یا منهدم کردن آن! البته نمایشنامه‌ها و فیلمنامه‌هایم استثنا هستند و راستش دیگر رویم نمی‌شود نظر ایشان را در مورد آنها بپرسم. از اینها گذشته، در مورد یکی دو تا از داستان‌هایم نظر شوی گرامی را تا آخرین لحظات بازنویسی بارها و بارها جویا شده‌ام. اما بیشتر داستان‌های اخیرم را وقتی نهایی شده به ایشا‌ن نشان داده‌ام. و از آنجا که وقتی نگارش داستانم راضی‌ام کرده باشد دیگر محال است نظر کسی را در آن اعمال کنم، می‌توانم به‌جرئت بگویم آن داستان اثرِ شخصیِ خودم بوده. مثل داستان‌های “قله” و “جمع‌ کل” در مجموعۀ شب‌های چهارشنبه و یا داستان‌های “نقطه” و “اینباکس” که هنوز جایی چاپ نشده‌اند.»

نظرات شما

پیام شما با موفقیت ارسال شد و پس از تایید در سایت به نمایش درخواهد آمد.