معرفی کتاب فمینیسم‌های ادبی

عصیان زنانه بر چارچوب‌های دیرپای نقد ادبی مطالعهٔ کتاب فمینیسم‌های ادبی را تمام کرده‌ام و می‌خواهم دربارۀ آن بنویسم. اما پیش از هر سخنی دربارۀ کتاب باید به پرسشی پیشینی در ساحت ذهن پاسخ بگویم: آشنایی با شیوه‌هایی که زنان از گذر آنها قصه‌ها را روایت می‌کنند، می‌خوانند، نقد می‌کنند یا به مدد آنها روایت می‌شوند چگونه می‌تواند بر سبک نوشتار مرسوم، چارچوبه‌ای که به طور طبیعی از یک متن معرفی کتاب در نشریه‌ای وزین و دیرپای انتظار می‌رو

عصیان زنانه

بر چارچوب‌های دیرپای نقد ادبی

مطالعهٔ کتاب فمینیسم‌های ادبی را تمام کرده‌ام و می‌خواهم دربارۀ آن بنویسم. اما پیش از هر سخنی دربارۀ کتاب باید به پرسشی پیشینی در ساحت ذهن پاسخ بگویم: آشنایی با شیوه‌هایی که زنان از گذر آنها قصه‌ها را روایت می‌کنند، می‌خوانند، نقد می‌کنند یا به مدد آنها روایت می‌شوند چگونه می‌تواند بر سبک نوشتار مرسوم، چارچوبه‌ای که به طور طبیعی از یک متن معرفی کتاب در نشریه‌ای وزین و دیرپای انتظار می‌رود (متنی معقول، نظام‌مند، با قواعد مشخص تقریر متون علمی)، اثر بگذارد؟ این پرسش مرا به پرسش مبنایی‌تری ارجاع می‌دهد: این سبک نوشتار مرسوم، این چارچوبۀ طبیعی را کدام مرجع زبان‌شناختی و کدام پارادایم انسانی تعریف و همچون روشی پیشینی، مقدس و نامنعطف بر من تحمیل کرده است؟ آیا اینها همان بایدها و نبایدهای تحمیل‌شدهٔ پارادیم زبان‌شناختی مردانه نیست که ویرجینیا وولف را هنگام نوشتن پیش‌نویس مقاله‌ای برای ارائه در دانشگاه دچار آشفتگی بنیادین کرد؛ آشفتگی‌ای که در نهایت او را به سرباز زدن از این شیوۀ مألوف و بازنویسی چندبارۀ این متن دانشگاهی و تبدیلش به روایتی کاملاً متفاوت و متعلق به پارادایمی شگفت و کشف‌نشده، پارادایمی سیال و زنانه در اتاقی از آن خود واداشت؟ آیا اینها همان ساختار پذیرفته‌شدۀ نوشتار علمی نیست که ایریگارای در بازنویسی و خوانش دوباره و نقد نوشتارهای خودشیفته و پر‌صلابت فروید به بازی‌اش می‌گیرد، با آن می‌آغازد، ادامه‌اش می‌دهد و در نهایت تضاد درونی پنهان‌شده و نامطمئنش را به خودش بازتاب می‌دهد؟ آیا اینها همان نظام فالوس‌محوری نیست که سیکسو در «خندهٔ مدوزا» بر سامانش می‌تازد و زن (انسان) را به فرا رفتن از آن، به خندیدن بر آن، به گفتن از منِ در پرانتز‌قرارگرفته و محذوف زنانه در این نظام، به جایگزینی روایت‌های اول‌شخص پیشازبانی به جای افعال سوم شخص فرا‌می‌خواند، آنچه نوشتار را در کل تاریخ به ابزارهایی بیرون از منِ زنانۀ منِ انسان تقلیل می‌دهد؟

روت رابینز در فمینیسم‌های ادبی قصۀ تاریخی این دغدغه‌های وجودی منِ زن و ما زنان را در متن روایت‌های ادبی بازگو می‌کند؛ عصیانی زنانه بر چارچوبه‌های دیرپای نقد ادبی که در جهان فالوس‌محور مردانه سامان گرفته‌اند؛ روایت پرسش‌هایی که زنان به‌مثابهٔ نویسنده، خواننده و منتقد داستان (و بی‌تردید قهرمان‌های روایت) در نوشتار با آن مواجه شده‌اند، پرسش‌های خاص زنان در رویارویی با متن ادبی که در تاریخ بیست‌و‌یک‌ سده‌ای ادبیات غرب تنها دو سه سده است که پا به میان گذاشته‌اند و جان گرفته‌اند. برای من (تأکید دارم بگویم من، همان زن تاریخی محذوف در روایات ادبی) مواجهه با این پرسش‌ها شریک شدن در یک تجربۀ تاریخی ناب زنانه است که با اینکه در بستر تاریخ و جغرافیا متولد شده است، سیال و بی‌محابا محدودیت‌های زمان و مکان را زیر پا می‌گذارد و می‌تواند هر بار در مواجهه با هر متنی از نو زاده شود. بنابراین شاید بهترین شیوه برای بازنمایی و معرفی کتاب فمینیسم‌های ادبی به مخاطبانم در نشریه‌ای ویژۀ زنان کنار گذاشتن شیوه‌های پذیرفته‌شدهٔ چارچوبه‌های نقد نوشتار مردانه و به میان آوردن منِ زنانه‌ام باشد و طرح پرسش‌ها و دریافت‌هایی که این من در گوشه‌ای از دفتر یادداشتش با خواندن هر فصل از کتاب، آشفته و همچون حاشیه‌ای بر متن (حاشیه‌ای که دارد سهمش را از متن طلب می‌کند و تخطی می‌کند از آن)، مکتوب کرده است. یادداشت پیش رو که، بر خلاف قرار و مدار از‌پیش‌تعیین‌شدۀ مقاله‌نویسی، مقدمه‌اش و پرسش‌های پیشینی‌اش بر تنه و بخش اصلی‌اش تاخته و به حریم آن تجاوز کرده حاصل این تمرین است، تمرینی برآمده از قرائت پرسش‌های زنانه بر متن در کتاب فمینیسم‌های ادبی، روایت آنچه خواندن این کتاب باز‌اندیشی‌اش را بر من تحمیل کرده است با اذعان و اقرار به اینکه شاید مطالعهٔ این کتاب توسط خوانندهٔ دیگر (که او نیز من زنانۀ خود را در قرائت متن به میان می‌آورد) چشم‌اندازها و پرسش‌های کاملاً دیگرگونی را در ذهن او پررنگ و برجسته کند.

فمینیسم‌ها و نه فمینیسم

روت رابینز با این چالش روایتش را از فمینیسم‌های ادبی آغاز می‌کند؛ چالشِ یافتن تعریفی برای فمینیسم و فمینیسم ادبی در فرهنگ‌نامه‌ها و چالش‌«ها»ی جمع در کنار واژۀ فمینیسم که ویرایش‌گر رایانه‌اش آن را به رسمیت نمی‌شناسد:

«عنوان کتاب با اصرارش بر فمینیسم‌ها به صورت یک اسم جمع، موردی به‌جاست. غلط‌گیر املایی کامپیوتر من این جمع خاص را نمی‌شناسد و از من می‌پرسد: آیا مطمئن هستید؟ … شکل جمع فمینیسم‌ها سیاسی است… اگر بیش از یک فمینیسم وجود دارد، فمینیسم‌ها ممکن است هر جا باشند، ممکن است هر کاری انجام دهند، ممکن است غیر قابل جلوگیری باشند.»*

شاید نکتۀ اساسی در همین «ها»ی کمتر‌دیده‌شده نهفته باشد؛ خوانش و سامانی یگانه از قرائت متن برای زنان وجود ندارد. به تعداد من‌های در پرانتز گذاشتۀ زنانه در بطن نقد ادبی، زنانه‌نگری ادبی نوینی پدیدار شده و پدیدار خواهد شد، خوانشی پایان‌ناپذیر و باز که با هر تجربۀ زیست زنانه مسیری نو و دیگرگون خواهد یافت. از این رو تلاش برای مدون ساختن و پی‌ریزی چارچوبۀ نقد ادبی زنانه‌نگر تلاشی از پیش محتوم به شکست است.

فراروی از اتاقی از آن خود و طلب قلم و کاغذی از آن خود

نقد زنانه‌نگرانه در چارچوب فردگرایی لیبرالیستی، نقدهایی برآمده از قلم زنانی چون ماری وولستون کرافت یا ویرجینیا وولف، همواره معطوف به یک گونه از سرکوب و ستم است؛ محروم ماندن زن طبقۀ متوسط یا توانگر سفید از امکان تحصیل، از امکان نوشتن و از امکان مالکیت سرمایه و حریمی خصوصی که در آن خود نویسنده‌اش را متجلی کند، زنی که از آغاز محکوم به دختر کسی بودن، همسر کسی بودن و مادر کسی بودن است و اختیارش واگذار شده به مردان زندگی‌اش. اما نقدهای زنانه‌نگرانه‌ای از جنسی دیگر نیز در کار است و روایت‌های اغلب نانوشتۀ دیگری که از آنِ زنانی است که تنها ستم وارد بر آنها ستم حاصل از جنسیت نیست. اگر آن‌گونه که شوالتر می‌گوید نقد زنانه‌نگرانهٔ ادبی معطوف به ستم، سرکوب و بیان است، پس باید جایی برای بیان روایت این دسته از زنان نیز باشد، زنان رنگین‌پوست، زنان فقیر، آنها که حتی از حق تملک واژگان یا قلم و کاغذی از آن خود بازداشته شده‌اند، زنان درگیر در چرخۀ ستم طبقاتی، ستم نژادی یا ستم اجتماعی، به حاشیه رانده‌شدگان چندبارۀ جامعه. نقد زنانه‌نگرانهٔ سیاهان نمونه‌ای از این نوع روایات است، روایاتی که بینش دیگرگونه‌ای به جهان و ملاک‌های تازه‌ای برای ادبیت متون را طلب می‌کند:

«و آیا من یک زن نیستم؟ به من نگاه کنید! به دست من نگاه کنید!… من شخم زده‌ام و کشت کرده‌ام، و در انبارها بزرگ شده‌ام و هیچ مردی نتوانست من را سرپرستی کند… من توانستم بسیار زیاد کار کنم و به اندازۀ همان یک مرد بخورم و شلاق را هم تحمل کرده‌ام. … و آیا من یک زن نیستم؟ ( سایورنر ترو)»

کورا و جست‌وجویی در زبان شاعرانه

«کورا» اصطلاحی است که ژولیا کریستوا از افلاطون اقتباس کرده و معانی‌ای همچون زُهدان، فضای میانی، دایه و مادر را می‌رساند. در این مفهوم کریستوا از منطق دوگانهٔ «آری یا نه»، «این یا آن» فراتر می‌رود و از دسته‌بندی سومی می‌گوید که از دسترس نظم نمادین زبان‌شناختی لَکانی به دور است، امری و بودگی‌ای پیشااودیپی و پیشازبانی، نظام نشانه‌شناختی‌ای که برگرفته از تجربۀ حسی بدن مادر است، آنجا که هنوز زبانی (زبان فالوس‌محور) در کار نیست، قان‌وقون بی‌هدف نوزاد شاید. کورا اما در کجای زبان و نوشتار متجلی می‌شود؟

«کریستوا اصطلاح ادبیات را نمی‌پذیرد. زیرا این اصطلاح… به طور ضمنی بر شکل‌بندی‌های ایدئولوژیک روابط قدرت (جهان فالوس‌محور) دلالت دارد که روابط قدرت را نمایش می‌دهند… زبان شاعرانه (اما) به عنوان نوعی کُد خرده‌ـ‌فرهنگی در درون تفسیرهای مسلط زبان عمل می‌کند… و این یک فکر انقلابی است زیرا عبارت است از شناسایی و کشف امکانات زبان…»

زبان دیوانه و تصویری که از آینه می‌گریزد

زبان زنانه، زبانی که زنان از طریق آن با یکدیگر سخن می‌گویند و هم‌دلانه به یکدیگر گوش می‌سپارند، شاید زبانی دیوانه است، آن‌گونه که ایریگاری در نخستین کتابش زبان دیوانه از یک اختلال زبان‌شناختی مجنونان می‌گوید، آنان که زبان خود را گم کرده‌اند و به‌ناچار ساختارهای زبانی از پیش موجود را تکرار می‌کنند. آیا ما زن‌ها زبان خود را گم کرده‌ایم و اکنون ناگریز گیر افتاده در چارچوبه‌های زبانی هستیم که از آنِ ما نیست؛ زبانی مبتنی بر دیدن و آینگی؟ زبانی که به گفتۀ لَکان در مرحلۀ آینگی رشد کودک اتفاق می‌افتد؛ کودک خود را در آینه باز می‌یابد و زبان آغاز می‌شود. اما پیش از آن چه؟ ایریگارای از نشانگان زبانی دیوانه (زبانی که مردان نامش را دیوانه نهاده‌اند، چون برای آنها ترسناک، شگفت‌آور و تهدیدگر است) در میان زنان می‌گوید، نشانگانی که مبتنی بر دیدن نیست، مبتنی بر لمس و بدن است، زبان مادرانه، زبان زنانه. زبانی که در آینگی لکانی دیده نمی‌شود، پیش از آینه زاده شده و از آن می‌گریزد، آینه (زبانی) که هیچ‌گاه بی‌طرف نیست و همواره سویۀ مردانه را باز می‌تاباند:

«در فرانسوی… انبوهی از هزار فرد، شامل نهصدونودو‌نه زن و یک مرد، به عنوان جمع مذکر شناخته می‌شود؛ زوجی که از یک زن و یک مرد ترکیب شده، باز به عنوان یک جمع مذکر می‌آید. (ایریگارای)»

امری سیاسی که از نوشتار زنانه بیرون می‌زند

آیا زنان راهی برای مشارکت در امر سیاسی دارند بی آنکه گرفتار پارادایم و شبکه‌ای از معناها شوند که بازتاب‌دهندۀ جهان مردان و بینش‌ها و تجربۀ آنهاست؟ آیا می‌توان به‌مثابهٔ یک زن درگیر امر سیاسی شد و وارد بازی مردانهٔ قدرت نشد؟ بازی‌ای که در آن همیشه یا در حال تلاش برای براندازی قدرت و نظام موجود یا، در صورت پیروزی، حفظ سلطه و نیروی خود هستی. سیکسو پیشنهادی برای زنان دارد؛ نوشتار زنانه. او به انقلابی می‌اندیشد که از نوشتار می‌آغازد نه از قدرت و ساختارهای امر سیاسی، از قهقهه و خنده می‌گوید، «خندهٔ مدوزا»، و نه از مبارزه و سلاح چنانکه زبان و سیاست مردانه پیشنهاد می‌دهد. متن و نوشتاری زنانه که با جوهر سفید نوشته شده، شیر مادر، بخششی از بدنی به بدنی دیگر، چارچوبۀ معنایی به تمامی متفاوت از نظام زبان‌شناختی مردانه که مبتنی بر مالکیت و قدرت است، روایاتی که همچون عمیق‌ترین متون نظری سیکسو نه در مقالات علمی و آکادمیک که در نمایش‌نامه و داستان و شعر متجلی می‌شود:

«شاید آنان [مردان] واهمه دارند قدرت و سلطه‌ای را که اندیشۀ دوگانی مستحق آنان می‌شمارد، از دست بدهند. برخلاف این دوجنس‌گرایی [زن/مرد] اخته شده و بدون جنس و محروم از ویژگی‌های جنسی. سیکسو برای چیزی استدلال می‌کند که آن را دوجنس‌گرایی دیگر می‌خواند؛ جنسیتی همیشه متغیر و بی‌ثبات که مشتمل است بر عدم محرومیت از تفاوت و نه از یک جنس.»

خوانش روایات مردانه برای یافتن زنانگی

اگر مردها را در اتا‌ق‌های اختصاصی خودشان، در نوشتارهای انحصاری‌شان، آنجا که، خودآگاه یا ناخودآگاه، زنان را از روایت‌هایشان حذف می‌کنند، پی بگیریم چه؟ نقدهای ادبی زنانه‌نگر اغلب به دنبال زنان در روایت‌ها گشته‌اند، نویسندگان زن، قهرمانان زن و خوانندگان زن. اما شاید آن‌گونه که روت رابینز می‌گوید، برای یافتن معنایی تازه از فمینیسم ادبی باید به دنبال مردان به اتاق‌های خصوصی آنها رفت؛ در روایاتی چون تصویر دوریان گری یا دکتر جکیل و اقای هاید. در این اتاق‌های از آن خودِ مردان است که معنای غیرسلبی مردانگی عریان و بی‌واسطه پدیدار می‌شود. مرد نیز در این نظام فالوس‌محور محکوم و قربانی است، محکوم به زبان، محکوم به زیست در پارادایم قدرت، و محکوم به زن نبودن. اما در اتاقی که زنی نیست، قدرت معنایی نخواهد داشت (چرا که قدرت همیشه در ارتباط میان دو طرف تعریف می‌شود) و زنی نیست که مردانگی در تقابل با آن تعریف شود. در اینجاست که نقد زنانه‌نگر می‌تواند دریابد نقبی که او به زبانی دیگر و به بیرون آینۀ مردانه می‌زند برای مردان نیز رهایی‌آور و الهام‌بخش است:

«[و آن مردان] جستجوکنان به سوی آینۀ قدی متحرک آمدند، با وحشتی غیر‌ارادی به عمق آن نگاه کردند. اما آن‌قدر پیچیده بود که چیزی نشان نداد جز تابش گلگونی که روی سقف بازی می‌کرد و… قیافه‌های ترسان و رنگ‌پریدۀ خودشان که برای نگاه کردن به آن خم شده بودند

نظرات شما

پیام شما با موفقیت ارسال شد و پس از تایید در سایت به نمایش درخواهد آمد.