روان زخمی پس از حادثه

مشغول تماشای فیلم گوژپشت نوتردام بودم که ناگهان دچار شوک شدم. از همان ابتدای فیلم که شاهد خشونت پنهانی۱ به کازیمودو بودم ـ‌ اینکه به او می‌گفتند دنیا جای امنی نیست، اینکه هیچ‌کس هیچ‌وقت او را نخواهد پذیرفت و دوست نخواهد داشت و اینکه فرولو صلاح و مصلحتش را می‌خواهد ـ رنجی تکان‌دهنده اما آشنا در جانم نشست. با نفسی حبس‌شده تماشا می‌کردم: تنهایی کازیمودو در آن برج ناقوس به‌شدت شبیه کنترل و سرکوبی بود که من سال‌ها پیش تجربه کرده بودم.

سم دیلان فینچ

ترجمۀ زهره پورثانی

مشغول تماشای فیلم گوژپشت نوتردام بودم که ناگهان دچار شوک شدم. از همان ابتدای فیلم که شاهد خشونت پنهانی۱ به کازیمودو بودم ـ‌ اینکه به او می‌گفتند دنیا جای امنی نیست، اینکه هیچ‌کس هیچ‌وقت او را نخواهد پذیرفت و دوست نخواهد داشت و اینکه فرولو صلاح و مصلحتش را می‌خواهد ـ رنجی تکان‌دهنده اما آشنا در جانم نشست. با نفسی حبس‌شده تماشا می‌کردم: تنهایی کازیمودو در آن برج ناقوس به‌شدت شبیه کنترل و سرکوبی بود که من سال‌ها پیش تجربه کرده بودم.

همسرم فیلم را قطع کرد و با ملایمت گفت :«سم، عزیزم، تو جات امنه. همه‌چیز خوبه. اما اگه اذیت می‌شی این رو تماشا کنی، یه چیز دیگه ببینیم.»

اطمینان‌بخشی مهربانانۀ او در میان هجوم عواطف گذشته اشک‌هایم را متوقف کرد. فقط توانستم به علامت مثبت سری تکان بدهم. او هم بدون یک کلمه حرف اضافه یک قسمت از سریال کارتونی استیون یونیورس را در دستگاه گذاشت؛ سریال مورد علاقه‌ام که تمام قسمت‌هایش را حداقل سه چهار بار دیده‌ام و همیشه فضای آشنا و جذابش آرامم می‌کند. با سکوت و آرامش او که کنارم نشسته بود، من هم به آرامش رسیدم و نفس آرام و عمیقی کشیدم. اگر گذر سال‌ها یک چیز به من یاد داده باشد این است که گاهی بهترین درمان فقط همین است که به خودمان اجازۀ دوست داشتن و دوست داشته شدن بدهیم.

***

روزی که روان‌درمانگرم به من گفت فکر می‌کند مشکلم «روان‌زخمی پس از حادثه»۲ یا به‌نوعی ترومای پیچیده است، قطعات بی‌شمار پازل به‌سرعت در ذهنم جای خودشان قرار گرفتند. تمام خاطرات گذشته، ترس از رها شدن، بی‌اعتمادی، گسستگی، و دردهای عمیق و پایداری که می‌توانستم قسم بخورم مادرزادی هستند ناگهان با این تشخیص معنا گرفتند.

درک من از روان‌زخمی پس از حادثه تا حد زیادی تحت تأثیر اثر پیت واکر۳ است، روان‌درمانگر و بیماری که از ترومای پیچیده رهایی یافته و کلمات و تأکیداتش به تقویت بهبودی من کمک کرده است. با اینکه من امروز نسبت به سابقۀ ترومای خودم دید بهتری دارم، عزیزانم‌ ـ به‌خصوص نزدیکانی که سابقۀ چنین وضعیتی را ندارند‌ ـ‌ گاهی به‌خوبی نمی‌دانند بهترین راه حمایت از من چیست. من مدت‌ها وقت صرف مطالعه، شرکت در جلسات درمانی و دریافت اطلاعات مربوط به تروما، و ارتباط با گروه‌هایی کرده‌ام که در این زمینه شکل گرفته‌اند؛ این در حالی است که نزدیکانم لزوماً چنین کارهایی انجام نداده‌اند.

دوستان و خانوادۀ افرادی که دچار روان‌زخمی پس از حادثه هستند همیشه از سطح اطلاعات و درکی مشابه بیماران بهبودیافته برخوردار نیستند. به همین دلیل من به فکر تهیۀ این مطلب افتادم که شاید نقطۀ شروعی باشد در فهم چگونگی حمایت بهتر از بیماران بهبودیافته از تروما.

اگر نمی‌دانید چطور باید از عزیزی که دچار روان‌زخمی پس از حادثه شده‌ حمایت کنید، در نکات زیر تعمق کنید:

 

۱) متوجه باشید که خود ما هم همیشه نقطۀ آغاز تحریک‏هایمان را نمی‌‌شناسیم.

هر وقت به کسی می‌گویم که دچار روان‌زخمی پس از حادثه هستم، او اغلب در تلاش برای حمایت‌ از من می‌پرسد :«بگو ببینم چه چیزهایی ممکن است در تو جرقه ایجاد کند؟» برای بسیاری از ما ممکن است این نقطه‏های آغاز تحریک در سطحی باشند که حتی خودمان هم از آن آگاه نباشیم. به همین دلیل بهتر است نه‌تنها در مورد عامل محرک‌ سؤال کنید بلکه ببینید در صورتی که عامل محرک کار خودش را کرد چه کاری از دست‌ شما برای ما برمی‌آید. آیا حرفی هست که در آن موقعیت بتوانید بگویید یا برخورد اطمینان‌بخشی که بتوانید انجام دهید و یا هر چیز دیگری که بتواند ما را آرام کند؟

 

۲) ما را تشویق کنید که اندوه و خشم‌مان را ابراز کنیم.

بسیاری از روان‌درمان‏گرانی که با تروما کار می‌کنند می‌گویند که بیماران بهبود‌یافته در ابراز غم برای رنجی که کشیده‌اند و گاهی ابراز خشم از آن دچار مشکل‌ می‌شوند. بنابراین، یکی از کارهایی که نزدیکان می‌توانند انجام دهند این است که برای فرد بهبودیافته فضایی ایجاد کنند که بتواند به شیوه‏ای امن احساساتش را بروز دهد. مثلاً بگویند:

«متوجه شدم که حرف‌هایمان باعث شده خیلی عصبانی شوی. دلت می‌خواهد بگویی چرا؟»

«اتفاقی که برایت افتاده غیرمنصفانه و ناعادلانه بوده، اگه دوست داشته باشی در موردش حرف بزنی، من سراپا گوش هستم.»

«دلت می‌خواهد گریه کنی؟ هیچ اشکالی ندارد. می‌تونم پیشت بمانم یا اگر بخواهی بروم. فقط بگو کدامش را می‌خواهی؟»

«حق داری چنین احساسی داشته باشی. ولی بدان که الان در امانی و همه‌ چیز آرام است»

کلید کار این است: ۱. واقعی بودن و درک‌پذیری آن احساسات را به رسمیت بشناسید، ۲. به فرد فضایی بدهید که بتواند آنها را عمیق‌تر حس و ابراز کند.

گاهی این گونه مکالمات زمانی شکل می‌گیرند که مستقیماً دربارۀ تروما صحبت می‌کنید. اما گاهی رویدادی ظاهراً بی‌ربط باعث هجوم خاطرات می‌شوند. در هر دو مورد، بسیار مهم است بتوانید فضایی برای فرد به وجود بیاورید که بدون قضاوت شدن احساساتش را بروز دهد.

 

۳) سعی نکنید چیزی را درست کنید، اجازه بدهید خودمان را خالی کنیم.

یکی از بزرگ‌ترین اشتباهاتی که عزیزانم مرتکب می‌شدند این بود که هر زمان سعی می‌کردم با صدای بلند دربارۀ آنچه برایم اتفاق افتاده صحبت کنم، از در نصیحت وارد می‌شدند که چطور می‌شود اوضاع را «درست» کرد. در طول مدت درمان متوجه شدم که مقابله با روان‌زخمی پس از حادثه به درست کردن اوضاع چندان ارتباطی ندارد. برای من، بخش اعظم کارْ شکستن دیوار انکار بود. و بعد یاد ‌گرفتم، به شکلی که هرگز باور نمی‌کردم توانش را داشته باشم، از خودم محافظت کنم و خودم را دوست داشته باشم. نیازی نبود رابطه‌ام را با افرادی که به من آسیب زده بودند «درست»‌ کنم. پیش از هرچیز باید سراغ روش‌هایی می‌رفتم که با آنها به خودم آسیب می‌زدم. باید می‌توانستم دربارۀ اتفاقی که افتاده بود و احساسی که در آن زمان داشتم حرف بزنم تا بتوانم آنچه را بر من گذشته بود هضم کنم و با خودم رفتار مهربانانه‌تری داشته باشم. به خاطر داشته باشید که روند و مفهوم بهبودی در هر فرد با دیگری متفاوت است و اینکه ما اگر نیازی به توصیه داشته باشیم خودمان درخواست می‏کنیم‌ ـ چیزی که ما بیش از هر چیز به آن نیاز داریم محبت است.

 

۴) به ما اجازه بدهید کامل نباشیم.

بسیاری از کسانی که ترومای پیچیده دارند دچار کمال‌گرایی هستند. پیت واکر این را «منتقد درون»۴ می‌نامد، چیزی که بسیاری از بیماران در دوران بهبودی با آن دست‌و‌پنجه نرم می‌کنند. برای برخی از ما، کمال‌گرایی نوعی مکانیسم مقابلۀ افسارگسیخته بوده است: ما ناامیدانه تلاش می‌کردیم با رفعِ به‌اصطلاح «نقص‌هایمان» بهتر شویم تا عشق و محبتی را که نداشتیم «کسب کنیم» (البته هرچقدر بهتر می‌شدیم چیزی عوض نمی‌شد، اما ما همچنان تلاش می‌کردیم).

«منتقد درون» همچنین می‌تواند آن صدایی باشد که درونی کرده‌ایم، مثلاً وقتی عبارت «تو بچۀ بدی هستی» ناگهان به «من بچۀ بدی هستم» تبدیل می‌شد. انتقادها یا بی‌توجهی‌های بیرونی ناگهان به نداهایی درونی تبدیل می‌شدند و ما بیشتر و بیشتر دچار تروما می‌شدیم.

این یعنی بسیاری از بیمارانی که با ترومای پیچیده مقابله می‌کنند در واقع با کامل نبودن می‌جنگند. خود من مدت‌ها معتقد بودم که اگر مردم واقعاً مرا بشناسند دوستم نخواهند داشت. به همین خاطر، زمان زیادی صرف «بهتر کردن» خودم کردم به این امید که بالاخره روزی برای آدم‌های زندگی‌ام «به قدر کافی خوب» باشم. فکر می‌کنم به همین خاطر است که وقتی عزیزانمان به ما اجازه می‌دهند کامل نباشیم، به چه توانی می‌رسیم. چند نمونه ببینید:

«لازم نیست برای من یا کس دیگری کامل باشی. هر اتفاقی هم که بیفتد من همیشه طرف تو هستم.»

«درست است که گاهی اشتباه می‌کنی. اما مهم این است که همیشه سعی خودت را می‌کنی که اشتباهاتت را جبران کنی.»

«به نظر من که تو همین‌طوری هم دوست‌داشتنی و ارزشمند هستی.»

«به من اعتماد کن، اگر مشکلی باشد به تو می‌گویم و قول می‌دهم که با هم حلش کنیم.»

بسیار مهم است به خاطر بسپارید که شما نسبت به عزیزانتان مسئول هستید اما مسئول آنها نیستید: قرار نیست شما نقص‌ها، مشکلات مربوط به عزت‌نفس و تروماهای حل‌نشدۀ آنها را برایشان رفع کنید. در عوض، وقتی عزیزانتان مشغول حل کردن آن مسائل هستند از آنها حمایت کنید. به این معنی که خیلی ساده اجازه بدهید انسان باشند: فضایی ایجاد کنید که در آن هر دوی شما بتوانید خودتان باشید و این انتظار «همه یا هیچ»‌ در آن وجود نداشته باشد که فقط انسان‌های کامل شایستۀ دوست داشته شدن هستند.

۵) دربارۀ روان‌زخمی پس از حادثه اطلاعات به دست آورید.

از فرد آسیب‌دیده بپرسید که آیا منبع خاصی سراغ دارد که شما بتوانید برای آشنا شدن با مشکلش به آن مراجعه کنید، شاید هم می‌خواهد دربارۀ تأثیری که ترومای پیچیده بر زندگی و روابطش گذاشته با شما صحبت کند. اگر دوست دارد صحبت کند، اطمینان حاصل کنید فضای مناسب برای ابراز هر نوع احساسی فراهم کرده‌اید و اینکه رویکرد شما تأییدکننده و دلسوزانه است.

پیت واکر کتاب مرجع بسیار خوب دیگری در مورد مفهوم «مشاورۀ تعاملی»۵ دارد. این روش ساختار خوبی ارائه می‌کند که بر اساس آن می‌توانید به شکلی سازنده و ایمن با هم صحبت کنید. من آن را به‌شدت توصیه می‌کنم. اگر هم احساس می‌کنید به راهنمایی بیشتری نیاز دارید می‌توانید به روان‌درمانگر مراجعه کنید تا به تسهیل گفت‌وگویتان کمک کند.

بخشی از حمایت بیمار به آموزش و درک این مسئله که آموزش نه رخدادی دفعی بلکه فرایندی تدریجی است باز‌می‌گردد. هیچ کتاب یا مقالۀ واحدی وجود ندارد که تمام اطلاعات لازم برای حمایت از افراد را به شما ارائه کند. در عوض، خود شما طی فرایند اعتمادسازی به همدیگر می‌آموزید که چطور فضایی ایجاد کنید که در آن هر دو احساس امنیت کنید و حمایت شوید.

***

وقتی شریک زندگی‌ام گوژپشت‌ نوتردام‌ را قطع می‌کرد یک جملۀ ساده اما مهم به زبان آورد: «این مشکل تو هیچ بار اضافه‌ای روی دوش من نگذاشته، تمام‌قد پشتت هستم.»

من فکر می‌کنم که بیشتر بیماران بهبودیافته بخش زیادی از آنچه را برایشان پیش آمده از ترس «زیادی بودن» مخفی می‌کنند. اما وقتی با آنها همراهی شود، با احساس امنیت حرف می‌زنند و به رابطه‌شان اجازه می‌دهند واقعاً رشد کند. اگر می‌خواهید حمایت خود را به کسی نشان دهید، خیلی ساده فقط به او توجه کنید. احساسش را به رسمیت بشناسید و بگویید: «حرفت را باور می‌کنم.»

تنها چیزی که من می‌خواستم این بود که کسی باورم کند. و هر بار کسی این کار را می‌کند احساس می‌کنم بخش دیگری از وجودم یاد می‌گیرد که دوباره اعتماد کند، که رها و بی‌ترس دوست بدارد. با اینکه در نهایت مسئولیت بهبودی ما با خودمان است، داشتن یک پشتیبان واقعاً در این مسیر تعیین‌کننده است.

نظرات شما

پیام شما با موفقیت ارسال شد و پس از تایید در سایت به نمایش درخواهد آمد.