مشکل زنان یا مشکل علم؟

 شِیلا توبیاس ترجمۀ سعیده وثوق پور، شیرین کریمی آمارهای دلسردکننده‌ای از حضور و نقش زنان در علم وجود دارد، همراه با تفاسیر گوناگونی از این آمار. اما اینکه دانشمندان را متقاعد کنیم که مشکلی وجود دارد و این مشکل همهٔ آنهاست و نه صرفاً دانشمندان زن، بسیار دشوار است. من در ۲۰ سال گذشته تحلیل‏گر و فعال زنانه‌نگر بوه‏ام. بر این باورم که اگر قرار است توصیه‏های سیاستی تأثیرگذار باشند، تحلیل باید بر عمل‌گرایی مقدم باشد. در هشت سال گذشته، ایدئولوژی علم و دستاوردهای علم را مطالعه کرده‌ام. این مطالعه باعث شد میان ایدئولوژی پدرسالاری و اساطیر حاکم بر جست‏وجوی استعدادهای علمی جدید پیوندی بیابم.

آمارهای دلسردکننده‌ای از حضور و نقش زنان در علم وجود دارد، همراه با تفاسیر گوناگونی از این آمار. اما اینکه دانشمندان را متقاعد کنیم که مشکلی وجود دارد و این مشکل همهٔ آنهاست و نه صرفاً دانشمندان زن، بسیار دشوار است.

من در ۲۰ سال گذشته تحلیلگر و فعال زنانه‌نگر بوهام. بر این باورم که اگر قرار است توصیههای سیاستی تأثیرگذار باشند، تحلیل باید بر عمل‌گرایی مقدم باشد. در هشت سال گذشته، ایدئولوژی علم و دستاوردهای علم را مطالعه کرده‌ام. این مطالعه باعث شد میان ایدئولوژی پدرسالاری و اساطیر حاکم بر جستوجوی استعدادهای علمی جدید پیوندی بیابم.

پدرسالاری

از دیدگاه زنانه‌نگرانه، پدرسالاری تسلط مردانی بر جامعه است که هدف اصلی آنها ایجاد و حفظ قدرتی مشخص در برابر زنان است. در چنین جامعه‏ای (و ما زنانه‌نگر‏ها باور داریم که در یکی از این جوامع زندگی می‏کنیم) بخش زیادی از آنچه سنتی یا حتی درست می‏دانیم در واقع مانور سیاسی گسترده‌ای‏ برای حفظ روابط نابرابر قدرت میان مردان و زنان است.

توطئه‌ای درکار نیست، که در آن مردان با یکدیگر تبانی کنند که زنان را از قدرت بیرون نگه دارند. موضوع این است که اکثر مردان با لذت بردن از امتیازات تبعیض‌آمیز و مزیت‌های فردی به سیستم موجود تن می‏دهند و چندان علاقه‌ای به ایجاد تغییر ندارند.

این نظریه را نخستین بار در دوران مدرن نظریه‌پردازی به نام کیت میلت مطرح کرد. او زنان و مردان را در سه بُعد از یکدیگر متمایز دانست: سرشت، نقش، موقعیت.

مرد کوچه‌بازاری و روان‏شناس سنتی هردو نوعاً مدعی‌اند که سرشت زنان با مردان متفاوت‌ است. آنها معتقدند زنان بیشتر منفعل و مردان بیشتر فعال‌اند؛ زنان بیشتر وابسته و مردان بیشتر مستقل‌اند. اگر چنین نظریه‏هایی درست باشد، این بدان معناست که زنان با احتمال کمتری به دنبال زندگی‌ای برای خود هستند و با این کار آسایش کمتری دارند. در حیطهٔ عقلانیت، بنا به این نظریه‌ها، زنان اهل شهودند و برای یافتن حقیقت بر احساسات خود تکیه می‏کنند. در حالی که مردان بیشتر در پی اثبات حقیقت‌اند و در تفکر نظام‌مندترند. حال در نظر بگیرید که چنین تفاوت‏های جنسیتی‌ برای زنان در علم چگونه معنا می‌شود.

پدرسالاران می‏خواهند مردم باور کنند که تفاوت‌های نقش مردان و زنان بزرگسال به اندازهٔ تفاوت‏های سرشت آنها «طبیعی» است (و در‌واقع نتیجهٔ آن است). تمایل مادرانه‏ برای ازدواج و ساختن خانه برای زنان همان‌قدر طبیعی است که نیاز مردان به خلق اثر خود در جهان خارج از خانه. زن موجودی منزوی و مرد موجودی اجتماعی است.

در نهایت، نتیجهٔ اجتناب‌ناپذیر تفاوت‏ نقش‌ها این است که مردان نسبت به زنان از موقعیت اجتماعی بالاتری برخوردارند، زیرا آنچه مردان دوست دارند و انجام می‏دهند، به لحاظ اجتماعی، از آنچه زنان دوست دارند و انجام می‏دهند مهم‌تر است. ویرجینیا وولف، یکی از الهام‏بخشان ما، زمانی مشاهده کرد که لئو تولستوی در مقایسه با جین آستین نویسندهٔ بزرگ‌تری در نظر گرفته می‏شود زیرا او دربارهٔ جنگ و صلح می‌نویسد در حالی که آستین خود را به روایت روابط میان‏فردی محدود می‌کند. وولف می‏پرسد: اما چه کسی تصمیم می‏گیرد که جنگ از روابط میان‏فردی مهم‏تر است؟ همان جامعه‏ای تصمیم می‌گیرد که در آن رمان‏نویسان می‏نویسند و خوانده می‏شوند. از آنجا که مردان موقعیت خود را از آنچه انجام می‏دهند کسب می‏کنند، استدلال دُوری است: آنچه مردان انجام می‏دهند مهم‏تر است زیرا مردان انجامش می‏دهند.

در دیدگاه عامه، به طور خلاصه، زنجیرهٔ علّیِ سرشت‌ـ‌نقش‌ـ‌موقعیت با سرشت آغاز می‏شود و به موقعیت ختم می‏شود. تفاوت‏های سرشتی که ظاهراً با تولد آغاز می‌شود، ناگزیر، به صورت منطقی و طبیعی، به تفاوت‏های نقش و موقعیت می‏انجامد. از آنجا که (در زمانهٔ ما) سال‏های کلیدی پیشرفت حرفه‌ای بین ۲۵ تا ۴۰‌سالگی است، سال‏هایی که زنانِ «عادی» در حال برآوردن خواسته‌های مادر-خانۀ خود هستند، مردان به موقعیت‌های بالاتری از زنان دست می‌یابند.

سنت‌های واژگونه

بدین ترتیب میلت توضیح می‏دهد که سازوکار پدرسالاری چگونه است. اما سهم مهم‏تر او وارونه کردن آن زنجیرۀ علّی است، همان‌طور که ما به دانشجویان نظریهٔ سیاسی خود می‏گوییم مارکس معتقد بود هگل روی سرش ایستاده. میلت استدلال می‏کند که موقعیت در ابتدای زنجیره قرار دارد. برای پدرسالاری وظیفهٔ اساسی حفظ برتری مردان بر زنان است. و به این منظور، برای اینکه زنان بیرون از دایرۀ قدرت نگه داشته شوند، نقش‏هایی به آنها داده می‏شود که مشغول مراقبت از دیگران و در انزوا باشند.

این نقش‏های متفاوت چگونه تعیین می‌شوند؟ چه چیز سبب می‏شود زنان آنها را بپذیرند؟ میلت با بینشی زیرکانه افراد متخصص (دانشمندان علوم اجتماعی و رفتاری، درمان‌گرها و آموزگاران) را کشیشان جدیدی معرفی می‌کند که با بازتعریف آنچه «عادی» است و آنچه نیست جامعه را هدایت می‌کنند. کافی است یک زن نقش مادری را کمی محدودکننده توصیف کند، تا او را غیرطبیعی، غیرعادی و نیازمند به کمک متخصصان بدانند. میلت کمک کرد بدانیم اینها مجازات مدرن برای رفتار نامتناسب با نقش است.

از آنجا که این سخن نور جدیدی بر بسیاری از سنت‏های پیشین ‏تاباند، و از آنجا که این حقیقت ما را خشمگین کرد، تحلیل میلت انگیزه‌ای قوی برای زنانه‌نگری جدید در دههٔ ۱۹۷۰ بود. حکم او تأثیری مانند انقلاب کوپرنیکی داشت. این حکم مفروضات متداول دربارۀ سرشت، نقش‌ها‏ و موقعیت زنان را از مرکزیت خارج کرد، همان‏طور که کوپرنیک زمانی که خورشید را مرکز منظومهٔ شمسی قرار داد، زمین را از مرکزیت خارج کرد. میلت بسیاری از زنان را در اوایل دههٔ ۱۹۷۰ تحت تأثیر قرار داد تا به مناسبات زندگی‌شان، روابط خود با مردان و زنان دیگر، نگاهی بیندازند و نتیجه اغلب یک «تلنگر» بود: زمانی که زنان ناگهان موقعیت خود را در این مناسبات سیاسی می‏دیدند، به یک‌باره تلنگری می‌خوردند و زندگی پس از آن هرگز مثل قبل نبود.

 

پیامدهایی برای زنان در علم

من فکر می‏کنم خلقیات مورد نیاز برای کار اصیل و تخصصی‌ ـ‌ مانند شب‌زنده‌داری، یا گفتن اینکه عزیزم من امشب نمی‏توانم به هیچ چیز دیگری، حتی به تو، فکر کنم چون موادی دارم که دارند در ظرف کشت میکروب رشد می‏کنند‌ ـ‌ با آنچه رفتاری عادی برای هر زنی شمرده می‏شود، در تضاد است. مادامی‌که او احساسات یک دانشمند را تجربه می‏کند، زن نیست، و مادامی‌که به نیازهای طبیعت زنانه‏اش تن می‏دهد، به عنوان دانشمند جدی گرفته نمی‏شود. سنین باروری، زمانی که زن در سالم‏ترین وضع خود قرار دارد و برای پرورش کودک بیشترین انرژی را دارد، هم‌زمان است با سال‏هایی که بیشترین فرصت‌ برای رشد حرفه‌ای او وجود دارد. این هم‌زمانی زن را وسوسه می‌کند که در کارش وقفه بیندازد اما، با توجه به سلطهٔ مدل مردانه در علم، هزینه‌های این وقفه در موقعیت شغلی زن بالاست. در‌واقع بسیاری از دلایلی که زنان برای رها‌ کردن علم و مردان برای تشویق نکردن آنها به ماندن در عرصۀ علم می‌آورند به همین دوراهی (بچه‌دار ‌شدن یا شاغل‌ بودن) مربوط می‌شود.

جایی که تحلیل میلت به طور خاص به موضوع زنان در علم مربوط می‌شود ملاحظات او دربارهٔ این  دوراهی است. در جامعهٔ ما تنها سه نقش مناسب برای زنان وجود دارد: نخست نقش مادری، دوم نقش همسری (در علم، دستیار تحقیق)، سوم نقش زینتی (تنها وقتی جوان هستید ممکن است). اگر شما به طور طبیعی در قالب هیچ‌یک از این سه نقش جای نگیرید، گزینهٔ چهارم را به جان خریده‏اید، جادوگر‌ی‌ـ‌هرزگی. مشاغلی که برای زنان مناسب شمرده می‏شوند در امتداد این سه نقش‌اند. کار کردن با کودکان یا افراد مسن در برخی نقش‏های پرورشی مطمئناً در امتداد نقش مادرانه است. زنانی که تمام عمر خود همکار تحقیق یا منشی یا دستیار هستند در حال ایفای نقش همسرمانند برای خدمت‌پذیر خود هستند. و زنانی که به هر نوعی افراد را سرگرم می‏کنند اشیای زینتی‏اند.

 

جوانی و نبوغ

در ایدئولوژی علم گرایشی وجود دارد که در حرفه‌های دیگر نمی‌بینیم: این عقیدۀ قدرتمند که هر کار واقعاً خوبی باید در دورهٔ جوانی دانشمند انجام شود. اگر زنی در ۳۵‌سالگی به دانشگاه بازگردد تا کار علمی انجام دهد، حتی اگر قصد داشته باشد که در ۳۰ سال آینده به طور تمام‌وقت کار علمی کند، به نظر همکارانش، بعید است بتواند کار بزرگی انجام دهد. اینکه علم را زمین بازی جوانان ببینیم اسطوره‏ای است نشئت‌گرفته از داده‏های علم در سده‌های ۱۸ و ۱۹، زمانی که مردان (و زنان) چندان عمر نمی‏کردند. با استناد به نظر شماری از مورخان علم از‌جمله توماس کوهن (۱۹۷۰) و سی. استوارت گیلمور (۱۹۷۲ و ۱۹۸۴)، به احتمال زیاد متغیر دیگری در کنار تعداد سلول‏های مغز در جوانی در کار است: تازه‌وارد بودن در زمینهٔ علم.

در آخر به طور قطع دانش قدرت است و تعجب‏آور نیست که هر گروه مسلطی تلاش کند گروه‏های فرعی را از دانش دور نگه دارد. ما می‏دانیم که طی دوران برده‏داری و پس از آن، امریکایی‏های افریقایی‌تبار مجاز نبودند خواندن، نخستین ابزار دانش، را بیاموزند. در رفتاری مشابه، قدرت‌های استعماری راه‌های آموزش بومیان را محدود نگه داشته‌اند. هنگامی که زنان به دنبال بزرگ‌ترین دستاوردها در دانش خود هستند، این نه‌تنها برای آنها موقعیت بلکه قدرت نیز می‌آورد، دقیقاً همان چیزی که تمام ساختار پدرسالاری برای جلوگیری از آن طراحی شده است.

 

جنس سوم

همیشه زنان دانشمندی بوده‏اند. آنها چگونه با چنین سنت‏ها و موانعی کنار می‏آمدند؟ بنا به مستندات مارگارت دبلیو روسیتر (۱۹۸۲)، اولین فاکس کلر (۱۹۸۵) و ویویان گورنیک (۱۹۹۰)، با پذیرفتن محدودیت‏ها و منطبق کردن بلندپروازی خود با نیاز مردان به تسلط. تا شروع موج جدید فمینیسم در حدود ۲۵ سال پیش، استراتژی بقا برای دانشمند زن امریکایی نوعی ترغیب کردن مردی است که به او می‌آموخت، از او حمایت مالی می‌کرد و با او همکار بود، یعنی در آنجا (همان‌طور که بتی فریدان در بیانات مکررش صراحتاً اظهار می‏دارد) سه جنس وجود داشت‌ ـ مردان، زنان و من. چنین زنانی ادعا می‌کنند «چیزی که باید عموماً دربارهٔ زنان صادق باشد دربارهٔ من صادق نیست».

برای اثبات این به شما تا جایی که می‌توانم خود را مانند شما، جنس مسلط، خواهم کرد. من خواهری خود را با دیگر زنان انکار خواهم کرد، اگر این بهایی است که باید بپردازم؛ خود را از خانواده محروم می‏کنم، اگر لازم است. همسری نخواهم داشت، وانمود می‏کنم زندگی اجتماعی ندارم، و به طور قطع جنسیتم را نمایان نمی‏کنم. ممکن است شما به‌راحتی نتیجه بگیرید که من مانند دیگر زنان نیستم و بنابراین شایستهٔ جایگاه یک زن نیستم.

برای این الگوی انطباق، که شیلا میرسون و فرانسی چوو آن را تبعیض جنسی درونی‌شده و دیگران سندروم ملکهٔ زنبور‌عسل می‏نامند، مستنداتی وجود دارد. روزیتر، مورخ زنان امریکایی در علم، به ما می‏گوید که دانشمندان زن سپاس‏گزار سنت استفاده‏ از حرف ابتدای نام، و نه نام کوچک، در مقالات تحقیقی بودند تا بتوانند هرچه بیشتر شبیه مردان شوند (چون هویت زنانهٔ آنها پنهان می‌ماند). روزیتر گزارش می‏دهد که بسیاری از این زنان با پاسخ‌گویی به پرسش‏نامه‌هایی دربارهٔ زن‌ بودن در دنیای مردان، مخالف بودند. آنهایی که ازدواج کرده بودند همسران خود را به عنوان دستیار تحقیق همراهی می‏کردند و از اینکه اصلاً می‏توانند کار علمی انجام دهند خوشحال بودند.

زمانی که گورنیک در دههٔ ۱۹۷۰ با ۱۰۰ دانشمند زن مصاحبه کرد، که برخی در آن زمان در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ زندگی خود بودند، اکثر آنها نظرشان این بود که «زندگی خوبی» داشته‌اند. این به ذهنشان خطور نکرده بود که می‏توانستند زندگی بهتری داشته باشند، می‏توانستند در سطح بسیار بالاتری کار علمی کنند، اگر مایل بودند برای آنچه استحقاق آن را دارند مبارزه کنند. آنها سازمان نیافته بودند، آنها موجی ایجاد نکرده بودند، آنها شکایتی نکرده بودند. چنین زنانی ممکن است کار علمی، حتی کار علمی خوب، انجام دهند، اما‌ ـ‌ و این تفسیر من است‌ ـ‌ «با انکار» اینکه چگونه زندگی و کارشان تحت تأثیر جنسیت آنها بوده، نمی‏توانسته‏اند معلم و مشاور خوبی برای زنان جوان باشند. زنانه‌نگر‏ها می‏گویند آنها ارزش‏های ستمگران خود را درونی کرده‌اند‏.

مانند مردان، بسیاری از دانشمندان زن به احتمال زیاد موافق بودند که، به طور میانگین، زنان به اندازهٔ مردان دانشمندان خوبی نیستند‌ ـ‌ البته خود ‏آنها استثنا هستند. این زنان احتمالاً به اندازۀ همکاران مرد خود، زمان و تحمل کمی برای تعارض نقش‌های خاص جنسیتی داشته‏اند. بنابراین زن جوان‏تری که می‏خواهد دربارهٔ نیاز خود به برنامهٔ بارداری صحبت کند، احتمالاً گوش دانشمندان زن مسن‏تر را همان‌قدر ناشنوا می‏یابد که گوش مردان را. البته استثنائاتی نیز بوده‏اند، اما مورخان می‌گویند که انکار معمول بوده است.

زمانی که زندگی‌نامهٔ بسیار تحسین‌شدۀ کلر از باربارا مک‏کلینتاک متأخر منتشر شد. مدعی بود که بینش مک‌کلینتاک دربارهٔ ژنتیک ذرت، زنانه بود، و او پارادایم دستور‌ ـ‌ و‌ ـ‌ کنترل حاکم بر جریان اصلی زیست‌شناسی سلولی را به چالش کشیده بود، و اینکه انزوای او در مقام دانشمند به جنسیت او مرتبط بود، پاسخ مک‏کلینتاک چنین بود: «یاوه است.» او پافشاری می‏کرد که هیچ‌چیز در کار او وجود ندارد که به مرد‌ بودن یا زن‌ بودن ربط داشته باشد. با وجود بی‏توجهی و رفتار بد تشکیلات علمی، او تا آخر عمر به درونی‌ کردن ارزش‏های طبقهٔ مسلط ادامه داد.

زنانه‌نگری در ۲۰ سال گذشته وجود داشته است. زنِ امروز به جای انکار زن‌ بودنِ خود مایل است با دیگر زنان همکاری کند و می‏داند که استراتژی مردان‌‌ـ‌‌زنان‌‌ـ‌‌من باید شکست بخورد. اما همچنان که او حرفۀ علمی خود را دنبال می‏کند، به دیدگاه‏های احیانشده دربارهٔ اینکه علم چیست و چه چیز دانشمند خوب را می‏سازد، که عقیدهٔ بسیاری از مربیان و همکاران مردش است، سوق داده می‏شود‌ ـ‌ دیدگاه‏هایی که تقریباً از دههٔ ۱۹۶۰ تغییر نکرده‏اند.

بسیاری از استادان خوش‏نیت، مسئولان آزمایشگاه و رؤسای دانشکده‌ها می‏توانند با افتخار به برخورد عادلانه با دانشجویان زن خود و نبود تبعیض جنسی، وطن‏پرستی افراطی و آزار جنسی در حیطهٔ کار خود، اشاره کنند و چنین نیز می‏کنند. منحصراً، دلیل توجه آنها به این موضوعات، در ظاهر، این است که از بند سنت‌ها آزاد هستند. اما زمانی که یک دانشمند زن شکست می‏خورد، کار خود را رها می‌کند، یا به هدف پیش‌بینی‌شده نمی‌رسد، او را کاملاً سرزنش می‏کنند. آنها همچنان تمایلی ندارند که رفتار خود یا شکست آن زن را با توجه به هنجارهای غالب (در سیاست اینها را «سیستم‏های باور» می‏نامیم) در علم بررسی کنند.

 

در جستوجوی ابرتریب

چرا کمال را بهبود بخشیم؟ آنهایی که به دنبال آزاد ‌کردن علم و زنانه‌ کردن آن هستند با مخالفت‌های جدی روبه‏رو خواهند شد. ده‏ها هزار تن از دانشمندان اصلاً فکر نمی‏کنند که علم می‌توانست بهتر از این باشد. زمانی که لیندا اس. ویلسون، رئیس دانشکدهٔ رادکلیف، که خود یک شیمی‌دان بود، در سخنرانی خود در آکادمی ملی علوم از رقابت و «برتری‌جویی خشن» در علم امروز انتقاد کرد، دانشمندانی که به گزارش منتشرشده‏‌ای از سخنرانی او در مجلۀ ساینتیست (۱۹۹۲، ۲۰ ژانویه) پاسخ دادند، گاه با لحنی تند، نوشتند که آنها صرفاً داشتند از برتری دفاع می‏کردند. چنین دانشمندان متعصبی معتقدند که کیفیت علم امریکایی، حداقل در سطح تحصیلات تکمیلی، بهترین در جهان است‌ ـ‌ از لحاظ آموزشی، می‏تواند بهترین باشد. رویکرد آنان، که بی‌رحمانه نخبه‏‌گرایانه است، به این معناست که تنها تعداد کمی از افراد می‏توانند فعالیت علمی کنند؛ بنابراین، فرایند آموزشی باید گزینشی باشد، باید همه را حذف کرد، به‌جز کسانی که در سال اول دانشگاه شایستگی خود را، که در یک منحنی طبقه‌بندی می‌شود، نشان می‌دهند.

تقدیرگرایی‌ ـ‌ اصطلاحی که از پروتستان‌های قرن هفدهم اخذ می‏کنم‌‌ ـ‌ نیز راه اصلاحات را می‌بندد. بسیاری از دانشمندان معتقدند کسانی که قرار است کار علمی بکنند متولد می‌شوند، ساخته نمی‌شوند، و به‌زودی کشف خواهند شد، اگر اصلاً کشف شوند. به همین دلیل است که دانشمندانی که به آموزش علاقه‏مند می‏شوند تمایل دارند برای کودکان تدریس کنند. مثلاً، ادارهٔ آموزش بنیاد ملی علوم سالانه بیش از ۵۰۰ میلیون دلار برای آموزش علم در دوره‌های پیش از دانشگاه، و تنها ۷۰ میلیون دلار برای دورهٔ لیسانس صرف می‏کند. علت این عدم توازن چیست؟ بسیاری از دانشمندان عقیده دارند فقط سرمایه‏گذاری برای آموزش کودکان ممکن است فایده داشته باشد.

ایدئولوژی غالب دیگری که در برابر تغییر شیوۀ معمول فعالیت علمی مقاومت می‏کند این است که علم، بر خلاف اکثر حرفه‌های دیگر، رسالت است. در نتیجه، مشکلات مربوط به جابه‌جایی و نیازهای خانواده در مقایسه با کار علمی در اولویت دوم قرار دارند. این سنت نه‏تنها مانع زنان می‏شود، بار سنگینی بر دوش بسیاری از مردان نیز هست. فردی که به‌تازگی دکتری خود را در شیمی گرفته است به استاد خود می‏گوید که فعلاً نمی‏تواند شهر را ترک کند، چراکه همسرش موقعیت روبه‌رشدی در بانک دارد. پاسخ استاد او این است که دست از یاری مرد جوان برای یافتن موقعیت پست‏دکتری خواهد کشید: «اگر تو حرفه‏ات را جدی نمی‏گیری، من هم مجبور نیستم آن را جدی بگیرم.» سخن استاد کاملاً بر مبنای آن ایدئولوژی است. او اطلاع ندارد مردانی که با زنان مستقل ازدواج می‏کنند نسبت به مردانی که چنین موقعیتی ندارند زندگی علمی پربارتری دارند. دیدگاه غیرمتفکرانۀ او این است که دانشمند باید به طور مستمر بر کار خود تمرکز کند‌ ـ‌ هزینهٔ شخصی آن هرچه می‌خواهد باشد.

تمام این موانع برای تغییر فعالیت علمی با خودمداری۱ در ارتباط‌اند، یعنی تمایل به یافتن حقیقت و ضرورت در تجربهٔ شخصی یک فرد. مردانِ علم ـ پروفسورها و مربیان ـ می‌خواهند بر مبنای یافته‏هایی از تجربیات خود به زنان کمک کنند. آنها با نیت خیر خواهند گفت: «زمانی که ۲۸‌ساله بودم، من…» یا «پس از گرفتن پست‏دکتری، من…» که همهٔ اینها ممکن است به یک زن مربوط باشد یا نباشد. در بهترین شرایط یک زن می‏تواند برای آنها توضیح دهد که چرا این مسیر حرفه‏‌ای برای او مناسب نیست. در بدترین شرایط، دانشجویی که در مسیر‌های آشنا حرکت نمی‌کند کمتر مورد توجه و حمایت قرار می‌گیرد.

هیچ‌یک از این فشارهای محافظه‌کارانه ـ نخبه‌گرایی، تقدیرگرایی، علم به مثابۀ رسالت و خودمداری ـ به طور خاص ضد زنان نیست. اما هر چهار فلسفه بر روی کسانی که سبک زندگی، انتظارات یا ارزش‌هایشان بازتاب‌دهندهٔ این فلسفه‌ها نیست تأثیری شدیداً منفی می‌گذارد.

 

هدف: تغییر تعصب علمی

اینکه بخواهیم برای کسانی خارج از دایرهٔ باورهایی استدلال کنیم که به‌خوبی برای خودشان و همکارانشان کار کرده است، همان‌قدر دشوار است که بخواهیم کسی را ترغیب کنیم که مذهبش را تغییر دهد. بنابراین، استراتژی زنانه‌نگرانهٔ دهۀ ۱۹۹۰ از استدلال دربارهٔ ابزار کار به تمرکز بر نتایج انتقال یافت.

در اولین مرحلهٔ حرکت ما برای برابری، زنانه‌نگرها سعی کردند که به برابری فرصت‏ها یا عدالت دست یابند، که ما فکر می‏کردیم مترادف با بی‏طرفی است. باورمان بر آن بود که اگر تنها می‏توانستیم موانع ساختاری را حذف کنیم ـ مزیت مردانه، تبعیض و تعصب جنسیتی ـ به برابری آموزشی دست می‌یافتیم. بعداً روشن شد، حتی بدون وجود موانع، زنان و مردان تجربیات متفاوتی در مدرسه دارند و دانش‏آموزانِ اقلیت تجربه‏های متفاوت بیشتری. معلمان تحت تأثیر کلیشه‏ها، جایگاه‌های پنهان، جنسیت، رنگ پوست و خاستگاه‏های نژادی هستند. فعالان و محققان زنانه‌نگر به‌زودی دریافتند که حذف موانع کافی نخواهد بود. فراهم آوردن امکانات و شرایط برای تجربۀ برابر به‌نوعی ضروری خواهد بود. برای آزمودن اینکه آیا برابریِ تجربه وجود داشته است باید دید که آیا برابری در نتایج وجود خواهد داشت؟

امروزه موضع آموزشگر زنانه‌نگر این است: برای ما مهم نیست که چگونه یک مؤسسه راه می‏افتد، از چه قوانینی پیروی می‌کند، یا چه قوانینی را تغییر می‏دهد. ما می‏خواهیم نمایندگان زن را به طور مساوی در میان متخصصان ریاضی/علم و در حرفه‏های ریاضی/علم ببینیم. اگر، همان‌طور که برخی تحقیقات گسترده دربارهٔ کودکان بسیار بااستعداد نشان می‏دهد هشت درصد از یک درصد برترِ پسران موفق در ریاضی به درجۀ دکتری در ریاضی، علوم یا مهندسی دست می‏یابند، می‏خواهیم شاهد آن باشیم که هشت درصد از یک درصد برترِ دختران موفق در ریاضی نیز به این مراتب می‌رسند. رفتار فردی هرچه باشد، ما به دنبال نتایج کل هستیم. پس به ازای هر زنی که از کاری دست می‏کشد باید تعدادی از زنان باشند که جذب آن کار می‌شوند.

 

فایده‌مندی برای نوع بشر

هرچه برای ارتقای دستیابی زنان به علم انجام می‌دهیم، به احتمال زیاد به نفع مردان نیز خواهد بود. شواهد نشان داده‌اند تغییراتی که سبب می‏شوند زنان در ریاضی و علم شرایط آسان‌تری داشته باشند برای مردان نیز مفید است. در واکنش، بسیاری از زنانه‌نگرها تمرکز خود را از تفاوت‏های فردی به چشم‌انداز سازمانی بیشتر تغییر می‏دهند.

ما دیگر از زنان نمی‏خواهیم که خود را با ساختارهای موجود وفق دهند، بلکه می‏خواهیم از موضع قدرت برای تغییر در مؤسسات ایجادشده و محل‏های کار مذاکره کنند. این یعنی دانشمندان زنانه‌نگر نباید به دنبال مُسکن‌های موقت، بلکه باید به دنبال اقدامات بنیانی‌تر باشند. برای ایجاد اثری پایدار، زنان جوان عرصۀ علم باید زنانه‌نگری را بپذیرند. آنها لازم است هم دِین خود را به زنانه‌نگرهای آگاهی‌بخش به جامعه در دههٔ ۱۹۷۰ ادا کنند و هم به تعهد مشابهشان در تأمین نیازهای نسل بعدی زنان جوان عمل کنند. من شکی ندارم اگر ما در دو دههٔ گذشته برای باز ‌کردن درها فشار نمی‏آوردیم، این کشور از مدل سلطۀ جنس مذکر گذر نکرده بود.

در زنانه‌نگری امریکایی رشتهٔ هولناکی از سنت وجود دارد: هر ۷۵ سال یا چیزی در این حدود، ما باید از ابتدا شروع کنیم. جنبش ما از کتاب‏های تاریخ و از آگاهی‌مان‌‌ پاک می‏شود. به‏ خاطر ما، به خاطر خواهران جوان‏ترمان، اطمینان حاصل کنید که این دوباره اتفاق نمی‏افتد.

 شِیلا توبیاس

ترجمۀ سعیده وثوق پور، شیرین کریمی

نظرات شما

پیام شما با موفقیت ارسال شد و پس از تایید در سایت به نمایش درخواهد آمد.