دربارۀ مستند ناپدید، ساختۀ فرحناز شریفی

پیش آمده که کلیدی را گم کنیم، نامه‏ای به‏خصوص که مدتی در گنجه‏ای گذاشته بودیم و یا یادگاریِ کوچکی از یک دوست که بعد مدت‏ها دلمان هوایش را کرده است. می‏رویم و در جاهای معمول دنبال گم‌شده‏مان می‏گردیم. اول سر‏سری و بعد با جدیت. کار به سوراخ‏ سنبه‏ ها می‏کشد؛ گشتن‏های چندبارۀ فرسایشی. شده که شیءِ مورد نظر را پیدا نکنیم و دست از پا درازتر جایی بنشینیم و آخرین بارهایی را که دیده بودیمش، مرور کنیم. بر خود لعنت بفرستیم از حواس‏پرتی و فراموشی، و بسته به اهمیت چیزی که گمش کرده‏ایم بغضمان بگیرد یا احساس خسران کنیم.

بازگرد، همهچیز بخشوده میشود

پیش آمده که کلیدی را گم کنیم، نامه‏ای به‏خصوص که مدتی در گنجه‏ای گذاشته بودیم و یا یادگاریِ کوچکی از یک دوست که بعد مدت‏ها دلمان هوایش را کرده است. می‏رویم و در جاهای معمول دنبال گم‌شده‏مان می‏گردیم. اول سر‏سری و بعد با جدیت. کار به سوراخ‏ سنبه‏ ها می‏کشد؛ گشتن‏های چندبارۀ فرسایشی. شده که شیءِ مورد نظر را پیدا نکنیم و دست از پا درازتر جایی بنشینیم و آخرین بارهایی را که دیده بودیمش، مرور کنیم. بر خود لعنت بفرستیم از حواس‏پرتی و فراموشی، و بسته به اهمیت چیزی که گمش کرده‏ایم بغضمان بگیرد یا احساس خسران کنیم.

شیءِ گم‌شده را حالا با یک آدم جای‏گذاری کنید. دست‏ها و پاها، چشم‏ها و لب‏هایی زنده و پوستی که زمانی در آفتاب درخشیده و تماشایش کرده‏ایم. استخوان‏هایی که از نیم‏رخ زل زده‏ایم به شکلشان. موها و ناخن‏هایی که یک‌ آن بی‏هوا در ذهنمان نقش بسته‏اند و حالا داریم دنبالشان می‏گردیم. کسی که دوستش می‏داشته‏ایم یا لااقل کسی که با ما زندگی می‏کرده و این اواخر کُفرمان را درآورده بوده یا نه، به زندگی همیشگی‏اش مشغول بوده، از خانه زده بیرون و برنگشته است؛ حس و حالی که برای تصویر شدن، بیش از هر چیزی، به قطعات گم‌شده و جاهای خالی متکی است.

از ناپدید فرحناز شریفی که می‏خواهم بنویسم این فکرها توی سرم می‏آیند. دستم نمی‏رود به اصل مطلبی که انتظارش را دارم. ایدۀ مرکزی متن را می‏خواهم پیدا کنم و احساسم این است که سوزن حرف همچنان روی مفاهیم گم کردن و گم شدن، گم‌شده داشتن و ناپدید شدن گیر کرده است. دقایقی که خانم کارگردان از وهم و خیال راه می‏اندازد اطراف سوژه‏های «نیست» به حاشیه‏نویسی نیاز دارند انگار. من و شمایی که فیلم را می‏بینیم در این جریان تسکینِ اندوهی که هیچ‏گاه عریان و زننده نمی‏شود نقشی داریم و آن کاویدن به سهم خودمان است.

زنی با قالب بزرگی از یخ که توی دست‏هایش دارد آب می‏شود ایستاده جلوِ رویمان و ما می‏دانیم که او جایگزینی است برای بازسازی نقش صغری؛ کسی که به گفتۀ همسرش سال‏ها پیش از خانه زده بیرون برای خریدن یخ و دیگر به خانه برنگشته است. مردی جلوِ نظرم می‏آید کلافه از دیر کردن زنش که هِی ساعت را نگاه کرده، حدس و گمان زده، رفته دنبال زن و تنها ردی که پیدا کرده ظرف یخشان بوده داخل مغازه‏ای. به خودش لعنت فرستاده و یا اول به زن. دنبال علت ماجرا گشته و شاید همان اول فهمیده چرا. شاید، اما هاج و واج مانده و به روزنامه هم که آگهی می‏داده تهِ دلش باور نمی‏کرده اوضاع از این قرار شده است.

آگهی‏های پشت سر هم در مورد آدم‏های گم‌شده را که در فیلم می‏بینیم انگار با مسئله‏ای جمعی سر‌و‌کار داشته باشیم در دهۀ ۶۰؛ عدۀ قابل توجهی که از خانه‏هایشان زده‏اند بیرون و برنگشته‏اند. با همین حس و حال بلاتکلیف و مضطرب می‏افتیم توی فیلم و چندتا از گم‌شده‏ها را دنبال می‏کنیم. انتظارِ هنوز و همچنانِ بازمانده‏ها را می‏بینیم، میلی که بسیاری‏شان برای جبران کارها و چیزهایی دارند، در صورتی که گم‌شده‏شان به خانه بازگردد. از ناپدیدِ ماجرا اما چه در دست داریم؟ اول هیچ و سپس اشیا، یادداشت‏ها و بالاخره عکس‏ها و فیلم‏هایی که به قول راویِ فیلم «گورستان‏های اختصاصی لحظات‏اند»؛ اشاره‏ای به زمان گذرا که مثل گرداب در دلمان می‏پیچد و جلو می‏رود و ناگهان در ثانیه‏ها و دقایق ثبت‏شده در فیلم‏ها و عکس‏ها متوقف می‏شود. شاهدی نه انصافاً بیراه برای تأیید دوچندان ارزش آرشیوهای فیلم‏ و تصویری که در خانه داریم و در عین حال شاید در یک بازی بزرگ‏تر اشاره‏ای گذرا به ارزش عکاسی و سینما؛ «در عکس‏هایمان همیشه پیداییم».۱

کسی رفته و ما نشسته‏ایم در لحظات شکار‏شدۀ باقی‏مانده مکث می‏کنیم. زمان درازی از روی این خرده‏ریزه‏ها گذشته اما چیزی در این توقف‏ها هست که هر بار یادمان می‏اندازد همۀ ماجرا خواب و خیال نبوده و می‏توانیم دنبال ردی از گم‌شده‏مان بگردیم. برای هزارمین بار دری را نگاه می‏کنیم که قرص و محکم توی چارچوب نشسته و چشم‏مان را می‏دوزد به خودش. گاهی شاید در صورت کسی یا حتی توی گُل‏های قالی، روی تن مجسمه‏هایی که داریم گم‌شده‏مان را دیدار می‏کنیم. و بهترین لحظاتِ ناپدید، حداقل برای من، همین امکان‏هاست؛ مورد به مورد سراغِ گم‌شده‏ها رفتن و تک و توک چیزهای باقی‏مانده از آنها را کنار هم گذاشتن در یک موسیقی و اتمسفرِ رمزآلود که کمک می‏کند به فرا‏خواندن حس و حالی که ممکن بوده در جسم و جانِ زندۀ گم‌شده‏مان ببینیم. نوعی تلاش برای مجسم کردنِ حضور کسی که رفته و نیامده. لحظاتی در خواب و خیال که شاید برای هر شخصِ ناپدید یک‏جور برگزاری بزرگداشت باشد به شیوۀ فرحناز شریفی.

تنها مسئلۀ مورد تردید در فیلم هم البته همین شیوه است. چند روزی که از دیدن فیلم می‏گذشت، فکر می‏کردم شاید علت این‏همه شباهتی که بین شخصیت‏های گم‌شده می‏بینم برآمده از همین شیوۀ کمابیش مشابهِ یادآوری‏شان باشد. فیلم انگار، به نفع یکدستی و زیباسازی، تفاوت‏های شخصیت‏های گم‌شده را چندان برایمان روشن نمی‏کند و از این نظر کمی به تکرار می‏افتد؛ شیوه‏ای که البته اگر این‏همه نرم و شیرین نبود، برای بازسازیِ زنده‏تر شاید می‏بایست اندوه و تراژدیِ عریان‏تری را لابه‏لای لحظاتش بگنجاند.

آدم‏هایی رفته‏ و نیامده‏اند. عده‏ای چشم‏انتظار در خانه نشسته و بارها و بارها مکرراتی را مرور کرده‏اند. اما در فیلم قضیه به‏کل متفاوت است. اشک و آه چندانی در کار نیست و ما می‏شنویم که خسرو شاید رفته برای بازی کردن با دلفین‏ها، شاید رفته جنگ و یا در همین نزدیکی‏ها دارد موتور‏سیکلتش را می‏راند. حقیقتاً تسلای خاطرند این فکرها. فکر اینکه پویا حالا جایی میان کوه‏ها در سفیدی و آرامش برف‏ها و ابرها خوابیده صد‌‏بار انتخاب بهتری است از مثلاً بستن این اپیزود با یک ترانۀ غمگین.

جدا از تلاشِ به نظر خودآگاهی که فرحناز شریفی برای کلیشه‏زدایی از احساسات اولیۀ مواجه شدن با موقعیت «گم‏شده داشتن» می‏کند، به نظر می‏رسد سوژۀ ناپدید به‏نوعی همیشه ما را یاد ماجراجویی‏های حسرت‏برانگیزی می‏اندازد که ممکن است برای برخی‏مان رؤیا هم بوده باشند. والتر بنیامین در خیابان یکطرفه‏اش می‏گوید: زمانی می‏رسد که «تنها آنچه در پانزده‏سالگی می‏دانسته یا به آن عمل می‏کرده‏ایم برایمان گیرایی خواهد داشت. بنابراین یک چیز برای همیشه جبران‏ناپذیر می‏ماند و آن نیازمودن فرار از خانۀ پدری است»؛۲ فراری که ناپدید‏شده را «آزاد» می‏کند و سوژۀ منتظر را «زندانی».۳

آنکه رفته بی‏آنکه مرده باشد جهانِ دیگری را که می‏تواند جهانِ مطبوع و خودساخته‏ای باشد پشت سر خودش و در ذهن ما جا می‏گذارد. گویا «کسی را که ترک می‏کند آسان‏تر می‏توان دوست داشت! زیرا آن شعله برای کسانی که دور می‏شوند پاک‏تر می‏سوزد… در کسی که دور می‏شود جدایی همچون رنگریزه‏ای نفوذ می‏کند و او مالامال از درخشندگیِ دلنشینی می‏شود.»۴ آنکه رفته زمان روزمره را به هم ریخته است به هرحال. زندگی عادی را زدوده و صفحۀ مهمی از کتاب را کنده و با خود برده است.

فیلم را این‏طوری می‏دیدم. فرحناز شریفی را که از صدای ماه (۱۳۸۲)، قسمت (۱۳۸۳)، ایران در اعلان (۱۳۸۵) و ۲۱ آگهی استخدام (۱۳۸۸) می‏شناختم و تدوین‏هایش را تا حدی دنبال کرده بودم در ناپدید، راویِ خزیده‏تر به درونی می‏دیدم که جا‏به‏جا مرا یاد داستان‏نویس‏ها و گاهی حتی شاعرها می‏انداخت. فیلم در انتخاب مواد و مصالح سازندۀ طرح به خودش سخت نمی‏گیرد. جایی سراغ خانواده‏های گم‌شده‏ها می‏رود و دقایقی از فیلم‏های هشت‏میلی‏متری قدیمی را به جای افراد ناپدید می‏نشاند. آلبوم عکس‏هایشان را مرور می‏کند و در هندسۀ اشیا غوطه می‏خورد. تکه‏های ویدئو‏آرتی را می‏گذارد برای ساختِ لحظات منجمدِ انتظار، و برای صدای صحنه‏های مختلف چیدمان‏های مناسبی در چنته دارد که این‏همه انگار فرا‏خواندن حواس شش‏گانه است برای زنده کردن خیالِ آن جای خالی.

ناپدید را دوست دارم، برای زنده کردن این زیر و زبرها. روایتی که درگیرم می‏کند به قصد کاویدنِ این رؤیای پانزده‏سالگی. طرحی که در لحظات هم‏زمان غم‏انگیز و سرشار از شیطنت قصه‏های ناشنیده‏ای برایمان رو می‏کند. راوی فیلم را دوست دارم که بی‏صدا و تنها با ارسال تکه‏متن‏هایی پراکنده لا‏به‏لای اپیزودها حرف‏هایش را می‏نویسد که نه، انگار از دنیای خواب و خیال مخابره می‏کند.

نظرات شما

پیام شما با موفقیت ارسال شد و پس از تایید در سایت به نمایش درخواهد آمد.