مرده خوابیده؟

خاله‌فریبا با لباس‌خوابِ سفید نشسته تو تختخواب. لحاف رو هم کشیده تا زیر سینه‌ش. شیشه‌های قرص و شربت گیاهی ولوئه رو پاتختی. زیرِ چشم‌هاش طوق سیاه ‌افتاده. خیره ‌شده به ‌روبه‌روش. بیشتر شبیه آدمیه که یهو فهمیده‌ سرطان داره تا زنی که طلاق گرفته. می‌شینی لبِ ‌تخت. خاله‌فریبا همین‌طور خیره مونده به روبه‌روش. به هیچ‌جا. دستش رو می‌گیری تو دست‌هات. داغ و زبره. نگات نمی‌کنه. یهو بغضش می‌ترکه. زنجموره می‌کنه و اشک می‌ریزه.

«مامانت خوب‌ کاری کرد از اولش رو نداد به اینها.»

غصه آدم‌ها رو به ‌هم نزدیک می‌کنه. خاله‌فریبا یه ‌عمر چشم نداشت مامانت رو ببینه. جعبۀ دستمال کاغذی رو می‌گیری جلوش. فین می‌کنه تو دستمال. توی سوراخ‌های دماغش رو هم پاک می‌کنه. اتاق بوی اکالیپتوس می‌ده. دستگاه بخور رو پاتختیِ طرف عمو‌ناصره. خاله‌فریبا هنوز طرف خودش می‌خوابه. چرا تو اتاق‌خواب‌ها همیشه زن‌ها نزدیک در می‌خوابن؟ چون تنبل‌ترن؟ چون بیشتر باید در دسترس باشن. در دسترس بچه‌هایی که نصفه‌شب بدخواب می‌شن. یا غذایی که رو گاز سر می‌ره. خاله‌فریبا که آشپزی نمی‌کنه.

«زنگ زدم به عفت و منیژه. می‌گم بیایین ببینین داداشتون داره چی‌کار می‌کنه… می‌‌گن ما هیچ‌وقت تو زندگی شما دخالت نکردیم.»

این رو که راست می‌گن. دخترهای حاجی هیچ‌وقت تو زندگی داداش‌هاشون دخالت نکردن، حتی وقتی که داداش‌حجت‌شون غیب شد.

«هر وقت کارشون گیر بود… داداش ناصر از دهنشون نمی…»

خاموشش می‌کنی. چرا خاله‌فریبا فقط طرف خودش می‌خوابه؟ شاید به عقلش نمی‌رسه که دیگه می‌تونه تو تمام تخت غلت بزنه. شاید از اون ‌طرف، که هنوز بوی عمو‌ناصر رو می‌ده، عُقّش می‌گیره. شاید هم منتظره عمو‌ناصر از خرِ شیطون بیاد پایین و برگرده. خاله‌فریبا تو این تختخواب چوب‌گردو، با پرده‌های تافتۀ آویزون از چهار ستونش، شبیه ملکۀ صبا شده. یه ملکۀ بی‌پادشاه. خاله‌فریبا باز فین می‌کنه. فین‌ کردن رو نمی‌شه خاموش کرد.

«گرگ‌زاده عاقبت گرگ…»

دوباره فین می‌کنه. دستمال ‌کاغذیِ خیس رو می‌ندازه تو سطل‌ آشغال. بالش رو می‌ذاره پشتش و تکیه می‌ده. بالش هم نذاره، پشتیِ تخت نرمه. تخت‌ گنده که همه‌جاش مخمل‌کوبیه. یه آهِ بلند می‌کشه. انگار می‌خواد نفس‌‌‌ ‌بگیره تا طول استخر رو زیر‌آبی بره. منتظری که موتورش دوباره روشن شه و تا صبح فَک بزنه. اما… چرا حرف نمی‌زنه؟ دستش وِل می‌شه رو لحاف. چونه‌ش می‌لرزه. اشک از گوشۀ چشمش سرازیر می‌شه. خیره ‌می‌شه به گوشۀ اتاق. انگار خودش رو خاموش‌ کرده. خاموش کرده تا فکر کنه. بلکه بفهمه کجای کار اشتباه کرده. چرا همه‌چی یهو خراب شد؟ شوهر خوب، بچه‌های سربه‌راه، شرکتِ بابا، ویلای شمال، ویلای قشم، سهامِ… کجای کار اشتباه ‌کرد؟ پوست دستش زبره و ناخن‌هاش یکی‌‌در‌میون‌ شکسته‌ن… باید یه چیزی بگی. یه چیزی که… چی می‌تونی بگی؟ مغز سرش سه چهار سانت خاکستریه و بقیه‌ش شرابی. چندماهه این موها رنگ نشده‌ن؟ موهاش مثل سیم‌ظرفشویی وز‌ کرده دور کله‌ش. پلک‌هاش ورم‌ کرده. لب‌هاش می‌جنبه. صدایی بیرون نمی‌آد. خُل شده… همه تو این خونه خُل شدن. چرا نمی‌فهمه با این ‌کارها به جایی نمی‌رسه؟ باید مثل سابق بره آرایشگاه. صورتش رو پیلینگ کنه. موهاش رو رنگ کنه. مانیکور کنه. هر روز رو تردمیل بدوه. پیرهن‌ دکلته‌ بپوشه. موهاش رو براشینگ کنه. موهای لختش رو از سر شونه‌هاش بزنه کنار و قهقهه بزنه… شاید این‌طوری بتونه عمو‌ناصر رو از خرِ شیطون بیاره پایین. ولی با این ریخت و قیافه پیش‌پیش جنگ رو باخته.

«دخترۀ لگوری خاک‌‌بر‌سر… همون نشوندش پای این بساط.»

دخترۀ لگوری دیگه کیه؟ حتماً یه دختر هم این وسط‌ها بوده. شاید دشمن‌های خاله‌فریبا یه نفر رو استخدام کرد‌ه‌‌ن تا عموناصر رو از راه به‌ در کنه و مواد بده دستش. خودت از خاله‌فریبا خُل‌تر شدی. برای اینکه یه ‌دختر بشینه زیر پای آدمی مثل عمو‌ناصر احتیاجی به دشمن هست؟

«گول حرف‌هاش رو نخوری… شوهر یعنی بدبختی.»

تمام ‌مدت پشت چادر‌‌شب وایساده بوده.

«می‌خوان سر‌و‌سامون بگیری؟… آره، که بعدش این‌جوری شه… بعدِ یه عمر بدبختی…»

بقیۀ حرف‌هاش لای هق‌هق و دستمال ‌کاغذی‌ گم می‌شه.

«تیکۀ ما نبود…»

خاموشش می‌کنی. معلومه که تیکۀ شما نبود. پسرِ حاجی‌‌یزدانبخشِ نفتی چه ربطی داره به دختر سطوت‌منش‌ها؟ عمو‌ناصر مثل گنجشکی می‌مونه که یه عمر رنگش کرده و جای ‌قناری قالبش کرده ‌باشن. گنجشکک اشی‌مشی هم بالاخره یه‌ روز خسته‌ می‌شه و می‌پره تو حوض… خاله‌فریبا فین ‌‌می‌کنه. جعبۀ دستمال کاغذی تموم می‌شه.

«یه جعبه از تو کمد بده.»

دست ‌خودش نیست. یه عمر دستور داده. این رو بده. اون رو بردار. این رو بذار. توی کمد هم دست‌کمی از خود اتاق نداره. یه جعبه از میون لباس‌‌ها و روسری‌ها و جوراب‌ها می‌کشی بیرون. در جعبه رو باز می‌کنه. هفت هشت تا دستمال می‌کشه بیرون. فین می‌کنه.

«اگه اون شب که ساواکی‌ها…»

وای اون شب… مثلاً اگه ساواکی‌ها نرفته‌ بودن دم ‌خونۀ حاجی‌یزدانبخش و عموناصر فرار نکرده ‌بود. اگه اون ‌شب نیومده‌ بود خونۀ شما، لابد با هم ازدواج نمی‌کردین و… الان پرده‌های مخمل با والان‌های‌ تافته‌ از ستون‌های این تخت آویزون نبودن. عموناصر چه‌ جوری شب‌ها تو این  تخت می‌خوابیده؟ آدم نفسش می‌گیره.

خاله‌فریبا شیشۀ قرص رو دمر می‌کنه کف دستش. اون‌ موقع که از صبح تا شب تو شرکت باباش این‌ور و اون‌ور می‌دوید و همه‌ش رو تردمیل بود به ضرب‌و‌زور گِن جا می‌شد تو لباس‌هاش. حالا که مشت‌مشت قرص می‌ندازه بالا معلوم نیست چی می‌شه. انگشت‌هاش ورم ‌کرده. صورتش ورم ‌کرده… یه لحظه مکث می‌کنه قرص‌ها برن پایین. دوباره موتورش روشن می‌شه.

«می‌بینی چه گندی زده به‌ خونه؟… پریروز دکتر خلعتیان زنگ ‌زده بیاد دیدنم… فکر کن بیاد من رو تو این وضع…»

هق می‌زنه.

«زنیکۀ لگوری زنگ زده شرکت، گفته حیفِ ناصر نیست؟…»

هق ‌می‌زنه.

«دشمن‌شادم کرد.»

خاموشش می‌کنی. صورتش پر از کک‌و‌مکه. دلت واسه خاله‌فریبای سابق تنگ شده. موهای سیاه زیر‌‌ابروش رو با موچین برمی‌داری. چند تا موی ‌سیاه کلفت روی چونه‌ش رو هم می‌کَنی. موهاش رو رنگ شرابی می‌زنی و بعد براشینگ می‌کنی. ناخن‌هاش رو مانیکور می‌کنی و لاک زرشکی می‌زنی. یه لایه‌ کرم‌پودر می‌شونی رو صورتش. سایۀ ‌قهوه‌ای می‌مالی پشت ‌پلک‌هاش… لب‌هاش رو ماتیک زرشکیِ تیره می‌مالی. یه پیرهن ابریشم قهوه‌ای تنش می‌کنی. تق‌تقِ صندل‌های طلاییش روی سرامیک‌ها با قهقهۀ‌ خنده‌ش قاطی می‌شه و… عمو‌ناصر رو هم می‌شونی پای میز پوکر، کنار باجناق‌ها و سر‌و‌صداشون تو سالن می‌پیچه و… انگار قرص‌ها دارن اثر می‌کنن. خاله‌فریبا رو بالش‌ها سُر می‌خوره و… لب‌هاش یواش‌یواش از کار می‌افتن. پلک‌هاش می‌آن روی هم و…

آروم از اتاق خواب می‌آی بیرون. شادی ولو شده رو کاناپه. عموناصر نشسته روبه‌روش. فکش گرم ‌شده و داره خاطره می‌سوزونه. شادی خر‌کیف قهقهه می‌زنه. عموناصر شکلک درمی‌آره و شادی باز قهقهه می‌زنه. عموناصر می‌خنده و… چشم‌هات شاکی شادی رو نگاه می‌کنه. شادی هم سعی می‌کنه بی‌تفاوت ‌نگات کنه. نمی‌تونه. زُل می‌زنی تو چشم‌هاش. زیر‌لب غُر می‌زنه. پا‌های درازش رو جمع می‌کنه و می‌ره.

می‌شینی کنار عموناصر که حالا پایپش رو گذاشته لای لب‌هاش و با فندکش وَر می‌ره. فندک روشن نمی‌شه. فنرش گیر کرده. دست‌های عموناصر هم می‌لرزن. انگار نه ‌انگار تا همین چند ماهِ پیش کت‌شلوار می‌پوشید. کراوات می‌زد. دستش رو می‌نداخت زیر بازوی خاله‌فریبا. می‌رفت مهمونی و اگه جرئت می‌کرد، می‌سُرید تو بالکنی، آشپزخونه‌ای، جایی و یه کام سیگاری از شادی یا آرش می‌گرفت. بالاخره فندک روشن‌ می‌شه. چند تا کام پشت سر هم می‌بلعه و تا جایی که می‌تونه دود رو نگه ‌می‌‌داره. بعد سرش رو تکیه می‌ده به پشتی کاناپه.

«یه سیگار بده.»

یه سیگار آتیش می‌کنی و می‌دی دستش. کام‌‌‌ می‌گیره. از رو کاناپه سُر می‌خوره رو زمین. یه کوسن برمی‌‌داره و پشت سرش جاساز می‌کنه. کانال‌ها رو بالا و پایین می‌کنه. تلویزیون رو خاموش‌ ‌می‌کنه و کنترل رو پرت می‌کنه.

«کاش اون ‌شب بابات سر نرسیده ‌بود.»

باز اون‌ شب؟… چرا دست از سر اون شب بیچاره برنمی‌دارین؟

باشه، اون‌ شب یهو همه‌چی می‌پیچه به هم. لات‌و‌لوت‌ها سیاسی می‌شن. سیاسی‌ها فراری… نباید خاموشش کنی. واسه یه‌ بار هم که شده تا آخرش رو گوش‌ کن. شاید واقعاً کلید همه‌چی تو ماجراهای مسخرۀ اون‌ شب باشه.

«… صدای حرف زدن که شنیدم خودم رو کشیدم لب پشت‌بوم… دو‌تا کت‌شلواری که از دو‌کیلومتری داد می‌زد ساواکی‌ا‌‌ن وایساده‌ بودن دم ‌خونۀ حاجی‌کیوان‌پور…»

دود سیگار رو قورت می‌ده. وقتی حرف می‌زنه نگات نمی‌کنه. انگار داره واسه خودش تعریف می‌کنه.

«حاجی‌کیوان‌پور رنگش شده ‌بود عینهو زردچوبه. با دست خونۀ ما رو نشون می‌داد… جمشیدِ لاشی کتاب مادر رو برده ‌بود خوابگاه. بچه‌های خوابگاه لوش داده ‌بودن… اون ‌هم دو‌تا چَک خورده نخورده گذاشته ‌بود کف دستشون که کتاب رو از کی گرفته… ارواح شیکمش مثلاً معرفت کرده ‌بود پلاک رو اشتباه گفته‌ بود که من فرصت در رفتن داشته ‌باشم.»

قند رو می‌ندازه گوشۀ لپش و چایی رو هورت می‌کشه. قند رو خِرت‌خِرت زیر دندون‌هاش خُرد می‌کنه. دو ماه پیش اگه این‌جوری چایی می‌خورد، خاله‌فریبا دارش می‌زد. چایی رو هم می‌ریزه ته حلقش. می‌تونی همین الان جفت‌پا بپری وسط داستانش و بگی داداش‌حجتش نمرده. کشته ‌نشده. غیب هم نشده. فرار کرده… فرار کرده؟ بابا با دست‌های قپون‌شده از سقف آویزونه. لب‌هاش چاک خوردن و خون از گوشۀ لبش شُره کرده. چشم‌های ورم‌کرده‌ش چیزی نمی‌بینن جز پاهایی که سر و ته جلوش قدم می‌زنن… پاهای کی؟ کی‌پور؟

عموناصر کام می‌گیره و دود رو تو سینه‌ش حبس می‌کنه. صداش زور می‌زنه تا از لای دندون‌هاش بیاد بیرون.

«نفسم بند اومده ‌بود. مخم کار نمی‌کرد. زنگ خونۀ ما رو زدن. حاجی همون‌طور که به جد‌‌و‌‌آبای حجت فحش می‌داد رفت تو هشتی. فکر می‌کرد دوباره حجت مست‌بازی در‌آورده، بردنش کلانتری. من از لب پشت‌بوم نیگا می‌کردم. حاجی در رو که باز کرد و چشمش افتاد به دو‌تا کت‌وشلواری‌ها دو‌زاریش افتاد… گفت نه، ناصر خونه نیست. وقتی هم خواستن بیان تو خونه، گفت بذارین به منزل بگم سر‌لخت نباشن. داد زد و ننه‌م رو صدا زد که مرد غریبه داره می‌آد تو خونه. همچین خونسرد تسبیح می‌نداخت… انگار نه انگار من تو خونه‌م… عوضش گرومپ‌گرومپ تسبیحش تو قلب من می‌زد. نمی‌تونستم جُم بخورم. لخت دراز کشیده ‌بودم کف پشت‌بوم و… همین ‌موقع حجت و تقی مست و پاتیل دست تو گردنِ هم پیچیدن توی کوچه…»

یه سیگار دیگه آتیش می‌کنه. سیگار قبلی هنوز داره تو زیرسیگاری دود می‌کنه. کبریت رو پرت می‌کنه تو سبد هیتلر. هیتلر لای چشم‌هاش رو باز می‌کنه. عموناصر رو نگاه‌ می‌کنه و…

«حجت دستش رو از گردن تقی کشید و مثلاً مؤدب اومد وایساد جلو ساواکی‌ها…»

کام ‌‌‌‌می‌گیره و زهرخندی می‌شینه گوشۀ لبش.

«کثافت خیلی تیز بود. جملۀ سوم به چهارم نرسیده یه کف‌گرگی گذاشت تو صورت طرف و تا یارو به خودش بجنبه کُلت‌‌ رو از پشت شلوارش کشید بیرون… بی‌شرف خیلی تیز بود.»

سیگار رو می‌ذاره لب زیرسیگاری و دوباره آتیش می‌گیره زیر پایپ.

«… تقی هم با کله‌ رفت تو دماغ اون ‌یکی… طرف ولو شد رو زمین و تا خواست دستش بره طرف کُلت یه لگد زد زیرِ دستش. کُلتش پرت ‌شد تو جوب… ساواکی‌ها که مثل اینها نبودن… شُل و وِل بودن… یهو دیدم آبجی‌عفت وایساده دَم ‌خرپشته… ننه کفش و لباسم رو داده ‌بود بیاره بالا. سینه‌خیز رفتم تا دَم خرپشته و لباس‌ها رو زدم زیر بغلم و همون‌جور سینه‌خیز رفتم تا…»

کام‌ ‌‌‌‌می‌گیره و دود رو همراه بغضش فرو‌می‌ده.

«اگه اون ‌شب فرار نکرده ‌بودم، الان تو این گُه غلت نمی‌زدم… بابات‌…»

هق‌هقش درمی‌آد. برای داداش‌حجتش اشک می‌ریزه. داداش‌حجتش الان رو کاناپه ولو شده و استینگ‌ گوش می‌ده… یا تو فیس‌بوک با دخترها چت می‌کنه… یا نشسته رو صندلیش و ماگ محبوبش تو دستشه.

«گُه بگیره این زندگی ‌رو…»

هق می‌زنه. چرا وقتی مردها گریه می‌کنن حالت به ‌هم می‌خوره؟ دستمال ‌کاغذی رو ‌‌می‌گیری طرفش. چهار پنج‌تا دستمال می‌کشه بیرون. فین می‌کنه. سیگار تو دستش سوخته و تموم شده. خاکسترش ریخته رو شلوار کُردیش. دوباره پایپش رو برمی‌‌داره. چندتا پُک محکم می‌زنه و نفسش رو نگه می‌‌داره. نفسش آهسته می‌آد بیرون.

«این عفریته رو این‌جوری نیگا نکن… اون موقع‌ها تو دانشگاه تیکه‌ای بود… چشم خیلی‌ها دنبالش بود.»

پایپ رو می‌ذاره رو زمین و باز پاکت سیگارش رو برمی‌‌داره.

«به بهونۀ جزوه دادن و جزوه گرفتن و…»

سیگارش رو آتیش می‌کنه و چنان پُکی می‌زنه که لپ‌هاش می‌رن تو.

«تنها جایی که اون شب می‌تونستم برم اونجا بود… خونۀ هیچ فامیل و رفیقی نمی‌تونستم برم. می‌دونستم مستخدمشون بدون قیل و قال بهش می‌‌گه بیاد دَم در. چهار پنج‌تا خواهر بودن و همه دَدَری… فریبا تو‌شون خَرخون دراومده‌ بود.»

دوباره سرش رو می‌ندازه پایین و بغض می‌کنه.

«اگه اون شب جمشیدِ لاشی پلاک رو درست گفته‌ بود… اگه حاجی ساواکی‌ها رو معطل نمی‌کرد… اگه ننه به عقلش نمی‌رسید لباس‌هام رو… اگه حجت و تقی سر راهشون یه آشنا دیده‌ بودن و نشسته ‌بودن دو‌تا پیک بیشتر… اگه به ‌جای اینکه بیان خونه رفته‌ بودن… من الان تو این گُه نبودم… بابات و تقی رو گرفتن. سوءسابقه‌شون پنج شیش قلم کتک‌کاری تو محل بود و هفت هشت شب کلانتری خوابیدن… ولی سر همین کتک‌کاری با ساواکی‌ها یه سال فرستادنشون اوین… من تا بعدِ انقلاب پام رو تو محل و دانشگاه نذاشتم… بابات هم که از زندون کاسۀ داغ‌تر از آش اومد بیرون… انگاری از تو شیکم مامانش سیاسی بوده…»

سرش رو می‌ندازه پایین. باز یادش رفته به سیگارش پُک بزنه. سیگار تا نصفه سوخته و خاکسترش معطل مونده که بریزه یا نه. خاکستر می‌ریزه. فندک دوباره می‌چسبه به دستش. می‌گیردش زیر پایپ. دلت می‌خواد بهش بگی گیرم اون شب تو رو به جای حجت گرفته بودن. باز هم حجت پاش گیر بود. هم اینکه بخواد خبری ازت بگیره. چهار دفعه بیاد اوین و بره. یا بگرده رفیق‌هات رو پیدا کنه… بُر می‌خورد توشون و… سرش هم که درد می‌کرد واسه این کارها. چی بهتر از سیاست؟

سیگار رو خفه می‌کنه تو زیرسیگاری. چشم‌هاش بسته می‌شه. صدای خُر‌خُر از لای دندون‌هاش می‌ریزه بیرون. چرا کی‌پور هیچ‌وقت به عموناصر نگفته داداش‌حجتش کجاست؟ چرا به من گفت؟ چرا من بهش نمی‌گم؟ چرا خود حجت این‌همه سال دو خط واسه این بدبخت ننوشته که… واسه اینکه این بدبخت دهنش چفت‌و‌بست نداره. یهو از جا می‌پره. دور و برش رو نگاه ‌‌‌می‌کنه. همین چند لحظه چُرت مرغوب کجا بردتش؟

پیشونیش می‌‌چسبه به دستش. هِق‌هِق از گلوش می‌ریزه بیرون.

«حجت… خاکِ حجت.»

جعبۀ دستمال کاغذی رو ‌‌می‌گیری طرفش. نمی‌بینه. دستت رو نمی‌بینه. خودت رو نمی‌بینه. هق می‌زنه. چشم‌هاش هم می‌آن و دوباره خُرخُر ملایمی از لای دندون‌هاش می‌ریزه بیرون.

آروم رو پنجۀ پا بلند می‌شی و سعی می‌کنی پوست‌تخمه‌ها زیر پات جرق‌‌و‌‌جروق نکنن. چادر‌شب رو می‌زنی کنار و لای در اتاق خاله‌فریبا رو باز‌ می‌کنی. لحاف رو تا زیر گردنش کشیده بالا و با دهن باز خوابیده. پیر شده. همین ‌چندماه به اندازۀ ده سال پیر شده. وسط این‌همه لحاف و پرده و والان، تو این تختخوابِ گنده، پیر شده… یا شاید مرده.

«خوابیده؟»

نظرات شما

پیام شما با موفقیت ارسال شد و پس از تایید در سایت به نمایش درخواهد آمد.