گفت‌وگو با نسیم مرعشی، نویسندۀ رمان هرس

خانۀ من خراب نمی‌شود وقتی از یک کتاب خوب حرف می‌زنیم دقیقاً چه معیارهایی را در نظر می‌گیریم: ژرف‌نگری نویسنده، پیچیدگی اثرش، نوآوری در محتوا و فرم یا اقبال عام؟ در آشفته‌بازار ادبیات امروز، منتقدان و تحلیلگران ادبی به راه خود می‌روند و مخاطبان اندک‌شمار کتاب نیز به راه خود.

ساز‌و‌کار فروش کتاب در این سال‌ها ساده و در عین حال پیچیده است؛ پرفروش‌ها یا شامل چند کتاب شناخته‌شدۀ قدیمی‌اند مثل کلیدر محمود دولت‌آبادی و سووشون سیمین دانشور و کتاب‌های زویا پیرزاد و عباس معروفی، یا عامه‌پسند‌های تازه‌نورسته‌ای هستند مثل قهوۀ تلخ آقای نویسنده‌ی روزبه معین که محصول دنیای مجازی‌اند. این وسط اما کتاب‌های دیگری هم هستند مثل پاییز فصل آخر سال است و هرس، دو رمان نسیم مرعشی که همواره ـ به‌خصوص اولی ـ در صدر فهرست پرفروش‌های کتاب بوده‌‌اند، با مخاطبانی از هر دو طیف.

نسیم مرعشی کار خودش را می‌کند و هیچ طرح از‌پیش‌تعیین‌شده‌ای هم برای آن ندارد که بر اساس سلیقۀ بازار بنویسد یا مخاطب خاص، و اصلاً مگر مبنا و معیاری هم برای این سلیقه‌ها وجود دارد؟ او یک نویسنده است، و نویسندۀ موفقی هم هست. راه خودش را می‌رود و در رمان هرس هم یک سر‌و‌گردن بالاتر از رمان قبلی‌اش می‌ایستد. در این مسیر، به‌رغم آنکه هنوز راه درازی در پیش دارد، جلوتر از کسانی حرکت می‌کند که هنوز مترصد آن هستند که طرحی نو در‌اندازند و طرح‌های قدیمی‌ هم به مزاجشان سازگار نیست و یکسره بر طبل‌های انتقاد و نارضایتی می‌کوبند.

مرعشی در این سال‌ها با انتقادهای زیادی روبه‌‌‌رو بوده است. بسیاری رمان‌هایش را عامه‌پسند می‌دانند، شاید به این دلیل که فروش زیادی دارند. اگرچه، در حساب‌و‌کتابی ساده، پرفروش شدن یک کتاب با در نظر گرفتن تعداد نسخه‌ها و شمارگان چاپ آن و مقایسه‌اش با جمعیت باسواد کشور شوخی غمناکی است. اما اگر رمان هرس را خوانده باشید، بی‌گمان بر این باور خواهید بود که نسیم مرعشی دارد هواهای تازه‌تری را تجربه می‌کند، به ادیبانه بودن متن واقف‌تر می‌شود، زبان را غنی‌تر می‌کند، چه گفتن و چگونه گفتن برایش مهم‌تر می‌شود و حواسش به لحن داستان هست. او نویسندۀ جوان باهوشی است که درهای داستانش را به روی تفسیرهای متعدد می‌گشاید و می‌تواند آیندۀ روشنی داشته باشد. امروز هم، بخواهیم یا نه، او انتخاب مخاطبانی است که با کتاب خواندن سخت غریبه‌اند. او دیده می‌شود، بی‌آنکه منظورش از ادبیات فقط دیده ‌شدن باشد. با نسیم مرعشی دربارۀ رمان هرس گفت‌وگو کرده‌ام.

وقتی نویسنده‌ای در سن و سال تو دربارۀ جنگ می‌نویسد سؤالی که ابتدا به ذهن می‌رسد این است که اولین مواجهه‌ات با جنگ چه بوده است؟ چیزی از آن روزها یادت هست؟

بله، یک چیزهایی خیلی واضح یادم هست. چند تا تصویر دارم که در داستانی به نام «سنگر» ـ که در واقع اولین متنی بود که نوشتم و اسمش را گذاشتم داستان ـ آورد‌ه‌ام و در مجموعه‌داستان پرسه در حوالی من چاپ شده است. ما در خانه سنگر نداشتیم؛ جنوبی‌ها به پناهگاه می‌گفتند سنگر. سر کوچه‌مان یک سنگر بزرگ ساخته بودند و وقتی بمباران شروع می‌شد مادرم مرا که سه‌چهار‌ساله بودم بغل می‌کرد و همۀ زن‌ها با بچه‌هایشان به سمت سنگر می‌دویدند. تصویر خانم‌هایی را یادم هست که چادرهایشان را به دندان گرفته بودند و می‌دویدند. تصویرهایی هم از داخل سنگر به یاد دارم، از خانم‌های عربی که آنجا زندگی می‌کردند و وقتی به سنگر می‌رفتیم برایمان چای درست می‌کردند. ما بچه‌ها بازی می‌کردیم تا بمباران تمام می‌شد و به خانه برمی‌گشتیم. یک روز پدرم با ما به سنگر نیامد. نشسته بود وسط خانه و می‌گفت این خانه امن است. من همه‌اش در سنگر نگران او بودم. یکی از همسایه‌ها هم بود که همیشه موقع بمباران از ترس تشنج می‌کرد.

از بمباران شبانه هم، وقتی که برق‌ها را قطع می‌کردند، تصویرهایی یادم هست. در اهواز هوا بسیار گرم بود و نمی‌شد بدون کولر زندگی ‌کرد. پدرم وان حمام را پر از آب می‌کرد و من و خواهرم را داخل آن می‌گذاشت که گرممان نشود. تصویری که از آن شب‌ها در ذهنم مانده این است که وقتی برق‌ می‌‌رفت کل آسمان روشن می‌شد. آن سنگر هم هنوز هست. اسم آنجا را گذاشته‌اند فلکۀ سنگر و گاهی به آن سر می‌زنم.

و در سال‌های بعد از آن، چه اندازه با زنان قربانی جنگ روبه‌رو بودی؟ این زن‌ها در زندگی تو حضور داشتند؟ کسانی که بشود گفت نوالِ قصۀ هرس می‌تواند یکی از آنها باشد.

من قربانی جنگ زیاد دیده‌ام، چه زن و چه مرد. در داستان هرس هم حس نمی‌کنم که نوال از شوهرش قربانی‌تر است. قربانی شدن در جنگ یک وضعیت جمعی است و حتی نمی‌توان آن را فقط به کشته شدن یا از دست دادن خانواده مربوط دانست. قربانی جنگ بودن یعنی تأثیر آن رویداد و آن فضا بر ذهن و روان آدم‌ها باقی می‌ماند. اگر تو به طور مستقیم با جنگ درگیر نبوده و کسی را از دست نداده باشی، باز هم ممکن است قربانی جنگ باشی. در خانوادۀ ما همه قربانی جنگ بودند. خانوادۀ مادرم خرمشهری بودند و هر چهار خواهر بعد از جنگ دچار مشکلات اعصاب و روان شدند، چون این خواهرها همگی عاشق خرمشهر بودند و در آنجا زندگی رؤیایی داشتند. پدرشان ثروتمند بود. وقتی از خرمشهر به تهران آمدند سختی زیادی کشیدند. این اختلال در بچه‌هایشان هم نمود داشته و نسل‌به‌نسل به همۀ ما رسیده است. چیزی که برایم پر‌رنگ بود و دوست داشتم درباره‌اش بنویسم این بود که جنگ یک چیز عمومی است و قربانی جنگ بودن وضعیت ثابت و تعریف‌شده‌ای نیست. یک شعر هم گروس عبدالملکیان با همین مضمون دارد: «هیچ سربازی از جنگ زنده برنمی‌گردد.»

شاید تو نخواهی نگاه جنسیتی به قربانیان جنگ داشته باشی، اما در قصۀ تو مواجهۀ زن و مرد با جنگ و تبعات آن بسیار متفاوت است. رسول خاطراتش را در خرمشهر جا می‌گذارد و می‌خواهد همه‌چیز را از نو بسازد. می‌خواهد از ویرانی و خرابی بگریزد. نگاه او به آینده است. اما نوال نمی‌تواند از گذشته فرار کند. او وضعیت قبلی را می‌خواهد. به نظرت می‌شود قصه را یک حکم کلی دربارۀ رفتارشناسی زن‌ها و مردها در برخورد با مصیبت و اندوه قلمداد کرد؟ زن‌ها چقدر در برابر سختی‌ها شبیه نوال هستند؟

خیلی به این موضوع معتقد نیستم. می‌توانست جای زن و مرد در این داستان با هم عوض شود. فکر نمی‌کنم مواجهه با از‌ دست ‌دادن به جنسیت ربطی داشته باشد. اتفاقاً در سفر اخیرم به اهواز به آسایشگاه بیماران اعصاب و روان جانباز رفته بودم. آنجا مردان بسیاری را دیدم که بعد از این‌همه سال هنوز نتوانسته‌اند به زندگی برگردند.

با این‌همه، نوال زنی است که در برابر اندوه تسلیم می‌شود و همواره در گذشته زندگی می‌کند، اگرچه در نهایت سر‌منشأ زایش و باروری می‌شود. اما تصویر زنانی که به دارالطلعه پناه برده‌اند یا گریخته‌اند یک‌جورهایی برای من تصویر گیر کردن زنان در گذشته و تاریخ است. خودت این‌طور فکر نمی‌کنی؟

هیچ‌کس نمی‌داند آدم‌ها چطور با از دست رفته‌هایشان برخورد می‌کنند. یکی نمی‌تواند با آن کنار بیاید و یکی می‌تواند آن را به روش خودش مدیریت کند. نوال برای اینکه تحمل کند ترجیح می‌دهد به گذشته‌اش وصل باشد. فکر نمی‌کنم زنان دیگری که در روستا زندگی می‌کنند به‌خاطر وصل بودن به گذشته به روستا رفته باشند. زنان آن روستا، در عین همیشه عزادار بودن، دارند در شرایط تازه‌ای زندگی می‌کنند و برای خودشان آینده می‌سازند.

حالا که بحث نگاه جنسیتی به شخصیت‌ها پیش آمد، به نظرت زنان نویسندۀ ما به‌رغم همۀ محدودیت‌ها و تبعیض‌ها و مشکلات، در این سال‌ها چه اندازه توانسته‌اند از زیر سایۀ ادبیات مردانه بیرون بیایند و صدای متفاوتی ایجاد کنند؟ در دارالطلعۀ ادبیات زنان، نخل‌ها بچه داده‌اند؟!

من از وقتی کارم را شروع کردم هیچ‌وقت درگیر «سایۀ ادبیات مردانه» نبودم. هیچ‌وقت فکر نکردم اگر مرد بودم کارم راحت‌تر پیش می‌رفت و هیچ‌وقت به‌دلیل نویسنده بودن و زن بودن هزینۀ‌ اضافی پرداخت نکردم. فکر می‌کنم امروز زنان مثل همۀ کارهای دیگری که در جامعه به عهده گرفته‌اند و هر روز بیشتر به عهده می‌گیرند، جای خود را در ادبیات هم پیدا کرده‌اند. در دهه‌های قبل تعداد نویسندگان زن در ادبیات ما مانند خیلی از کشورهای دیگر کم بود. اما حالا کافی است سری به کلاس‌های نویسندگی بزنید و ببینید چه حجمی از شاگردان زن هستند. رشد نویسندگان زن را می‌توان به‌راحتی با مرور قفسه‌های کتابفروشی‌ها مشاهده کرد.

چقدر در این سال‌ها کتاب‌های زنان نویسنده را خوانده‌ای و فکر می‌کنی نسل جدید زنان نویسنده چه جایگاهی در ادبیات دارند؟

راستش من همیشه از نگاه جنسیتی فرار می‌کنم. برای همین است که نمی‌توانم بگویم چقدر از کتاب‌های مردان خوانده‌ام و چقدر از کتاب‌های زنان. موقع انتخاب هر کتابی آخرین فاکتوری که در نظر می‌گیرم جنسیت نویسنده است. در مورد جایگاه، فکر می‌کنم تفاوت نحوۀ نگاه زنان و مردان به زندگی، تفاوت ادبیات آنها را می‌سازد که آن هم به نظر من قطعی نیست. این روزها زنان نویسندۀ ایرانی رمان‌های پلیسی و جنایی می‌نویسند. لاله زارع و آیدا مرادی آهنی دو نمونه از این نویسندگان هستند.

دوباره برویم سراغ قصه. ما از همان سطرهای آغازین داستان با آن چیزی روبه‌رو می‌شویم که جنگ بر سر زندگی آدم‌ها می‌آورد. رسولی که اگر شش سال پیش او را می‌دیدی، کت‌شلوار براق آبی‌نفتی به تن، کیف چرمی انگلیسی با آرم شرکت نفتش را بسته بود پشت موتور و موهای مشکی داشت و…، حالا با شانه‌های خمیده و دندان‌های ریخته و پیرهن چرک خاکستری به سمت آبادان می‌رود. تو از همان ابتدا از مانیفست خودت دربارۀ جنگ می‌گویی. به طور شفاف‌ جهان‌بینی‌ات دربارۀ جنگ چیست؟

جنگ هیچ‌چیز خوبی ندارد؛ در هیچ کجای تاریخ نداشته است. هر جنگی در هر کجای دنیا چیزی را نابود کرده و این نابودی دائمی است.

در حالی که جنگ‌ها همواره با ایده یا بهتر بگوییم بهانۀ رسیدن به دنیای بهتر شکل می‌گیرند.

بله. من خیلی به تاریخ مسلط نیستم. به هر حال تاریخ را جنگ‌ها شکل می‌دهند و فکر نمی‌کنم دنیا روزهای بدون جنگی را تجربه کرده باشد. وقتی قصۀ نوال را می‌نوشتم دنیا درگیر جنگ سوریه بود. آن روزها سفرهای خارجی زیادی داشتم و از نزدیک با بحران پناهجوها روبه‌‌رو می‌شدم. من با مهاجران افغان در ایران هم کار کرده‌ام. پناهجویان افغان در ایران یا پناهجویان سوری در اروپا تازه کسانی هستند که از مرگ رهایی پیدا کرده‌اند و آدم‌های خوشبختی محسوب می‌شوند، اما درگیری‌هایشان اصلاً ساده نیست، درگیری بین مرگ و زندگی است. در واقع نمی‌شود گفت هر کس در جنگ کشته نشده زنده است. اینها از نظر روانی آسیب‌های بسیاری دیده‌اند. بچۀ خواهر من مدرسۀ دولتی می‌رود. در این مدرسه هنوز بچه‌های افغان را از خودشان جدا می‌بینند. وقتی این قصه را می‌نوشتم با خودم می‌گفتم که من به‌عنوان نویسنده چه موضعی در برابر وضعیت جنگ و این آد‌م‌ها می‌توانم داشته باشم؟ هیچ، جز اینکه از جنگ بنویسم و بگویم چه پدیدۀ زشتی است.

داستان تو در شرایطی نوشته می‌شود که جهان و به طور خاص خاورمیانه با بحران جنگ و پناهجویان روبه‌روست. آن روزها اصلاً به این فکر کرده بودی که نوال می‌تواند یکی از همۀ آن زن‌هایی باشد که در کشورهای دیگر زندگی‌شان را از دست ‌داده‌اند؟

جامعه‌شناس از جزء به کل می‌رسد، اما کار داستان‌نویس برعکس است. من حسی نسبت به جنگ دارم و می‌خواهم قصه بگویم. این حس را دائم جزئی‌تر و جزئی‌تر بیان می‌کنم. قصۀ من جزئی است و نمی‌توانم ادعا کنم نوالِ قصه‌ام می‌تواند زنی در سوریه باشد. نوالِ قصۀ من زنی است در جنوب ایران. همین. ممکن است کسی در سوریه داستانش را بخواند و با او همذات‌پنداری کند. اما من نمی‌توانم چنین ادعایی داشته باشم. خیلی‌ها به من می‌گویند چرا فلان کتابت پیام نداشت یا می‌پرسند تحلیلت از فلان موضوع اجتماعی چیست. خُب من تحلیل اجتماعی ندارم. این کار جامعه‌شناس است. من قصه‌ام را به بهترین و جامع‌ترین شکلی که بلدم می‌نویسم. کار جامعه‌شناس و روان‌شناس است که داستان را تحلیل کند.

بله. مارکز هم جمله‌ای دارد با این مضمون که ما جامعه‌شناس نیستیم، قصه‌گوییم، قصۀ آدم‌ها را می‌گوییم. اما به هر حال جنگ و در کنار آن از‌ دست‌ دادن وضعیتی بشری و جهان‌شمول است. نوال و رسول قربانیان جنگ هستند و قربانی بودن وضعیت آشنایی است.

بله. اما من دربارۀ کلیت از‌ دست ‌دادن صحبت نکردم، دربارۀ خانواده‌ای حرف زدم که چیزی را از دست داده‌ است.

خُب ادبیات چطور می‌تواند با حرف زدن از یک وضعیت جزئی و بومی و منطقه‌ای به زبان جهانی دست پیدا کند و در حصارهای خودش محدود نباشد؟

کافی است دربارۀ موضوعی انسانی حرف بزنید. کافی است دربارۀ‌ موضوعی درست حرف بزنید. آن‌ وقت دیگران آن را حس می‌کنند. چه ‌کسی می‌تواند بگوید از دست دادن مال ایران است یا مال سوریه؟ مگر می‌شود کسی مثلاً در امریکای لاتین از دست دادن را تجربه نکرده باشد؟

دارالطلعه چطور ساخته شد؟ جایی با نخل‌های سوختۀ بی‌سر، گاومیش‌هایی که اندازه‌شان با جانوران این دنیا نمی‌خواند و فضایی بکر و در عین حال افسانه‌ای و جادویی. این زن‌ها چرا به آنجا فرار کرده‌اند؟ مخصوصاً نوال که از شهر بدون مرد می‌ترسد، اما به دارالطلعه آمده که هیچ مردی در آن نیست. نوال چطور با آن‌همه زنانگی و مادرانگی بچه‌هایش را رها می‌کند و به دارالطلعه می‌رود که برای نخل‌ها مادری کند؟ این فرار از انسان به طبیعت است؟

دارالطلعه کاملاً تخیلی است. البته مکانش را دیده‌ام. من برای نوشتن این داستان تحقیقات مفصّلی در خوزستان انجام دادم و مدت‌ها در بیمارستان زنان و زایمان و بیمارستان‌های دولتی و خصوصی اهواز ماندم. دارالطلعه بر اساس تکه‌زمینی نوشته شد که پشت روستای صراخیه قرار دارد. من از روستا سوار بلم شدم و رفتیم تا رسیدیم به یک زمین بایر؛ جایی که برایم تبدیل شد به دارالطلعه. اما اینکه چرا نوال به دارالطلعه می‌رود، جواب روشنی برایش ندارم. به نظر خیلی‌ها دارالطلعه یک نماد است. من قبل از نوشتن تصمیم نمی‌گیرم نمادسازی کنم. می‌گویی نوال تصور می‌کند در اهواز مرد نیست، ولی به دارالطلعه می‌رود که واقعاً مردی در آنجا نیست. خُب راستش الان دارم به این فکر می‌کنم. به نظرم وقتی کتاب چاپ شد دیگر به تعداد خواننده‌ها تحلیل خواهد داشت. چیزی که می‌گویی جالب و به نظرم درست است.

نخل‌های جوانه‌زده برای زندگی نوال نوری در تاریکی است، اما رستگاری رسول در کجا اتفاق می‌افتد؟ در ظاهر او دست خالی برمی‌گردد، اما باید تغییری در زندگی‌اش هم شکل گرفته باشد. او که نمی‌تواند بعد از این سفر به جای اولش برگردد.

رسول دست خالی برمی‌گردد، اما دیگر همان آدم قبلی نیست.کسانی که داستان‌نویسی درس می‌دهند می‌گویند چیزی که مخاطب می‌خواهد به او بده، اما نه از راهی که خودش فکر می‌کند. شاید مخاطب دلش می‌خواسته رسول با نوال برگردد، اما رسول تنها برمی‌گردد، در حالی که کینۀ شش‌ساله‌اش را از دست داده است. شاید بعدها بچه‌هایش را به دیدن زنش بیاورد. شاید کار دیگری بکند. فکر می‌کنم زندگی‌اش آرام‌تر شده باشد.

به نظرم می‌رسد داستان تو تأکید بسیاری بر خانه دارد؛ خانه به‌عنوان مکان امنی که به تو هویت می‌دهد و با از دست دادنش انگار دیگر آن آدم قبل نیستی. فکر می‌کنم ما این روزها بیش از همیشه با مفهوم خانه درگیریم، چون این ترس و دلهره‌ را داریم که مثلاً زلزله بیاید و همه‌چیز را یک‌باره از دست بدهیم. تو این ترس را نداری؟ مثل خیلی‌ها به این فکر کرده‌ای که اگر قرار باشد زندگی‌ات را در چند شئ خلاصه کنی چه چیزهایی را برمی‌داری؟

در مورد خانه توضیحی بدهم. من همیشه به خانه می‌چسبم. همیشه خاطرات را با مکانشان به یاد می‌آورم. موقعی که اهواز بودیم خیلی کم اسباب‌کشی کردیم. یک خانه داشتیم در محلۀ شرکت نفت که خیلی دوستش داشتم. وقتی می‌خواستیم ازدواج کنیم پول خیلی کمی داشتیم که با آن می‌توانستیم یک خانه رهن کنیم. اما من با اصرار از همسرم خواستم که خانه بخریم. یک خانۀ کوچک در طبقۀ چهارم یک ساختمان قدیمی و بدون آسانسور خریدیم، فقط برای اینکه مال خودم باشد. امسال هم که می‌خواستیم از این خانه برویم شرطم این بود که یک سال به من وقت بدهند تا بتوانم از آن کنده شوم. خانه برای من یک مفهوم است. نُه ماه طول کشید تا خانۀ اولم را چیدم. برای همین حتی فکر کردن به کسانی که خانه‌هایشان در خرمشهر خراب شده برایم سخت است.

این را هم بگویم که برخی تصویرها مثل وقتی نوال مجبور می‌شود وسط جنگ خانه‌اش را در خرمشهر ترک کند، وقتی روی مبل‌هایش ملافه می‌کشد، قندان را از ترس مورچه می‌گذارد توی یخچال، سیم وسایل برقی را از پریز می‌کشد و… یا وقتی خبر آزادی خرمشهر به او می‌رسد و می‌گوید کاش به قالی‌هایم نفتالین زده بودم که بید نخورده باشدشان، زیباترین تصویرهای کتاب بودند از عشق یک زن به خانه.

یک چیز بامزه بگویم. آن تصویر را من خواب دیدم. یادت هست دوره‌ای می‌گفتند داعش می‌خواهد حمله کند؟ من آن روزها داشتم بخش خارج شدن نوال از خانۀ خرمشهر را می‌نوشتم و روی این قسمت مانده بودم. شب خواب دیدم داعش آمده خانۀ ما و رفته روی پشت‌بام و دارد خانه‌ها را یکی‌یکی خراب می‌کند. این‌قدر تصور اینکه خانۀ مرا خراب کند از من دور بود که در خواب می‌گفتم خانۀ من که خراب نمی‌شود، پس روی وسایلم ملافه بکشم که وقتی خانۀ دیگران خراب می‌شود خاک روی وسایلم ننشیند! اما شبی که زلزله آمد و به خیابان رفتیم دیگر خیلی به خانه فکر نمی‌کردم. شاید به این دلیل که نزدیکش بودیم یا باور نمی‌کردیم که چیزی خراب شود. اما در مورد اینکه چه چیزهایی را از زندگی‌ام برمی‌دارم، خُب جسمیت کتاب برایم خیلی مهم است. به کسی کتاب نمی‌دهم و اگر بدهم، حتماً جایی یادداشت می‌کنم که پس بگیرم یا دوباره آن را می‌خرم. کتاب هم باید مال خودم باشد تا بخوانمش. یک کتاب از عباس معروفی هست که خیلی دوستش دارم. همین‌طور قرآن و دیوان حافظی که آقای خاتمی سر‌عقد به ما هدیه دادند.

تو داستانت را کاملاً غیر‌کلاسیک روایت می‌کنی. هر رویدادی در زمان حال با فلاش‌بک گره‌گشایی می‌شود. این فرم چطور خودش را به قصه تحمیل کرد؟

انتخاب فرم خیلی پیچیده است. من کلاً از تکنیک تداعی خوشم می‌آید. خیلی با این تکنیک راحتم. وقتی داستان در زمان گسترده است دوست دارم به این شکل روایتش کنم. فرض کن این قصه را به شکل خطی روایت می‌کردم؛ به نظرم اصلاً چیز دیگری می‌شد.

بعد از اینکه کتاب اولت، پاییز فصل آخر سال است، جایزۀ جلال را گرفت، انتقادهایی بر آن شد، از جمله اینکه برخی دولتی‌ها آن را فاقد نگاه ملی دانستند. از این سو، برخی نفسِ گرفتن جایزۀ جلال را نقد کردند. در نهایت، کتاب بسیار پرفروش شد و همۀ اینها به نظرم شرایطی ترسناک برای نویسنده‌ای ایجاد می‌کرد که قرار است کتاب بعدی‌اش را بنویسد، کتابی زیر سایۀ قضاوت‌ها و سختگیری‌های بسیار.

اگر قبل از اینکه پاییز فصل آخر سال است چاپ شود طرح رمان هرس را نداشتم و اگر بعد از گرفتن جایزۀ جلال و پرفروش شدن کتاب قبلی‌ام نصف این کتاب را ننوشته بودم، هیچ‌وقت آن را نمی‌نوشتم. من وقتی کاری را شروع کنم حتماً باید آن را تمام کنم،  ولی شروع کردن همیشه برایم خیلی سخت است. واقعاً خوش‌شانس بودم که کار را شروع کرده بودم و تازه با این احوال پروسۀ ادامه دادن کتاب برایم کُشنده بود. اصلاً اغراق نمی‌کنم. من در این دوره به بیماری‌های بسیار عجیبی مبتلا شدم. دیسک کمر گرفتم، تعداد گلبول‌های سفیدم بالا رفت و دچار بعضی مریضی‌های روان‌تنی شدم. از طرفی داشتم کتابی می‌نوشتم که به‌خودی‌خود کتاب سختی بود، چون باید در بدترین خاطرات بچگی‌ام کنکاش می‌کردم، در خاطراتی که آدم همۀ عمر سعی می‌کند فراموششان کند. یک آدم مریض، یک بچۀ قربانی، جنگ و… از طرف دیگر، هنوز به‌خاطر کتاب قبلی فحش می‌شنیدم. با خودم می‌گفتم خُب بهترین اتفاق برای هر نویسنده‌ای این است که رمانش پرفروش شود و جایزه بگیرد، اما تنها چیزی که این دو اتفاق برای من داشت توهین از هر دو طرف بود. وقتی رجانیوز و فارس و… علیه من می‌نوشتند، در نهایت می‌خندیدم، چون به مواردی اشاره می‌کردند که واقعاً خنده‌دار بود. اما توهین بچه‌های خودمان را واقعاً نمی‌توانستم تحمل کنم و خیلی غصه خوردم.

حرف حسابشان چه بود؛ اینکه هر کتاب پرفروشی عامه‌پسند است یا همان قضیۀ گرفتن جایزۀ جلال؟

از این چیزها که زیاد می‌گفتند، مثل اینکه کتاب میان‌مایه است، عامه‌پسند است. من اصلاً ادعایی ندارم. یک بار یکی از دوستانم به من زنگ زد و گفت بیا دربارۀ تفاوت‌ها و شباهت‌های کتابت با آثار فهیمه رحیمی حرف بزنیم و من گفتم که نمی‌خواهم در این باره حرف بزنم. بعد از این، بعضی‌ها سر جایزۀ جلال شروع کردند به حمله. می‌گفتند تو به‌خاطر گرفتن این جایزه دیگر آیندۀ ادبی نداری. می‌گفتم خُب وقتی من از وزارت ارشاد مجوز گرفته‌ام، چرا نباید جایزه‌شان را بگیرم؟ وقتی کاندیدا شدم دیدم ابوتراب خسروی هم سال قبلش این جایزه را گرفته است و خُب همه‌چیز درست به نظر می‌رسید. من خیلی کم‌تجربه بودم و نمی‌دانستم در این موارد چه تصمیمی باید بگیرم. ضمن اینکه جایزۀ جلال چند تا کاندیدا از نشر چشمه داشت. آقای کیاییان هم برای اختتامیه آمد. همین ‌جا این را بگویم که نشر چشمه واقعاً برای من نشر خوبی بود. غیر از اینکه پخش کتاب عالی بود، از نظر روانی هم خیلی از من حمایت کردند. خیلی وقت‌ها افسرده و ناراحت بودم و حس شکست خوردن داشتم. یکی از بچه‌ها یک بار به من گفت اگر جایزه ۵۰ تا سکه بود، عیبی نداشت، اما برای ۱۵ تا سکه خیلی قیمت خودت را پایین آوردی.

الان نگاه‌ها به هرس چگونه است؟

دوباره ماجرای عامه‌پسندی و میان‌مایگی داغ است!

از همان اول به این فکر کرده بودی که دیالوگ‌ها را به لهجۀ جنوبی بنویسی؟ نگران نبودی ارتباط مخاطب با کتاب سخت بشود؟

چرا، به این فکر کرده بودم، اما اصلاً پشیمان نیستم. اگر یادت باشد، کل کتابِ اول من به زبان معیار نوشته شده بود. من نوشتن به زبان محاوره را دوست نداشتم. وقتی یک مرد اوریانا فالاچی را با ترجمۀ یغما گلرویی خواندم به‌شدت از این زبان متنفر شدم. آن موقع تعدادی داستان خوانده بودم از جونو دیاز که در آنها بعضی کلمات اسپانیایی را به کار می‌برد که تو معنایشان را نمی‌دانستی، اما یک ویژگی فرامتنی به قصه می‌داد. در واقع مواجهۀ تو با داستان مثل مواجهۀ یک آدم غریبه با کشوری جدید است که بعضی از حرف‌هایشان را نمی‌فهمد. البته من در مورد هرس تا حدودی از این کار می‌ترسیدم، چون رمان بود. قبل از آن یک داستان کوتاه نوشتم به اسم «لگاح» که در همشهری داستان چاپ شد. در آن داستان خیلی از کلمات جنوبی استفاده کردم و پانوشت هم نیاوردم. داستان چاپ شد و خیلی‌ها خواندند و نظر دادند. مشکل خاصی وجود نداشت و بیشتر یک‌جور دستاورد برایم محسوب می‌شد. در رمان هرس فقط لهجۀ دیالوگ‌ها و برخی کلمات آن جنوبی است. می‌خواستم در زبان معیار هم از کلمات جنوبی استفاده کنم. با ناشر کمی صحبت کردیم و گفتند اگر این کار را نکنی، بهتر است.

تو می‌خواستی خطاط بشوی، عروسک‌ساز بشوی، موسیقی‌دان بشوی و در نهایت نویسنده شدی. چطور همۀ آن راه‌ها به نوشتن ختم شد؟

برایم اتفاق افتاد. از بچگی تا روزی که ویزایم برگشت خورد می‌خواستم موسیقی‌دان بشوم. قبل از اینکه برای تحصیل در رشتۀ موسیقی در فرانسه پذیرش بگیرم پیش آقای روشن‌روان آهنگسازی و پیانو یاد گرفته بودم. سنتور را هم از کودکی بلد بودم. دو سال هم زبان فرانسه خواندم. بعد از آن هم، چون نمی‌خواستم کار مکانیک بکنم، روزنامه‌نگاری می‌کردم. یادداشت‌هایی می‌نوشتم که شکل داستان می‌شد. البته در دوران بچگی کتاب زیاد می‌خواندم و دسترسی خوبی هم به کتاب داشتم. پدرم، عموهایم و خاله‌هایم همگی کتابخانه‌های بزرگی داشتند و کتابخوان بودند. آقایی به اسم بوستان هم در اهواز بود که وسط بازار ماهی‌‌فروش‌ها کتابفروشی داشت. وقتی پدرم می‌خواست برود خرید، مرا پیش آقای بوستان می‌گذاشت و کلی با هم حرف می‌زدیم. خیلی مرا تشویق می‌کرد.

داشتم می‌گفتم که یادداشت‌هایم کم‌کم شکل داستان پیدا می‌کرد و از اینجا بود که به قصه پناه بردم. ماجرای نوشتن رمان هم این‌طوری بود که می‌خواستم بروم کلاس داستان‌نویسی. آقای حسن شهسواری را معرفی کردند، اما آن موقع هنوز کارگاه نداشتند. همان موقع آقای سناپور کارگاه رمان گذاشته بود. من هم سابقه‌ای نداشتم و با ترس و لرز برایشان ایمیل زدم که دوست دارم به کلاس‌های شما بیایم. وقتی گفتند بیا، خیلی روز خوبی بود برایم. تا نسخۀ اول رمان، کارگاه را ادامه دادم و بعد رفتم کارگاه آقای شهسواری. هر دو آنها به‌اضافۀ آقای عباس معروفی خیلی در نوشتن من مؤثر بودند. در جزوۀ آقای معروفی یک تمرین بود که باید داستان «بچۀ مردم» جلال آل‌احمد را می‌خواندیم و قصه‌ای با موضوع آن می‌نوشتیم. من داستانم را خیلی ناامیدانه ایمیل کردم. آقای معروفی جواب داد و اگر جواب نمی‌داد، شاید هیچ‌وقت سراغ داستان‌نویسی نمی‌رفتم. یک جواب سه‌خطی بود: نسیم‌جان، داستان خوبی بود و موفق باشی.

فکر می‌کنم داشتن چشم‌انداز در دنیای ما کار آسانی نیست، چون همه‌چیز بر لبه‌های تردید و تزلزل قرار دارد. آینده برای تو چه شکلی است؟ خودت را در داستان‌نویسی کجا می‌بینی؟

نمی‌دانم. عادت کرده‌ام خیلی به آینده فکر نکنم. شاید داستان‌نویس بمانم، شاید نقاش شوم، شاید هم کار دیگری انجام بدهم که هنوز پیدایش نکرده‌ام. اما چیزی که می‌دانم این است که این روزها نوشتن برایم سخت‌ترین کار دنیاست. اگر روزی بیاید که بتوانم ننویسم، حتماً همین کار را می‌کنم.

نظرات شما

پیام شما با موفقیت ارسال شد و پس از تایید در سایت به نمایش درخواهد آمد.