اجتماعی

  • قصۀ دختران ایرانشهر اینجا تمام نمیشود

    قصۀ دختران ایرانشهر اینجا تمام نمیشود

    قصۀ دختران ایرانشهر برای من از زمستان ۹۵ با متن و عکسی در اینستاگرام شروع شد. متن را در صفحۀ یکی از دختران معروف کولهگرد خواندم که آن زمان مسافر سیستانوبلوچستان بود. مریم و دوستانش در یکی از شبها قصد اتراق در یکی از پارکهای ایرانشهر را داشتند که با منع نیروی انتظامی مواجه شدند. نیروی انتظامی با این استدلال که ایرانشهر ناامن است و امکان چادر برپا کردن در خیابانهای شهر وجود ندارد، مریم و دوستانش را به مقر نیروی انتظامی منتقل و با احترام از آنها دعوت کردند تا در محوطۀ پاسگاه چادرهای خود را برپا کنند.

    بیشتر بخوانید
  • آن زن با سبد کتاب آمد

    آن زن با سبد کتاب آمد

    گفت‌وگو  با  رحیمه پرویزپور ،  مؤسس کتابخانۀ روستای ابتر رحیمه پرویزپور بیست‌وهشت‌ساله و متولد روستای ابتر از توابع شهرستان ایرانشهر بلوچستان است. ابتر حدود سه‌هزار نفر جمعیت دارد که بلوچ و اهل تسنن‌ هستند. رحیمه مهندسی کامپیوتر خوانده و گویا از قدیم الفتی دیرینه با کتاب داشته است. می‌گوید وقتی کتاب می‌خواند آرام می‌شود، افق ذهنش گشوده می‌شود و پرندۀ خیالش پر‌و‌بال می‌گیرد. شاید لابه‌لای سطور همین کتاب‌ها بود که اولین بار خواب‌هایی دور و دراز و شیرین برای روستا و مردمانش دید و جسارتی در خودش کشف کرد که انتظارتش را نداشت. رحیمه سال ۹۶ به‌عنوان اولین و تنها زن روستا در انتخابات شورای شهر و روستا شرکت کرد. البته او با مخالفت بزرگان فامیل مجبور به انصراف شد اما از پا ننشست و به جست‌وجوی راه‌های دیگری برای تحقق رؤیایش برآمد که از زبان خودش شنیدنی‌تر است.

    بیشتر بخوانید
  • درسهایی که از عایشه آموختم

    درسهایی که از عایشه آموختم

    یک ساعت پیش از آنکه عایشه را برای اولین بار ببینم نزدیک بود پلیس به جرم راهزن بودن دستگیرم کند؛ آن هم وسط جادهای که دانه میریختی پرنده برش نمیداشت. وقتی پلیس سر رسید، من و همسفرم حداقل دهساعتی میشد که در راه خاکی ناکجاآبادی، کنار خلیجفارس مواج، منتظر عبور یک ماشین بودیم. نزدیک نیمهشب بود و از نظر افسر عصبانی تنها دلیل قانعکنندۀ بودن ما آنجا، قاچاق، سرقت یا جنون بود. دیگر حتی نشد توضیح بدهیم هیچهایک میکنیم و سبک سفرمان این است. کولههایمان را ریختند بیرون و ما را گشتند. کمی بعد، فهمیدیم پراید سراسیمهای که یکی دو ساعت قبل از روبهرو عبور کرده بود، به پلیس چغلیمان را کرده که چه نشستهاید دو راهزن، یکی زن و یکی مرد، در فلان جاده دراز کشیدهاند، منتظر قربانی!

    بیشتر بخوانید
  • زندگی و روزگار زنان ایرانی که با اتباع ازدواج کرده‌اند

    زندگی و روزگار زنان ایرانی که با اتباع ازدواج کرده‌اند

    ۲بنویسید به ما خون جگر هم بدهند روایت اول: سیاه‌سر شش ماه دیگر یک نفر به جمع ‌بی‌هویت‌های دنیا اضافه می‌شود. اسمش در هیچ شناسنامه‌ و مدرک هویتی نمی‌آید، جز یک کارت کوچک به اندازۀ عابر‌بانک؛ کارت اتباع که خودش نماد و نشانه و آغاز تبعیض است، داغی است که مثل داغ سالک روی پیشانی‌اش می‌ماند تا آخر عمر، اگر کسی بر آن مرهم نگذارد. هنوز برایش اسمی انتخاب نکرده‌اند، اما می‌شود این‌طور معرفی‌اش کرد: فرزند زهرای ۱۵ساله، نوۀ اکرم ۳۳ساله و نتیجۀ معصومه‌ ۴۹ساله.

    بیشتر بخوانید
  • اخبار بد با ما چه می‌کنند؟

    اخبار بد با ما چه می‌کنند؟

     در طول تاریخ، حوادث ناگوار بسیاری رخ داده است که به دلیل حضور نداشتن رسانه‌های جمعی تنها افراد درگیر در آن از رخدادشان باخبر بوده‌اند. اما امروز ما می‌توانیم از تمام اخبار ریز و درشت منفی، فارغ از اینکه تا چه حد به صورت مستقیم به ما مرتبط‌اند یا برای ما اهمیت دارند، باخبر باشیم. اخبار و تصاویر مربوط به خودکشی، قتل، کودک‌آزاری، جنگ و جنایت‌های گروه‌های افراطی، فسادهای سیاسی و اقتصادی، گرسنگی و فقر، حوادث طبیعی مثل سیل و زلزله و... یکی پس از دیگری منتشر می‌شوند و گاهی حتی فرصت هضم خبر قبلی را هم به مخاطبان نمی‌دهند.

    بیشتر بخوانید