• آستانه

  • نگاه سوم شخص

  • روایت مستند

  • جانب آبی

  • اتاقی از آن خود

  • افق عمودی

  • ذهن و بدن

  • روزآمدها

شماره ۷، آذر ۱۳۹۳  |  اتاقی از آن خود        

زنان که می‌نویسند

سوسن شریعتی

«مولفه‌های زنانه نویسی» نام نشستی بود که انجمن جامعه‌شناسی هنر دانشگاه تهران در تاریخ یکشنبه ۲۷ مهرماه برگزار کرد. در این نشست کبوتر ارشدی، سوسن شریعتی و علی‌رضا عباسی در باره مؤلفه‌های زنانه‌نویسی در ادبیات و شعر ایران سخن گفتند. متن زیر بخشی از سخنرانی سوسن شریعتی در این نشست است.
صحبت کردن و اساسا تئوری‌پردازی در باره موضوعی به نام «نوشته‌های زنانه» یا «مولفه‌های زنانه‌نویسی» کار آسانی نیست. اجماعی بر سر تعاریف (زن کیست، زنانگی یعنی چه و نوشتن چه معنایی دارد؟) نیست و حتی گفته می‌شود که مبتنی است بر نوعی پارادوکس نوشتن و زنانه. ذهن ما ایرانی‌ها با این دوگانه‌ها آشناست. از این دوگانه‌ها در تاریخ اجتماعی و فکری خودمان زیاد داریم: دوگانه‌هایی که بعضی می‌گویند پارادوکسیکال است: «جمهوریت و اسلامیت»، «روشنفکری و دین» و... دوگانه‌هایی که گفته می‌شود به لحاظ تئوریک متناقض‌نماست، اما در عمل موجودیت دارند و انکارناپذیرند. 

چرا «زنانه نوشتن»،«نوشته‌های زنانه» یا «زنانگی در نوشتن» پارادوکسیکال است؟
نوشتن، به تعبیر دولوز، «تجربه شدن است، نه نویسنده شدن بلکه جور دیگری شدن.» تجربه گسست یا به تعبیری جدایی است و در نتیجه سیال، بی‌مرز، جست‌وجوی مدام برای یافتن تعریفی دوباره از خود. اما وقتی می‌گوییم «زنانه»،گویا متوسل شده‌ایم به تعریفی ذات‌انگارانه و اینکه طبیعتی قائلیم برای «زن» بودن و او را به سمت یک «گتو»ی معنایی رانده‌ایم. پارادوکس اینجاست: چگونه می‌شود تجربه‌ای سیال و بی‌مرز، تجربه گسست را ربط دهیم به موقعیتی که نوعی تصلب در آن فرض گرفته شده است. چرا وقتی مردان می‌نویسند برای بشریت نوشته‌اند و انسان جهانشمول را نمایندگی می‌کنند، اما نوشتنِ زنان را بلافاصله در ربط با جنسیت آنان قرار می‌دهند؟
با این‌همه، می‌توان نوشتن را نه فقط تجربه جدایی که تجربه آشتی نیز دانست؛ مراجعه به یک دیروز، به حافظه، ثبت یک دیروز. نوشتن از خلال و مبتنی بر امر «زیست‌شده». به این معنا، نوشتن فقط تجربه گسست نیست بلکه نوعی تداوم نیز می‌تواند باشد. فراخوان دیروز و حافظه و خاطره است و به این معنا تجربه تنوع و امر متفاوت و در نتیجه جایی که ذهنیت‌های رنگارنگ سرمی‌زند. در ثانی، می‌توان برای زن بودن هم طبیعتی متصلب قائل نشد. سیمون دوبوار در کتاب جنس دوم با گفتن اینکه «ما زن به دنیا نمی‌آییم بلکه زن می‌شویم،» اجماعی به وجود آورد که زن بودن محصول یک پروسه اجتماعی است و نه ذاتی باید برایش قائل شد و نه طبیعتی و نه محتومیتی. بنا بر این دو تعریف از نوشتن و از زن بودن، شاید بتوان نه از «زنانه‌نویسی» بلکه از «زنان که می‌نویسند» صحبت کرد. (چنانچه می‌توانیم بگوییم مردها که می‌نویسند.) 

یک پراتیک تاریخی
«زن که می‌نویسد» پیش از آنکه یک پرسش تئوریک باشد یک پراتیک است، پراتیکی که تاریخیتی دارد و سنتی را ساخته و، همچون هر پراتیک تاریخی، دستخوش تحول و تنوع و نیز در معرض انقضا. این رویکرد خود را درگیر ذات و عرض نمی‌کند. 
با مکتوب شدن فرهنگ از قرون وسطا به بعد، بخش اعظم تاریخ شفاهی به حاشیه رانده می‌شود و بر همین اساس زنان نیز، که از عناصر سازنده تاریخ شفاهی بوده‌اند، از این فرهنگ مکتوب مسلط حذف شده و به حاشیه رانده می‌شوند. از همین رو، نوشتن برای زنان قبل از هر چیز ابزاری بوده است برای فتح جهانی که مردانه فهمیده می‌شد، جهانی که متولیانش مردان بوده‌اند. نوشتن برای زنان در نتیجه، از همان آغاز، تجربه‌ای دوگانه بوده است: از یک سو تجربه عبور از ممنوع‌ها و موانع، و از سوی دیگر تجربه تصاحب دیروزی که به رسمیت شناخته نشده، تجربه تملک هویتی که نادیده گرفته شده است. این تجربه دوگانه عبور از ممنوع و نیز تأکید هویتی برای به رسمیت شناخته شدن، تجربه کسی شدن، تأکید بر هویت (تأکید بر «من هستم»)، به لحاظ تاریخی جنس و نوع نوشته‌های زنانه را شبیه به هم کرده است و به موضوعی به عنوان «نوشته‌های زنانه» مشروعیت تاریخی داده است.
این شباهت‌ها و مخرج مشترک‌ها را در سه حوزه «موضوع»، «فرم» و نیز «نحوه» نوشتن می‌توان شناسایی کرد. تأکید می‌کنم که این شباهتی تاریخی است و نه ازلی ابدی. شباهتی و خصلتی نه محصول طبیعتی محتوم، بلکه محصول تجربه مشترک: تجربه عبور از موانع و تجربه‌ای رهایی‌بخش و از همین رو مبارزه‌جویانه برای گفتن «نه»، برای به ثبت رساندن خود همچون یکی از عناصر سازنده حافظه و تاریخ جمعی اجتماعات.  
فیلسوفان و محققان اجتماعی مطرحی در این باب صحبت کرده‌اند و من بر اساس این پژوهش‌ها صحبتم را پیش می‌برم.کسانی چون هلن سیکسوز، ژولیا کریستوا، بئاتریس دیدیه. 

موضوعات (تم‌های) مسلط در نوشته‌های زنانه
از موضوعاتی که در نوشته‌های زنان غالباً مشترک بوده است می‌توان از طبیعت، کودکی، بدن، خویشتن نام برد.
یکی از موضوعات عمده در نوشته‌های زنان از حدود قرون پانزده‌ـ شانزده به بعد ــ که قابل تعمیم به نوشته‌های زنان ایرانی هم هست ــ «طبیعت» بوده است. طبیعت، جایی که در آن اثری از جهان ناعادل و پرتبعیض نیست. خیر و شر، ممنوعیت‌های اجتماعی، فرهنگ، تعلیم و تربیت، همه مواردی که موجب بی‌عدالتی در جامعه می‌شود، جایی در طبیعت ندارند و از همین رو زنان خود را با طبیعت هوهویت می‌کنند.
«کودکی» و میل بازگشت به آن یکی دیکر از تم‌های مشترک است.کودکی زمانی است که هنوز زن نشده‌ام و هنوز با محدودیت‌ها، ستم و به حاشیه رانده‌شدگی سروکاری ندارم.
«موضوعات اخلاقی و توصیه‌های تربیتی» (مشخصاً خطاب به دختران) نیز به‌وفور در نوشته‌های زنان قرون پیش یافت می‌شوند.
«بدن» نیز یکی از نقاط عزیمت کمابیش مشترک برای نوشتن‌های زنان است.
«خلوت درونی و ذهنی» زن نیز یکی از موضوعات مسلط است؛ نوشته‌هایی که خلوت درون زن را موضوع قرار می‌دهند و برملا می‌کنند. تجربه‌های شخصی، حسّانی، فرا خواندن اعماق، که به گفته کریستوا سبکی را پایه گذاشته به نام سبک «من». اول شخص مفرد سوژه مورد علاقه در نوشته‌های زنان است؛ «من»ی که حامل و آگاه بر تجربیاتی است به رسمیت شناخته‌نشده، غم‌هایی که هرگز دیده نشده و در خلوت پنهان مانده است.
تأکید بر «هویت» نیز در نوشته‌های زنان بسیار است، تأکید بر عناصر زنانه، تا از این طریق بتوانند خود را به شکلی از عوارض اسطوره‌های مردانه خلاص کنند. شاید به همین دلیل است که به قول کریستوا «وقتی مرد می‌نویسد، کسی از جنسیتش حرف نمی‌زند (گویی مرد برای نوع بشر می‌نویسد) ولی به محض اینکه زن می‌نویسد، بر جنسیت نویسنده تأکید می‌شود.»
همه این مراجعات به من، بدن، درون، رؤیا خصلتی انضمامی به نوشته‌های زنان می‌دهد و آنها را از حالت مجرد و انتزاعی، که احیاناً نوشته‌های مردانه دارد، دور می‌کند. نوشته‌های زنانه به این ترتیب خصلتی سیال، قطعه‌قطعه و در نتیجه شفاهی پیدا می‌کند.

فرم‌هایی که نوشته‌های زنانه ترجیح داده‌اند
پس از تم‌ها باید به سراغ فرم‌های زیباشناسانه‌ای رفت که غالباً زنان برای نوشتن انتخاب کرده‌اند: خاطره‌نویسی، رمان‌های اتوبیوگرافیک، نامه و در بهترین شکل، شعر. این فرم‌ها  این امکان را فراهم می‌کرده است تا این «منِ» در حصار، منِ نادیده گرفته‌شده بتواند خود را در میان بگذارد و به رسمیت شناخته شود؛ «من»ی نزدیک به زندگی و امر زیست‌شده و کمتر دخیل در «امر سمبولیک» که باز به تعبیر کریستوا امری است مردانه. 

نحوه روایت در نوشته‌های زنان
در نوع روایت نیز نوشته‌های زنان اشتراکات و مختصاتی پیدا کرده است؛ مختصاتی که منتقدان مرد یا زن آنها را گاه منفی و گاه مثبت ارزیابی کرده‌اند. سیمون دوبوار در کتاب معروفش، جنس دوم، زنان را فاقد نگاه کلان و جهانشمول می‌داند: نگاه از دریچه شخصی و از خلال امر زیست‌شده به مسائل، نوعی کنفرمیسم، نداشتن جسارت ریسک‌های بزرگ، پرحرفی، میل به دیالوگ‌نویسی، محدود ماندن به پیش‌زمینه‌ها و... از جمله نقدهایی است که سیمون دوبوار به نوشته‌های زنانه داشته است. اینکه قادر به خلق شخصیت‌های جهانشمول نیستند و در بهترین حالت می‌توانند شخصیت‌های زن قابل اعتماد بپرورانند، و توانایی ساختن پرسوناژهای عمیق را ندارند و از همین رو به شکوه ادبی نمی‌رسند و همیشه در موقعیت پیشاادبیات باقی می‌مانند. دوبوار در ادامه می‌گوید: «زنان در نوشتن چنان درگیر عبور از موانع (خانواده، اجتماع، قدرت) هستند که وقتی به مرحله خلق ادبی می‌رسند، تو گویی به نفس‌نفس افتاده‌اند. زنان از همین رو از خلق آثاری چون موبی دیک، اولیس یا اعترافات ناتوان بوده‌اند.» این نقد را می‌توان به همه به حاشیه رانده‌شدگان، نادیده‌شدگان واقلیت‌ها تعمیم داد؛ به همه کسانی که در جست‌وجوی هویتی دیده‌نشده، تحقیرشده و انکارشده هستند. این جست‌وجوی پرتنشِ هویت، نوشته‌های زنان را اَگرسیو (تهاجمی) و «هیستریک» می‌کند. «هیستری» چیست؟ بدنی که رنج می‌کشد اما کلمه برایش ندارد. سیمون دوبوار این نوشته‌ها را ادبیات نمی‌داند. مبارزه اجتماعی و تلاش برای شدن هست، اما ادبیات نیست. در موضوعاتی که انتخاب می‌کنند، در فرم‌های انتخاب‌شده و در شکل روایت فراتر از امر زیست‌شده هم‌اکنونی نمی‌روند. زنان، به گفته دوبوار، در انتزاعی‌ترین شکل، شعر می‌گویند! 
نقدهای دوبوار که به سال‌های پنجاه برمی‌گردد، امروزه از مد افتاده است و رویکردهای جدیدی به نوشته‌های زنان وجود دارد. این رویکردهای جدید، اگرچه مخالف نگاه ذات‌گرایانه به زن هستند، اما نوشته‌های زنانه را خودویژه می‌دانند و از آنها دفاع می‌کنند. با این‌همه، همچنان بر سر به کار بردن تعبیر«زنانه» تردید وجود دارد. این تردید و وسواس را در عناوین کتاب‌هایی می‌توان دید که در باب نوشته‌های زنان نوشته شده است: «زن‌نوشت»،«زن که می‌نویسد» و یا «سرزمین نوشته‌های زنانه» ... 
رویکرد ایجابی به «زن‌نوشت»‌ها، با ادعای  تعمیم‌پذیری به نوشتن‌های مردان، از سه تأثیر زن بودن در تجربه نوشتن صحبت می‌کنند:
الف) نوشته‌های زنان از جنس صداست. شفاهی است و در نسبتی مستقیم است با حافظه، خاطره، با دیروز و جست‌وجوی بی‌وقفه رد پای احساسات باستانی. صدا، جایی که محل تلاقی تجربیات متکثر و انضمامی از جنس زندگی است. این «صداگونگی» به زبان نوعی سیالیت روایی می‌دهد و نیز خود مبدع یک سبک و زیباشناسی خاص می‌شود. نسبتی با زبان که صرفاً خطی نیست، بلکه دوری (سیکلیک) نیز هست؛ هم تجربه گسست است هم تجربه بازگشت.از همین منظر، می‌توان خاصیتی را در زنان که می‌نویسند با مردان که می‌نویسند شناسایی کرد.
ب) در نوشته‌های زنان بدن اهمیت پیدا می‌کند. هلن سیکسوز، فیلسوف و فمینیست معاصر فرانسوی، بر اهمیت و تأثیر «بدن»در نوشته‌های زنانه تأکید می‌کند؛ بدن نه همچون سوژه نوشتن، بلکه نقطه عزیمت برای نوشتن. در مورد نوشته‌های خود سیکسوز گفته می‌شود که کلماتش «همچون شیر، همچون خون، همچون اشک» جاری‌اند. کلمات را با پوست و گوشت و عصب خود زندگی کردن. بدن نه تنها نقطه عزیمت برای نوشتن می‌شود و نوشته را از جنس دیگری می‌کند، بلکه امکان تشخیص و به رسمیت شناساندن لیبیدوی خود زنانه را فراهم می‌کند. بدن دیگر موضوع سرکوب، افشاگری، پنهانکاری و یا نمایش نوعی اروتیسم نیست، بلکه تجربه بی‌واسطه نوشتن است و می‌تواند منبع خلاقیت باشد. هلن سیکسوز حتی در ابداع واژه‌ها هم به زنانه‌ـ‌‌‌مردانه‌سازی متوسل می‌شود و، بر اساس این تجربه متفاوت،کلمه‌سازی می‌کند. (مثلا فانتوم (fantome) به معنای شبح را با افزودن حرف h  می‌کند فانتهوم fanthomm)). هوم (homme ) به معنی «مرد». با اضافه کردن یک h کلمه خلق می‌کند. یا مثلا کلمه biographie را به شکل biografille  می‌نویسد. Fille به معنای «دختر».) بازی‌هایی از این دست با زبان می‌کند که نشان دهد استفاده از بدن به عنوان نقطه عزیمت می‌تواند سرمنشأ تحولاتی در زبان و خلاقیت در حوزه ادبی نیز باشد.
پ) زن بودن تجربه خلع مالکیت از خود است. زنان به دلیل تجربه مادر شدن قادرند تقسیم شوند بدون اینکه بخواهند دیگری را شبیه خود کنند. به تعبیر دریدا، «می‌توانند تقسیم شوند بدون پشیمانی و تأسف و غصه.» بنابراین، ذهنیتی دارند گشوده به سمت دیگری. با اینکه می‌گویند «من» ولی «من»‌ی است که استعداد تقسیم شدن دارد و تفاوت را و در نتیجه دیگری بودن را به رسمیت می‌شناسد. ویرجینیا وولف جمله معروفی دارد در این باب: «ما زنان تنها موجوداتی هستیم که این استعداد را داریم که با دیدن یک زن زیبای سیاه‌پوست نخواهیم او را بلافاصله تبدیل کنیم به یک کنتس انگلیسی.» زن، به واسطه تجربه مادری، امر متفاوت را برمی‌تابد و همین خصلت نوشتن را برایش از جنس دیگری می‌کند. در نهایت، در این نگاه، با اینکه «زن بودن، زن شدن است» و به تعبیری محصول یک فرآیند تاریخی و فرهنگی، اما تأثیر بلافصلی دارد در نوشتن که خودْ تجربه چیز دیگری، جور دیگری شدن است.
تذکرات دیگری را نیز که از جنس مشاهدات تاریخی درباره نوشته‌های زنانه است، می‌توان بر این فهرست افزود. نوشتن برای زنان، علاوه بر خصلت مبارزه‌جویانه آن (در برابر جهانی که می‌خواسته زن را به درون گتویی از پیش‌داوری‌های اجتماعی، تربیتی، خانوادگی و ساختاری براند)، مجموعه‌ای از موقعیت‌های مادی مشترک جانبی دیگر نیز ایجاد کرده است. اکثر زنانی که نوشته‌اند، به لحاظ تاریخی زنانی بوده‌اند: حاشیه نشین؛ در حاشیه نهاد خانواده: مجرد، مطلقه بدون فرزند، خواهر روحانی و...اکثراً شب‌ها می‌نویسند؛ وقتی کارهای دیگر مربوط به دیگران به پایان رسیده است. (غذای بچه، غذای همسر، نظافت و...) زن که می‌نویسد دچار عذاب وجدان است، چون دارد از زمانی که متعلق به دیگری است (فرزند، همسر، خانواده) می‌دزدد. 
اتخاذ نام مستعار. زنان معمولاً زیر نام دیگری می‌نویسند، یا برای اینکه جهان مردانه آنها را به رسمیت بشناسد یا برای اینکه آبرویشان نرود، متهم نشوند. معروف‌ترین اینها ژرژ ساند است از زنان نویسنده قرن نوزدهم. 
به طور کلی زنان با نوشتن دو تجربه را توأمان پیش برده‌اند: تجربه‌ای رهایی‌بخش و نیز بنیانگذازی یک سبک ادبی، تا وقتی می‌گوییم انسان، زن نیز تداعی شود. زنان مبدع سنتی ادبی شده‌اند که امروزه همچون سبک توسط مردان نیز به کار برده می‌شود؛ سبکی که اگرچه در آغاز در حاشیه بود، اما امروزه به رسمیت شناخته می‌شود. نوشتن، در عین حال، برای زنان تجربه‌ای بوده است رهایی‌بخش؛ نه تنها رهایی از خیر و شری که جهان مردانه تعریف کرده است، بلکه آزاد شدن از توتم‌ها و تابوهایی که خود برای خود ساخته‌اند؛ تجربه تملک دوباره خویش و ثبت حافظه خود و در عین حال رها شدن از این همه. درست است که در آغاز نوشتن برای زنان برای این بوده است که جهان مردانه را وادار کند تا او را به رسمیت بشناسد، اما در گام بعدی از این تجربه نیز فراتر رفته است و دیگر نوشتن ابزار فتح و جنگ نیست، بلکه ابزار کشف دوباره خویشتن فراتر از زندان‌های تاریخی و ذهنی است.
امروزه نوشته‌های زنان ــ در غرب ــ تجربه امر متکثر و متفاوت است و دیگر نمی‌توان به‌سادگی آنها را قالب‌بندی و با چند برچسب تعریف کرد. زنان توانسته‌اند تعریف بلوک‌وار از خود را بشکنند. دیگر به‌راحتی نمی‌توان گفت «زن که می‌نویسد،» چرا که امروز به تعداد زنانی که می‌نویسند نوشتن هست و امر متکثر را نمی‌شود متصلب تعریف کرد. این موضوع به‌خصوص در دهه هفتاد مورد مطالعه قرار گرفت و امروز به دلیل همین تکثری که در موضوعات و فرم‌های اتخاذ‌شده توسط زنان به وجود آمده است، سخن گفتن از نوشته‌های زنانه موضوعی از مد افتاده تلقی می‌شود. زنان ــ در غرب ــ توانسته‌اند کمابیش از آن نگاه ابزاری و مبارزه‌جویانه اولیه به نوشتن فاصله بگیرند. اگرچه با همین نگاه خود مبدع یک سبک شده اند (سبک «من») اما زندانی این سبک نمانده‌اند و دیگر نمی‌شود آنها را با چند مشخصه تعریف کرد. بنابراین می‌رسم به اول بحث و این تذکر که موضوعی به نام «نوشته‌های زنانه» امری است تاریخی و از همین رو تاریخ انقضا نیز دارد. بی‌تردید این نتیجه‌گیری را نمی‌توان به همه جغرافیاهای فرهنگی تعمیم داد و مشروط است به قدوم و حدوث پراتیکِ نوشتن از سوی زنان هر سرزمینی و مهم‌تر از همه موقعیت زنان در هر اجتماعی. در جامعه ما، نوشتن همچون تجربه‌ای رهایی‌بخش و ابزاری مبارزه‌جویانه برای کسب هویت و نیز فرصتی برای به رسمیت شناخته شدن هنوز مصداق دارد و باید موضوع مطالعه قرار گیرد.