• آستانه

  • نگاه سوم شخص

  • روایت مستند

  • جانب آبی

  • اتاقی از آن خود

  • افق عمودی

  • ذهن و بدن

  • روزآمدها

شماره ۷، آذر ۱۳۹۳  |  روایت مستند        
گزارشی از اولین خانه امن ایران برای زنان بهبودیافته از اعتیاد

خانه سیاه نیست

الناز محمدی

***
خانه امن است. خانه‌ای با  تابلوی کوچک سبز که با خط‌های درهم‌وبرهم رویش نوشته شده: «مرکز توانمندسازی و جامعه‌پذیری زنان بهبودیافته اقاقیا». خانه جایی است که پشت دیوارهای بلندش و دری که همیشه از داخل قفل است، ۱۴ زن زندگی می‌کنند؛ ۱۴ زن که اگر خانه نبود، هنوز کارتن‌های کهنه، فرششان بود و آسمان، سقفشان. آنها به مرکز می‌گویند خانه و خجسته خانم، مدیر مرکز را «مادر» صدا می‌کنند؛ «خجسته حمامی»، زنی که حالا ۱۰ سال و سه ماه می‌شود که پاک است و همه زن‌ها را از یکی از سه کمپ ترک اعتیاد زنان استان البرز به اینجا آورده است؛ «مادر خجسته» خیلی رفته و آمده تا توانسته این زنها را که می‌گوید از بچه‌هایش، بیشتر دوستشان دارد، اینجا دورهم جمع کند. «معتاد، اول خودش خود را طرد می کند و بعد از او خانواده و بعد جامعه او را طرد می کنند. زنان این مرکز با کمک روانشناس‌ها بازتوان می‌شوند. از طرف دیگر بهزیستی با هماهنگی سازمان فنی، حرفهای حرفه‌های مختلفی را به این زنان آموزش می دهد تا بتوانند بعد از چند ماه کار پیدا کنند و مستقل شوند.»
خانه صمیمی است. شنیده‌اند غریبه دارد می‌آید. دیدن غریبه بعد از هفت ماه، چهار ماه، چند ماه سخت است. باید لباس خوب‌ها را از کمد درآورد، کرم‌ها را از همدیگر قرض گرفت و خطی به پلک‌ها کشید؛ مثل قدیمها. «آدم اصلش را نباید یادش برود.» خانه همانقدر که صمیمی است، قوانین خودش را هم دارد. همه نمی‌توانند هر وقت که خواستند از در خارج شوند، خیابان هنوز برای آنها آزاد نیست تا وقتی‌که مددکار و روانشناس مرکز اجازه دهند. 
ساناز موهایش را سشوار کشیده و چتری‌هایش را ریخته روی پیشانی پر از بخیه و جای زخمش، شال و کلاه کرده و آماده رفتن است. او یکی از دو نفری است که امروز برای اولین بار اجازه گرفته برای چند ساعت مرخصی بیرون برود. ساناز هشت سال به شیشه و کراک معتاد بوده، دو بار بچه‌دار شده و از یکی از بچه‌هایش خبر ندارد: «۱۴ سالم بود که ازدواج کردم. مادرم تصادف کرده و فلج شده بود. فکر می‌کردم اگه شوهر کنم از این پرستاری و بدبختی خلاص می‌شوم. شوهر کردم و چند سال بعد طلاق گرفتم. بعد از طلاق آمدم کرج پیش دایی و پسردایی‌ام، مواد می‌داد می‌کشیدم. صیغه‌اش شده بودم. فکر نمی‌کردم یک  روز بروم توی باغ و کارتن‌خوابی بکشم.» 
او در خیابان پول خوبی به دست می‌آورده است: «اتو می‌زدم، پسرها را  گول می‌زدم و ازشان پول می‌دزدیدم. بعد از اینکه کارتن‌خواب شدم، با پسری آشنا شدم به اسم بهروز و از او بچه‌دار شدم. او رفت زندان، بچه‌ام ماند بهزیستی و الان نمی‌دانم کجاست. الان می‌روم آن یکی بچه‌ام را که از یک مرد دیگر است، ببینم. او بهزیستی نیست و دست فامیل همان مرد است تابه‌حال هفت، هشت بار زندان افتاده‌ام. به دلایل مختلف: ورود به عنف، رابطه نامشروع، تکدی‌گری، خفت‌گیری و ... و به خاطر همین‌ها خانواده پدر بچه‌ام دوست ندارند به خانه‌شان بروم.» 
ساناز در خانه اقاقیا روز و شبش را با خاطرات بد زمان کارتن‌خوابی می‌گذراند. او اینجا با سارا صمیمی است؛ زنی که پنج، شش ماه در یک خانه‌خرابه، برای تأمین مصرف مواد مخدرش، باید روزی صد پایپ برای بقیه معتادها می‌ساخت وگرنه کتک می‌خورد و به او مواد نمی‌دادند. ساناز می‌گوید وقتی معتاد و کارتن‌خواب بوده، یکبار به او تجاوز شده اما آنطور که «هانیه جداری»، روانشناس مرکز می‌گوید بیش از ۱۰ بار به او تجاوز شده است. ساناز حرفهایش را با خنده شروع می‌کند و به خاطرات بدش که می‌رسد، اشک جای خنده را می‌گیرد: «یک‌بار با یکی از دوستان پسرم رفته بودیم حصارک جنس بگیریم، پسر دودره‌بازی درآورده بود، آنها هم گفته بودند ما از تو نمی‌گذریم، یا خودت یا زیدت، او هم گفته بود زیدم.  من خودم را با چاقو زدم، دست و صورتم پر از خون شد. خودم را به تشنج زدم تا کاری به من نداشته باشند، ولی فایده‌ای نداشت. دو تا از دوستانش دستهایم را گرفتند و سردسته‌شان به من تجاوز کرد... بدتر از همه این بود که پسرهایی پیدا می‌شدند که با آنها رابطه می‌گرفتم و وابستگی شدیدی به آنها  داشتم ولی ولم می‌کردند و می‌رفتند. این دفعه که آمدم کمپ تا ترک کنم، دلم برای خودم سوخت. شش بار رفته بودم کمپ و این اولین بار است که چهار ماه است که پاکم.» او از ماندن در خانه اقاقیا راضی است: «اینجا خیلی بهتر از کمپ و زندان و خیابان است. کارم را  هم خیلی دوست دارم. چرم‌سازی می‌کنم ولی هنوز آنها را نفروخته‌ام. قدم‌های اولم است و فکر می‌کنم به فروش زیاد هم می‌رسم.» او اینها را می‌گوید و بعد با خوشحالی دست تکان می‌دهد، روی بقیه زنها را می‌بوسد و می‌گوید «زود برمی‌گردم، زود برمی‌گردم.» 
خانه دور است. خانه، با آن حیاط هزار متری و ساختمان کوچکش، مانده در پیچش درخت‌های بلند چندین و چندساله که باران آذرماهی، نفسشان را تازه کرده. خانه در ۲۰ کیلومتری مهرشهر کرج است؛ آخر جاده خیس و باریکی که مهرشهر را به ماهدشت و ماهدشت را به خانه می‌رسانَد. اداره بهزیستی استان البرز، خرداد امسال، برای اولین بار، مجوز شروع به کار اولین خانه امن یا خانه بین‌راهی برای زنان را صادر کرد؛ یعنی درست دو ماه بعد از آنکه «مجید رضازاده»، رئیس مرکز توسعه پیشگیری و درمان اعتیاد سازمان بهزیستی از راه‌اندازی خانه‌های نیمه‌راهی از اول اردیبهشت امسال در ۱۰ استان کشور خبر داده بود. نوزدهم خرداد خانه آماده بود و در کنار یکی دو مرکز دیگر، که در تهران و اصفهان راه‌اندازی شده‌اند و به‌صورت محرمانه فعالیت می‌کنند، اولین مرکز رسمی توانمندی و جامعه‌پذیری زنان بهبودیافته شد. مسئولان بهزیستی همان موقع گفتند فعالیت خانه، پایلوت یا همان آزمایشی است و بعد از چند ماه تصمیم می‌گیرند که باید چه کنند. چند روز از راه‌اندازی رسمی خانه نگذشته بود که «مادر خجسته»، ۲۳ زن که اعتیاد را از تنشان بیرون انداخته بودند، از کمپ به آنجا برد؛ محبوبه، رقیه، سارا، ساناز، نیلوفر و ...  را. خانواده پنج نفر از آنها بعد از چند هفته  آمدند دنبالشان و آنها را با خود بردند و چهار نفر هم دوست نداشتند که در خانه بمانند و رفتن را به ماندن ترجیح دادند. همین هم شد که حالا زنانی که صبح تا شب در سالن کوچک خانه اقاقیا می‌نشینند و کلاه می‌بافند، کیف می‌دوزند و سفالگری یاد می‌گیرند، ۱۴ نفرند. بعد کمکم روانشناسان و مشاورها از راه رسیدند، مثل هانیه جداری، روانشناس مرکز که حالا هفت ماه است سعی می‌کند زنان خانه اقاقیا را از وابستگی روانی به مواد مخدر رها کند: «بیشتر آنها در دوران کودکی با والدینی روبه‌رو بوده‌اند که نتوانسته‌اند دلبستگی ایمن در زندگی را از آنها کسب کنند. تعدادی از آنها والدین و همسر معتاد داشته‌اند و دو سه نفرشان هم وضعیت مالی خوبی داشته‌اند و از اعتیاد تفریحی شروع کرده‌اند و به کارتن‌خوابی رسیده‌اند. با در نظر گرفتن شرایط هر دو گروه، چیزی که خیلی جلب‌توجه می‌کند این است که در دوران بچگی و شکل‌گیری الگوی پدر و مادری، طرح‌واره‌های خوبی برای این زنان شکل نگرفته است. در روانشناسی اصطلاحی داریم به نام ابژه که در دوران کودکی به‌عنوان الگو برای افراد شکل می‌گیرد و این ابژه برای این زنان شکل نگرفته است. به همین دلیل هم آنها، در مسیر زندگی، هر بار چیزی را پیدا کرده‌اند که به آن دل ببندند؛ مثلا یک دوست را تبدیل به یک الگو یا پناهگاه کرده‌اند و عموماً آن دوست ناباب از کار درآمده است. بعد از دوست هم، مواد حس امنیت و وابستگی را به آنها منتقل کرده است. حالا هم که مواد را ترک کرده‌اند، وابستگی‌شان را از مواد به افراد منتقل می‌کنند.» 
هانیه جداری مدتی است که گروه‌درمانی را با زنان خانه اقاقیا  شروع کرده تا آنها به دوران کودکیشان بروند و حس‌های آن دوران را بازسازی کنند: «بهزیستی بهصورت پایلوت اینجا را راه‌اندازی کرده و می‌گوید باید بعد از سه ماه این زنان مستقل شوند و از اینجا بروند. مسئولان انتظار دارند که کار سریع شکل بگیرد و به نتیجه برسد درحالیکه این موضوع آسان نیست. اگر می‌خواهیم این کار کیفیت خوبی داشته باشد باید صبور باشیم. این زنان هر هفته کم‌کم پیشرفت می‌کنند. مثلا زنی اینجا هست که هیچ عکس‌العملی به  هیچ موضوعی نشان می‌دهد و وقتی هم عکس‌العمل دارد، برعکس عمل می‌کند و مثلا در برابر یک موضوع غم‌انگیز قاه‌قاه می‌خندد. او همه حس‌هایش را گم کرده است ولی امروز برای اولین بار برای من  ابراز دلتنگی کرد و برای دلتنگی‌اش اشک ریخت. امروز اولین بار بود که خلق و هیجانش باهم هماهنگ بود.» همه‌اش اما اینها نیست: «کسانی که به بیماری اعتیاد مبتلا می‌شوند، هم واکسینه می‌شوند و هم خیلی در برابر آن ضعیف می‌شوند. این زنان در خیابان شرایط خیلی بدی داشته‌اند، اگر مرتب بیرون بروند و با کسانی روبرو شوند که به‌اصطلاح به آنها «هم‌بازی» می‌گویند، مسلماً دوباره به سمت هم کشیده می‌شوند. چون شرایط روانی مناسب نیست هنوز امکان لغزش وجود دارد. الان به دو نفر از بچه‌ها اجازه مرخصی نیم‌روزه داده‌ام اما مرتب به آنها توصیه می‌کنم که مواظب لغزش خودشان باشند.» 
خانه کوچک است. یک اتاق دفتر کار مشاورها و مددکارها و روانشناسهاست و دو اتاق که دیوار وسطش را برداشته‌اند و تخت‌های زنها را در آنجا داده‌اند، جای خوابیدن این ۱۴  زن است. یک آشپزخانه هم هست که هرروز مرضیه با آن موهای فرفری و پوست تیره جنوبی و دندان‌های فاصله‌دارش در آن آشپزی می‌کند تا یادش برود بچه‌اش، که معتاد به دنیا آمده بود، همین چند ماه پیش مرد؛ پدر و مادرش را که در بندرعباس مانده‌اند و آنها را گم کرده است و شوهر ساقی‌اش را، که مرضیه را از بندرعباس به تهران آورد، معتادش کرد و حالا معلوم نیست کجاست. او غذا می‌پزد تا اینها را یادش برود و چه خوب هم می‌پزد. اینها را فهیمه می‌گوید؛ زن قدبلند لاغر موکوتاهی، که وقتی می‌خواهد از خیاطی و چرم‌دوزی و بافتنی حرف بزند، می‌گوید: «از این کارها  که زن‌ها می‌کنند». او دستپخت مرضیه را خیلی دوست دارد و می‌گوید: «بختش اما مثل دستپختش خوب نیست، مثل بخت من.» فهیمه حالا در این اتاقِ خانه، یک تخت برای خودش دارد و کتابهایش را دور آن چیده است. بقیه زنها به او میگویند «خاله مجله». نفس اگر یاری کند، حرف زدنش بد نیست. لفظ قلم حرف می‌زند و می‌گوید اینجا فقط او و شیوا، که حالا مسئول ثبت ورود و خروج است، کتاب می‌خوانند. خانواده شیوا آمریکا هستند و تازگی‌ها جویای احوالش شده‌اند. فهیمه اینجا میل بافتنی دستش می‌گیرد و سعی می‌کند آنقدر حرفه‌ای شود که بتواند درآمدی برای خودش دست‌وپا کند. چند ماه دیگر وقتی کارشناسان بهزیستی دوباره برای سرکشی آمدند، به آنها می‌گوید می‌تواند اینجا بماند، چون کارش گرفته و می‌تواند ماهی ۱۲۰ هزارتومان هزینه ماندنش در مرکز اقاقیا را بپردازد. ۱۰ روزی می‌شود که مرکز اقاقیا، خانه جدید فهیمه شده. او ۲۰ سال معتاد بوده و به میل خودش برای ترک به کمپ رفته است: «قبلِ ازدواج مربی تیم والیبال کرج بودم و عاشق ورزش. اولین موادی که مصرف کردم تریاک و شیره بود. تا قبل از آن، اصلا نمی‌دانستم شیره چی هست. وقتی اولین بار یک تکه تریاک را توی یخچال خانه شوهر دومم دیدم، اولش فکر کردم کاکائو است. ۱۴ سال همراه شوهرم مواد سیاه استفاده کردم. البته اوایل شوهرم مواد را پودر می‌کرد و توی قرص می‌ریخت یا در چای حل می‌کرد و می‌داد بخورم. از سال ۷۹، شیشه هم مصرف می‌کردم، گرمی ۱۷۰ هزار تومان می‌خریدم. ما هزینه مواد را از بغل مواد درمی‌آوردیم. ساقی بودیم، شوهرم قاچاقچی بود، درآمد خوبی داشت.» 
فهیمه دوست نداشته «زنانه» مواد بکشد و برای همین هم مصرفش با بیشتر زنان معتاد فرق می‌کرده: «تریاک که مصرف می‌کردم، اصلاً مشخص نبود که معتادم. بعدش کراک آمد. آن موقع ۳۲ ساله بودم و اولین بار کراک را بیرون خانه و در جمع دوستانم کشیدم. مردم کراک را با سنجاق‌قفلی می‌کشند، من با سیخ تریاک کراک می‌کشیدم و همزمان با آن، شیشه هم می‌کشیدم. خانواده‌ام خیلی سعی کردند ترکم بدهند ولی تا یک‌لحظه غفلت می‌کردند، ماشین دربست می‌گرفتم و می‌رفتم پاتوقمان در ملک‌آباد، روبهروی زندون قزلحصار. آنجا چه پول داشته باشی چه نداشته باشی، لنگ مواد نمی‌مانی. آنجا همه موادفروش هستند، یعنی مواد کل استان البرز آنجا زمین میخورد. تا اینکه چهار ماه پیش رفتم ملک‌آباد جنس بخرم و دیگر برنگشتم خانه. توی خانه نمی‌توانستم به خاطر دخترم مواد بکشم و ازآنجا کارتن‌خوابی‌ام شروع شد.» آن مدتی که فهیمه کارتن‌خواب بوده، به قول خودش اتفاق بدی برایش نیفتاده اما «آنجا اتفاق‌هایی را به چشم دیدم که وحشتناک بود. یکی از ساقی‌ها  شنیده بود که یکی از زن‌هایی که الان هم اینجاست، پشت سرش حرف زده، یک روز آمد آنجا، او را انداخت روی شانه‌اش و به یک باغ برد که ۱۲ تا مرد دیگر را هم آنجا جمع کرده بود. همه آن مردها ریختند سرش. من این چیزها را به چشم دیدم. اگر زورگیرها با کسی لج می‌کردند، دیگر مادر بگرید. هر بلایی سر زنهایی که توی پاتوق‌های  ملک‌آباد بودند، می‌آوردند.» فهیمه چهار ماه پیش ترک کرده است و حالا اینجا خیاطی یاد می‌گیرد. «آن موقع‌ها من مثل پسرها لباس می‌پوشیدم، خنده‌ام می‌گرفت قیچی بگیرم دستم. می‌گفتم مثل زن‌ها خیاطی کنم؟ اینجا ولی خیاطی و چرم‌سازی و قلاب‌بافی یاد گرفتم؛ چیزهایی که هیچ‌وقت بلد نبودم.» 
مرضیه سفره را می‌اندازد و بعد همه دم می‌گیرند که «محبوبه باید بخونه، محبوبه باید بخونه»؛ محبوبه، زن ۳۷ ساله‌ای که از دو هفته پیش اینجاست، دیپلم طراحی دوخت دارد و حالا چرم‌دوزی می‌کند. او حالا پاک پاک است و برای همین هم این روزها صدای آوازش بهتر از چند ماه پیش از گلو بیرون می‌آید: «وقت آن باشد که چندی هم ره صحرا بگیرم / سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم... .»
خانه تمیز است. بوی خوب می‌دهد، بوی مواد نه. غذا دارد و «پایپ» ندارد. نیلوفر خانه را خیلی دوست دارد. آن‌وقتها به سر و وضعش زیاد اهمیت می‌داد. همه او را با بوی عطر و سر و وضع تمیزش می‌شناختند. حالا هم، مثل قبل از معتاد شدنش، می‌تواند خودش را تمیز نگه دارد. آرایش کند. برقصد. بخندد. او هم مثل ساناز بعد از هشت ماه، اجازه گرفته که از خانه بیرون برود. اول می‌گوید می‌روم تهران و بعد منصرف می‌شود: «می‌روم همین مهرشهر، یک دوری بزنم، ببینم با خودم چندچند هستم و برمی‌گردم.» 
نیلوفر ۲۶ ساله است. پنج سال شیشه مصرف می‌کرده و حالا هشت ماه و سه روز می‌شود که پاک است. او هم مثل ساناز یکی دو سال آخر را کارتن‌خواب بوده و تابه‌حال چندین بار در خیابان و خانه‌های دوستانش به او تعرض شده است: «پدر و مادرم توی تصادف فوت کردند و با مادربزرگم زندگی می‌کردم. ازدواج که کردم شوهرم کتکم می‌زد، به خاطر همین طلاق گرفتم و بعد از طلاق معتاد شدم. توی آرایشگاه کار می‌کردم. بعد که صاحب‌کارم فهمید، آمدم بیرون. با دو تا مرد صیغه کرده بودم. یک روز دوستم زنگ زد، رفتم پیشش، نشسته بودیم مواد مصرف می‌کردیم، من را خفت کردند و چند نفر به من تجاوز کردند.» او حالا سفالگری می‌کند و چرم‌دوزی: «اینجا به خاطر اینکه امنیت دارم، راحت می‌خوابم و بیدار می‌شوم، همدیگر را درک می‌کنیم و این خوب است. بعد از هشت ماه، امروز دارم می‌روم بیرون. خیلی خوشحالم.»
نیلوفر، مرضیه پورقاسمی، مسئول تیم مددکاری و روانشناسی مرکز توانمندسازی اقاقیا را می‌بوسد و در جواب او که می‌گوید: «به خدا سپردمت»، می‌گوید: «مواظبم، مواظبم.» پورقاسمی درباره وضعیت خانه اقاقیا می‌گوید: «اینجا اولین خانه امن ایران است. در کشورهای دیگر در هر محله‌ای خانه امن وجود دارد اما در ایران فعالیت این خانه‌ها برای زنان بهبودیافته بی‌سرپناه، آن‌هم از چند ماه پیش، هنوز در دوره آزمایشی است. بعد از اینکه سم‌زدایی این زنان تمام می‌شود، چون خانواده‌شان شرایط مناسبی ندارند، ما آنها را تحت پوشش قرار می‌دهیم. آنها اینجا کارهای مختلف مانند خیاطی، بافت، سفالگری و ... را یاد می‌گیرند و از طرف سازمان فنی و حرفه‌ای به آنها مدرک داده می‌شود تا بعد از بهبودی بتوانند وام اشتغال بگیرند. ما روی قادرسازی این زنان کار می‌کنیم. اگرچه به اینجا گفته می‌شود مرکز توانمندی اما اینجا به‌نوعی یک خانه بین‌راهی است. » 
او از مشکلات حقوقی این زنان می‌گوید: «این زنان اوراق هویتی ندارند یا چون همسرشان ترکشان کرده، وضعیت زندگی‌شان مشخص نیست. بعضی از اینها بچه دارند ولی مشخص نیست بچه‌ها کجا هستند. خیلی از این زنان آدرس دقیق محل زندگیشان یادشان نیست و فقط می‌دانند در کدام شهر زندگی می‌کردند، به همین دلیل خانواده‌هایشان را گم کرده‌اند. اینجا چندین کارشناس باهم فعالیت می‌کنند: مددکار، مشاور، روانشناس، مددیار و تعدادی افراد خیر. ما با وکلا هم ارتباط داریم. این تیم وضعیت مسکن، کاریابی، حرفه‌آموزی، اشتغال، آموزش، مشکلات روانی و  جسمی‌شان را پیگیری می‌کند. هفته‌ای یکبار هم پزشک به اینجا می‌آید و آنها را معاینه می‌کند. روانپزشک هم هرچند مدت یکبار آنها را می‌بیند. هزینه اینجا از طرف بهزیستی تأمین می‌شود و ماهانه برای خوردوخوراک و اسکان هر نفر ۱۲۰ هزار تومان می‌دهد. البته فقط شکمشان سیر می‌شود و سبزی و میوه نمی‌خورند.» 
مسئولان خانه اقاقیا می‌گویند: «خیرین هم به ما کمک می‌کنند ولی مسئله اینجاست که متأسفانه هنوز خیرین ما این نگاه را ندارند که به یک بیمار معتاد کمک کنند. اگر متوجه شوند که اینها هم زن هستند و هم معتاد، چندان تمایلی به کمک ندارند، به همین دلیل در حال حاضر با خیرین انگشت‌شماری ارتباط داریم. هدف ایجاد این مرکز این است که این زنان کار یاد بگیرند، بیرون از اینجا کار کنند و چون شب جایی را ندارند، اینجا بیایند. ما دوره این بازتوانی را شش ماه تا یک سال تعریف کرده‌ایم تا بتوانند کاری یاد بگیرند و وقتی درآمدی داشتند خانه‌ای بگیرند و سه چهار نفری با هم زندگی کنند. بهزیستی می‌گوید آنها باید سه‌ماهه توانمند شوند و از اینجا بیرون بروند درحالیکه این زمان، کم است و توانمند شدن این زنان در سه ماه ناممکن است.»
خانه گرم است. و هنوز می‌شود در آن سیگار کشید. زیرسیگاری دم در، کم‌کم از قطره‌های تند باران، نم می‌کشد. زنان خانه می‌آیند بدرقه. نگاهشان را می‌دوزند به آسمان قهوه‌ای ماهدشت، که ابرها سخت در آغوشش کشیده‌اند، و می‌گویند: «به‌به». مادر خجسته تذکر می‌دهد که زیرسیگاری را خالی کنند و سعی کنند کمتر سیگار بکشند. او امیدوار است تا بتواند نظر بهزیستی را آنقدر جلب کند که بشود چند مرکز میان‌ راهی دیگر هم برای زنان بهبودیافته راه بیندازد. مراکزی که «شهیندخت مولاوردی»، معاون امور زنان و خانواده رئیس‌جمهوری می‌گوید پیشنهادش را در لایحه امنیت زنان داده و به گفته همایون هاشمی، رئیس سازمان بهزیستی قرار است تا پایان امسال در بیشتر استان‌های کشور راه‌اندازی شود. مجید رضازاده، رئیس مرکز توسعه پیشگیری و درمان اعتیاد سازمان بهزیستی درباره فعالیت این مراکز می‌گوید: «این مراکز قرار است از افرادی که کاملا از اعتیاد پاک شده‌اند برای مدتی حمایت کند، تا شغل مناسب پیدا و یا خانواده آنها  از طریق تلاش‌های مددکاران سازمان بهزیستی از بهبود آنها اطمینان حاصل کنند و برای پذیرش این افراد توجیه شوند. این مراکز شبانه‌روزی هستند و مدت اقامت افراد در آنها در یک دوره سه ماهه ضروری و رایگان است.  اما در صورت تأیید مسئول مرکز و نیاز یک فرد برای اقامت بیشتر، دوره سه ماهه ناگزیر آغاز می‌شود. از این پس حداقل مبلغ از آنها دریافت می‌شود، تا انگیزه‌ای برای احراز شرایط خروج در آنها ایجاد کند که البته هنوز مبلغ آن تعیین نشده است.» 
خانه امن است و صمیمی است و دور است و کوچک است و تمیز است. ۱۴ زن خانه امن اقاقیا روزها را با امید می‌گذرانند. امید دارند تا آنقدر در خیاط‌خانه، خوب خیاطی یاد بگیرند و در کارگاه، خوب سفالگری کنند که بتوانند خیابان را با کارتن‌هایش و هوای سرد و گرمش و آدمهای بدش از یاد ببرند، اگر ببرند...