• آستانه

  • نگاه سوم شخص

  • روایت مستند

  • جانب آبی

  • اتاقی از آن خود

  • افق عمودی

  • ذهن و بدن

  • روزآمدها

شماره ۷، آذر ۱۳۹۳  |  روایت مستند        

می‌خواهم با خودم سازگار باشم

ترجمه شیوا ارشادی

می‌‏دانی دکتر جیگل؟ وقتی می‏‌دانی خدا تو را یک‌طور خاصی آفریده دیگر مهم نیست بقیه چه فکری می‏‌کنند- ‏می‏‌توانی خودت باشی. ــ قصه‌‏های سبزیجات
پاییز ۲۰۰۴، ترمی که درس‏‌های دوره دکترایم را تمام کردم و اولین بچه‌‏ام را به دنیا آوردم، هوای پنسیلوانیا به طرز نامعقولی گرم بود. تابستان هوا عمدتا معتدل بود. همچنان که روزها به‌تدریج از اوت سر می‏‌خوردند توی سپتامبر و من شب‏‌های کند و تنبل را در اتوتئاتر محلی همراه شوهرم با یک دور دیگر خواندن کتاب‏‌های درسی تاخت می‌‏زدم، هوا این گذار را پشت گوش انداخته و معتدل باقی مانده بود. خوشحال بودم؛ می‌‏توانستم هنوز بیشتر لباس‏‌های حاملگی تابستانی‌‏ام را بپوشم که اواخر بهار، هیجان‌‏زده از حاملگی و بی‌‏توجه به شکمم که هنوز صاف بود، خریده بودم؛ یک عالمه پیراهن‏‌های گشاد و شلوارهای کمرکشی. دلیل دیگر خوشحالی‏‌ام این بود که هوا اجازه می‏‌داد همچنان دمپایی لاانگشتی بپوشم.‏ 

یک روز در ماه هشتم حاملگی، وارد کلاس شدم و فهمیدم دیگر نمی‌‏توانم توی صندلی‏ تکی‏‌های کلاس فرو بروم. می‌‏دانستم این روز در راه است؛ طی یک ماه و نیم پیش هر روز راست‌‏تر و راست‌‏تر سر جایم می‏‌نشستم و سعی می‏‌کردم فضای بیشتری بین شکمم و دسته صندلی درست کنم و باوجوداین، دختر به دنیا‏ نیامده‌‏ام هر وقت لگد می‌‏زد می‌‏توانست ـ‏از توی شکمم ‏ـ با صندلی تماس برقرار کند. روزی که واقعا دیگر نتوانستم خودم را جا کنم، صندلی‌‏ام را کشان‏‌کشان بردم بیرون و گذاشتم یک گوشه ـ‏می‏‌خواستم با صندلی دیگری در اتاق که دو سه سانتی‏متر بیشتر جا داشت عوضش کنم. حس می‏‌کردم بعضی از بچه‏‌های کلاس مرا در حال بلند کردن و کشیدن وزنه نگاه می‏‌کنند و باوجوداینکه اول فقط از این کفرم درآمده بود که داشتم عرق می‏‌کردم، اما در حال کلنجار رفتن با شکم خیلی بزرگ و صندلی خیلی بزرگ فورا عصبانیتم را به این معطوف کردم که یک نفر هم تعارف نکرد به خانم حامله بیچاره‏‌ای که از فرط بزرگی نمی‌‏توانست روی صندلی‏‌اش بنشیند کمک کند. ولی تا آن موقع دیگر باید برایم عادی می‏‌شد. میزی که دیگر جا برای بدنم نداشت، صرفاً مثال دیگری از ناسازگاری‌‏ام با محیط دانشگاهی بود.
من در یک دبیرستان مسیحی درس خواندم که در آن با وجود اعتقاد قوی مسیحی‏‌ام با بقیه گروه خیلی سازگار نبودم. از آنجا به یک کالج علوم مقدماتی خصوصی کوچک رفتم و هویتم، که تا پیش‌ازاین کمی رادیکال با گرایش‌‏های چپ در نظر گرفته می‌شد، ناگهان به محافظه‏‌کار مبلغ مسیحیت تغییر داده شد. عجیب بود چون من هیچ تغییری نکرده بودم؛ موقعیتی که در آن زندگی می‏‌کردم عوض شده بود. همان سال اول سرنوشتم را رقم زدم. یکی از دخترهای خوابگاهمان وسط صحبت با من با بی‌‏اعتنایی سیگاری روشن کرد و احتمالا قیافه‌‏ام حیرتم را لو داده بود. با تمسخر از من پرسید «چیه؟ تا حالا ندیدی دختر نوجوانی سیگار بکشه؟» و من آن‏قدر احمق بودم که صادقانه جواب دادم نه، ندیده‌‏ام.

بعد از فارغ‌‏التحصیلی یک سال درس خواندن را کنار گذاشتم تا در دبیرستان سابقم درس بدهم و دائم به خاطر تخلفاتی مثل پابرهنه درس دادن با مدیریت درگیری داشتم. برای همین به دانشگاه رفتم. اگر تا پیش‌ازاین فکر میکردم که قرار است بالاخره جمعی از آدم‌‏های شبیه به خودم را پیدا کنم حسابی سرخورده و ناامید شدم. وقتی به گذشته نگاه می‏‌کنم می‏‌گویم باید می‌‏دانستم. من در دوره کارشناسی ارشد هنرهای زیبا در رشته نویسندگی خلاق ثبت‌نام کردم. به‌عنوان کسی که نه اهل مشروب است، نه سیگار، نه علف و به‌راحتی درباره ایمانش حرف می‌‏زند و حتی قهوه دوست ندارد، از اولش محکوم بودم. هفته اول کلاس‏‌ها از اینکه یک مسیحی غیرالکلی غیر سیگاری غیر علفی دیگر در دپارتمانمان پیداکرده بودم به هیجان آمدم ولی صمیمیت فوری‏مان فسی کرد و خاموش شد. نکند من زیادی لیبرال بودم؟‏ وقتی شصتم خبردار شد که دیگر ناجور بود دلیلش را بپرسم.

علاوه بر این کاملا مطمئنم که کنار نگذاشتن آموزش باله کلاسیک در حین تحصیلات کارشناسی ارشد هنرهای زیبا استادانم را شوکه کرده بود. فکر کردم اگر باله را طی تغییرات جسمانی دوره راهنمایی، فشار امتحانات ارزشیابی دبیرستان یا نگاه‌‏های حیرت‏‌زده دوستان در کالج وقتی یک‏‌بند می‏‌گفتم «باید بروم باله» ول نکرده بودم، دلیلی نداشت در دوره کارشناسی ارشد آن را کنار بگذارم. اول هر ترم همه کلاس‏‌های باله‌ام را برنامه‌‏ریزی می‏‌کردم و سمینارهای کارشناسی ارشد را در جاهای خالی باقی‏مانده قرار می‌‏دادم. بعضی وقت‏ها برنامه خیلی فشرده می‏‌شد و باید می‏‌دویدم تا به سمینارها برسم و عرق‏‌کرده و آشفته می‌‏رسیدم، با لباس‏‌هایی که هول‏‌هولکی روی بادی و شلوار استرچ تن کرده بودم و موهایی که از مدل گوجه‏‌ای که سفت پیچیده بودم بیرون می‏‌آمد. استادها و هم‏کلاسی‏‌ها احتمالا فکر می‏‌کردند عجیب غریبم وقتی می‌‏دیدند در حال خواندن جک کرواک یا بحث درباره روزنامه‌‏نگاری نوین، ناخودآگاه پاهایم را که در شلوار استرچ صورتی پوشانده شده بود منقبض یا خم می‏‌کنم. شایعه، آن‏طور که به گوش من رسید، این بود که اساتید با توجه به پیگیری مستمر «فعالیت‏‌های فوق‏‌برنامه»، در پایبندی من به درجه دانشگاهی‌‏ام دچار تردید شده بودند.

کارشناسی ارشد هنرهای زیبا که تمام شد یکی از استادها که چند کلاس با او گذرانده بودم مرا برای دکترای آموزش پذیرفت. در ترم دوم دکترا لحظه تغییر مسیر زندگی‌‏ام وقتی بود که فهمیدم در حین تحصیلات تکمیلی حامله شده‌‏ام؛ گامی دیگر در خلاف جهت! ولی فکر کردم به‌سادگی ادامه می‏‌دهم، انگارنه‌انگار که حامله‏‌ام؛ اگر می‏‌توانستم با شلوار استرچ صورتی درباره بلاغت کنت بِرک صحبت کنم، با شکم بالاآمده هم می‌‏توانستم. سازگار نمی‌‏شدم ولی اموراتم را خوب می‏‌گذراندم. یک جورهایی. مثل پی‏پی جوراب‏‌بلند ایمان راسخی داشتم به اینکه همیشه می‌‏توانم برنده باشم.

چیزی که فکرش را نکرده بودم حاملگیِ با عوارض بود. تصوراتم از خودم که به‌آسانی و بدون هیچ سروصدایی از پس نه ماه برمی‌‏آیم و فقط باید چند بار بیشتر تا دستشویی بروم و بیایم هیچوقت به واقعیت تبدیل نشد. واقعیت مسلم خون‏ریزی ناشناخته، دردهای پیش از موعد و استراحت مطلق پشت استراحت مطلق تصور ایده‌آلگرایانه ام را از حاملگی از پا درآورد. باوجوداین همچنان سر کلاس‏ها حاضر می‌شدم و از همسرم می‏‌خواستم مرا تا محوطه دانشگاه و تا پشت در کلاس با ماشین برساند تا مجبور نشوم چند متر بیشتر راه بروم و درنتیجه ازلحاظ فنی محدودیت‏‌های «استراحت مطلق تعدیل‏‌شده‌‏ام» را زیر پا نگذارم. حالا روزبه‌روز  ویزیت‏‌های پیش از زایمان بیشتری را لابه‏‌لای سمینارهایم جا می‏‌دادم و کتاب‏‌های درسی‌ا‌م را با خودم به سالن انتظار ماما می‏‌کشاندم. وقتی هفته قبل از تولد دخترم مشکلاتم به آمبولی ریه منتهی شد، لپ‏‌تاپم را روی سینی کنار تخت بیمارستان علم کردم، به شبکه وایرلس بیمارستان وصل شدم، سرم‌‏ها و مانیتورهای جورواجور کنترل جنین را دور یک خروار کتابی که با خودم به بیمارستان آورده بودم چیدم و دوباره دانشجوی دکتری شدم.
آن موقع هیچ امکان دیگری به ذهنم خطور نمی‌‏کرد. حالا که با چشمان کهنه‌‏کار مادرِ بچه‌‏ای شانزده‌‏ماهه به گذشته نگاه می‏‌کنم می‌یینم که حاملگی پایان ماجرای عاشقانه‌‏ام را با دانشگاه رقم زد. در مطالعاتم درباره جنسیت و آموزش، قبل از بچه و قبل از آمبولی، یکی از استادانم بارها درباره سندرم «سر معلق» در محیط دانشگاهی صحبت کرده بود؛ اینکه از افراد انتظار می‌‏رود به‌صورت مغزی جدا از بدن عمل کنند؛ مغزی که با بدن یا خانواده یا هر جور زندگی خارج از فعالیت‏‌های آکادمیک ارتباطی ندارد. این همیشه در یک سطح مرا درگیر می‌‏کرد؛ وقتی کفش‌‏های مچاله شده باله‌ام را از زیر کتاب دانش/ قدرت فوکو بیرون می‏‌کشیدم. ولی تا وقتی که دانشگاه را نه در شرایط حاملگی، بلکه حاملگی با عوارض، تجربه نکرده بودم، اهمیت چیزی را که استادم از آن حرف می‏‌زد بهطور کامل درک نکرده بودم.
وقتی به گذشته نگاه می‏‌کنم فقط می‏‌توانم سر تکان بدهم و بگویم: «باید می‌‏دانستم.» وقتی به مشاور دلسوزم زنگ زدم تا خواهش کنم به خاطر استراحت مطلق وظایف دستیاری‏‌ام را تغییر دهد و او پیشنهاد کرد وظایفم را درازکش انجام بدهم باید می‏‌دانستم. وقتی بعد از زایمان به خانه رفتم و باوجود مصرف مقدار گزاف داروهای ضد انعقاد تلاش می‏‌کردم زندگی‌‏ام را به زحمت  دوباره جمع‌وجور کنم، با دو تا از استادانم تماس گرفتم تا درباره تمدید ارائه مهلت پایان‌نامه‌‏ام صحبت کنم و هیچ‏‌کدام مایل نبودند کمکم کنند، باید می‌‏دانستم. یکی‌‏شان نمره‌‏ام را بر اساس چیزی که تا پیش از بستری‏ شدن به او تحویل داده بودم حساب کرد و به من « C» داد. استاد دیگر خیلی راحت مرا رد کرد؛ اولین مردودی زندگی‌‏ام. باید می‌‏دانستم وقتی نوزاد و روند کند بهبودم را پیش می‏‌بردم و یکجوری وظایف نه یک، بلکه دو دستیار، روی دستم مانده بود، باید می‌‏دانستم. باید می‏‌دانستم.
وقتی به گذشته نگاه می‏‌کنم می‏‌خواهم فریاد بکشم. مسئله این نیست که از نظر جسمانی قادر بودم کاری را، به‌جای نشستن، درازکش انجام بدهم یا نه؟ مسئله این است که تک‌‏تک لحظه‏‌های بیداری من صرف ارتباط برقرار کردن با بچه‌‏ای می‏‌شد که در شکم داشتم. از او می‏‌خواستم صحیح و سالم باشد. با هر نفس به او التماس می‏‌کردم که باوجود انقباض‌‏ها در شکمم بماند. در این بدن خیانت‏کار در حال خون‏ریزی من دوام بیاورد: زنده بمان، زنده بمان، وای خدا، خواهش می‏‌کنم بگذار زنده بماند. مسئله این نیست که دیر تحویل دادن مقاله داشت منحنی کلاس را به هم می‌‏ریخت. مسئله این است که ممکن بود از آمبولی بمیرم، هرچند اصلا نمی‏‌خواستم نزد خانواده‌‏ام، دوستانم و حتی خودم به این موضوع اقرار کنم. این اتفاق برای خیلی از زن‏های حامله می‌‏افتد، حتی در جامعه ما که ازنظر پزشکی پیشرفت بی‌نظیری داشته است. فقط کافی بود در حال تلاش برای کار روی مقاله‏‌های پایان ‏ترم در بیمارستان، «مرگ در دوران بارداری» را در گوگل جست‏‌و‏جو کنم تا بفهمم که به گفته مراکز کنترل بیماری، آمبولی یکی از دلایل عمده مرگ‌ومیر زنان در دوران بارداری در این کشور است. مسئله این نیست که همه می‏‌دانستند بالاخره از عهده‌‏اش برمی‏‌آیم و کار دکترایم را بدون وقفه انجام می‏‌دهم و هم‏زمان سعی می‌‏کنم خوب شوم، سعی می‏‌کنم مادری کنم، سعی می‏‌کنم با پستان‏های در حال خون‏ریزی‌‏ای که به خاطر رقیق شدن خونم التیام نمی‌‏یافتند شیر بدهم، مسئله این است که نباید مجبور به چنین کاری می‌‏شدم. باید آن‏قدر مورد احترام قرار می‏‌گرفتم که با من مثل یک انسان کامل برخورد می‌شد، نه فقط یک سر معلق بدون بدن.
وقتی دخترم شش‌‏ماهه شد و، با بدبختی، وظایف دستیاری‏‌ام را تمام کردم، از دانشگاه یک سال مرخصی درمانی گرفتم. خانواده کوچکم به گوشه دیگری از پنسیلوانیا منتقل شد، همه کتاب‏‌هایم را با اسم‌‏های عالمانه‌‏شان جمع کردم، یاد گرفتم «لی‏لی لی‏لی حوضک» بازی کنم و بالاخره رو به بهبود رفتم. ازنظر جسمانی می‌‏توانستم داروهای ضدانعقاد را کنار بگذارم و ازنظر روانی با کمک نیایش و مشاوره حرف‌ه‏ای کابوس‌‏ها و دل‏‌دردها و شوک‏‌های ناشی از ترسم کمتر و بالاخره قطع شد. ترک کردن دانشگاه، دل کندن از این رابطه عاشقانه ناسالم در من احساساتی به‌جا گذاشت که آن موقع نمی‌‏توانستم تجزیه‌ وتحلیل‌شان کنم. وقتی تمامش کردم می‌‏دانستم باید این کار را بکنم ولی بعد از گذشت زمان و پیدا کردن دوباره چشم‌‏اندازم بود که فهمیدم چقدر این کار ضرورت داشته است.
مرخصی درمانی‌‏ام به‌‏زودی تمام می‏شود. مطمئنم می‌‏توانم تمدیدش کنم، به‌خصوص چون برای بار دوم و  تا اینجا بدون عوارض! حامله شده‌‏ام. تابستان وقت دارم خوب درباره‌‏اش فکر کنم. اگر امتحانات جامع را تمام کنم می‌‏توانم به درجه فارغ‏‌التحصیلی بدون پایان‏‌نامه برسم و بعد هر تصمیم دیگری را موکول کنم به پنج سال بعد، تا قبل از پایان مهلت دوره دکترایم. اما الآن بزرگ‏ترین سؤال برایم این است: آیا می‏‌خواهم برگردم؟ واقعا می‏‌خواهم دوباره وارد محیطی شوم که با افراد مثل کامپیوترهای پیشرفته برخورد می‏‌کند و باوجود همه وعده و وعیدها، همیشه با زن‏‌ها بدتر از مردها رفتار می‏‌کند؟ آیا این میراثی است که می‏‌خواهم برای دخترم به‌جا بگذارم، که مامان و خیلی‏‌های دیگر مثل او زندگی‌‏های شخصی‏‌شان، ساعت‏های زیستی‏‌شان، نیازهای پزشکی‏‌شان و سلامت عاطفی‏‌شان را فدای سیستمی می‏‌کنند که در بهترین حالت ناعادلانه است؟ بااین‌همه، درست همین بی‏‌عدالتی است که مرا به‌شدت به سمت دانشگاه می‏‌کشاند. می‏‌خواهم برگردم، دکترایم را بگیرم، یک شغل دانشگاهی پیدا کنم، استخدام رسمی شوم و یک تابلوی بزرگ به در اتاقم بچسبانم که: «مقدم مادران شیرده عزیز است.» می‏خواهم همه استادان، کارکنان و دانشجویان بدانند که در دفتر من همه‏‌چیز، از هله‌‏هوله گرفته تا پوشک بچه، پیدا می‏‌شود و هرکسی لازم دارد می‌‏تواند از آنها استفاده کند. می‌‏خواهم بخشی از دفترم را قرق کنم و در آن یک شیردوش حرفه‏‌ای، یک دستگاه پخش سی‏دی و یک صندلی واقعا راحت بگذارم تا زن‌‏هایی که می‏‌خواهند شیرشان را بدوشند (چون به‌رغم امتناع دانشگاه از دیدن ما، ما وجود داریم) جایی داشته باشند که کمی از دستشویی راحت‌‏تر باشد. 
وقتی دخترم با یکی از دو نسخه پاره‌‏پوره پت خرگوش روی کاناپه کنارم می‌نشیند، می‏‌فهمم بهترین چیزی را که دانشگاه به من داد به او منتقل کرده‌‏ام. او عاشق کتاب است، آن‏قدر که خیلی از کتاب‏‌هایش علامت آشکار عشق بچه‏‌های نوپا و نوارچسب حاصل از آن را در خود دارند. مدت‏های حیرت‌‏انگیزی برای خودش «می‏‌خواند». گاهی کتاب‏‌هایش را با کتاب‏‌های من عوض می‏‌کند. یکی از کتاب‏‌های کهنه کسل‏‌کننده‌‏ام را روی زمین می‌‏کشد و مرا وسط بازی رها می‌کند تا با پدرش، پل، دالی‌‏موشه بازی کنم. سرش را از روی چیزی که دارد «می‏‌خواند» بلند می‏‌کند و به زبانی که نصفش مال من است و نصفش مال خود خودش، نظرهایی جدی می‌‏دهد. تا اینجا را فهمیده: ما عاشق کتابیم. آنها را می‏‌خوانیم، در موردشان بحث می‏‌کنیم، به‏ آنها عشق می‌‏ورزیم.
ولی این تنها میراثی نیست که می‌‏خواهم برایش باقی بگذارم. در کلیسا وقتی با چشم‏های گردش مراسم صلیب‏‌کشی را دنبال می‏‌کند و با دست‏های تپلش کتاب دعاهای عمومی را باز می‏‌کند، آرزو می‏‌کنم بتوانم همه بخش‌‏هایی از وجودم را که دانشگاه نمی‌‏توانست در خود جا دهد برایش به ارث بگذارم،  همه بخش‏‌هایی را که سازگار نبود. آخر دعاها داد می‏‌زند مام‏مین! و بعد دست‏های کوچکش را دور گردنم می‏‌اندازد تا به من آرامش ببخشد. صدا و دست‏هایش را بالا می‌‏برد تا سرود بخواند و وقتی در مراسم عشاء ربانی آواز ستایشش با تک‏‌خوان رقابت می‏‌کند، از روی نیمکتم جیم می‌‏شوم و او را به لابی کلیسا می‌برم. به سینه‌‏ام می‌چسبانمش و در گوش صورتی نرمش زمزمه می‏‌کنم. نمی‏‌گویم ساکت باش، می‏‌گویم بخوان کوچولو، بخوان.
هفته پیش دخترم که هنوز درست‌وحسابی راه نمی‌‏رود اولین رقصش را طراحی کرد. زیرپایی را محکم گرفته بود و با دقت به آهنگی که می‌‏زدم گوش می‏‌داد و بعد آرام‌‏آرام، آگاهانه شروع کرد به رقصیدن. یک دستش را مصممانه برد بالای سرش، یک لحظه به فکر فرو رفت و مکث کرد. بعد با یک سری حرکت گراند پلیه خودش را تقریباً انداخت روی زمین و تکان‏‌های دستش را زیادتر کرد. به دنبالش با هیجان پا به زمین کوبید و بعد محتاطانه ولی پر غرور، هر دو دستش را بالای سرش برد. رقصش را با تکان‏‌های پرهیجان و فوق‏‌العاده باسن کوچکش تمام کرد (مسلما این قسمت را از من یاد نگرفته بود) و بعد مشتاقانه به من نگاه کرد. احتمالا می‏‌خواست بداند چرا گریه می‏‌کنم. یک چیز خیلی معصوم، خیلی کامل در وجودش بود. می‌‏تواند کتاب‏هایش، ایمانش، رقصش را داشته باشد. در دنیایی زندگی می‏‌کند که لازم نیست بین اینها دست به انتخاب بزند. یک انسان کامل است، یک زن کامل و با خودش به‌‏خوبی سازگاری دارد. با دیدنش فهمیدم، صرف‌نظر از اینکه کارم با دانشگاه بالاخره به کجا بکشد، این کاری است که می‏‌خواهم بکنم: می‏‌خواهم با خودم سازگار باشم. نه بیشتر، نه کمتر.