• آستانه

  • نگاه سوم شخص

  • روایت مستند

  • جانب آبی

  • اتاقی از آن خود

  • افق عمودی

  • ذهن و بدن

  • روزآمدها

شماره ۷، آذر ۱۳۹۳  |  جانب آبی        
گفت‌وگو با نیوشا توکلیان، عکاس

هر بار به صفر می‌رسم و باز...

سحر صمدیان

نیوشا توکلیان، چهره سرشناس فتوژورنالیسم در عرصه جهانی، عکاسی خبری را از شانزده‌سالگی به طور تجربی آغاز کرد و سپس در مدت زمانی کوتاه آن را به صورت حرفه‌ای در مطبوعات داخلی و خارجی ادامه داد. هوشیاری و شناخت اجتماعى توکلیان، پس از حدود دو دهه فعالیت مستمر، همچنان او را در زمره عکاسان مطرح روز نگه داشته است. به بهانه اخبار جایزه جدیدش، به گفت‌وگویی خودمانی با او نشسته‌ام.
تو عکاسی را آکادمیک نخوانده‌ای و قبل از دیپلم شروع به عکاسی با روزنامه زن کرده‌ای. آیا این از نیاز مالی می‌آمد یا یک‌جور طغیان بود؟ اصلا چرا رفتی سراغ عکاسی؟ در خانواده‌ات کسی عکاس بود؟
وقتی من در شانزده‌سالگی شروع به کار کردم هیچ شناختی از فتوژورنالیسم نداشتم. دلیل عمده این کار درآمدش بود. پدر و مادرم به‌دلیل عمل جراحی پدرم در آلمان بودند و من با برادر و خواهرهایم ایران بودیم. البته مسئله فقط فشار مالی نبود بلکه سیستم آموزشی هم واقعاً برایم آزاردهنده بود. بعدتر فهمیدم من دچار دیسلکسیای نوشتاری۱ بودم که توان تمرکز نداشتم اما کسی متوجه آن نمی‌شد. مطمئنم نه فقط من که برخی دیگر هم با این مشکل مواجه بودند که به تنبلی‌مان تعبیر می‌شد. من در آن زمان ایده طغیان نداشتم. این کار فقط یک عکس‌العمل طبیعیِ خودجوش نسبت به آن شرایط دشوار بود. و خُب چون پدرم قبل‌تر از دوستی دوربین عکاسی‌اش را خریده بود، این امکان برایم فراهم بود. البته بعد از ترک تحصیل با پیشنهاد مادرم به سمت عکاسی رفتم. همه‌چیز سوژه‌ام می‌شد، حتی مثلا انتظار زنان مستمند در صف تعاونی‌ها برای اینکه گوشت‌های یخ‌زده را بخرند و بعدتر به نرخی کمی بالاتر بفروشند و از این طریق امرار معاش کنند.

حالا که با اولین سؤال به این سمت کشیده شدیم بگذار بپرسم که دغدغه نمایش مردم عادی و طبقه متوسط جامعه (زنان در صف تعاونی، مادران شهدا، جشن تکلیف و…) که همواره در عکس‌هایت به چشم می‌خورد، از کجا می‌آید؟
من خیلی احساساتی و عاطفی هستم. اگر چیزی قلبم را به درد بیاورد به دنبالش می‌روم تا روایت و قصه آن را بیرون بکشم، حتى اگر الزاماً در اطراف خودم و در حیطه تجربیات زندگى‌ام نباشد.

جریان عکاسی تو با زندگی مردم زمانه‌ات در هم‌ آمیخته، حتی اگر دیگر عکس خبری یا مستند اجتماعی هم نگیری و بیشتر به عکاسی اصطلاحاً هنری بپردازی. جایی گفته بودی که ورای اینکه تو و کارت را در چه قالبی قرار دهند، دغدغه‌ات همیشه روایت داستان سوژه‌هایت بوده است. آیا مجموعه‌های اخیرت روایت‌های تو هستند که از دل پرسوناژهایت بیرون می‌کشی؟ آیا از کاراکترنگاری‌هایت به تیپ‌نگاری می‌رسی؟ یادم است یک بار گفتی بعضی وقت‌ها عکس گویای روایت‌ات نیست و باید فیلم بسازی. 
اولین کار من در این زمینه مجموعه مادران شهدا بود. از مادران با عکس پسران شهیدشان در همان فضای موجود عکس گرفتم. نکته جالب توجه برایم شباهت انکارنشدنی مادران به پسرانشان بود. انگار این پسرها نمایش دوران جوانی و نشاط همین چهره‌های مغموم و تلخ‌اند که عزیزترینشان، فرزندشان، شهید شده. دو روند معکوس: پسری که در عنفوان جوانی‌اش با همان چهره بشاش مانده و مادری که غم نبودِ عزیزش روزبه‌روز تحلیلش می‌برد. تنها مداخله من در این عکس‌ها انتخاب فضاهای پس‌زمینه بود، تا حدی که بیشترین خدمت را به خوانش عکس کند. بعد از این پروژه، این ایده در همه کارهایم دنبال شد که سوژه تک‌پرسوناژ جلو و رو به دوربین نگاه می‌کند و پس‌زمینه کامل‌کننده روایت اوست. من یک پرده از زندگی هر کدام را به مخاطب نمایش می‌دهم و حدس بقیه‌اش به عهده تخیل خود او خواهد بود. دوست دارم بیننده درگیر داستان عکس من شود نه فقط زیبایی‌اش. عکس‌های من هیچ‌کدام فضاهای غریب سوررئال ندارند. اینها صحنه‌های آشنایی برای همه ما هستند که هر روز از کنارشان می‌گذریم ولی حالا در قالب یک عکس رویشان مکث می‌کنیم و ما را به فکر وامی‌دارند. تجربه عینی‌اش، بازخوردهای بازدیدکنندگان نمایشگاه «نگاه کن» (سال۱۳۹۱) در گالری آران بود که همه به من می‌گفتند انگار دارند خودشان را در این عکس‌ها می‌بینند. شاید در چنین حالتی است که من با نمایش یک فرد (کاراکتر) موفق شده‌ام یک گروه (تیپ) را بازنمایی کنم. از طرف دیگر، من از زمینه عکاسی خبر و بعد مستند اجتماعی به اینجا رسیده‌ام. عکس‌هایم هنوز از طبقه متوسط است. بنابراین تعداد بیشتری مخاطب با کارم همذات‌پنداری می‌کنند.
این مجموعه، عکس‌هایی است از همسایه‌ها و افراد ساختمان محل سکونتم که در آسانسور و لابی ساختمان می‌دیدمشان و به نظرم داستانی برای روایت داشتند. مسلماً ابتدا همه فکر می‌کردند برای مدلینگ انتخاب شده‌اند و خیلی طول کشید تا جلوی دوربین من خودشان بشوند! بعد از مدت‌ها حرف زدن و کنارشان بودن، اطمینانشان جلب شد و توانستند کنار من راحت باشند و دوربین را نبینند. بعد درست سر بزنگاه‌هایی می‌گفتم همین است، این آن ثانیه‌ای است که این آدم و روایتش باید در آن نشان داده شود. انگار روی اصل مطلب انگشت گذاشته باشم!

عکس‌هایی که صحنه‌های به‌موقع فریزشده‌ای از یک لحظه زندگی‌اند و کلیدی برای خواندن روایت قبل و بعد از آن صحنه. نکته معنادار، تقابل حضور این آدم‌ها با همه احساس و عواطفشان (سرخوردگی، یأس، بلاتکلیفی، انفعال، افسردگی، مکث و دست کشیدن از کار و…) در پلان جلو و برج‌ها با آن ساختار مکعبی‌شکل سرد بی‌روح و مینی‌مالیستی‌شان در پس‌زمینه است. تو گویی این تداوم در تمام مکعب‌ها (خانه‌ها) در تکرار است، اما اینجا فقط از یکی‌شان پرده‌برداری شده. راستی اگر عکاس نمی‌شدی، چه آینده شغلی دیگری براى خودت متصور بودی؟ 
قطعا خواننده فلامینگو می‌شدم. همین حالا هم سعی دارم با عکس‌هایم آواز بخوانم. فلامینگو به خاطر حسّ حزن و سنگینی‌اش. من فکر می‌کنم عجیب‌ترین و عمیق‌ترین حس جهان، حزن است. برای من نگاه بی‌تفاوت دختر مدلم به دوربین هزار حرف نگفته دارد؛ حرف‌هایی که هرگز نمی‌خواهم عیان و واضح بیانشان کنم. من از هنر شعاری و نمادهایش بیزارم.

درباره تو مقالات و مطالب زیادی در دنیا نوشته شده. تو دو مولفه جذاب برای رسانه‌ها و خصوصا رسانه‌هاى خارجی داری: اول اینکه زن هستی و دوم اینکه ایرانی هستی. فکر می‌کنی این دو مؤلفه در شکل‌گیری تصویر امروزی‌ات تا چه حد نقش داشتند؟ 
خب من مبارزه دوطرفه‌ای داشتم با این کلیشه‌ها. از یک طرف باید در ایران جای خود را باز می‌کردم و از طرف دیگر در خارج از ایران هم که مطرح بودم باید از کلیشه زن اگزوتیک ایرانی فراتر می‌رفتم. ولی این مبارزه خیلی طولانی و بی‌طغیان‌های آنی بود. من از طرف همکارهای مرد خودم در ایران متهم می‌شدم به اینکه چون زن هستم آثارم مورد توجه واقع می‌شوند و این توهین به من بود. تقلیل توانمندی‌هایم بود به جنسیتم، به چیزهایی که منکرشان نیستم ولی کار و تلاش خودم را هم نمی‌شود نادیده گرفت.

تعجب می‌کنم که کارمینیاک۲ چطور نتوانسته بود این وجه ضدکلیشه را از تو و کارهایت بخواند! من فکر می‌کنم گرچه تو در وهله اول اجتناب‌ناپذیرانه با همان مؤلفه‌های جذاب اگزوتیکت مطرح می‌شوی، بعدتر، با کمی شناخت، این فراترروی جنسیتی‌ات کاملا آشکار می‌شود. مصادیقش هم در کارهایت به‌وفور دیده می‌شود.
 می‌دانی، استثمار جدید به این شکل است که به تو بها می‌دهند و مطرحت می‌کنند اما با تعاریف و قالب‌هایی که خودشان برایت تعیین می‌کنند. و تو باید آن‌قدر هوشمند باشی که اجازه سوءاستفاده به هیچ‌کس و هیچ نهادی ندهی، حتی اگر فکر کنی ممکن است برایت وجهه جهانی به دنبال داشته باشد. من یک زنم و ایرانی‌ام ولی خودم هرگز و هیچ کجا تأکیدی بر این موضوع نداشتم و از آن بهره‌برداری نکردم. حالا اگر بقیه این وجوه را بزرگ‌نمایی می‌کنند به علت دیگری است، نه اصرار خودم. من هرگز جذب این بازی نشدم که کارم را با زن بودنم پیش ببرم. ولی واقعیت این است که زنان کمتر عکاسی می‌کنند. آمار عجیب اینکه هنوز هم در تمام جهان فقط ١٢ تا ١٥درصد عکاسان زن هستند! حتی با احتساب گونه‌هاى دیگر عکاسی، یعنی عکاسی عروسی و تبلیغات، باز هم فقط یک‌سوم عکاسان زن‌اند.

به‌تجربه می‌دانم که فضای کار حرفه‌ای برای زنان به‌خصوص در حیطه هنر کم‌حاشیه و بی‌مسئله نیست. به همین دلیل، برخلاف نگاه همه به اقبال و جوایز جهانی‌ات، اتفاقاً نگاه من به رعایت، مهار و توان پیشروی تو در داخل ایران است، چه در مورد مدل‌هایی که از آنها عکس می‌گرفتی و چه درباره مردانِ همکارت در آن فضای مردانه. تو از اولین عکاسان زن بودی که برای ورود سایر زنان به این حیطه راه‌گشا شدی. 
 من از همان سنین کودکی روحیه جنگ‌جویی داشتم. به‌خصوص زمانی که جامعه یا تفکراتِ جاافتاده می‌خواست مرا از رسیدن به چیزی منع کند، پیگیرتر می‌شدم تا توان خودم را در آن ثابت کنم. البته سرم را نمی‌اندازم پایین که بی‌توجه به سایرین پیش بروم بلکه در عین حال خیلی هم اطرافم را دقیق نگاه می‌کنم و می‌سنجم. از همان وقت‌ها دخترانی را که وارد فضای کار می‌شدند زیر نظر داشتم. هر کدامشان که اشتباه‌های رفتاری می‌کردند یا خط قرمزهاشان را در ارتباط با همکاران مردشان رعایت نمی‌کردند، بدون استثنا، سریعاً از سوی همان همکارهای مرد حذف و محو می‌شدند. 
من این مصمم بودنم را واقعاً مدیون اطمینان بی‌چون و چرای پدر و مادرم به خودم هستم. آن‌قدر دستم را باز گذاشتند که بتوانم همه مسئولیت زندگی‌ام را خودم به دوش بکشم. نگاه نکن که الان می‌توانم انتخاب کنم برای هر پروژه‌ام چه دوربینی دست بگیرم. من تا بیست‌سالگی با قراضه‌ترین دوربین موجود یعنی همان مینولتای شانزده‌سالگی‌ام کار کردم. ولی نداشتنم برایم مهم نبود، چون اولویت‌های مادی دیگری در خانواده‌ام بود که درست نبود من هم سربار بشوم. از طرفی، در آن شرایط، وسیله عکاسی برایم بی‌اهمیت بود چون وقتی در چنان فضایی در اوج تحولات یک جامعه قرار می‌گیری و یک وسیله‌ای چیزی برای ثبتشان داری فکرت سراغ باقی چیزها نمی‌رود. من از زمان شروع کارم با همین تغییرات همراه شدم و چه‌بسا که همگامی‌ با این تحولات خود مرا هم رو به جلو برد. 
با این حال ده سال طول کشید تا مرا به‌عنوان عکاس در فضای حرفه‌ای پذیرفتند، در حالی که شاید به قول تو من این مشکل را با سوژه‌هایم و افراد جامعه نداشتم. هیچ‌وقت نمی‌خواستم برای کسی این شبهه ایجاد شود که من فقط به‌عنوان یک ناظر از بیرون دارم بخشی از زندگی‌شان را می‌بینم و به نمایش می‌گذارم. گرچه ماهیت عکاسی من (مستند و اجتماعی) نوعی سرک کشیدن و فضولی در زندگی مردم است، اما همیشه سعی کرده‌ام با رعایت ادب و احترام این موانع را برطرف کنم. برحسب شرایط زندگی مخاطبانم، هرگز نگذاشتم از سمت من ذره‌ای احساس تکبر و نخوت کنند.

من در شخصیت حرفه‌ای‌ات نه تعارض و مبارزه که نوعی مسالمت می‌بینم. این برخلاف تعریفی است که از خودت ارائه می‌دهی که جنگ‌جویی. توانستی خودت و دوربینت را به جامعه بقبولانی یا درباره بازپس فرستادن جایزه ۵۰ هزار یورویی کارمینیاک که داشت برخلاف اصول فکری و حرفه‌ای تو پیش می‌رفت، چطور به تجدیدنظر وادارشان کردی. این استمرار، پافشاری و ممارست طولانی‌مدت گاهی وقت‌ها از مبارزات چریکی راه‌گشاتر است. 
اگر برای هر چیز شلوغ کنی، بعد از مدتی حرفت اثرش را از دست می‌دهد. من تعبیر خودم را از جنگ‌جویی و مبارزه دارم، همان‌طور که فمینیسم خودم را هم دارم که خیلی آکادمیک نیست، همان‌طور که در روستایی دورافتاده مادر بی‌سوادی که با تمام اعضای خانه برای فرستادن دخترش به مدرسه می‌جنگد هم بی‌آنکه بداند فمینیسم خودش را دارد. فمینیسم یک تعریف کلی ثابت و یکسان برای همگان نیست. فمینیسم یک زن نویسنده اروپایی با تعریف من یا کار دلیرانه آن زن بسیار متفاوت است. وجه اشتراک همه‌مان اما در مقاومت و ایستادگی برای به دست آوردن حقوقمان است. به تهران نگاه نکنیم. هنوز در همین مملکت دخترها از درس خواندن محروم و به ازدواج‌های ناخواسته مجبور می‌شوند.

عکاس خبری بودن برای تو فقط به انعکاس اخبار ایران منحصر نشد. پوشش خبری تو تمام منطقه و حتی جنگ عراق را هم در بر گرفت. از تجربه حضورت در جنگ و بعد از آن بگو.
زمان جنگ عراق من بیست‌ویک‌سالم بود و با دو دختر امریکایی همراه بودم. بعد از تمام شدن جنگ، وقتی همگی از عراق برگشتیم، می‌دیدم که برای آنها چقدر هنوز شانس و موقعیت مطرح شدن و ادامه فعالیت‌ وجود دارد؛ سوژه بعدی و پروژه بعدی. اما من با تعطیلی نشریات مواجه شدم و فضای راکدی که آدم را در خودش غرق می‌کرد. حسود نیستم اما شش‌ماه زندگی‌ام به حسرت گذشت! تا اینکه بالاخره بعد از یک سال دیدم چقدر وقت برای چیزی گذاشتم که تغییرش از توان من خارج است. پس پذیرفتم که من در این کشور و با همه محدودیت‌هایش زندگی می‌کنم و باید بیشترین تلاشم را برای کار کردن در همین شرایط بکنم، نه اینکه مثلا غبطه و غصه دیگران و امکاناتشان را که هرگز از آنِ من نخواهد شد بخورم. شروع کردم هرچه بیشتر و بیشتر بر ارتقای کارم تمرکز کردن. باور نمی‌کنی چه عکاس بدی بودم و چقدر روی خودم کار کردم! من سرسخت‌ترین منتقد خودم هستم، یعنی آن‌قدر در مواجهه با کارم بی‌رحمم که دیگر مجال ایراد گرفتن برای کسی باقی نماند. در عوض این سختگیری، اجازه هم نمی‌دهم کسی اعتمادبه‌نفس و اعتماد به کارم را از من سلب کند! گرچه همان موقع متوجه نمی‌شدم ولی مدام برمی‌گردم و کارم را با نگاه و بینش جدیدم به چالش می‌کشم و فکر می‌کنم این روش پیش‌برنده‌ای است. زمان جنگ عراق، که من از اولین عکاسان حاضر در آنجا بودم و از طریق آژانسم برای مجله تایم و نیوزویک عکس می‌فرستادم، اصلاً نمی‌دانستند که من دخترم! و خُب این به من خیلی قوّت قلب داد که کارم فراتر از جنسیتم خودش را مطرح می‌کرد.

با این تجربیات شخصی و البته جهانی‌ات، چه کمکی می‌توانی به کسانی که تازه قدم در راه می‌گذارند بکنی؟ مثلا دریافتی داری که بتواند برای سایرین راه‌گشا باشد؟
حدود یک سال است که من و یلدا معیریان ماهی یک بار با دخترهای عکاس در آتلیه من جمع می‌شویم تا همه با هم راجع به عکاسی، نوع نگرش و خلاقیت درون صحبت کنیم. چون هنوز هم تعداد زنان عکاس در خبرگزاری‌های ما کمتر از انگشتان یک دست است. در این جلسات تلاش و تمرین می‌کنیم که پیش از حرکت انگشتمان از فکرمان بیشترین استفاده را بکنیم تا قدرت تحلیل و در نتیجه اعتمادبه‌نفسمان بالا برود؛ چیزی که جامعه به ما نمی‌دهد، در حالی که همه‌جا بدیهی‌ترین داشته بشر است. و اینکه به هیچ‌کس و هیچ‌چیز جز توانایی‌های خودمان وابسته نباشیم. اینجا از عکاس‌ها تحلیل نمی‌خواهند، مخصوصاً اگر عکاس مطبوعات باشید فقط ارائه یک تصویر خبررسان که به لحاظ بصری هم قوی باشد کفایت می‌کند. اما در همه دنیا این فکر و ایده است که حرف اول را می‌زند. وگرنه، به قول عباس عطار، اگر به دست یک میمون هم دوربین بدهید، بعد از ۲۰ روز عکس می‌گیرد. کما اینکه این اواخر یک میمون از خودش سلفی گرفت! البته پیش از این هم من دو گروه زنان عکاس را شکل دادم. در سال ۲۰۰۵ گروهی۳ متشکل از چند زن عکاس اروپایی و برزیلی و بعدتر، در سال ۲۰۰۸، در لبنان گروه راویا (در عربی به معنای زن قصه‌گو) متشکل از چهار دختر عکاس مصری، لبنانی و فلسطینی با تمرکز بر نگاه عمیق و غیرغربی به خاورمیانه. البته با هیچ‌کدام از این دو گروه فعالیتم ادامه ندارد چون از یک جایی به بعد مسیرم از آنها جدا شد. شاید هم مشکل از من است که همیشه در حال تغییرم. و نهایتاً کار به همین جلسه‌های ماهی یک‌ بار رسید. من هنوز خیلی از همه این بچه‌های همکارم یاد می‌گیرم. من ساده نگاه کردن را از مبتدی‌ترها می‌آموزم و به خیلی قلنبه‌سلنبه‌گویی منتقدم. حالا که به آن روزها نگاه می‌کنم، می‌بینم اگر مجبور به انرژی گذاشتن برای اثبات خودم نبودم شاید خیلی پیش‌تر می‌رفتم. اگر آن وقت‌ها کسی بود که تجربیاتش را بی‌دریغ در اختیار من می‌گذاشت، پرش بزرگی می‌کردم. اما متأسفانه خصلت مشارکت در ما خیلی کم است. هر کسی فوت کوزه‌گری‌اش را برای خودش نگه می‌دارد و از آموزش تجربیاتش به دیگران دریغ می‌کند.

رشد و رواج دوربین‌های دیجیتال حرف و حدیث‌هایی هم در پی داشت، مثل نقدهایی که به‌ویژه افراد حرفه‌ای این حیطه به همه‌گیر شدن عکاسی دارند. نظر تو چیست؟
بگذار پاسخ این سؤالت را همان‌طور بدهم که به همه همکارانم می‌گویم. آیا همه نویسنده‌اند چون قلم و امکان نگارش دارند؟ نه! عکاسی یک روش زندگی است. عکاسی صرفاً به معنای داشتن یک وسیله برای عکس گرفتن نیست و مثل هر حرفه جدی دیگر از قلب و مغز می‌آید. همان‌طور که زندگی من به‌عنوان یک عکاسِ حرفه‌ای مثل افراد معمولی نیست، تفنّن عکاسانه بقیه هم نمی‌تواند مثل حرفه من جدی باشد. گرچه که اعتراف می‌کنم بعضی اوقات واقعاً دلم همان آسایش آنها را می‌خواهد! ولی من بهای انتخابم را می‌دهم. 


در عرض دو دهه اخیر اتفاقات زیادی در عرصه عکاسی افتاده؛ گذار از عکاسی آنالوگ (با همه زمانِ دلهره‌آور انتظار چاپ عکس) به عکاسی دیجیتال (که سریعاً نتیجه‌اش را می‌بینی و حتی امکان تصحیح آن را هم داری) و حالا همه‌گیر شدن عکاسی به مدد دوربین تلفن‌های هوشمند و رواج اپلیکیشن‌هایی مثل اینستاگرام که امکان به اشتراک گذاشتن عکس و دریافت نظر مخاطبان در لحظه را هم فراهم می‌کند.
من شخصا اینستاگرام را تأیید می‌کنم، چرا که دارد زبان بصری جهان را تغییر می‌دهد و این در تاریخ بشریت بی‌سابقه است. انسان‌های اولیه قبل از زبان از طریق شکل کشیدن با هم مرتبط می‌شدند. حالا اینستاگرام دارد همان کار را می‌کند، منتها تکنولوژیک، یعنی با رفع موانعی چون فاصله. الان همه‌چیز از احساسات گرفته تا وقایع و اتفاقات، بیش از نگارش و کلام، با تصویر دوربین‌های همیشه در دسترس بیان می‌شوند و این، خصوصاً در ایران، یعنی انقلاب! این وجه البته شاید برای منِ عکاس بد باشد چرا که توقع از خلاقیت مرا بالا می‌برد و خب چه‌بسا خیلی از حرفه‌ای‌ها از روی تنبلی به همین دلیل با این رواج مخالف‌اند. ولی به نظر من در این وضعیتِ وفور و اشباع، ارزش معنوی عکس خوب خیلی بالا می‌رود. از طرف دیگر، روند تحول عکاسی در همین ایران از دهه پیش تا به حال خیلی جلو آمده و دیگر تفنن نیست. خیلی از مجموعه‌دارهای ما فقط اثر عکاسی جمع‌آوری می‌کنند. ولی من یک نقد به اینستاگرام دارم و آن هم عکس‌هایی است که همه از خودشان می‌گیرند.

یعنی خودت تا به حال دلت نخواسته در عکس‌هایت حضور پیدا کنی؟ این را می‌پرسم چون می‌خواهم بعدش وارد مبحث به‌شدت شایعِ خودنگاری شویم!
من اصلا از خودم عکس نمی‌گیرم. تا حالا هم از خودم سلفی نگرفته‌ام، بجز یک بار همین اواخر برای کارمینیاک که عکس جدید از من خواستند. البته دلیلش جبهه گرفتن علیه روند سلفی۴نگاری‌های اخیر نبوده، همیشه همین‌طور بوده. کوزه‌گر از کوزه‌شکسته آب می‌خورد! عکس‌های تا به حالم را همیشه دوستانم در نمایشگاه‌ها و سایر مناسبت‌ها از من گرفته‌اند! من حتی در جنگ عراق هم از خودم عکسی ندارم. و اصلا درک نمی‌کنم چرا همه دوست دارند از خودشان با همه‌چیز، با غذاهایشان و در همه‌جا عکس بگیرند!

این عطش ثبت خویشتن بر جریده عالم، که به قول روسو خویشاوند نارسیسم است، همواره همراه بشر بوده. مسئله چیزی فراتر از صرفا نگاه به خود است چون خب تو خودت را در آینه می‌بینی و تمام! عکس اما تو را در زمان ثبت می‌کند، حتی وقتی که دیگر خودت هم نباشی. جریان سلفی (خودنگاری) دارد وارد فاز عجیبی می‌شود، از ورود لغت سلفی به واژگانمان و مصادیقش، از سلفی معروف مراسم اسکار تا سلفیِ عموپورنگ با جنازه پدرش، تا سلفیِ کسی که زیر تابوت سیمین بهبهانی یک دستش به تابوت و دست دیگرش به موبایل است، تا بی‌رحمانه‌ترین جلوه‌اش در مرگ زوج لهستانی‌ای که در پرتغال هنگام سلفی گرفتن به هوای داشتن بهترین چشم‌انداز آن‌قدر عقب‌عقب رفتند که از نوار امنیتی گذشتند و از صخره به درون آب پرتاب شدند... ما با همه اینها بمباران می‌شویم. 
درست می‌گویی. بشر ناخودآگاه می‌خواهد اثری از خود باقی بگذارد، گرچه که قبول ندارم این اثر فقط تصویر صورتش باشد. ولی حتی در این صورت هم مگر به چند عکس نیاز است؟! همه اینها از این مشکل می‌آید که نخواهیم فراتر از خودمان و صورتمان برویم. همه نگاه به خود دارند. در حالی که دوربین فقط برای ارضای نارسیسم فرد نیست، باید نگاه به بیرون و ورای خود هم داشت. اینها معضلات رواج رسانه‌های اجتماعی است، بی‌آنکه فرهنگ صحیح همراهش باشد. تا یک دوره‌ای جهان مجازی، ایمیل بود و نهایتا وبلاگ‌ها که مجالی بودند برای نوشتن و تفکر. ولی الان با این همه شبکه‌های متنوع اجتماعی انگار معیار طرح خود صرفا نمایش ظاهر است، به جای اینکه دیگر کسی بخواهد در تخصصی مطرح شود و از آن طریق به شهرت برسد. به نظرم این خطر بیشتر در کمین زنان است که فریب ماندگاری زیبایی ظاهرشان ممکن است از پیش‌تر رفتن و رسیدنشان به چیزهای ماندگارتر دور نگه‌شان دارد. خودم را مثال می‌زنم: من سی‌وچهارساله‌ام، تحلیل و تغییرات فیزیکی را به‌وضوح در صورت و چهره‌ام می‌بینم و از این نه‌تنها ناراحت نیستم بلکه دوستش دارم، چون اینها تأثیرات عمر و تجربیاتی است که در این مدت کسب کرده‌ام. برای من زیبایی فراتر از رعایت استانداردهای چهره است. زیبایی در آن چاشنی‌ای است که جسم در گذران عمر به خود می‌گیرد و باعث می‌شود هر فرد با دیگری متفاوت شود. من از این سه دهه عمر و تجربیاتم لذت می‌برم که خودش را روی جسمم هم نشان می‌دهد.

به نظر تو جهان با این‌همه تصویر و عکس قرار است به کجا برسد؟ امروزه هیچ ثانیه‌ای از شکار دوربین‌ موبایل‌ها و تبلت‌ها در امان نیست. این جریان قرار است تا کجا پیش برود؟ چه بر سر این حجم عکس خواهد آمد و نگاه آیندگان به ما بر چه اساس شکل خواهد گرفت؟
خیلی جالب است چون اتفاقاً من اصلا در این مسیر نیستم، یعنی من مولد حجم بالای عکس نیستم. من از هیچ‌چیز عکس نمی‌گیرم ـ از چیزها و سوژه‌های روزمره که همه دارند ثبتشان می‌کنند ـ مگر اینکه قرار باشد برایم به پروژه تبدیل شود. من در قبال ثبت هر عکس مسئولم. من در عکاسی خسیسم. حتی در خوراک و اطلاعات دادن به ذهن و چشمم هم با خسّت رفتار می‌کنم. از وقتی که یادم می‌آید هر فیلم و عکسی را نمی‌دیدم. می‌خواستم چشمم درست تربیت شود و هر خوراکی را به آن نمی‌دادم. قرار نیست یلخی و فقط برای گذران وقت یا به هوای رفع خستگی به هر تماشایی تن در دهی، وگرنه نگاهت مریض می‌شود. همان‌طور که هر غذایی نمی‌خوری صرف اینکه شکمت را سیر کنی، باید چشم‌هایت را هم تربیت کنی. هر چیزی را نشانشان ندهی! شاید تنها خاصیت این‌همه عکس برای تاریخ‌نگاران آینده این باشد که دیگر هیچ نکته گنگی پیش رو نخواهند داشت یا نمی‌دانم اصلاً شاید شغلی مثل تاریخ‌نگاری دیگر وجود نداشته باشد. 

تو مدت‌ها عکاس حرفه‌ای خبر بودی. آیا زندگی‌ات با خبر عجین است؟ یعنی زیاد اخبار را پیگیری می‌کنی؟ می‌خواهم بدانم آیا اخبار تأثیری را که روی من نوعی می‌گذارد روی تو هم می‌گذارد یا دیگر برایت به‌عنوان تیتر مأموریت یا یک پروژه بعدی شده؟ و آیا از تراژیک بودن بارِ خبرها برایت کم نشده بعد از این‌همه مواجهه با درگیری و خشونت و مرگ و میر؟
هنوز هم خبرهای بد پشتم را می‌لرزانند. من هنوز در کنار نمایشگاه‌هایم عکاسی خبری هم می‌کنم، حتی بدون هیچ سفارش‌دهنده‌ای و صرفاً برای خودم. بگذار یک مثال عینی برایت بزنم: من بعد از سخت‌ترین دوره کاری زندگی‌ام، که برای فیلمبرداری، ضبط صدا و عکاسی یک پروژه آموزشی درمورد یادگیری و سیستم آموزش۵ در طول چهار ماه به ۱۳ کشور سفر کرده و در عین حال با فونداسیون کارمینیاک هم به مشکل خورده بودم، در هلند بودم و بعد از مدت‌ها تصمیم گرفتم مثل بقیه کمی ‌کنار ساحل بروم و آرامش داشته باشم، و این درست مقارن شد با سقوط هواپیمای مالزی در اوکراین که بیشترسرنشینان آن هلندی بودند خانواده‌های مسافران برای پرس‌وجو به فرودگاه هلند می‌رفتند. یادم است که به محض شنیدن خبر چطور ناخودآگاه مسیرم را از ساحل به سمت فرودگاه تغییر دادم! حتی حواسم نبود که اصلا دوربین همراهم نیست! همان‌جا از فرودگاه یک دوربین کوچک خریدم و شروع کردم به عکاسی، بی‌آنکه کسی منتظر عکس‌هایم باشد. می‌دانی؟ دیگر کسی مجبورم نمی‌کند ولی غیر از این نمی‌توانم باشم. حدود یک ماه پیش هم برای انجام پروژه شخصی‌ام رفتم عراق و مهم‌ترین عکسی را که می‌شد بگیرم نگرفتم، و به جایش آن را نوشتم۶.

به خیلی از کشورها سفر کرده‌ای. اما آیا تا به حال به مهاجرت فکر کرده‌ای، با توجه به اینکه همسرت هم ایرانی نیست؟ به هر حال عکس رسانه‌ای تصویری است که زبان درک آن بین‌المللی است.
هنوز ایرانم، چون ایران تنها جایی است که همه حواسم را به کار می‌اندازد: خشم، شادی، نگرانی و... . حتی عکس‌های ایران من قوی‌ترین عکس‌هایم هستند. من وقتی به چیزی خو بگیرم دل کندن ازش برایم سخت می‌شود. و شانس آورده‌ام که همسرم به ایران علاقه‌مند است. البته این به دلیل تأکید و علاقه شدید خودم به ایران است، با همه کاستی‌هایش که چشم‌هایم را به رویشان نمی‌بندم و برای همین است که معضلات این جامعه این‌همه آزارم می‌دهد و نمی‌توانم بی‌تفاوت از کنارشان رد شوم. اگر من اینجا زندگی می‌کنم و اینجا را دوست دارم، پس باید هر کاری می‌توانم هم برایش بکنم.

می‌دانم که در انجام پروژه‌هایت خیلی دقت و وسواس داری. می‌توانم تجسم کنم که زمان خیلی زیادی را صرفشان می‌کنی و شاید خیلی اوقات برای مدت‌ها دور از خانه باشی. این انرژی‌بر و زمان‌بر بودن حرفه‌ات در جریان زندگیِ زنانه/همسرانه/دخترانه، یا بعدها اگر بخواهی مادر شوی، مادرانه‌ات مشکلی ایجاد نمی‌کند؟ 
همسرم خبرنگار است و به‌نوعی همکار و هم‌حرفه‌ام است و خیلی خوب مرا درک می‌کند و حمایتم می‌کند. همیشه گفته‌ام که اگر همسرم این فضای امن را برای من ایجاد نمی‌کرد که بتوانم خودم باشم، بی‌شک موفق به انجام هیچ‌یک از این کارها نمی‌شدم و الان این آدم نبودم. من این امکان را با مبارزه به دست نیاورده‌ام. من کاملا آزادانه و بی هیچ احساس گناه و کم‌کاری‌ای برای خانه، عکاسی می‌کنم. در خانه ما وظیفه اول من عکاسی است. ما ۱۵ سال است که با هم هستیم و از روز اول همسرم دید که کارم برایم در اولویت است. خلاصه ما پیش و بیش از اینکه زن و شوهر باشیم، با هم دوست هستیم و کارها را هم نه از روی تعاریف مرسوم زن و شوهری، که با مراعات یکدیگر پیش می‌بریم. 
 
بگذار برسیم به بحث اقبال هنرمندان ایرانی در جهان. سال‌ها قبل در مصاحبه‌ام با کامران دیبا نظرش را درباره فروش بالای آثار هنرمندان جوان پرسیدم. پاسخ جالبی داد: «قطعا این موفقیت‌ها خیلی خوشحالم می‌کند اما در عین حال نگرانم هم می‌کند، چرا که این بازی‌های حراجی‌ها برای آرتیست‌های جوان و بی‌نام‌ونشان حکم قتلشان را دارد: قیمت های گزاف به آثارشان می‌دهند، هنرمند جوانِ ازهمه‌جابی‌خبر هم سر از پا نمی‌شناسد، غافل از اینکه این قیمت بالا تاریخ انقضای کوتاهی دارد، به محض تغییر سیاست‌گذاری‌هایشان، توجهات به سرزمینی دیگر و هنرمند بی‌نام‌ونشان‌تری جلب می‌شود.» 
با نظر تو و آقای دیبا کاملا موافقم. خیلی مهم است که هنرمند ایرانی مخاطب خودش را هموطنان خودش قرار دهد نه فلان منتقد بهمان گالری در خارج از ایران. چرا که موفق نمی‌شود، یعنی ممکن است در کوتاه‌مدت جواب بگیرد ولی تاریخ انقضا خواهد داشت. تا به حال دو اتفاق تعیین‌کننده در زندگی من افتاده: اولی اینکه در شانزده‌سالگی‌ام آقایی در تاکسی روزنامه زن را بهم معرفی کرد و دومی که جالب‌تر است اینکه، باز توی راه، خانم مسن کنار دستی‌ام در هواپیما یک نصیحت خیلی ارزشمند بهم کرد و گفت اجازه نده بلایی را که سر آرتیست‌های ویتنامی در اوج مطرح بودن کشورشان در صدر اخبار سیاسی جهان آوردند سر نسل شما هم بیاورند. کارهاشان را در یک برهه کوتاه با ارقام چندصدهزار دلاری خریدند و بعد ناگهان به اقتضای سیاستِ همیشه در چرخش، کشور دیگری مطرح شد و همه آن آرتیست‌ها مجبور شدند به مشاغل پست رو بیاورند. نصیحت این خانم که گویا خودش در کار هنر بوده همیشه یادم ماند. من تا به حال هرگز پی فروش کارهایم نبوده‌ام. نه برای حراجی‌ای کار داده‌ام و نه مجموعه‌داری را دعوت کرده‌ام بیاید استودیویم برای خرید کارم. خب توی نمایشگاه آمده‌اند کارم را از گالری بخرند اما این دیگر به روابط گالری‌دار برای فروش برمی‌گردد و نه به من. من هنوز پولم را از عکاسی خبری درمی‌آورم. ببین این توصیه چقدر بجا و به‌موقع بود، وگرنه من در آن سنین جوانی مگر بدم می‌آمد که بخواهم مثل بقیه فروش زیاد داشته باشم و مطرح شوم؟ ولی خب تذکرهای زندگی‌ام همیشه به‌موقع به سراغم آمده‌اند و البته حس‌گرهای من هم همیشه برای دریافت این پیغام‌ها فعال‌اند.

گفتی که منتقد سرسخت خودت هستی. خب برایمان از مواردی بگو که توانسته‌ای با نقد سازنده‌ات چیزی را در خودت تغییر بدهی.
غلو نیست اما هر بار که دوربین به دست می‌گیرم انگار بار اولم است عکاسی می‌کنم! تا حالا جایی نگفته‌ام ولی من کارهایی را که کرده‌ام فراموش می‌کنم. خیلی از حرف‌هایی که برایت زدم اصلاً یادم نبود. خُب این از جهاتی خیلی هم خوب است چون تو به خودت غره نمی‌شوی و مدام فکر می‌کنی باید بجنبی و بالاخره یک کاری کنی! این خیلی مرا در زندگی‌ام جلو برده. من هر روز در تلاشم برای از نو به دست آوردن. این البته از زمانی شروع شد که از جنگ عراق برگشتم. یا باید دچار افسردگی شدیدِ پساجنگ می‌شدم یا باید هر آنچه را دیده و تجربه کرده بودم فراموش می‌کردم تا بتوانم به زندگی عادی برگردم. و من فراموشیِ عامدانه را برگزیدم تا نه در دام سانتی‌مانتالیزم بیفتم و نه حسرت چیزی در گذشته را همراه داشته باشم. من هرگز به گذشته‌ام فکر نمی‌کنم. رو به آینده‌ام. هر بار به صفر می‌رسم و باز از هیچ شروع می‌کنم.

پی‌نوشت‌ها
۱.خوانش‌پریشی، دش‌خوانی (Dyslexia) اصطلاحی وسیع برای تشریح معلولیت آموزشی که موجب اختلال در روان خوانی و یا درک مطلب می‌شودو می‌تواند خود را به عنوان یک مشکل در رابطه با واج خوانی، و رمز گشایی، برنامه نویسی املا، مهارت شنوایی، حافظه کوتاه مدت، و یا نامگذاری سریع آشکار کند.‬‬‬
۲.بنیاد هنری فرانسوی «فتوژورنالیسم کارمینیاک» در سال ۲۰۱۴ پنجمین دوره خود را به ایران و عکس‌های نیوشا توکّلیان اختصاص داد. اما توکلیان در اعتراض به دخالت‌های ادوارد کارمینیاک، بانکدار و رئیس این بنیاد در انتخاب عکس‌ها و عنوان نمایشگاه و کتاب که معطوف به بازتولید کلیشه‌های رایج در مورد ایران بود، از پذیرش جایزه ۵۰ هزار یورویی و چاپ کتابش سر باز زد.
۳.گروه زنان عکاس EVE.
۴.در توضیح مدخلش در ویکی‌پدیا چنین آمده که باcamera phone و برایsocial networks گرفته و به جای سلف‌تایمر از امکان چرخش دوربین استفاده می‌شود که خُب دست و بازو هم در کادرش مشهود است و یا در حالت دیگر جلوی آینه گرفته می‌شود.
۵.Learning Reimagined
۶.«هزار کلمه برای عکسی که هرگز نگرفتم»، نیوشا توکلیان، روزنامه شرق.