• آستانه

  • نگاه سوم شخص

  • روایت مستند

  • جانب آبی

  • اتاقی از آن خود

  • افق عمودی

  • ذهن و بدن

  • روزآمدها

شماره ۷، آذر ۱۳۹۳  |  جانب آبی        
نگاهی به ردپای جنسیت در زندگی روزمره با تمرکز بر دو مستند زنانه و خبرهایی از خانه

در ستایش زندگی روزمره

آزاده بی زار گیتی

«زندگی‌‏اش مثل خطی صاف، مثل کاموایی بافتنی که الان دراز به دراز روی قالی افتاده بود، سی سال بود به همین صورت ادامه داشت. سی سال بود که همه سال‏‌هایش شبیه به هم بودند و همه ماه‌‏هایش و همه روزهایش بی هیچ دگرگونی، بی هیچ اتفاق. زن از این بابت گله نداشت، از اتفاق واهمه داشت. با هر سرماخوردگی ساده خودش یا شوهرش پریشان می‏‌شد. نه از ترس بیماری، که از تغییری که در برنامه زندگی‏اش ایجاد می‏‌شد. دوست داشت دقیقاً بداند هر روز، هر ساعت چه در پیش دارد. مدت‏ها طول می‏‌کشید تا با هر تغییری خو بگیرد.» مثل همه عصرها، زویا پیرزاد شاید در وهله اول بنا بود که به تفسیر زندگی روزمره و جنسیت از طریق بازخوانی دو فیلم مستند بسنده کنیم و کمی هم توضیح بدهیم که معیار انتخاب این فیلم‌‏ها چه بوده است. اما با ورود به این بحث پرسش‌‏های دیگری نیز پی ‏در پی مطرح می‏‌شوند: زندگی روزمره چیست؟ چه دلیلی دارد وقتی از زندگی روزمره صحبت می‏‌کنیم، از جنسیت بگوییم؟ آیا زندگی روزمره امری جنسیت‌‏بردار است؟ چرا بازنمایی این امر در فیلم‌‏های مستند یکی از اولویت‏‌های زمان ماست، و چگونه می‏‌توان امور به ظاهر خرد و پیش‌‏پاافتاده زندگی روزمره را به اثری هنری بدل کرد؟
زندگی روزمره               
مفهوم زندگی روزمره که امروزه بیش از پیش مورد توجه متفکران امور اجتماعی قرار گرفته، امری سیال، پیچیده، متناقض و گسترده است که شاید در یک تعریف واحد نگنجد. متفکرانی چون یورگن هابرماس، تئودور آدورنو، لوکاچ، التوسر، مارکس، زیمل، رولان بارت، میشل فوکو، هنری لُفِور، میشل دوسرتو، والتر بنیامین و اگنس هلر از کسانی بودند که هر یک سعی کردند به تأمل در زندگی روزمره و کشف مفهوم آن در حوزه فرهنگ، علوم اجتماعی، سرمایه‌‏داری، هنر، زیبایی‌‏شناسی و ... بپردازند. آنها کوشیدند تا به نحوی به رویدادهای تکرارشونده‌‏ای که همه ما را با خود و با مفهوم ملال ناشی از خود درگیر می‏‌کند، بیندیشند و آن را به نقد بکشند، و سویه‌‏های متفاوت زندگی روزمره را برایمان رمزگشایی کنند. متفکران حوزه مطالعات زندگی روزمره از زندگی روزمره‏ای سخن می‌‏گویند که نه ‏تنها نازل و پیش‌‏پاافتاده نیست، بلکه نگریستن به آن بسیار ضروری است، و نه صرفاً به فهم و تأمل، بلکه بیش از هر چیز به نقد احتیاج دارد تا از مسخ‌‏شدگی فاصله بگیرد و بتواند رویکردهایی رهایی‌‏بخش را محقق کند که مد نظر این دسته از متفکران است. در این بین به طور خاص می‌‏توان به کتاب‌‏های هانری لفور (۹۹۱-۱۹۰۱) اشاره کرد که در باب نقد زندگی روزمره نوشته است. «لفور در کتاب سه‌‏جلدی نقد زندگی روزمره عمدتاً بر سلطه ارزش‌‏های سرمایه‌‏داری در متن زندگی روزمره تأکید می‏‌کند. او معتقد است مصرف‏‌گرایی روزافزون، پس از جنگ جهانی دوم و پس از شورش‌‏های دانشجویی دهه ۶۰، معنای تازه‏ای به تحلیل و نقد زندگی روزمره داده است. در اینجا لفور بر توصیف و تفسیر زندگی روزمره محدود نمی‌‏‌شود، بلکه هدف وی نقد بنیادین زندگی روزمره غربی، و تلاش برای یافتن توان‌‏های رهایی‌‏بخش در برابر این سلطه است»۱
 شاید فیلم مستند یکی از مناسب‏‌ترین رسانه‌‏ها برای طرح زندگی روزمره باشد، چرا که علاوه بر ثبت و ضبط و بازنمایی واقعیت‌‏های زندگی روزمره مردمان می‌‏تواند به فهم نقد زندگی روزمره و تولید معناهای جدید کمک کند، و نیز با جامعه‌‏شناسان و متفکران علوم اجتماعی پیوند برقرار کند و وارد گفت‌‏وگو شود.

 آیا پرداختن به مفهوم زندگی روزمره جنسیت‏‌بردار است؟          
پرداختن به زندگی روزمره مختص جامعه مدرن است. شاید به این دلیل که انسان مدرن، از قرن نوزدهم میلادی به بعد، به سبب تجربه جنگ‏‌های خون‏بار جهانی و نیز گرایش سیری‌‏ناپذیرش به مصرف‏‌گرایی ناگهان بیش از پیش در خویشتن تأمل کرد و از زیستن روی زمین ملول، و با مفهوم ملال درگیر شد، همان ملالی که مارگریت دوراس برای تعریفش «ملال محتوم» را به کار می‏‌گیرد و چخوف آن را احمقانه و مزخرف برمی‌‏شمارد. در واقع بیش از ۷۰ درصد مردم دنیا با تکرار ملال‌‏انگیز عقربه‏‌ها و ساعت‌‏ها و شب‌‏ها و روزها درگیرند و به تعبیر زیمل، هیولای تکرار هم مردان و هم زنان را، فارغ از طبقه‌‏بندی اجتماعی، در خود هضم می‌‏کند. 
 اما به گفته لفور، انسان‏های مدرن همگی به یک شکل در معرض روزمرگی و سرکوب  فردیت، و باخودبیگانگی ناشی از آن قرار نمی‏‌گیرند، بلکه روزمرگی و مصرف‌‏شدگی و سرکوب زنان و حتی جوانان را بیش از دیگران هدف قرار می‏‌دهد.۲ شاید به همین سبب است که این قشر بیش از دیگران به تغییر و ایده‏‌های خلاقانه در امور جزئی و به ظاهر پیش‌‏پاافتاده زندگی خود علاقه‏‌مندند و سعی می‏‌کنند با نوآوری، شادمانی‌‏های کوچکی برای خود بیافرینند. لفور این نوآوری‏‌ها را نوعی مقاومت در برابر سلطه تکرار می‌‏داند. 
 اینکه زنان بیش از مردان به ملال و کسالت ناشی از زندگی روزمره و عوارض آن دچار می شوند، به شکل عام به سبب همان جایگاه سنتی‌‏ای است که جامعه به آنها می‌‏دهد و علاقه‏‌مند است «پنه‌‏لوپه‌‏وار» از آن اطاعت کنند. این جایگاه به تعبیر لفور نه تنها طبیعی نیست، بلکه بیشتر مصنوعی و ساخته و پرداخته اجتماع است. سمانه مرتضوی در مقاله‌‏ای که بر اساس نظریات دوسرتو، متفکر و نظریه‏پرداز فرانسوی زندگی روزمره، نوشته است، شرایط زنان و به حاشیه رفتن آنها را به درستی بیان می‏‌کند.۳ در واقع جامعه با سوق دادن زنان به عرصه‏‌های خصوصی/خانه، و با تمایل به محدود کردن آنان به امور جزئی مانند خانه‏‌داری و مراقبت از فرزندان تلاش می‏‌کند تا، خودآگاه یا ناخودآگاه، آنها را به انسان‏‌هایی در حاشیه تبدیل، و از مشارکت در عرصه‏‌های اجتماعی محرومشان کند. اما کمتر شدن حضور زنان در عرصه‏‌های اجتماعی فقط به معنای کنترل شدن حضور آنان در این عرصه‌‏ها نیست، بلکه خشونت هم شمرده می‌‏شود، زیرا همان طور که دوسرتو به‌درستی اشاره می‏‌کند، خشونت دیگر تنها به خشونت بدنی محدود نمی‌‏شود و هر نوع سرکوب و امر غیرفیزیکی و ذهنی را هم شامل می‌‏شود. 
 از سوی دیگر باورها و هنجارهای حاکم بر جامعه، که قابلیت زنان را تا حد شهروند درجه‏دو تنزل می‌‏دهد، باعث می‏‌شود جایگاه آنان از سوی جامعه چنان پیش‌‏پاافتاده و خرد به نظر برسد که نه‌تنها جای چندانی در عرصه‏‌های اجتماعی نداشته باشند، بلکه در متون فلاسفه و نظریه‌‏پردازان هم جایی پیدا نکنند. سینما هم، در اینجا سینمای مستند، پرداختن به روایت و توصیف زندگی و تجربه‏‌های روزمره زنان را چندان مهم نمی‏‌شمارد، یا دست‏کم به بازتولید روزمرگی بسنده می‏‌کند و تلاش آنها را برای رهایی‌‏بخشی چندان مهم و ضروری به حساب نمی‌‏آورد. به همین جهت شاید در تاریخ سینمای مستند ایران تعداد فیلم‏‌هایی با این رویکرد به شمار انگشتان دو دست هم نرسد. فیلم‌‏هایی مانند نسرین (صفی یزدانیان، ۱۳۷۷)، لیلا (ناهید رضایی، ۱۳۷۷)، تنها در تهران (پیروز کلانتری، ۱۳۷۷)، طلاق به سبک ایرانی (زیبا میرحسینی و کیم لانگینوتو، ۱۳۶۸)، زنانه (مهناز افضلی، ۱۳۸۱)، پشت فرمان زندگی (سحر سلحشور، ۱۳۸۷)، ناخوانده در تهران (مینا کشاورز، ۱۳۸۹) و تصویر زنی در کنارم (پوریا جهانشاد، ۱۳۹۳) نمونه‏‌هایی هستند که گاهی در برخی از سکانس‏‌ها و گاهی به‌تمامی با این رویکرد پیش‏ می‌‏روند.

مستند زنانه و زندگی روزمره
فیلم زنانه اثر مهناز افضلی در میان مستندهای ایرانی یکی از مناسب‌‏ترین فیلم‌‏هایی است که می‌‏توان آن را بر مبنای نظریات لفور و دوسرتو بازخوانی کرد. این فیلم روایتی مؤثر و تکان‌‏دهنده از زندگی چند زن است که به‌ناگزیر زمان‏ زیادی را در توالت پارک لاله تهران می‏‌گذرانند. مهناز افضلی، که در فیلم‏‌های بدون شاهد و کارت قرمز هم بر موضوع زنان تمرکز داشت، با زنانه ما را به وسیله دوربینش با دنیای عجیبی آشنا می‏‌کند.
 زنانه بازنمایی‏‌ای از نمونه ‏رفتارهایی تکرارشونده‏ است که این زنان در زندگی روزمره خود با آن مواجهند. شاید به نظر برسد که فیلم زنانه به قشر خاصی از زنان توجه می‏‌کند که دور هم جمع شده‌‏اند و مشکلات و درددل‏‌های خود را جلوی دوربین برای ما واگویه می‏‌کنند، و انتخاب پارک لاله به‌عنوان مکانی خاص در شهر هم به این تداعی ذهنی کمک کند. اما می‌‏توان، همان‌طور که مارکوزه به فضاهای لامکان/لازمان اشاره می‏‌کند، توالت پارک لاله را استعاره‏ای از فضای لامکانی در یک شهر دانست و فیلم را، چنان‌که از نامش برمی‌‏آید، بازنمایی از شرایط واقعی گروه زیادی از زنان ایرانی با فرهنگ‏‌های متفاوت شهری شمرد؛ زنانی که حتی در خانه، که قرار بود مکانی امن باشد، به صورت تکرار‏شونده‏‌ای با رفتارهای سرکوبگرانه مواجهند. این رفتارها‏ گاه حتی شیوه انسانی زندگی کردن را از آنها می‏‌گیرد و از این روست که آنها مدام، با تخطی از الگوها، به راه‌‏ها و تلاش‌‏هایی هر چند کوچک برای تغییر و رهایی می‌‏اندیشند.
 شاید به نظر برسد که زنانه غیر از یکی دو سکانس (مثل نگاه کردن زنی در آینه و مو شانه زدنش) چندان زندگی روزمره این زنان را بازنمایی نمی‌‏کند و بیشتر به واگویه‏‌های آنان بسنده می‏‌کند، اما فیلم هوشمندانه در لایه‏‌های زیرین خود، در میان این واگویه‌‏ها، خشونت پنهان و تکرارشونده‏‌ای را که هر یک از شخصیت‏‏‌ها به نحوی در زندگی روزمره با آن مواجهند، برایمان بازنمایی می‏‌کند و سویه‏‌های نقادانه خود را هم دارد. فیلم، به تعبیر دوسرتو، نشان می‏دهد که خانواده و جامعه با کنترل کردن شخصی‌‏ترین روابط زنان تلاش می‏‌کند تا زندگی‏شان را از معنا خارج کند و آنها را چون شیئ تحت کنترل خود بگیرد، و این اشیای غمگین و گیج را به بیگانگانی در میان جمع بدل کند. دوسرتو در کتاب کنش زندگی روزمره تشریح می‏‌کند که چگونه زنان و جوانان با تأمل و تعمق در زندگی روزمره و شناخت توانایی‏‌های بالقوه خود می‌‏توانند زندگی‏شان را تغییر دهند و به تولید و بازتولید معنا بپردازند.۴ او در این مسیر از دو مبحث استراتژی و تاکتیک یاد می‏‌کند. دوسرتو معتقد است که باید در برابر گفتمان غالب مقاومت کرد و ایستاد؛ آن را به چالش کشید و با تأمل و شناخت خود راه‏‌هایی خلاقانه و امیدوارانه‏ برای رهایی‌‏بخشی یافت؛ رهایی‌‏بخشی‌‏ای که به تعبیر لفور دیگر به دست متفکران و قهرمانان اتفاق نمی‌‏افتد و آن را باید از خود کنش‌گران انتظار داشت... شاید همان‌طور که دوسرتو و لفور می‏‌گویند، بشود تلاش زنان فیلم زنانه را هم نوعی رویکرد مقاومتی برای تغییر و رهایی‏‌بخشی قلمداد کرد؛ تلاشی که با همه ابعاد مثبت و منفی‏اش لزوماً با اعمال قهرمانی همسویی ندارد و در همین کنش‌‏های خرد معنا می‌‏یابد؛ یکی با خوشی‌‏های کوچک دل‏خوش است، یکی با استراتژی فرار از خانه، یکی با تاکتیک مصالحه با خانواده و یکی با اندیشه و اقدام به خودکشی. به هر حال فیلم زنانه فضای تأمل و گفت‏‌وگویی را فراهم می آورد که تا پیش از این چندان در مستندهای ایرانی با آن مواجه نبودیم. از این منظر، اینکه کسانی درباره خودشان فکر می‌‏کنند، حرف می‌‏زنند و عصیان می‏‌کنند امری مدرن است؛ عصیانی که البته از تعقل در آن چندان خبری نیست.

زندگی روزمره به مثابه اثر هنری
یکی دیگر از مباحثی که هانری لفور در مطالعات زندگی روزمره به آن توجه می‏کند این است که چگونه می‏توان زندگی روزمره را به اثری هنری بدل کرد. یعنی اگر تا پیش از این فیلسوفان و متفکرانْ زندگی روزمره یا تاریخ خرد را امری نازل و پیش‏‌پاافتاده قلمداد، و توجه خود را به امور متعالی یا قهرمانانه معطوف و محدود می‏‌کردند، متفکران تأملات انتقادی زندگی روزمره می‏‌کوشند تا در نگرش خود به زندگی، مرزهای سنتی میان امور متعالی و خرد را به چالش بکشد و توجه ما را به این جزئیات به ظاهر خسته‌‏کننده زندگی جلب کنند. شاید در سینما هیچ‌کس مانند شانتال آکرمن (فیلمساز بلژیکی) تا به این اندازه با ظرافت به تجربه‌‏های روزمره توجه، و از آن استفاده خلاقانه نکرده است. آکرمن همان کاری را در سینما انجام داده است که لفور در علوم اجتماعی. به همین سبب کار آکرمن بسیار به جامعه‌‏شناسی نزدیک است. یکی از جذاب‌‏ترین بخش‏‌ها کشف نسبت و پیوند میان مطالعات زندگی روزمره و آثار شانتال آکرمن (مستند خبرهایی از خانه، ۱۹۷۷) است که موضوع، ساختار و شکلی کاملا متفاوت با زنانه دارد و می‏توان ردپای مطالعات انتقادی زندگی روزمره را در آن جست‌‏وجو کرد.
شانتال آکرمن که سازنده بیش از چهل فیلم مستند و داستانی‏ است در فیلم‏‌هایش به شکلی خاص به روایت و توصیف زندگی روزمره زنان و هویت و احساسات و عواطف زنانه می‌‏پردازد و سعی می‏‌کند صدای خاموشان، و به تعبیر نظریه‌‏پردازان زندگی روزمره، انسان‏‌های در حاشیه را در آثارش انعکاس دهد.

چگونه شانتال آکرمن زندگی روزمره را به امری هنری بدل می‏کند؟                    
راست گفته‌‏اند که شانتال آکرمن مانند چخوف و جویس دارای نبوغ عجیبی ا‏ست برای نگاه کردن به زندگی روزمره؛ به جنبه‏‌هایی از زندگی که زمان زیادی از ما می‏‌گیرند، اما از فرط تکرار چنان بدیهی به نظر می‌‏رسند که هیچ فرصتی برای نگاه کردن به آن پیدا نمی‏‌کنیم۵ و نمی‏‌دانیم که همین جزئیات چقدر می‌‏توانند در شکل‌‏دهی هویت اجتماعی مؤثر باشند. 
 در واقع همان‌طور که زیمل و لفور تأکید می‏‌کنند، شانتال آکرمن هم به‌خوبی «زندگی روزمره» را مانند امری زیبایی‏‌شناسانه بررسی می‌‏کند. او در خبرهایی از خانه در نامه‌‏های مادرش تأمل می‌‏کند که بخشی از زندگی روزمره اوست. این نامه‏‌ها را مادر آکرمن «با نظم حیرت‏‌آوری بین سال‏های ۱۹۷۱ تا ۱۹۷۳» برای دخترش نوشته، که در بیست‏‌ویک‏‌سالگی کشور و خانواده‌‏اش را برای رسیدن به استقلال هنری و ساختن فیلم به مقصد نیویورک ترک کرده است. او علاوه بر اینکه از این نامه‌‏ها استفاده روایی/ساختاری می‏‌کند و با کمک آنها ما را به درک اتوبیوگرافی‌ایی از زندگی خودش سوق می‌‏دهد، به ما یادآور می‌‏شود چطور می‌‏توان از نامه‏‌هایی که تنها از سر دلتنگی مادرانه نوشته شده است و در شرایط معمولی شاید سطرهای پیش‌‏پاافتاده و خرد زندگی به حساب بیاید، در امری خلاقه ـ بخوانید تولید فیلمی مستند ـ استفاده کرد، نامه‌‏هایی که شاید از لای خرده‌‏ریزه‏‌های کشوی میز تحریری در یک عصر دلتنگ پاییزی بیرون آورده شده، و حالا تکثیر شده‌‏اند تا با ما در میان گذاشته شوند.
 نگاه کردن به زندگی روزمره در اغلب آثار دیگر او از جمله تمام شب (۱۹۸۲) و از شرق (۱۹۹۳) نیز اهمیت ویژه‏ای دارد. چنان‌که به آثارش لقب «هیچ اتفاقی نمی‌‏افتد» می‌‏دهند و شاید به همین دلیل، شجاعت و خلاقیتش قابل ستایش است، چرا که در گیر‏ودار سینمای تجاری و مصرفی هضم نمی‌‏شود و نگاه مستقل خود را حفظ می‏‌کند. فیلم دیگر او به نام ژان دیلمن (۱۹۷۶) هم، که آن را یک سال پیش از مستند خبرهایی از خانه ساخت، یکی از بهترین نمونه‌‏ها در زمینه سینمای غیرروایی به شمار می‌‏رود. این فیلم به سه روز و بیست دقیقه از زندگی روزمره زنی می‏‌پردازد که به تعبیر نیچه درگیر تکرارهای ابدی و بی‏پایان است: غذا پختن، شستن ظرف‏‌ها، دستمال‏‌های گردگیری، و مراقبت از فرزند و کودک همسایه... ! آکرمنِ جوان به‌خوبی در انتهای فیلم با پایان حیرت‏‌انگیزی نشان می‏‌دهد که ماندن در این وضعیت ملال و تکرار به همان اندازه که زنان را از اجتماع دور می‌‏کند، چقدر می‌‏تواند آنها را دچار خشونت پنهان کند و به آنها و دیگران آسیب بزند. آکرمن جایی در گفت‌‏وگویی گفته که بخشی از این فیلم را هم از روند زندگی مادرش وام گرفته است.
 جالب اینجاست که اگر شانتال آکرمن ایده ساختاری خبرهایی از خانه را بر مبنای یکی از عناصر مهم زندگی روزمره، نامه‏‌های یک مادر و دختر بنا کرده است، ایده بصری فیلم را هم بر مبنای یکی دیگر از عناصر مهم زندگی روزمره بنا می‏‌کند که در مطالعات زندگی روزمره از آن با نام «پرسه‌‏زنی» در شهر یاد می‌‏شود؛ مبحثی که والتر بنیامین آن را بسیار زیبا بیان کرده و با تئوریزه‌‏کردن آن به فهم‌‏پذیری تجربه انسان مدرن از شهر و زیست شهری کمک کرده است؛ او زندگی روزمره را همچون اشعار بودلر در خیابان‏‌های هر شهر جست‏‌وجو می‏‌کند.
 در واقع به نظر می‌‏رسد شانتال آکرمن با مباحث مطالعاتی نقد زندگی روزمره آشنایی کامل داشته و از آنها در آثارش به‌خوبی استفاده ساختاری و مفهومی کرده است. در وهله اول گمان می‏‌کنیم که شهر و نامه‌‏ها نسبت بی‌‏ربطی به هم دارند و این پرسه‌‏زنیِ دوربین در شهر به طور سیال و آزاد کنار کلمات و نامه‏‌ها چیده شده است، چرا که از این تصاویر شهری، از این خیابان‏‌ها، متروها و ... در نامه‌‏های مادر نشانی نیست و خود شانتال آکرمن هم در آن مداخله‌‏ای نمی‏‌کند. اما حقیقت این است که هر چه پیش‏ می‌‏رویم، احساس می‏‌کنیم همین‌طور که آکرمن نامه‌‏های مادر را برایمان می‏‌خواند، با تماشا کردن شهر و زل زدن به آن گویا شهر را هم برایمان می‏‌خواند و با این پرسه‌‏زنی، رد پای خود را بر شهر به جا می‏‌گذارد؛ شیوه‌‏ای که بی‌‏شک باز سطرهایی از والتر بنیامین را در ذهنمان تداعی می‏‌کند: برای زندگی کردن باید رد پایی به جا گذاشت. 
به این ترتیب آکرمن تثلیث شهر، مادر و دختر را می‌‏سازد، و همین‌طور که سعی دارد از طریق نامه‏‌ها به فهم ما از رابطه مادر و دختر کمک کند، بر پلان‌‏های شهری هم تأکید می‏‌کند که شاید تأکیدی است بر فاصله‌‏ای که بین این دو افتاده است؛ تأکیدی بر تنهایی زنی که سال‏ها برای کسب استقلال هنری‌‏اش تنهایی غمگنانه‌‏ای را بی هیچ شکوه‌‏ای در شهری غریب تاب آورده است؛ تنهایی‏‌ای که تکثیر شده است تا با ما در میان گذاشته شود. شاید به این طریق بعد از ثبت این تنهایی او دیگر تنها نیست.

پی‌نوشت‌‏ها
۱. نگاه کنید به مقاله «سنت‏‌های مطالعه زندگی روزمره و تأملی بر مطالعات زندگی روزمره ایران»، عباس کاظمی، کتابچه همایش نمود زندگی روزمره در سینمای مستند،ص ۱۲
۲. نگاه کنید به کتاب زندگی روزمره در ایران مدرن با تأمل بر سینمای ایران، هاله لاجوردی، نشر ثالث، ۱۳۸۸،ص ۵۷
۳. نگاه کنید به مقاله «زنان چگونه در زندگی روزمره خود گفتمان مردسالار را به چالش می‏‌کشند؟»، سمانه مرتضوی، سایت انسان‏شناسی و فرهنگ