• آستانه

  • نگاه سوم شخص

  • روایت مستند

  • جانب آبی

  • اتاقی از آن خود

  • افق عمودی

  • ذهن و بدن

  • روزآمدها

شماره ۷، آذر ۱۳۹۳  |  اتاقی از آن خود        

تعبیر طلا

نفیسه مرشدزاده

مامور ایستگاه از پشت پرده داد زد: «طبس ‏ـ تهران کسی جا نمونه.» نوشین خیره مانده بود به زن‏‌ها که هول‏‌هولی درِ توالت‏ را باز و بسته می‏ک‌ردند، شیر آب را نیمه‏‌باز می‏‏‏‏‌گذاشتند و دست‏‌های خیس را می‏‌کشیدند زیر بغل مانتو. مامور ایستگاه حجم شانه‏‌هایش را از پرده کلفت داد تو: «شیلنگ رو باز نذارین، خانوما. پنج دیقه دیگه می‏ره قطار.» لحن بی‏‌حوصله مردهایی را داشت که کسی سرخواب بیدارشان کند. زنی بندکیف را انداخت دور گردن و پاچه بالازده رفت توی توالت سوم. پسربچه‏‌ای در پنجمین توالت پایش را به‌‏زحمت توی هوا معلق نگه‏داشته بود تا مادرش دوباره سر شلنگ را بگیرد روی دمپایی. نوشین دست‏های کفی‌‏اش را گرفت زیر آب. پیرزنی رئیس قطار را نفرین کرد که یک‏‌فرسخی دست‏‌به‌‏آب نگه می‏دارد. لخ‌لخ سرپایی‏‌ها و کفش‌‏ها. مادر به پسربچه گفت خودش را به پرده نمالد و با ته آرنج‏‌ها پرده را کنار زد تا دوتایی رد شوند. بعد سکوت شد. نوشین کف دست‏ها را چسباند روی چاهک و نگه‏داشت. از توالت‏‌ها صدای آب نمی‏‌آمد. آرام حلقه را از انگشتش درآورد. حلقه رها شد توی آب و کف. مهتابی سقفی کم‌‏نور می‏‌شد و وز‏وز می‏‌کرد. مأمور ایستگاه سرش را از لای پرده آورد تو:«‏کسی نمونده؟ در واگن‏‌ها رو بستیم.» نور چراغ‏‌های ایستگاه از پرده کنار‏رفته به دستشویی بانوان ریخت. « خونه خودتون هم باشه، آب ‏رو می‏ذارین بره؟ بدو، رفت قطارت.» نوشین پرید عقب، شیر آب را بست. نگین‏‌های حلقه کف روشویی برق می‏‌زد. زیرلبی گفت:« آقا، من مال قطار بعدی‏‌ام،» و با ترس مأمور را نگاه کرد. قبلش به این فکر نکرده بود که شاید امروز این آخرین قطار بوده. مأمور اول ساکت شد. بعد بی‏‌حوصله گفت:« شش‌‏وده‏ دیقه‏‌ای؟ لوکس تهران؟» لام لوکس را پر و تودهنی گفت. نوشین نفس ر
نوشین دست‏‌ها را با پایین مانتو خشک کرد. آرام پرده برزنتی را کنار زد. در آستانه پله‏‌ها ایستاد تا خنکی سحر کویر در تنش بپیچد. کارهایی را که از این لحظه به بعد می‏‌کرد، می‌‏‏‏‏‏دانست. انگار تکرار هر روز باشند. مثل ظرف‏ شستن و آبکش کردن برنج بود که کاری به فکرهای توی سر آدم ندارند و سرِخود می‌‏‏‏‏‏‏روند جلو. سرِ صبر رفت طرف نیمکت سیمانی کنار ریل. مثل مسافری که اتاق مهمانسرا را تحویل داده و غیرِ منتظر شدن برای قطار بعدی کاری ندارد، نشست روی نیمکت و چین‏‌های مانتو را روی پایش مرتب کرد. مأمور واگن هفت با مأمور ایستگاه حرف می‏‏‏‏‏‏‏‌زد. نوشین دست راستش را طوری گرفت که انگار روی دسته چمدانی است که کنارش روی نیمکت گذاشته است. درهای سنگین واگن‏ها را بستند. لابد مأمور ایستگاه آن یکی را متقاعد کرد که این مسافر قطار بعد است. کی مسافر قطار بعد شده بود؟ در تاریکی کوپه وقتی نور چراغ ایستگاه افتاد روی صورتش؟ بند کیف را انداخته بود روی شانه و به سینا گفته بود نمی‏‌آی پایین؟ سینا خرخر کرده بود و غلتیده بود. نوشین پتوی نازک چرک‌مرد قطار را که رفته بود کنار، کشیده بود دوباره روی سینا و در کوپه را آهسته بسته بود. 
واگن اول که گذشت، نوشین فقط چرخ و ریل‏ را نگاه کرد. واگن دوم دید که جرئتش را دارد. می‌تواند سرش را بیاورد بالا. قطار چهار و ده دقیقه با واگن‌هایش می‏‌گذشت. واگن سوم... پنجره‏‌های نیمه‌‏تاریک، زن و مردهایی که از نردبان‏ بالا می‌‏رفتند دوباره بخوابند یا پتوها را جمع می کردند جا باز شود بنشینند... چفت و بست اتصال دو واگن... مأمورها ملافه‏ دسته می‏‌کردند یا توی فلاسک‏ آب‏ جوش می‌‏ریختند. چهارمی... نوشین ترسید یکهو جیغ بزند و بدود. واگن هفت. نه. نمی‏‌ترسید. جرئتش را داشت. رمان خاک غریب روی میز کوچک، تکیه‌‏داده به شیشه قطار... آب‏‌معدنی‏ و تیتر درشت روزنامه سینا... مانتوی کرپ سرمه‌‏ای که آویزان کرده بود به قلاب بالای صندلی... چشم‏‌های سینا که نگران ایستگاه را می‏‌گشت... همه‏‌چیز دور شد... دور... نوشین برای مردی که پشت شیشه لب‏هایش شکلِ داد زدن اسم نوشین را داشت، غمگین شد ولی فقط به اندازه‌‏ای که زنی از قطار شش و ده دقیقه می‌‏تواند برای مردی در قطار چهار و نیم غمگین شود. بیشتر نبود. مثل کتاب خاک غریب بود که شاید می‌‏شد چند صفحه بیشتر بخواند ولی الان مهم نبود، گذشته بود.... ده، یازده... آخرین پنجره. ریل و بیابان خالی. نوشین هنوز نمی‌‏ترسید. انگار عادتش باشد هرسال اینجا بنشیند و دور شدن سینا و کوپه را نگاه کند. 

آسفالت جاده ایستگاه به شهر جا‏به‌‏جا کنده شده بود و گودال‏‌های کوچک پر ته‏‌سیگار و آدامس‏ جویده بودند. نوشین دوست داشت خیال کند گودال‏‌ها جوی آب‏‌اند و مثل بچگی از لبه‏‌هایشان می‏‌پرد. پاکت‏‌های چیپس و نایلون‏‌های گیرکرده لای بوته‌‏های زمین بایرِ کنار جاده، پشت ردیف سپیدارها، در باد صبح خش‌خش می‏‌کردند. ده ‏روزی تا پاییز باقی بود و بویش از همین حالا در هوا چرخ می‌‏زد. کسی این وقت صبح از جاده رد نمی‏‌شد که نوشین نشانی بپرسد. شاید در آستانه شهر یک نانوایی باز بود، ولی از نانواها چی می‌‏پرسید؟ فکر نان گرسنه‌‏اش کرد. نانواییِ‏ آستانه شهر فال شهر است. نانش خوب باشد، شهر خوب است؛ خمیر و معمولی باشد، شهر تکراری و دلگیری پیش‏ روست. نرمه بادی که از بیابان پشت سپیدارها بلند شد، لایه‏‌ای غبار بلند کرد. نوشین دیر به صرافت افتاد چشم‌‏ها را ببندد. گَردها نزدیک مردمکش بودند. نمی‏‌توانست چشم باز کند. پلک‏هایش را که خواست بمالد، تازه یادش آمد چمدان ندارد. دسته چمدان خیالی از سکوی سیمانی ایستگاه تا اینجا در مشتش عرق کرده بود. پلک‏‌هاش را مالید. شن‏‌ریزه بیرون نیامد. بی‏‌چمدان در شهر غریب چطور سر می‏‌کرد. اولین بار بود بی‌‏مسواک و حوله جایی می‏‌رفت. صدای عبور ماشینی از جاده آمد. نوشین، چشم‌‏بسته، خودش را کشید نزدیک سپیدارها. ماشین جلوتر آمد. کنار او که ‏رسید، سرعتش کم شد. صدای دختری آمد که گفت:«می‏ره قطار...‏.» زن میانسالی گفت:«‏این زنه گناهه خب. بذا....» مرد راننده چیزی گفت که مفهوم نبود و دور شدند. نوشین چشم‌‏بسته مسافرهای ماشین را مجسم کرد. مادر و دختر بودند، شاید هم خواهر بزرگ‏تر و کوچک‏ترین خواهر؟ لابد الان که رسیده بودند ایستگاه قطار، هنوز گیج بودند که زن ‏کور تنها صبح به این زودی دنبال چی می‌‏رفت؟ شاید هم خیال کنند او را خواب دیده‏‌اند. چه خوب بود اگر یکی خیال می‏‌کرد نوشین را خواب دیده. بعد صدای موتوری آمد که به‌‏شتاب رد شد و زنِ چشم‏‌بسته کنارِ جاده برایش سؤال نبود. سرعتش را کم نکرد. نوشین صاحب موتور را مجسم کرد. ریش با صورت گرد؟ پسر جوانی که می‏‌رود از شهری دیگر جنس بیاورد؟ مردی که می‌‏‏‏‏‏‏‏رود زنش را از ایستگاه قطار به خانه بیاورد؟ 

مامور ایستگاه از پنجره سالن به ریل خالی نگاه کرد: «به برادرت گفتم چهار و ده ‏دیقه بیاین. شهریور بلیت کمه. همون طبس پر می‏‌شه.» ساعت مچی مأمور چهار و پنجاه دقیقه را نشان می‏‌داد. راحله چمدان کوچک سبز را گذاشت زمین: «دانشگام اسم‌نویسیه امروز. جا موندم؟» و اشک ریخت روی صورتش. مأمور گفت:« تهران قبول شدی؟» راحله فقط توانست سر تکان بدهد: «‏چی‏کار کنم؟» اینجا تنها چکار می‏‌کرد؟ مادر و برادرش او را با ماشین رسانده بودند ایستگاه و الان در راه برگشت بودند. گفتند یک سر به پسرخاله محسن‏‌ات می‌‏زنیم، نان می‏‌گیریم و زود برمی‏‌گردیم ده. محسن در نانوایی اول شهر پای تنور می‌‏ایستاد و نان‏‌های زیره‌‏زده‌‏اش آن دوروبر یک بود. مادر و برادرش الان دور شده بودند، شاید تا جایی که زنِ کور کنار جاده ایستاده بود، دور شده باشند. مأمور گفت :«پول داری همرات؟» راحله توی گریه سر تکان داد. مأمور گفت: «‏قطار بعدی فرق می‏‌کنه قیمتش. شش و ده دیقه لوکس تهران شاید جا بده». لام لوکس را طوری پر گفت که صندلی‏‌های چرمی براق و راهروهای تمیز از جلوی چشم راحله رد شدند. یک ساعت و ربع دیگر مانده بود. 
در دستشویی کم‌‏نور بانوان راحله چمدان سبز را شیب‌دار به کاشی‏‌های دیوار تکیه داد و زیپش را باز کرد. مواظب بود کف چمدان زیاد به زمینِ دستشویی نمالد. مهتابی سقفی وزوز می‏‌کرد و چشمک می‏‌زد. مداد ‏چشم و رژ ‏لبی را که قایمکیِ مادر لای حوله توی چمدان گذاشته بود، درآورد. یک ساعت وقت داشت برای تهران آماده شود. از روزی که نتایج کنکور آمده بود، بارها این لحظه را در ذهنش خیال کرده بود. اگر مادرش می‏‌ماند که مجبور بود چمدان را در کوپه باز کند و توی توالت قطار صورتش را درست کند. اگر نمی‏‌ماند، باید چمدان را جایی در ایستگاه باز می‏‌کرد و توی دستشویی بانوان آرایش می‏کرد. چند بار تمرین کرده بود که تند مداد بکشد و تند رژ بزند. فکرش را که می‏‌کرد، از شانسش بود که جا مانده بود؛ هم مادرش رفته بود هم یک ساعت وقت داشت و در دستشویی بانوان کسی نبود که ببیند چمدان را باز می‏‌کند. سرِ صبر مداد را کشید پای چشم‏‌ها و روی لبه پلک. به خودش سپرد که تهران مداد نو بخرد؛ این یکی را از دوم دبیرستان داشت و لابد موادش فاسد شده بود. همان رژ لب را زد سر گونه‏‌ها و پخش کرد. تهران برای خودش رژ گونه می‏‌خرید، ولی فعلاً با سررژ‏ لب کارش راه می‌‏افتاد. نوک انگشت‏ها که کشیده بود روی گونه، قرمز مانده بود. آب را که باز کرد انگشت‏ها را بشوید، برق طلا را در روشویی کناری دید. روی چاهک روشویی کناری حلقه طلا برق می‌‏زد؛ کلفت بود، نگین‌‏های کوچک برلیان داشت و کنار نگین‏ها تراش هفت‏‌هشتی خورده بود. راحله اول به آن دست نزد. مسافری دستش را هول‏‌هول صابون زده و نفهمیده حلقه از انگشتش درآمده؟ زنی که وضو گرفته با سوت قطار دویده و حلقه را جا‏ گذاشته؟ حلقه را مثل طلافروش‏‌ها کف دستش بالا و پایین برد. سنگین بود. راحله دلش خوش بود؛ دوست داشت این روز رفتنی هر اتفاقی را  به فال نیک بگیرد. دلش می‏‌خواست فکر کند حلقه را خدا گذاشته، نشانه است. «یعنی بخت همراته، راحله. یعنی می‌‏مونم تهران. برا همیشه.» دیدن طلا شگون داشت. مادرش می‏‌گفت مرد تو خواب طلا ببیند، خوب نیست ولی زن اگر ببیند، خوشی است. راحله به نظر خودش خواب بود. از همان سحر که سوار ماشین شدند، همه‏‌چیز خواب بود. کاسه آبی که محمود، شوهر مادرش، با شتاب ریخت پشت سرشان و قطره‏‌ها مثل فیلم‌‏ها پاشید به شیشه. مزرعه که فکر می‏کرد آخرین ‏بار است آن را می‏‌بیند. دسته‏‌های یونجه روی هم چیده که محمود روز پیش راحله را مجبور کرده بود جمع کند. زمین‏‌های دیگر آبادی و بعد شهر خلوت و خالی صبحگاهی، کرکره نیمه‌‏باز نانوایی محسن که بوی زیره کوبیده همان اول صبحی از آن بیرون می‌‏زد، زن عجیبی که در جاده ایستاده بود و دست گذاشته بود روی چشم‏ها، مأمور ایستگاهی که بلیت لوکس تهران داشت، و حالا این حلقه. راحله همان حس خواب را داشت. صدای مأمور ایستگاه که آمد، راحله حلقه را در مشتش پنهان کرد. مأمور شانه‏‌هایش را از پشت پرده داد تو: «از این یکی جا نمونی. شش و ده دیقه‌‏ست.» 
راحله روی نیمکت سیمانی ایستگاه کنار چمدان سبز نشسته بود و حلقه کف دست‏های مشت‌‏شده‌‏اش عرق کرده بود. بعد فارغ‌‏التحصیلی که یک سفر برمی‏‌گشت تا به مادرش خبر بدهد تهران می‏‌ماند، حلقه را برمی‏‌گرداند ایستگاه. به خودش دلداری می‏‌داد: «کی می‌‏اومد دنبالش؟ ... من برنمی‏‌داشتم، مأمور سبیلوئه برمی‏‌داشت.» شاید هم راحله هیچ‏وقت از تهران بر‏نمی‏‌گشت و حلقه را تحویل راه‏‌آهن تهران می‏‌داد. بعد فارغ‌التحصیلی یکی مثل همان می‏‌خرید و می‏‌گفت بفرستند این ایستگاه. شوهر تهرانی‏ راحله، که در دانشگاه به هم دل بسته بودند، پول داشت که حلقه طلا بخرد، ده تا از این حلقه‌‏ها می‌‏توانست بخرد. الان این طلا را تقدیر برای راحله گذاشته بود، چون تهران ماندن و پیدا کردن آن شوهری که می‌‏توانست ده تا از این حلقه‌‏ها بخرد، پول لازم داشت. خدا می‏‌دانسته راحله دلش نمی‏‌خواهد برای پول به شوهر مادرش رو بیندازد. قطار که رسید، راحله بلند نشد سوار شود. گذاشت واگن‌‏ها از برابر چشمش بگذرند. واگن اول فقط چرخ‏ و ریل‏ را نگاه کرد. می‏‌خواست طول بکشد. واگن دوم سرش را آورد بالا. قطار شش و ده دقیقه لوکس تهران می‌‏رسید به ایستگاه. واگن سوم... آفتاب اول صبح می‌‏تابید روی پنجره‏‌ها. مردهایی که از نردبان‏ پایین می‌‏‏‏‏‏‏‏آمدند یا پتوها را جمع می‌‏کردند... چفت و بست اتصال دو واگن... چهارمی... تیتر درشتِ روزنامه مردها روی میز کوچک، تکیه‏‌داده به شیشه قطار... کت‏و شلوارهایی که آویزان کرده بودند به قلاب بالای صندلی تا صاف بمانند... پسر جوانی که پشت شیشه راهرو، خیره به دورها، سیگار می‏‌کشید. همه‏‌چیز نزدیک شد... نزدیک... کوپه‌‏ها یکی‌‏یکی رد شدند. راحله حلقه را کف دست‏‌هایش فشرد و آرزو کرد مردی که در کوپه چهارم از واگن شش دارد باحرارت لابد از سیاست حرف می‏‌زند، یا آن یکی که در کوپه اول واگن هفت کیفِ کاغذهایش را بغل زده و دارد بقیه را می‏‌خنداند، مرد او باشد. 
قطار شش و ده دقیقه آماده حرکت بود. مسافرهای پایین‌‏آمده سوار می‏‌شدند. آنهایی که سوار بودند از شیشه‌‏ها باد را دیدند که استوانه‌‏ای از گردهای بیابانِ آن طرف ریل را بلند کرد و این طرف آورد. باد پیچید و از ایستگاه رد شد. غبارهای ریز پاشید توی صورت همه آنهایی که دوروبر قطار بودند. پای پله واگن شش، راحله تا آمد بجنبد و چشم ببندد، توی دوتا چشمش غبار رفته بود. مأمور واگن شش کمک کرد و چمدان سبز را گرفت و بالا گذاشت. راحله چشم‌‏بسته از پله‏‌ها بالا رفت و اولِ راهرو ایستاد. نمی‏‌توانست چشم‏ باز کند. غبار درشت بود. قطار که راه افتاد، راحله هنوز به کوپه نرسیده بود؛ در همان راهرو گیج ایستاده بود و انگشت روی پلک‏‌هایش می‌‏کشید. رنگ مداد پشت پلکش کشیده شد پایین و زیر چشمش را سیاه کرد. غبار بیرون نیامد. مجبور شد حلقه را بگذارد توی جیب مانتو تا چشم‏هایش را درست بمالد.

 مأمور ایستگاه گفت:« دیدم سوار شد. نفهمیدم کدوم واگن . چیزی جا گذاشته؟» محسن دوید طرف سکوی قطار. صدای سوت که آمده بود، موتور را زنجیرنکرده روی پله‌‏های ایستگاه رها کرده و پریده بود تو. ساعتش را نمی‌‏دانست، فقط شنیده بود راحله با قطار صبح می‌‏رود تهران. کی می‏‌خواست دست از این خجالت بردارد و به یکی بگوید که راحله را می‏‌خواهد. چرا نپرسیده بود ساعت چند می‌‏رود؟ به هیچ‏کس نگفته بود که می‏‌آید اینجا. صبح فقط کمی زودتر از هر روز بیرون زده بود تا مادر خیال کند امروز هم می‌‏رود نانوایی و بعد از جاده خلوت، که فقط زنی کنارش ایستاده بود، خودش را رسانده بود ایستگاه. خیال می‏‌کرد پیش از سوار شدن راحله می‌‏رسد و این بار حرفش را می‏‌زند. به سکو که رسید، باد تندی بلند شد. محسن زود چشم‏هایش را بست. عادت داشت به این بادهای دم پاییز که این سال‏‌های آخر معلوم نبود چرا با خودشان غبارهای درشت می‏‌آوردند و اگر یکی هوای چشم‏هایش را نداشت، یکی دو ساعت گیرِ گرد بود. محسن صبر کرد صدای عبور باد بیاید. چشم‏ها را که باز کرد، قطار راه افتاده بود. واگن چهار روبه‌‏روی او بود. واگن پنج... محسن نفس‌‏نفس‏ می‏زد و خیس عرق‏ کنار قطار می‌‏دوید. کوپه‌‏ها یکی‏‌یکی رد می‏‌شدند. مسافرهایی که بیدار بودند، از پشت شیشه‌‏ها مردی را می‌‏دیدند که لب‏هایش شکل داد زدن اسمی با آخر «ه» را داشت، ولی درست معلوم نمی‌‏شد چه اسمی است. واگن شش... محسن خیال کرده بود بالاخره امروز رویش می‏‌شود که بگوید از همان وقت‏‌هایی که هنوز ده بودند و با راحله مشق می‏‌نوشت، راحله را می‏‌خواسته ولی همیشه فکر کرده زود است. واگن هشت... آن دختر کوچک کی این‏قدر بزرگ شد که کنکور بدهد و برود تهران؟ چرا محسن سال‏‌ها را درست نشمرده بود؟ واگن هشت... زن‏‌هایی که پیاده شده بودند، بر‏می‏‌گشتند به کوپه‌‏ها. مأمور فلاسک‏‌های آب جوش را پر می‏‌کرد. زن‏ها ملافه‏‌ها و پتوهای مانده از شب را جمع می‏‌کردند. محسن از همان دبستان که مسئله‏‌هایش را می‏‌داد راحله حل کند، می‌‏دانست درس راحله خوب است، ولی فکر نمی‏‌کرد درس، راحله را ازش بگیرد. نهمی... از ده که به شهر آمدند، راحله را دیر به دیر می‌‏دید، ولی خیالش جمع بود که یک روز با هم خانه‌‏ای نزدیک نانوایی می‌‏گیرند و عصرها راحله را ترک موتور می‏‌نشاند و می‌‏رود مزرعه‏‌های دور... آخرین واگن هم گذشت.  
محسن تا آخرین پنجره ایستاد، بعد ولو شد روی نیمکت سیمانی. پس راحله کی سوار شده بود؟ مأمور ایستگاه دست زد روی شانه‌‏اش: «دیدیش؟ موتورت رو می‌‏برن‏‌ها.» محسن در جاده پشت ایستگاه با عصبانیت استارت زد، صورتش خیس بود. کنار کشید و انداخت توی بیابانیِ پشت سپیدارها که راه کوتاه‌‏تر با‏شد. دیر شده بود. وقت پخت اولِ صبح بود. زن غریبه‌‏ای پشت کرکره نیمه‌‏باز منتظر ایستاده بود.