• آستانه

  • نگاه سوم شخص

  • روایت مستند

  • جانب آبی

  • اتاقی از آن خود

  • افق عمودی

  • ذهن و بدن

  • روزآمدها

شماره ۷، آذر ۱۳۹۳  |  اتاقی از آن خود        
آموزش رایگان فنگ‌شویی، آشپزی و عشق در:

یک داستان جذاب با لحظه‌های درخشان

زری نعیمی

آب، آسمان
آذردخت بهرامی
نشر چشمه
چاپ اول ۱۳۹۳
۳۰۹ صفحه
۱۶۰۰۰تومان

یک
مادر من یک زن سنتی بود. تمام زندگی ‌او بر باورهای سنتی بنا شده بود. ماهانه مراسمی داشت همراه با زنانی از جنس خودش. و عشقش پختن آش رشته و کاچی و حلوا و غذاهای مراسم عزاداری بود. این مراسم و مناسک، قواعد حال خوش او بود. زندگی‌اش، رفتارش و ظاهرش با باورهای ذهنی‌اش هماهنگ بود. بدون انجام و اجرای این مناسک روزانه معنای وجودی خود را از دست می‌داد. بیماری سرطان او را از پا درنیاورد. وقتی که دیگر نتوانست مناسکش را ادامه بدهد، از پا درآمد و تن به مرگ داد.
ناهید، راوی آب، آسمان، این تشابه را در ذهن من دوباره کلید زد. ناهید البته یک زن متجدد و تحصیلکرده است. زن دیروز نیست. زن امروز است. استقلال اقتصادی دارد. پرستار است. ظواهر او و زندگی‌اش را مظاهر تجدد مدیریت می‌کند، ظواهر مادر من را مظاهر سنت. فاصله و تفاوت زیادی است میان ناهید و مادر من. توقع داری زن تحصیلکرده و متجدد ذهن و تفکری مدرن و متجدد داشته باشد. می‌پنداری که او باید زندگی‌اش را براساس شناخت، آگاهی، دانایی و گفت‌وگو مدیریت کند. نقد، خرد و منطق بر ذهن و زندگی‌اش حاکم باشد، دست‌کم در آنچه مربوط به زندگی روزمره و واقعیت است. گمان می‌بری قواعد حال خوش را با فرهنگ مدرن خرد و دانایی به‌تدریج کشف خواهد کرد و به کار خواهد بست. اما قواعد حال خوش زن تحصیلکرده رمان را نه شناخت و گفت‌وگو رقم می‌زند، نه منطق و دانایی. کارت‌ها و اشکال و خطوطش برای او تصمیم می‌گیرند و سرنوشتش را تعیین می‌کنند: «دسته کارت‌ها را در کیفم گذاشتم. نمی‌دانم چرا، اما باید نام و شکل و تفسیر همه شصت‌وچهار کارت را حفظ کنم. هر سه خطی نشانگر حالت و خصلتی از طبیعت است، سه خط ممتد آسمان و سه خط منفصل زمین. سون، رسوخی آرام است.»
ذهن و زندگی ناهید را این کارت‌ها مدیریت می‌کنند. مدیریت کارتی از ذهن راوی به ساخت داستان منتقل شده است. به جای شماره‌بندی منظم فصل‌ها یا اسم‌گذاری‌ها،‌ شصت‌وچهار کارت با عنوان‌ها و نمادهای مختلف مکتب فنگ‌شویی شکل داستان را تنظیم کرده‌اند. روساخت داستان مبتنی بر زیرساخت ذهنی ناهید تدوین شده است. او بدون این کارت‌ها اعتماد به نفس خود را از دست می‌دهد. همیشه با او هستند. یا در حال گذاشتن آنها در کیفش است یا بیرون آوردنشان: «دسته کارت‌ها را در کیفم گذاشتم... دسته‌های کارت را از کیفم درآوردم. تمام شصت‌وچهار شش‌خطی را خودم کشیده بودم، با روان‌نویس از روی یی‌چینگ و تفسیر و توضیحات را نوشته‌ بودم.» ناهید هر بار کارتی را از میان دسته کارت‌ها بیرون می‌کشد. روساخت رمان هم با این کارت کشیدن‌ها طراحی شده و با شماره‌هایی نامرتب. شماره فصل اول با کارت ۴۶ شروع شده. شش‌خطی‌های منفصل و متصل: «سه خط بالا سه خط پایین. با مفهوم صعود.»
گویا مکتب فنگ‌شویی هواخواهان زیادی در میان زنان تحصیلکرده و متجدد امروزی دارد. فقط در محدوده فضاهای مجازی و تبلیغات اینترنتی و کتاب‌ها محصور نمانده. پایش به روزنامه‌های سراسری و رسمی هم کشیده شده تا گزارش همدلانه و تبلیغی از آن ارائه کنند.راوی هم آن را به زبانی ساده و همه‌فهم معرفی کرده و هم آموزش‌های لازم را داده: «فنگ‌شویی شیوه‌ای است برای مدیریت محیط زندگی: قواعد حال خوش.» و این چنین ادامه می‌دهد: «فنگ‌شویی یک هنر قدیمی هند باستان است و ربطی به فرهنگ خاص ندارد. فنگ‌شویی اصول چیدمان است که اگر این چیدمان را رعایت کنید به شما کمک می‌کند که زندگی کم استرس‌تر و شادتری داشته باشید.» رمان آب، آسمان، با دقت و تکیه بر جزئیات، گوشه‌هایی از ذهن و زندگی زن متجدد و تحصیلکرده ایران امروز را کاویده، بی‌آنکه در روند روایت دخالت کند، یا پشت و گوشه کلمات و عبارت‌ها پنهان شود، یا ارزش‌گذاری‌های پیدا و پنهان داشته باشد. داستان گونه‌ای از مواجهه است. روبه‌رو شدن با زن امروز. روند داستان و زندگی ناهید پرسش‌ها و چالش‌های مهمی را با خود به‌ همراه می‌آورد. ذهن با داستان درگیر می‌شود. یکی از این پرسش‌ها تفاوت زن سنتی (یا متقدم) و زن متجدد است. آیا ذهن و افکار و باورهای زن امروز پا به پای ظواهر تجدد و نشانه‌هایش تغییر کرده؟ چه تفاوتی است میان ذهنیت مادر من (زن سنتی) و امثال ناهید (زن مدرن)؟ زن سنتی تمام ذهن و زندگی خود را گره زده به مراسم، مناسبات، و باورهای سنتی. او برای حل مشکلات زندگی‌اش به دنبال شناخت و راه‌حل نیست.
پرسش مهم‌تر بعدی که آب، آسمان در برابر خواننده‌اش قرار می‌دهد، این است که چرا این مناسبات، از سنتی‌ها تا متجددهایش، در میان «زنان» این‌همه هواخواه جدی و پروپاقرص دارد و آنها را به حالت مریدی و سرسپردگی و وادادگی می‌رسانَد؟ اگر مردان هم گرایش‌هایی داشته باشند، بیشتر وجهی از سرگرمی و تفنن و تفریح و تفرج برایشان دارد. ناهید در داستان آب، آسمان از سرسپردگان مکتب فنگ‌شویی است و «سامان هومنی»‌ (مرد مورد علاقه دیرین ناهید) با این مکتب و اورادش تفریح می‌کند و بازی.
ناهیدِ مکتب فنگ‌شویی و کارت‌هایش و دغدغه‌هایش مرا برد به ناهیدِ کودکی‌هایم. او دوست صمیمی‌ من بود و همسایه دیوار به دیوار. من چهارم پنجم دبستان بودم و او سال دوم دانشگاه. (این دوستی هم از عجایب آن روزگار بود.) من محرم اسرارش بودم. سخت عاشق یکی از استادهایش شده بود. حقوق می‌خواند. برای اینکه استاد هم عاشق او بشود، چهل شب جمعه می‌رفت اکباتان و هر بار چهل شمع روشن می‌کرد. مرا هم با خودش می‌برد که تنها نباشد. ناهیدِ کودکی‌های من مثل ناهیدِ این داستان نبود. حتی باورهای سنتی را دست می‌انداخت. آن زمان سؤالی در ذهن من شکل نگرفت. اما سال‌هاست هر بار داستانی می‌خوانم که روایت می‌کند زنان متجدد چه سرسختانه سرنوشت ذهن و زندگی‌شان را گره زده‌اند به فال قهوه و کف‌بینی و مسائلی از این دست، پرسش‌ها به ذهنم هجوم می‌آورند. رمان آذردخت بهرامی پرسش‌هایم را عمیق‌تر کرد و پررنگ‌تر و دغدغه‌هایی جدی‌تر را با خود به‌همراه آورد.
روایت داستان در همه لحظه‌ها تو را با ناهید تنها می‌گذارد. نویسنده کاملا بیرون از این گود می‌ایستد. برای همین، می‌تواند خالق رویارویی تو با او باشد.

دو
ناهید از دوران دانشگاه عاشق «سامان» شده، اما سامان عاشق او نیست. با او، مثل دیگر زنان و دختران، «بازی» می‌کند و سرگرم می‌شود. ناهید اما شیفته همین بازی‌های اوست و هر کدام را نشانه‌ای از عشق و توجه خاص او می‌گیرد. مدام در حال فریب دادن خودش است. با اینکه همان موقع (زمان دانشجویی) رفتارهای او را با دختران دیگر می‌بیند، اما باز با تکیه بر اصول و آموزش‌های مکتب فنگ‌شوییِ به دنبال راه باز کردن و تصرف دل سامان است: «قرمز و مشکی هم که پوشیده بودم اثر نکرده بود. وقتی رابطه‌ای احساسی با کسی برقرار کرده‌اید و می‌خواهید او از قضیه باخبر شود، قرمز و مشکی بپوشید... برای بیان احساساتتان یک کیف یا روسری ارغوانی کافی است. هم کیف، هم روسری ارغوانی خریده بودم. فنگ‌شویی مجردها در مورد سامان جواب نداده بود.» خدایا این ناهید چقدر شبیه ناهید کودکی‌های من است! او هم، مثل زن سنتی، اهل گفت‌وگو نیست. ناهید (زن متجدد) چرا برای برقراری رابطه عاشقانه ‌دست به دامان قوانین فنگ‌شویی می‌شود؟ سامان همان سال‌ها با «زهره» ازدواج کرده و همراه همسرش به غرب رفته. ناهید همان سال‌ها با پسرعمویش «نوید» ازدواج کرده. پانزده سال از این ازدواج می‌گذرد. ناهید با نوید زندگی می‌کند. می‌رود، می‌آید، می‌خورد. اما تمام ذهن و روح و خواب‌ و بیداری‌هایش پر است از حضور سامان. وقتی در کنار نوید است و به قول خودش در اوج خوشبختی و لذت عشق، باز سامان می‌آید. نمی‌آید، همیشه هست: «اومد. اصلا نباید می‌اومد. برخلاف همیشه صمیمی و مهربان بود... همیشه فقط هست؛ نه حرفی، نه سخنی، نه گله‌ای، نه کاری. همین که صبح می‌شه، خوابم رو پس می‌زنم، اما حتی اینجا، سر کار هم، یه لحظه که تنها می‌شم، ‌یادم می‌افته و دلشوره می‌گیرم.» ناهید در حالت دوگانگی عمیق و له‌کننده‌ای دست و پا می‌زند. از یک طرف تمام ذهن و زندگی و عواطف درونی او تحت تصرف و سیطره سامان است و از طرف دیگر، در همین حال و پا به پای این غلبه (این مغلوبیت و انفعال)، نیمه دیگر او در حال انکار عشق است. اما به جای شناخت و بعد تسلط بر آن، دست به دامان اوراد و مراسم «اوپونو اوپونو» می‌شود برای فراموش کردن سامان. این دوگانگیِ خُردکننده وقتی به اوج خود می‌رسد که سامان ‌همراه همسرش (زهره) و دو فرزندش (سارا، زرین) به خاطر مرگ مادر سامان به ایران می‌آیند، و به بهانه سقط شدن جنین زهره به بیمارستان ناهید می‌روند.
نویسنده دوگانگیِ ناهید را در روندی طبیعی برملا می‌کند. او دچار یک جدال درونی و بیرونی فرسایشی است. داستان لحظه به لحظه این جنگ طولانیِ میان تسلیمِ محض و انکار را در اختیار خواننده می‌گذارد. ناهید مدام می‌خواهد به خودش (و احتمالا به نوید) ثابت کند که با تمام وجود عاشق نوید است و سامان برایش تمام شده و هیچ احساسی به او ندارد. شاید هم به نوعی دیگر می‌خواهد شبیه مادرش نباشد که مدام دنبال هوا و هوس‌های خودش بوده. ناهید در جنگ درونی خودش با خودش به‌شدت شکست می‌خورد و سامان و عشق به او از همه ارکان زندگی‌اش بیرون می‌زند. وجه انکاری: «زنگ بزنم بگم چی؟ نه علاقه سابق در کاره، نه شور و اشتیاق قبل. حالا خواب می‌بینم ببینم، ‌به درک!» مخلوطی از انکار و غلبه: «اینجا چه می‌کردم؟ چرا دستم می‌لرزید، عوض نشده بودم؟ هنوز همان دختر بی‌تجربه سابق بودم؟ قلبم داشت از جا کنده می‌شد. داغ کرده بودم... حضورش دستپاچه‌ام می‌کند. نبودنش هم کلافه‌ام می‌کند... نمی‌خواهم ببینمش. کاش اینجا سر نزند... نمی‌خواهم ببینمش... کاش قبل از رفتن به بهانه‌ای، مثلا خداحافظی، بیاید. نیاید. نمی‌آید.» و باز انکار: «... هر بار به بهانه‌ای... آن‌وقت‌ها آشفته‌ام می‌کرد. حالا اما نه... دلم نریخت. برخلاف گذشته‌ها، فقط نگاهش کردم. نوک کفشش به کفشم خورد. بزرگ نشده بود هنوز...» و چند صفحه بعد: «دستانم می‌لرزید. همیشه کارش همین بود. ایجاد موقعیت‌های رمانتیک و لرزاندن دست و دل دخترها.» باز انکار: «... چقدر شاعرانه بود. و حالا چقدر خنده‌دار. من دیگر آن دختر سابق نبودم.» او دائم در حال تلقین همین نکته به خودش است. قواعد حال خوش و مناسک مکتب فنگ‌شویی، به جای اینکه او را به شناخت و دانایی از خودش برساند (چنان که پیروان این مکتب معتقد به خودشناسی هستند)، به «خودـ‌اوهامی» می‌رسانَد و مالیخولیاهای ذهنی از خود. و دست به دامان اوراد گوناگون شدن برای رهایی از این همه فشار و نشدن. او همچنان همان دختر سابق است. زندگی‌اش دائم در حالت نوسان است و اصل فنگ‌شویی به او می‌گوید: «در نوسان بودن خطاست، باید ثابت‌قدم بود.» ‌او همه این آموزه‌ها را با خود و کارت‌هایش همه‌جا می‌برد. اما مثل شمع‌های ناهیدِ کودکی‌های من، هیچ راهی باز نمی‌کند. او همچنان وابسته به سامان و چسبیده به او باقی می‌مانَد: «مگر شما خدای نکرده به دم ما وصلید؟» این جمله سامان است به ناهید وقتی به سامان گفته بود: «شما هم اگر بیاید (بیایید) و من و شیدا و پروین هم می‌آیم (می‌آییم).» روند داستان و ورود به همه لحظه‌هایی که ناهید و سامان هستند نشان می‌دهد که جمله سامان واقعیت دارد. ناهید تسلیم محض و مطلق است در برابر تمام خواسته‌های ریز و درشت سامان. در برابر چیزهایی که سامان از او می‌خواهد، همه انکارهایش رنگ می‌بازد و حتی نمی‌تواند یک «نه» خشک و خالی بگوید. ناهید دنبالچه سامان است و از این دنبالچه بودن لذت می‌برد. در برابرش مصلوب الاراده است و تجلی عینی‌شده این شعر مولانا: «ما اختیار خود را تسلیم عشق کردیم.» یا «ای برده اختیارم، تو اختیار مایی!»
اینجا دیگر جهانِ خواب نیست. بیداری است. پشت درِ اتاق زهره که بیهوش افتاده. ظاهراً باید مراقب زهره باشد. خودش این‌گونه اصرار دارد. نوید را در خانه تنها گذاشته با توجیه مراقبت از زهره، اما وقتی سامان بخواهد از پای فتاده سرنگون می‌رود. می‌روند کافی‌شاپ و وقتی سامان می‌خواهد بعد از بازی‌هایش برود، ناهید این‌گونه است: «از جا بلند شد. یانگ پادشاه عمل است و یین ملکه آرامش. می‌شد این شب ادامه داشته باشد. کاش نمی‌رفت. کاش قبول نمی‌کرد؛ من هم به زهره سر می‌زدم و مسکنی دیگر به او تزریق می‌کردم و برمی‌گشتم و تا صبح از گذشته‌ها می‌گفتیم.» 
از پانزده سال پیش در دانشگاه، نگاه ناهید به سامان و عشق و راه نفوذ به قلب مردان هنوز همان ذهنیت زنان سنتی است: شکم. این باور سنتی که مردان بنده و برده شکم‌ خود هستند: «حقش بودم به سامان ندهم اما بهترین فرصت بود تا به قلبش نفوذ کنم، به خیال خودم از میانبر شکم!» و حالا پانزده سال بعد است. نوید برای اینکه بر جدال درونی ناهید نقطه پایانی بگذارد، سامان و خانواده‌اش را به شام دعوت کرده. و ناهید می‌خواهد همه آس‌هایی را که دارد برای سامان رو کند. همه‌چیز برای سامان. آن هم از میانبُرِ شکم. در همان بیمارستان، سامان از او می‌خواهد به خرید بروند. می‌رود. کادو بخرد برای زهره. می‌خرد. یک لباس خواب زرشکی. سامان می‌خواهد به خانه بروند. بی‌چون و چرا می‌رود. آشپزی می‌کند. مواد خریداری‌شده را جابه‌جا می‌کند. با کوچک‌ترین حرکات و جملات ساسان می‌لرزد و تپش‌های قلبش تند می‌شود. و باز انکار همه نشانه‌ها: «پیاز را با کره تفت می‌دادم که آمد پشت سرم ایستاد و با سروصدا بو کرد. تند و تند ماهیتابه را هم زدم تا لرزش دست‌هایم را نبیند.» بعد ادامه می‌دهد در همان صفحات: «غذا یکی از کلیدای نفوذ به قلب مرد است.» و در صفحه روبه‌رویش: «روی کاناپه نشستم. اگر می‌‌نشست کنارم، آرزوی دیگری نداشتم.»

سه
داستان گوشه‌ای دیگر از واقعیت را می‌کاود و برملا می‌کند. نشانه‌هایی از آن در بخش قبلی ذکر شد. آیا زنان تابعی از مردان و، به تعبیر سامان، «دُم ایشان» هستند؟ زن سنتی تابعی از مردش بود. زیر سایه سنگین و سلطانی و خدای‌واره مرد به‌تنهایی هویت مستقل و منفردی نداشت. این تابعیت با ساختارها و باورهای سنتی زن دیروز هماهنگ بود. زن از همه جهات به مرد وابسته بود، از اقتصادی گرفته تا اجتماعی. این قاعده عمومی بود یا هنوز هم هست. کسانی اما با همان باورهای سنتی، در متن زندگی عینی این قاعده را شکسته بودند. گفتم مادر من یک زن کاملا سنتی بود، اما او یک‌تنه تمام امورات خانه را، پدرم را، و تک‌تک ما و کل محله قدیمی‌مان را مدیریت می‌کرد. این «استثنا»ها البته همه‌جا بودند و هستند. برگردیم به زن متجدد. او ظاهرا بیشتر بندهایی را که به دست و پای زن سنتی بود پاره کرده و به استقلال رسیده. در اقتصاد، ناهید دم نوید یا سامان نیست. پرستار است. با دوستان دیگرش، شیدا و پروین، بخشی را و بیمارستانی را می‌چرخانند. با دانشگاه رفتن و تحصیلات عالیه، دوش به دوش مردان، از لحاظ علمی هم به استقلال نسبی رسیده‌اند. زن‌های این داستان و خیلی از داستان‌های دیگری که تا به حال خوانده‌ایم، به‌ظاهر مستقل شده‌اند. پس منطقاً نباید تابع یا دم مردان باشند. اما فاجعه انگار عمیق‌تر از این حرف‌هاست. نشانه‌‌گذاری‌های عمیق در داستان پرده از این تابعیت و دنبالچه بودن برمی‌دارد. در نقد مالیخولیای محبوب من از بهاره رهنما نوشته بودم: «زنان این داستان‌ها همه افتخار و غرورشان تکیه‌زده بر جملاتی است که مردان در ستایش آنها گفته‌اند. با این ستایش‌ها و تمجیدها زندگی می‌کنند و نفس می‌کشند.» رمان آب، آسمان هم این وجه از زنان تحصیلکرده را آشکار کرده است. اگر مردان، چه در نقش شوهر، معشوق، همکار و... به آنها توجه نکنند و تحسین‌شان نکنند، دچار رنج‌های هولناکِ سردرگمی، آشفتگی و خودباختگی می‌شوند. همه زندگی گذشته و حال و آینده‌شان را می‌بازند. زنان متجدد این رمان نیز به میزانی احساس بودن و وجود داشتن می‌کنند که مورد تحسین و توجه مردان قرار بگیرند. 
سامان رگ خواب زنان را کشف کرده و با آن بازی می‌کند. می‌داند چگونه با آنها رفتار کند و چه کلماتی به‌کار ببرد. حتی اگر بدانند که همه این گفتارها و رفتارها دروغ و دغل و بازی است، باز هم زانوهایشان سست می‌شود، وامی‌دهند و خود را می‌بازند و آب از لب و لوچه‌شان سرازیر می‌شود. سامان مثل یک بندباز حرفه‌ای با این بندهای ظریف و نامرئی زنانه بازی می‌کند و از آن لذت می‌برد: «نمی‌دانم چه گفته بود که گلبو از خنده روده‌بر شده بود. تنها گلبو که نبود، با هاله و یاسمن و حتی آن لاله صدوبیست کیلویی هم همان قدر خوش و بش می‌کرد که با من.» یا: «سامان خوب بلد بود زبان‌بازی کند. از شیدا می‌گوید و از مانتوی خوش‌دوختش و لابد از هیکلش که فرقی نکرده (از پانزده سال پیش تا حالا).» سامان می‌داند که زنان متجدد چقدر در برابر این تحسین‌ها و توجه‌ها خود را می‌بازند. چون زنان خود را آن‌گونه می‌بینند و احساس می‌کنند که مردان می‌گویند. 
ناهید همه اینها را می‌بیند و می‌داند. به جای تکیه بر شناخت و آگاهی و واقعیت خودش و زندگی و تغییر تدریجی آن، مراسم اوپونو اوپونو می‌گیرد برای فراموشی سامان: «با اینکه برای فراموش کردنش مراسم اوپونو اوپونو هم گرفته بودم، اما مدت‌ها بود حاضر بودم هر چه داشتم بدهم و لحظاتی را با او سپری کنم... در آن مراسم مانترای مخصوص را دقیقاً نُه بار تکرار کرده بودم و مودرای دفع‌کننده شاچی را هم به‌کار برده بودم. اما اثری نکرده بود.» چه تفاوتی است میان ناهید با زنان سنتی که برای معالجه انواع و اقسام دردهایشان به رمال مراجعه می‌کردند، از درد دندان و شکم گرفته تا جمع‌آوری ثروت؟
پدر من هم برای خودش مناسکی داشت شبیه اوپونو اوپونوی ناهید. بچه که بودم، دندان‌دردهای شدیدی می‌گرفتم. پدرم طاقت درد کشیدن مرا نداشت. طی مناسکی، با دست‌های لرزان یک چاقوی میوه‌خوری می‌گذاشت روی دندان خراب من. آخرش هم مجبور می‌شدیم سراغ دندان‌پزشک برویم و از ریشه درش آوریم. ناهید در پایان رمان، بعد از مهمانی پرشکوه و جلالش برای سامان، پناه می‌برد به مراسم «سنجاق زدن». در بخش فلز و کارتِ شصت‌وچهار، عروسکی در دست گرفته، نمادی از سامان. پنج شمع نماد پنج عنصر، چهل‌ونه شاخه بومادران، عودها و شمع‌های روشن،‌ کاسه‌ای مسی پر از مایع حنایی‌رنگ، در محراب خانه‌اش. مراسمی مفصل. یکی‌یکی سنجاق‌ها را فرومی‌کند در جای‌جای بدن عروسک تا ثابت کند سامان برای همیشه فروریخته است. سنجاق اول، به رنگ بنفش، درست روی قلب. سنجاق دوم، آبی‌رنگ، روی لب‌ها. سنجاق نارنجی برای اینکه هرگز نفهمیدی چند بار نذر کردم بتوانم آسوده‌تر با تو تلفنی صحبت کنم. سنجاق طلایی برای فروکردن در اعماق قلب. جالب اینجاست که تمام آن مراسم اوپونو اوپونو و بعد سنجاق‌گذاری با همه شکوهش به همان نتایجی می‌رسد که چاقوی پدر من رسید.

چهار
همه این پرسش‌ها را کنار می‌گذاریم. با ناهید و مناسکش همراه می‌شویم. ناهید پیرو و هواخواه سرسخت فنگ‌شویی است. با وسواسی ستوه‌آور و جزئی همه ارکان و اجزای زندگی‌اش را منطبق کرده با آموزه‌های آن. تمام دکوراسیون خانه و اشیای گران‌قیمت آن بر این مبنا خریده و چیده شده: «در را که باز کردم، چشمم به آینه خورد. سنگ نمک را جلوتر گذاشتم؛ و آینه را به سمت راست کشیدم... عودی با عطر گل یاس و شمعی در تاریک‌ترین زاویه راهرو، کنار بودای خندان روشن می‌کنم... مقابل پلاک پانزده ایستادم. کاش زوج بود... نرده‌های این خیابان را تا به حال نشمرده‌ام، کاش زوج باشد. از عددهای فرد بدم می‌آید؛ نماد تنهایی است. کاشی‌ها هم باید زوج باشند... چهار تکه کوکو در بشقاب ماکرو گذاشتم. مربع و اشک نماد ماه، و مثلث و مستطیل نماد آتش و چوب... روکش آب پرتقال‌گیری را برداشتم، وسایل برقی و دیجیتال منبع ذخیره شاچی هستند... تخت خوبی نبود. فلزی با میله‌هایی تیز و برنده... حتی گوشه تیز یک مبل هم می‌تواند اضطراب‌آور باشد. بلافاصله تخت را پس می‌دهم... برای بیان احساستان یک کیف و روسری ارغوانی کافی است. هم کیف هم روسری ارغوانی خریده بودم. فنگ‌شوییِ مجردها در مورد سامان جواب نداده بود.» این مناسک در مهمانی شام برای سامان به اوج تجلی خود می‌رسد با اغراق و افراط در همه‌چیز. چیدن دانه به دانه مغز آجیل‌ها: «ششصدوچهار مغز تخمه آفتابگردان شور لازم دارم تا دور تا دور سینی بچینم. همه کج‌کج و پله‌ای. کنارش ‌یک ردیف تخمه جاپنی گلپردار پوست‌گرفته، دقیقاً سیصدودو تا؛ یک ردیف مغز تخمه آفتابگردان، باز هم کج و پله‌ای، خلاف جهت، و بعد یک ردیف تخمه‌ کدوی آبلیموزده مغزشده، همه صاف، رو به مرکز دایره، احتمالاً صدوهشتادوشش تا... داخل دایره با چهارصدوهشتاد بادام برشته دوآتشه ستاره هشت‌پر منظمی می‌کشم.» و بعد صفحات رنگین و مزین می‌شود به انواع و اقسام غذاهای سنتی و مدرن از قورمه‌سبزی و قیمه‌بادمجان گرفته تا سوفله و لازانیا و اردورهای مختلف و دسرها و ترشی‌ها ... و ناهید اعتراف می‌کند که همه اینها برای سامان است. کل این زندگی و دکوراسیون خانه و تمام مرباها و ترشی‌ها همه و همه در این پانزده سال ساخته و پرداخته شده‌اند به خاطر روزی که سامان بیاید. همه این سامان‌باختگی را بگذارید کنار کوچک‌ترین درخواست نوید در روزهای بعد از تصادفش و همان زمان که سامان آمده. او از ناهید خواسته تا متن ترانه معروف پاواراتی را برایش بنویسد. در هر بخش نوید سراغ آن را می‌گیرد و ناهید موکول می‌کند به بعد و پاکنویس کردن آن... نوید بعد از مراسم شام با پیامی که ضبط می‌کند، می‌رود و ناهید تازه به فکر آن پاکنویس می‌افتد.
چرا ناهید با این همه اغراق، افراط و دقت در پیاده کردن مناسک فنگ‌شویی به جای رسیدن به حال خوش هر روز آشفته‌تر و پریشان‌تر به دور خود می‌چرخد؟ حتی روان‌پزشک هم به کمک می‌آید. هیچ‌کدام فایده ندارد. زن سنتی با انجام مناسک و نذرهایش به آرامش می‌رسید و حالش خوش بود. ناهید هر چه افراط می‌کند در اجرای دقیق آموزش‌ها، ‌درمانده‌تر می‌شود. یکی از اصل‌های این مکتب «رهایی از انباشتگی» است. ذهن ناهید هر روز انباشته‌تر می‌شود: «اصل مهم فنگ‌شویی پاکسازی ذهن است تا حافظه‌تان بتواند به حیات خود ادامه بدهد. شما نباید امروزتان را فدای گذشته کنید. ذهن ما مثل یک جعبه خالی است. بگذارید مسائل در آن رفت‌وآمد داشته باشند. چیزی را در آن انباشته نکنید. آنها در ذهن ما می‌گندند.» اصل گندیدگی و انباشت از آن روزنامه رسمی آورده شده تا قرار بگیرد کنار جملات ناهید: «خلاص شدن از یادگاری‌ها. شاید به قانون اول مکتب باد و آب عمل کردم: رهایی از انباشتگی، نمی‌دانم چرا، اما ناگهان فهمیدم باید گذر کرد و ناگهان شروع به خانه‌تکانی کردم.» اما همچنان تا پایان رمان در حال انباشت است و گندیدن، و آشفته‌وار همه چیز را می‌شمارد: نرده‌های خیابان، پله‌های بیمارستان، آجرهای دیوار، نرده‌های استیل آسانسور، چراغای راهرو، پیچ و مهره‌های میز سرپرستار، پوشه‌های پرونده‌های مریضا و...

پنج
من رمان آب، آسمان را با دو شیوه خواندم. ظاهر و روساخت رمان و برخی جملات در لابه‌لای داستان امکان دارد شما را به وحشت بیندازد که ای داد، این از آن رمان‌های سخت‌خوان و پیچیده است. خیالتان تخت. خبری از «پیچید‌گی» نیست. «پیچیده‌نما»ست. کارت‌ها و شکل و شمایل آنها، خط‌ها و مفاهیم آورده‌شده، سنگین‌اند و مغلق. فکر می‌کنید کسی دارد به زبان میخی یا مریخی روایت می‌کند. یا اورادی را از آسمان و خاک و آتش و زمین می‌خواند. اینها کف‌های روی رمان است. با خیال راحت آنها را کنار بزنید و یک داستان ساده، جذاب و خوش‌خوان بخوانید. از لحاظ موضوع خیلی شبیه رمان چهل‌سالگی ناهید طباطبایی است. آنجا هم زن معشوقی دیرین دارد و یک خانواده خوشبخت. در آن داستان همه‌چیز ایده‌آل است. یک مدینه فاضله داریم و انسان‌هایی ایده‌آل. در آب، آسمان خبری از مدینه فاضله و غیرفاضله نیست و انسان‌ها متلاشی‌اند.
اگر حوصله دنگ و فنگ‌های مکتب فنگ‌شویی را ندارید، ‌همه ظواهر را حذف کنید و داستانتان را بخوانید. من بار اول این رمان را این‌جوری خواندم. بار دوم با همه اجزا و مناسکش، دقیق و موبه‌مو و نکته‌به‌نکته خواندم. حتی اظهارات تک‌خطی و اشاره‌وار راوی را هم دنبال کردم. او از آغاز اشاره می‌کند به گم شدن یکی از کارت‌ها: «به سراغ دسته کارت‌ها رفتم. کارت‌های کنار گذاشته‌شده را شمردم، ‌چهارده تا. کارت‌های باقی‌مانده، چهل‌ونه تا. یکی کم بود. کدام کارت؟» در گوشه و کنار به این گم‌شدگی اشاره می‌شود. راوی در پایان داستان، در اوج درد و استیصال، وقتی نوید پیامش را گذاشته و برای همیشه رفته و سامان هم، در فصل آخر کارت ۶۳ بالاخره می‌فهمد کدام کارت گم شده! «کدام کارت نیست؟ چرا احساس خرد شدن می‌کنم؟ کدام کارت؟ انگار تمام بدنم زیر فشاری شدید له شده. کارت پنجم. یادم آمد. کارت پنجم نیست. هسو. شش خط اصلی‌اش نماد آب است و آسمان هسو. یعنی به انتظار ماندن. در انتظار چه؟ لابد انتظار باران.» در قسمت‌بندی‌ کارتی رمان هم کارت ۵ نیست.
هوشنگ گلشیری گفته بود ما از طریق فرم و ساختار جدید، جهان و معنای جدید می‌سازیم. نویسنده فرم جدیدی در داستان ساخته هماهنگ با ذهن راوی‌اش و زبان او. اما ساخت جدید نتوانسته نگرش جدیدی خلق کند. وقتی همه نشانه‌های ساختار ظاهری داستان را از آن حذف می‌کنیم و داستان را می‌خوانیم، و وقتی همه نشانه‌ها را سر جایش می‌گذاریم و می‌خوانیم، هیچ فرقی با هم ندارند. با هر دو به یک داستان می‌رسیم. با حذف روساخت، ضربه‌ای به داستان و روند آن نمی‌خورد. اگر این فرم ذاتِ داستان شده بود، با حذف آن روند خواندن باید دچار اختلال می‌شد، اما نمی‌شود. همراه با فرم جدید به درک‌های عمیق‌تر و زاویه‌دارتر هم نمی‌رسیم.
نکته دوم به راویان برمی‌گردد و توجیه حضور روایتشان در بدنه داستان. راوی اصلی ناهید است. روایت‌های دیگر شخصیت‌ها ــ نوید، زهره، سامان ــ را هم لزوما باید در چهارچوب ذهن ناهید داشته باشیم. روایت زهره جملاتی است که در مهمانی شام از او آورده شده، با حذف همه عناصر دیگر. فقط رگبار تند کلمات و جملات او را داریم. ناهید آن شب مخاطب زهره بوده و اینها را شنیده. ذهن خواننده زیر فشار ممتد جملات او به مرز انفجار و له‌شدگی می‌رسد، اما همین توانایی و اقتدار نویسنده را در روایت آشکار می‌کند.
بخش آب (نوید) کوتاه،‌ فشرده و درخشان است. تمام آن شناخت و آگاهی‌ای که ناهید باید از خودش می‌داشت، نوید یکجا ارائه می‌کند و همچنین شناخت از خودش، رفتارهایش، سکوت دائمی‌اش، رنج‌هایش و اشتباه بزرگش و در نهایت جدایی‌اش. یک روایت هم از سامان داریم، از زاویه نگاه او، و هیچ منطق و توجیهی برای دسترسی ناهید به روایت سامان نداریم. نه سامان آنها را نوشته،‌ نه گفته و نه ضبط شده.
نکته سومی که کمی آزاردهنده است، تکرارها و پرحرفی‌های نویسنده است. مفاهیم و موضوعات مختلف در بخش‌های گوناگون بارها و بارها بدون لزوم تکرار می‌شوند. می‌شد پیراسته‌تر از این نوشت و موجزتر. 
نکته چهارم، که به‌عبارتی می‌تواند امتیاز داستان هم به‌شمار بیاید و از فوایدش، کلاس‌های آموزشی است که لابه‌لای داستان گنجانده شده. یعنی شما با خریدن و خواندن آب،‌ آسمان هم یک داستان جذاب می‌خوانید، هم دوره آموزش مجانی فنگ‌شویی را طی خواهید کرد، هم دوره کامل مناسک خرید و تزئین و دکوراسیون خانه و وسایل آن، و از همه مهم‌تر و حیاتی‌تر کلاس‌های فشرده و مفصل آشپزی. چون راه نفوذ به قلب مردان، به روایت راوی، ‌از شکم آنها می‌گذرد. پس می‌توانید حواشی را رها کنید و بچسبید به شکم. ناهید طرز تهیه‌ و پخت ساندویچ ساده کالباس و گل‌کلم برشته، لازانیا، سوفله و... را تعلیم می‌دهد. شاید خودش نتوانسته از راه شکم، یا به قول خودش از میانبر شکم، به قلب سامان و نوید نفوذ کند؛ ممکن است شما بتوانید!
اما آنچه در ذهن من از آب، آسمان ته‌نشین شده همان پرسش‌هاست. آیا اگر تمام ظواهر تجدد را از ساختار زن امروز حذف کنیم، همان زن سنتی را در برابر خود می‌بینیم با همان ذهنیت و باورهای سنتی؟ به جای رمال و کف‌بین، مکتب فنگ‌شویی آمده و فال قهوه و فال ورق و تمام مشابهاتش؟!
یعنی، به جای عرفان‌های به‌اصطلاح «صادق» سنتی، اکنون عرفان‌های به‌اصطلاح «کاذب» مدرن راه رستگاری زنان ایرانی از روان‌پریشیِ دوران گذار است؟!