• آستانه

  • نگاه سوم شخص

  • روایت مستند

  • جانب آبی

  • اتاقی از آن خود

  • افق عمودی

  • ذهن و بدن

  • روزآمدها

شماره ۷، آذر ۱۳۹۳  |  ذهن و بدن        
گفت‌و‌گو با ثمینه باغچه‌بان

الفبای گویای ناشنوایان

مهلا ابراهیمی

آدمی به داشتن فکر یا «نطق درون» متمایز از هر موجود دیگری است؛ نطقی که به گواه تحلیل‌های روانکاوانه امروز بیش از هر چیز در ساختار نحوی عبارات و کلمه‌هایی که به ذهن متبادر می‌شوند، نظم و انسجام می‌یابد. از این حیث شنوایان و ناشنوایان فرقی ندارند جز آنکه برای گروه دوم باید زمینه فراگیری و فهم کلمات بیشتر وجود داشته باشد. هشتاد و یک سال پیش، این جبار باغچه‌بان بود که با درک عمیق این مسئله، عزمی ستودنی به حل آن کرد و پایه اولین کودکستان ناشنوایان را در ایران گذاشت. او با کمک دستیاران خانوادگی‌اش که در میان آنها دخترش ثمینه نقش عمده‌ای داشت، از حداکثر توان خود برای چنین خدمتی بهره گرفت و روزگار هم البته بادهای موافقی برای کشتی او به وزش درآورد.
اما ثمینه باغچه‏‌بان، که حتی تولدش هم (۱۳۰۶) در «کودکستان اطفال» که پدرش تأسیس کرده بود اتفاق افتاد، امروز ساکن امریکاست. کارنامه کاری او آنقدر بلند بالاست که در چنین مقدمه کوتاهی نمی‌گنجد و بسنده کردن به ذکر آثار مکتوبش نیز حق مطلب را ادا نمی کند. شاید از متن این مصاحبه بتوان گوشه‌ای از اثرگذاری او را فهمید و اینکه چرا او را همسو با رسالت پدرش، مادر آموزش ناشنوایان ایران لقب داده‌اند. در یکی از سفرهایش به ایران فرصتی دست داد تا ساعاتی درباره آموزش و پرورش کودکان، به‌ویژه آموزش ناشنوایان، با او به گفت‏‌وگو بنشینیم. 

خانم باغچه‏‌بان، به ‏‌نظر شما نیاز به آموزش ناشنوایان از چه زمانی احساس شد؟
تا قرن شانزدهم، یعنی چهارصد سال پیش، به ناشنوایان به چشم افراد گُنگ و ابله نگاه می‏‌کردند و معتقد بودند که این افراد آموزش‏‌پذیر نیستند. همچنین مردم، بر اساس بعضی افکار خرافی، گمان می‏‌کردند ناشنوا بودنِ کودک جریمه‏‌ای است که پدر و مادر به سبب گناهانی که مرتکب شده‏‌اند، می‏‌پردازند. به ‏‌هر حال آنها بچه‏‌هایشان را نگه می‏‌داشتند و این بچه‏‌ها بزرگ می‏‌شدند و می‏‌توان تصور کرد که صد یا دویست سال پیش یک بچه ناشنوا در محیطی طبیعی مثل دهکده یا شهرستان یا حتی شهر احساس کمبود زیادی نمی‏‌کرده است. فرض کنید کشاورز بوده و صبح‏‌ها با پدر و برادر شنوایش به کشاورزی می‏‌رفته و چیز زیادی برای گفت‏‌وشنود وجود نداشته، مثلا حداکثر این بوده که پدرش آواز می‏‌خوانده و او متوجه نمی‏‌شده. اما هرچه پیشرفت صنعتی بیشتر شده و سطح سواد و دانش بالاتر رفته، فاصله بین ناشنوا و شنوا بیشتر شده است. بر اساس تجربه من، هرچه رفاه افراد بیشتر باشد، بچه‏‌های ناشنوا احساس عقب‏‌ماندگی و محرومیت بیشتری می‏‌کنند. مثلا فرد ناشنوا می‏‌بیند برادر یا خواهرش به دانشگاه می‏‌رود و معلم یا دکتر می‏‌شود ولی او نه. یا در خانواده‏‌های ثروتمند، که معاشرت‏‌های زیادی دارند، فرد از همه اتفاقات و گفت‏‌وشنودها بی‏‌خبر می‌مانَد و احساس عقب‏‌ماندگی می‏‌کند و... . به همین دلیل، با پیشرفت جامعه بشری، رفته‏‌رفته نیاز به آموزش ناشنوایان به ‏‌وجود آمد. 

پیشگامان آموزش ناشنوایان در جهان چه کسانی هستند؟
در سال ۱۵۳۸، جروم کاردان، ریاضی‏‌دان و پزشک معروف ایتالیایی، اعلام کرد که آموزش ناشنوایان امکان‏‌پذیر است. اما نخستین معلم ناشنوایان پدرو پنس دولئون بود که به بچه‏‌های ناشنوا ابتدا نوشتن و سپس حرف زدن یاد داد. از چهارصد سال پیش به بعد، کم‌کم معلم‏‌ها راه‏‌های مختلفی برای ایجاد ارتباط با ناشنوایان و آموزش آنها پیدا کردند. یکی از مکاتبی که به این کار پرداخت مکتب آلمانی است. مکتب آلمانی همان مکتب شفاهی (Oral) است که آقای ساموئل هاینیک پایه‏‌گذار آن بود. او در سال ۱۷۹۰ این مکتب را در آلمان پایه‏‌گذاری کرد و اعتقاد داشت که می‏‌توان به ناشنوایان حرف زدن آموخت. او راه‏‌هایی پیدا کرده بود و چه‏‌بسا از حس لامسه هم استفاده می‏‌کرد ولی روش خودش را به هیچ‏‌کس یاد نداد. از آنجا که تمام بزرگان، شاهزاده‏‌ها و اعیان و اشراف به او مراجعه می‏‌کردند، او نمی‏‌خواست به‌اصطلاح دست زیاد شود! در صورتی ‏‌که نخستین هدف پدر من تربیت معلم بود.
شارل میشل دوپله فرانسوی زبان اشاره را زبان طبیعیِ ناشنوایان می‏‌دانست و می‏‌گفت که ما فقط با زبان اشاره می‏‌توانیم حرفمان را به آنها بگوییم و مطمئن باشیم که فهمیده‏‌اند. و آنها هم با استفاده از زبان اشاره می‌توانند جواب ما را بدهند. به‏‌ هرحال، به‏‌تدریج در کشورهای اروپایی، به‏‌ویژه فرانسه، آلمان، اسپانیا و انگلستان، کلاس‏‌ها و مدارس باز شد و نخستین کتاب‏‌ها در انگلستان برای ناشنوایان نوشته شد. در امریکا نیز حدود دویست سال پیش اولین مدرسه تأسیس شد که در آن روش اشاره به‏‌کار می‏‌رفت. تقریباً از ۱۵۰ سال پیش هم زبان اشاره با گفتار آمیخته شد تا اینکه مدرسه کلارک اعلام کرد که صددرصد شفاهی شده است. یکی از آموزگاران برجسته مدرسه کلارک، الکساندر گراهام‌بل بود که با دختری ناشنوا از دانش‏‌آموزان این مدرسه ازدواج کرد.

در ایران، غیر از پدرتان، کسان دیگری هم در آموزش ناشنوایان پیشگام بوده‏‌اند؟
 نمی‏‌توانم بگویم که بجز پدرم کسی در این کار پیشگام بوده است، چون چیزی که به نام آموزش ناشنوایان در ایران پایه‏‌گذاری شد قبل از سال ۱۳۰۳ وجود نداشت. شاید کسانی بوده‏‌اند که در این زمینه تلاش کرده‏‌اند ولی من نمی‏‌دانم.

چه شد که زنده‏‌یاد باغچه‏‌بان به این کار علاقه‏‌مند شدند؟
پدرم باغچه اطفال را در تبریز برای کودکان شنوا باز کرده بود. یک روز دو بچه را می‏‌آورند و می‏‌گویند اینها را بپذیرید. پدرم می‏‌گوید که اینها بزرگ هستند و نمی‏‌شود. ولی آنها اصرار می‏‌کنند که اجازه دهید فقط بیایند و سر کلاس بنشینند و از آمدن به مدرسه خوشحال باشند، چون این بچه‏‌ها کر و لال هستند. و پدرم قبول می‏‌کند. بعد از این، برادر آقای دکتر رعدی آذرخشی هم می‏‌آید. پدرم شنیده بود که در خارج به ناشنوایان درس می‏‌دهند و حرف زدن می‏‌آموزند. این را فقط شنیده بود، بدون اینکه در این زمینه سواد مدرسه‏‌ای داشته باشد. فکر می‏‌کند که اگر آنها می‏‌توانند چنین کاری انجام دهند، من هم می‏‌توانم. کم‌کم شروع می‏‌کند با این بچه‏‌ها کار کردن و اعلام می‏‌کند که می‏‌خواهد به آنها حرف زدن یاد بدهد. وقتی این را می‏‌گوید همه منعش می‏‌کنند، ناسزا می‏‌گویند، می‏‌گویند شارلاتان است و می‏‌خواهد از مردم پول بگیرد... . پدر می‏‌گفت: «فکر کردم اگر وسط کار ول کنم، آبرویم می‏‌رود.» بنابراین تلاش زیادی می‏‌کند؛ مخارج حروف را کشف می‏‌کند، حروف مشترک‏‌المخرج، چگونگی آموزش زبان از طریق حس لامسه و بینایی و... . بعد یک الفبای دستی درست می‏‌کند که من اسمش را «الفبای گویای باغچه‏‌بان» گذاشته‏‌ام.

خودتان از چه زمانی وارد این کار شدید؟
اوایل پدرم یک کلاس داشت و همه بچه‏‌ها آنجا آموزش می‌دیدند. ثمین (برادرم)، من و پروانه (خواهرم) با بچه‏‌ها بازی می‏‌کردیم و آنها را یکی‏‌یکی، دوتا دوتا یا سه‏‌تا سه‏‌تا می‏‌فرستادیم پیش پدرم که به آنها درس بدهد. بعد آن دو سه نفر می‏‌آمدند بیرون، ما با آنها بازی می‏‌کردیم و آن‏‌وقت پدرم با یکی دو نفر دیگر کار می‏‌کرد. این مربوط به زمانی است که در خانه بودیم، یعنی تا هفت‌سالگی. بعداً، در دوران مدرسه، از دبستان یا دبیرستان یک‏‌راست به خانه می‏‌رفتم. دبستان ناشنوایانِ باغچه‏‌بان از ساعت شش‌ونیم، هفت صبح شروع می‏‌شد تا ساعت شش، هفت بعدازظهر که پدر و مادرها دنبال بچه‏‌ها بیایند. در آن مدت من یار پدرم بودم؛ به بچه‏‌ها کاردستی یاد می‏‌دادم، دیکته می‏‌گفتم، حساب می‏‌گفتم. خودم هم به این کار علاقه داشتم.
ولی در مورد اینکه چطور واجد شرایط شغلم شدم باید بگویم من با کوچک‌ترین ریزه‏‌کاری‏‌های مربوط به ناشنوایان، عوالم کودکی، نوجوانی و جوانی‏‌شان آشنا بودم و همین‏‌طور پابه‏‌پای آنها جلو آمدم. فکر می‏‌کنم این فرصت برای هر کسی پیش نمی‏‌آید و من سعادتمند بودم که معلمی مثل پدرم داشتم، و البته او را آقای معلم صدا می‏‌کردم. من بدون اینکه دوره‌ای بگذرانم تمام فن آموزش ناشنوایان را یاد گرفتم. ولی نمی‏‌توانم بگویم سفر به امریکا بی‏‌حاصل بود، چون در آنجا با جنبه پیشرفته آموزش ناشنوایان روبه‏‌رو شدم؛ پیشرفته از نظرِ داشتن کلاس‏‌های درجه یک و بزرگ، همان‏‌طور که پدرم آرزو داشت. دور تا دورِ کلاس‌های آنها تخته‏‌هایی بود که اطرافشان برای نقشه‏‌های جغرافی و آناتومی انسان و گیاهان و عوض کردن آنها جا داشت. کلاس‏‌ها ضد صوت بود و سمعک هم داشتند.

شما در زمینه آموزش ناشنوایان تحصیلات دانشگاهی هم دارید؟
من بعد از اینکه دوره دانشگاه را در رشته دبیری زبان به پایان رساندم، به همراه همسرم، هوشنگ پیرنظر، با استفاده از بورس به امریکا رفتم. میسیونرهای امریکایی که مدرسه پدرم را دیده‌ بودند، به‏‌عنوان تشویق، بورسی از مدرسه کلارک برای من گرفته بودند. پس از دو سال تحصیل در رشته آموزش ناشنوایان، از مدرسه کلارک فوق‏‌لیسانس گرفتم. سپس در کالج بارنارد که به‌اصطلاح دانشکده تربیت معلم بود اسم‏‌نویسی کردم و به تحصیل در رشته گفتاردرمانی پرداختم. ولی متأسفانه نتوانستم این رشته را تمام کنم و دکترایم را بگیرم، چون در ایران برنامه دکتر مصدق پیش آمد و دردسرهای بسیاری برای خیلی‏‌ها از جمله خانواده من ایجاد شد. پدر، برادر و شوهرخواهرم را گرفتند و زندانی کردند. این بود که تصمیم گرفتم درسم را ناتمام بگذارم و برگردم. خوشبختانه تا من برگردم، پدرم آزاد شده بود. از زمانی هم که بازگشتم، با وجود داشتن مدرک کارشناسی ارشد ـ که بعضی‏‌ها پیشنهاد می‏‌کردند به شرکت نفت یا سازمان برنامه بروم ـ در دبستان ناشنوایان مشغول به کار شدم و ترجیح دادم آنجا بمانم و تا روز آخر هم با پدرم بودم.

در آموزش ناشنوایان از چه روشی استفاده می‏‌کردید؟
من نام آموزش ناشنوایان به روش باغچه‏‌بان را روش آزاد گذاشته‏‌ام. ما از زبان اشاره، الفبای دستی، سمعک و لب‏‌خوانی استفاده می‏‌کنیم. ما این چهار عامل را داریم و باید با استفاده از آنها و بر اساس نیاز هر فرد فرمولی درست کنیم و به او بدهیم.
هیچ روشی وجود ندارد که به‏‌تنهایی جوابگوی نیاز ناشنوایان باشد چون میزان ناشنواییِ آنها یکسان نیست؛ بعضی از آنان ناشنواییِ عمیقِ حسی‏‌ـ‏‌عصبی دارند ولی باهوش‏‌ترند و بعضی از آنها که تا حدودی شنوایی دارند ممکن است بهره هوشی‌شان کمتر باشد. یا امکان دارد بعضی کشش درسی بیشتری داشته باشند و عده‏‌ای دیگر کشش حرفه‏‌آموزیِ بیشتری.
چطور می‏‌توان گفت که روش فقط باید روش اشاره باشد؟! اصلاً چنین چیزی نیست. یا چطور می‏‌توان ادعا کرد که لب‏‌خوانی تنها روش مناسب است؟! شما چگونه می‏‌توانید دست‏‌هایتان را پشت‌تان بگذارید و به بچه ناشنوا بگویید به لب من نگاه کن و بگو من چه گفتم؟ همان‏‌طور که می‏‌دانید، نیمی از حروف ما مشترک‏‌المخرج هستند، یعنی در دهان یکی دیده می‏‌شوند مثل ج/چ، ب/پ، ک/گ... خب پس چطور می‏‌خواهید بچه ناشنوا بدون اشاره لب‏‌خوانی کند؟!

چه تفاوتی بین روش‏‌های آموزشی ما با روش‏‌های مرسوم در اروپا یا امریکا وجود دارد؟
تفاوت در تکنولوژی است. در آنجا بچه‏‌ها سالی دو بار سنجش شنوایی می‏‌شدند و سمعک‏‌ها متناسب با آن تنظیم می‏‌شد. الان روی بسامد شنوایی کار می‏‌کنند. اگر بسامدی افت کرده باشد، سمعک را عوض می‏‌کنند. به‏‌طور کلی از نظر تکنولوژی و نیروی انسانی از ما جلوتر هستند. فناوری در آنجا بسیار پیشرفته است.

روش آموزش در مدرسه کلارک چگونه بود؟
شهرت مدرسه کلارک به سبب شفاهی بودن آن است. در آنجا عقیده دارند بچه ناشنوا نباید اشاره کند. البته من نمی‏‌دانم آیا اصرار در این مسئله اصلاً سزاوار چنین سازمان بزرگ و جاافتاده‏‌ای هست یا نه!
در آنجا تخته‏‌ای به نام تخته افتخار داشتند که هر کس در طول یک هفته اشاره نکرده بود اسمش روی آن نوشته می‏‌شد. و این نشان می‏‌دهد که به ‏‌هر حال بچه‏‌ها اشاره می‏‌کردند. من در مدتی که آنجا بودم با پدرم مکاتبه می‏‌کردم. پدرم می‏‌گفت که از آنها بپرس مثلا فلان چیز را چگونه درس می‏‌دهند یا با بچه زبان‏‌پریش چطور کار می‏‌کنند. لکنت زبان را چطور معالجه می‏‌کنند و... . من هم از آنها می‏‌پرسیدم و جواب را به پدرم می‏‌گفتم. در واقع پدرم از طریق من با دکتر کلارک و دکتر هاجِنس ـ یکی از نخستین ادیولوژیست‏‌ها ـ در ارتباط بود.
زمانی که می‏‌خواستم به ایران بازگردم قصد داشتند سمعک‏‌هایی را که قدیمی شده بود عوض کنند. در نتیجه، به اندازه تجهیزات پنج کلاس به ما سمعک کادو دادند. بعضی از معلم‏‌ها مخالف این کار بودند و می‏‌گفتند در خود امریکا هنوز همه مدارس ناشنوایان سمعک ندارند، چرا باید این سمعک‏‌ها را به ایران بفرستیم؟! به ‏‌هر حال ما سمعک‏‌ها را به ایران آوردیم. اما متأسفانه در گمرک آنها را باز کردند و میکروفن‏‌هایشان را برداشتند.

یعنی نتوانستید از آنها استفاده کنید؟
شوهرم و دکتر هاجنس با دست خودشان تک‏‌تک میکروفن‏‌ها و سیم‏‌ها را پیچیده بودند تا تکان نخورد. اما در گمرک آنها را باز کردند و میکروفن‌هایشان را برداشتند. وقتی از گمرک ترخیص شدند، یک جعبه به دستمان رسید که داخل آن یک مشت سیم بود. در نتیجه نتوانستیم از سخاوتمندی کلارک بهره‏‌مند شویم. ولی پدرم یک سمعک استخوانی اختراع کرده بود که توانست در سال‏‌های آخر زندگی‌اش چند تا از کلاس‏‌هایمان را با آن مجهز کند.

فکر می‏‌کنید روش باغچه‏‌بان تا چه اندازه موفق بوده است؟
برای اثبات موفق بودن روش باغچه‏‌بان می‏‌توانم چند دلیل بیاورم. یکی اینکه زمانی که ما برای آغاز پنجمین سال آموزش ناشنوایان جشن گرفتیم و کنگره بین‏‌المللی تشکیل دادیم، آمدند و مدارس ما را دیدند؛ از مهدکودک تا دبیرستان. بچه‏‌های ما را دیدند که چطور در کنگره خودشان سخنرانی می‏‌کنند، وضعیت رفاهی اینجا را دیدند، پیشرفت روش آموزش باغچه‏‌بان را دیدند و آن‏‌وقت کنگره جهانی ناشنوایان، که وابسته به سازمان ملل است، ایران را به‏‌عنوان مرکز تربیت معلم برای کشورهای خاورمیانه و آفریقای شمالی برگزید.
یک دلیل دیگر این است که وقتی صدمین سال تأسیس مدرسه کلارک را جشن می‏‌گرفتند مرا دعوت کردند. البته تمام فارغ‏‌التحصیلان را دعوت نکردند ولی مرا از ایران دعوت کردند. در آنجا درباره روش آموزش ناشنوایان که در جهان در حال گسترش است سخنرانی کردم و آنجا بود که بورس آموزش ناشنوایان را برای خاورمیانه به نام من کردند.

در چه سالی؟
حدود سال ۱۳۴۰. همچنین پنجاه عدد سمعک به مدرسه ما دادند. دلیل دیگر اینکه وقتی بچه‏‌هایی را از اینجا به مدرسه‏‌هایی مثل کلارک می‏‌بردند، چون آنها آمده بودند و مدرسه ما را دیده بودند، می‏‌گفتند شما که در ایران مدرسه باغچه‏‌بان را دارید چرا فرزندتان را به اینجا آورده‏‌اید؟! و بچه را به آموزشگاه ما برمی‏‌گرداندند.
دلیل مستند دیگر بررسی و مقایسه‌ای است که بین سواد بچه‏‌های فارغ‏‌التحصیل کلاس ششم و نهم از آموزشگاه باغچه‏‌بان در آن زمان و حال حاضر انجام شده است.

کمی درباره همین فاصله‏‌ای که بین سواد ناشنوایان آن زمان و الان وجود دارد، توضیح بدهید.
حدود ۱۰ سال پیش کنفرانسی در اینجا برگزار شد و مسئولان سازمان بهزیستی محبت کردند و مرا هم دعوت کردند. رئیس کنگره جهانی ناشنوایان ـ که سوئدی بود ـ هم حضور داشت. در این کنفرانس کارشناسان بسیاری صحبت کردند و گفتند سطح سواد دیپلمه ناشنوا که امروز فارغ‌التحصیل می‌شود همسطح ناشنوایی است که پیش از اینها تا کلاس پنجم ابتدایی درس خوانده بود. یعنی امروز معلم‏ها نمره می‏‌دهند و بچه‏‌ها به کلاس بالاتر می‏‌روند و بعد که فارغ‏‌التحصیل می‏‌شوند چیزی نمی‏‌دانند.

بچه‏‌ها را بر چه اساسی در مدرسه می‏‌پذیرفتید؟
بچه‌ها به‌راحتی پذیرفته می‏‌شدند. اوایل پدرم دوازده تا چهارده‌ساله‏‌ها را هم می‏‌پذیرفت ولی این اواخر که چند مدرسه و کلاس داشتیم بچه‏‌ها را از شش هفت‌سالگی می‏‌پذیرفتیم. البته افراد ناگویا را (کسانی که شنوا بودند ولی نمی‏‌توانستند حرف بزنند) قبول نمی‏‌کردیم. مادری می‏‌آمد و می‏‌گفت: «خانم باغچه‏‌بان، بچه من خوشبختانه می‏‌شنود، فقط حرف نمی‏‌زند.» آنجا بود که بند دل من پاره می‏‌شد... چون این‏‌ افراد آسیب مغزی دارند و درمان آنها کار ما نیست؛ ما در مدرسه حرف زدن و ایجاد ارتباط را آموزش می‏‌دادیم. همچنین مشکل ما با افرادِ زبان‏‌پریش (aphasia) نیز همین بود. ذهن این افراد مثل آینه است. اگر بگویید چای می‏‌گویند چای. ولی اگر چای را به آنها نشان دهید و بپرسید این چیست نمی‏‌دانند. یعنی طوطی‏‌وار حرف می‏‌زنند. ذهنشان مثل فیلم عکاسی نیست که بگیرد و ضبط کند، مثل آینه است. شیء را از جلویشان که ببری، تصویری به ‏‌جا نمی‏‌مانَد. بنابراین، بجز این افراد، بقیه را می‏‌پذیرفتیم.

کلاس‏‌بندی بر چه اساسی بود؛ بر اساس میزان شنوایی یا مثل الان بر اساس سن؟
نه لزوماً فقط شنوایی. به جنبه‏‌های مختلفی توجه می‏‌کردیم، مثلا اینکه بچه چقدر کار می‏‌کند، چقدر استعداد دارد، و ملاک‏‌هایی از این دست تا معلم با آنهایی که نمی‏‌خواهند درس بخوانند و کار کنند، بتواند بیشتر کار کند و درسی که می‏‌دهد با توانایی بچه متناسب باشد.

روش الفباآموزیِ باغچه‏‌بان، که سال‌های زیادی هم برای آموزش الفبا به نوآموزان به‏‌کار می‏‌رفت، چگونه بود؟
روشی که پدرم برای آموزش الفبا و خواندن و نوشتن کشف کرد خدمت گسترده‏‌تری بود، چرا که ناشنوایان بخش کوچکی از جمعیت ایران هستند، حال آنکه آموزش الفبا تمام جامعه کودکان کلاس اول و همه نوسوادان و سالمندانی را که بخواهند خواندن و نوشتن بیاموزند، دربرمی‏‌گیرد.
البته پدرم از سال ۱۳۰۲، یعنی قبل از اینکه به کودکستان و کار ناشنوایان بپردازد به این روش پرداخت و کتابی آسان را در سال۱۳۰۱ـ۱۳۰۲ درباره روش خواندن و نوشتن باغچه‏‌بان نوشت. در این روش به رشد فکری کودک توجه شده است. مثلا فرض کنید در کلمه «شام» بچه قبلاً حرف «ش» و «آ» را آموخته. معلم می‏‌گوید: «مادر شام می‏‌دهد. حالا ”شام“ را بخش کنید... چند بخش است؟» 
بچه می‏‌گوید «یک بخش.» 
«اولش چیست؟»   «ش...» 
«کدام ش؟»       «ش کوچک.» 
«چرا؟»      «چون اول کلمه آمده است.» 
«دومش چیست؟»        «آ...» 
«کدام آ؟»       «آی دوم...» 
«به ش چکار کردیم؟»        «چسباندیم.» 
«چرا؟»        «برای اینکه ش کوچک است.» 
«پس حالا این یکی چیست؟ شا...؟»        «شام...» 
«م کوچک یا بزرگ؟»        «بزرگ...» 
«چرا؟»         «چون آخر آمده است.» 
ببینید، این خود بچه است که فکر می‏‌کند. معلم به شاگرد نمی‏‌گوید این «م» است یا «ن»، می‏‌گوید خودت به من بگو چیست.

خودتان هم در زمینه آموزش الفبا برای کلاس اول دبستان کتاب نوشته‏‌اید...
حدود سال ۱۳۴۰ بود که از طرف سازمان کتب درسی برای نوشتن کتاب کلاس اول انتخاب شدم و به روش پدرم کتاب نوشتم. طبیعتاً اگر می‏‌توانستیم مثل الان چند کتاب مجزا برای یک کلاس بنویسیم، کار گسترده‏‌تر می‏‌شد. کتابی که آن سال‏‌ها می‏‌نوشتیم هم برای یاد دادنِ خواندن بود و هم برای نوشتن. هم علوم آموزش می‏‌داد و هم واحد درسی داشت و...

به جز کلاس اول، برای پایه‏‌های تحصیلی دیگر هم کتاب درسی نوشته‏‌اید؟
تا کلاس سوم و چهارم را با همکاری خانم توران میرهادی و لیلی اِیمن نوشتم. اولین کتاب آمادگی و همچنین لوحه‏‌های آمادگی را هم من نوشتم. کلمه «آمادگی» را روی کتابی که قبل از کتاب کلاس اول می‏‌آید، گذاشتم. بچه یک ماه آماده می‏‌شود و بعد یادگیری خواندن را شروع می‏‌کند. علاوه بر این، یک روش تدریس حدوداً سیصد، چهارصد صفحه‏‌ای هم نوشتم. به من گفتند «حالا که کتاب نوشته‏‌ای باید کلاس تربیت معلم هم بگذاری. یک هفته خوب است؟» گفتم «نه». گفتند «دو هفته چطور؟» گفتم «نه. از اول مهر تا آخر خرداد». گفتند «بودجه و امکاناتش را نداریم.» گفتم «چرا ندارید؟ من و پدرم حدود ۱۴ـ۱۵ مربی تربیت کرده‏‌ایم. معلم‏‌های کلاس اول نصف روز سر کار هستند. این ۱۴ـ۱۵ نفر می‏‌توانند هفته‏‌ای یک روز در ساعات بیکاری به معلم‏‌ها درس بدهند.» سروصدای معلم‏‌ها بلند شد، چون اساساً معتقد بودند «الف» و «ب» که دیگر روش تدریس نمی‏‌خواهد! اما به ‏‌هر حال این برنامه اجرا شد. معلمان هر منطقه در مدرسه خاصی جمع می‏‌شدند و هفته‏‌ای یک روز به آنها درس داده و گفته می‏‌شد هفته آینده که مثلا می‏‌خواهند این صفحه را درس بدهند، به این روش تدریس کنند. بعد گفتند به معلم‏‌ها اجازه بدهید که در ساعت موظفشان به این کلاس‏‌ها بروند. خود من هم می‏‌رفتم که ببینم آیا خوب درس داده‏‌اند یا نه، اشکالشان چیست و آنها را رفع می‏‌کردم. در واقع من یک کلاس تربیت معلم برای شهر تهران برنامه‏‌ریزی و سازماندهی کردم و در پایان سال هم به معلم‌ها ورقه دادم و از آنها امتحان گرفتم که این ورقه‏‌ها بعداً رسمیت پیدا کرد و بر اساس آنها معلم‏‌ها رتبه گرفتند. بعد از من خواستند که به دانش‏‌سرای عالی بروم و به دانشجویان شهرستانی درس بدهم تا آنها هم مشابه این برنامه را در شهرستان پیاده کنند. من افتخار می‏‌کنم که توانستیم چنین برنامه‏‌ای اجرا کنیم. این یک نمونه کار است. پول که کار نمی‏‌کند؛ باید از جان مایه گذاشت و کار کرد و عاشق بود.
این روش به‏‌تدریج در افغانستان و تاجیکستان هم پیاده شد. کتاب‏‌های افغانستان در همان زمان با روش باغچه‏‌بان نوشته شد و بعد از انقلاب هم همکار عزیزم، شادروان نصرالله حاج‏‌اکبر، به تاجیکستان رفت و در آنجا کتاب‏‌ها را به این روش نوشت و روش باغچه‏‌بان را در آنجا پیاده کرد.

ناشنوایان بیشتر با چه مشکلاتی روبه‏‌رو هستند؟
مشکلات مختلفی وجود دارد؛ دید جامعه نسبت به افراد ناشنوا، مشکل کار و حرفه، آسیب آموزشی، مشکل سمعک و...

کمی هم درباره نقش مادرتان برایمان بگویید.
مادر عزیز من، صفیه میربابایی، نخستین کمک‏‌آموزگار پدرم بود. آن زمان که پدرم در نوراشین برای پسرها و دخترها مدرسه باز کرد، مادرم که خیلی هم جوان بود معلم شده بود. پدرم شب‏‌ها به او می‏‌گفت که چطور درس بدهد. هر روز صبح مادرم به دخترهای قفقازی درس می‏‌داد و پدرم به پسرها. او بعدها هم در کودکستان یار و یاور پدرم بود. مادرم سید بود و گاهی که او را «مادام» صدا می‏‌کردند، می‏‌گفت «آقا، مادام چیه؟ من سید هستم!» پدرم ذوق موسیقی داشت. می‏‌توانست آهنگ بسازد ولی نه می‏‌توانست بخواند و نه می‏‌توانست تار بزند. مادرم صدای بسیار خوبی داشت و این بود که در کودکستان تار می‏‌زد و به بچه‏‌ها موسیقی یاد می‏‌داد. نمایش‏‌هایی که اجرا می‏‌شد همیشه موزیکال بود. مادرم همه کارها را خودش انجام می‏‌داد. حتی در تهیه دکورها، تهیه لباس فرشته‏‌ها، تهیه لباس نمایش و... کمک می‏‌کرد. 
این صحبت‏‌ها مربوط به زمانی است که پدرم کودکستان داشت و مادرم همکارش بود، در باغچه اطفال تبریز و کودکستان شیراز. بعد که به تهران آمدند، پس از مدتی، مادرم در همان دبستانی که هم خانه ما بود و هم مدرسه ناشنوایان، کودکستانی مخصوصِ کودکان شنوا دایر کرد. بدین ترتیب پدرم تا زمان فوت خود به کاری که به آن عشق می‏‌ورزید ادامه داد.