شماره ۲۴ مجله زنان امروز

  • نگاهی به فیلم رگ خواب، ساختۀ حمید نعمت‌الله

    نگاهی به فیلم رگ خواب، ساختۀ حمید نعمت‌الله

    هیولاهای دور و اطرافت را به جا نیاوری و به هر وعده و حرف و گوشه‌چشمی دلخوش کنی. فیلم در ترسیم هر دو سوی منش و کنشِ چنین کاراکترهایی موفق است؛ اغراق در خیال‌پردازی روی دیگرش غرق‌شدن در کابوس است و مینا در هر دو وجه تا ته ماجرا پیش می‌رود. او حساس و آسیب‌پذیر از گذشته برای عبور از سختی تجربه‌ای که از سر گذرانده بسیار مستعد این حال و روز است و کامران و کامران‌ها هم الحق در کشف و شکار چنین بره‌های معصومی گرگ بالان‌دیده‌اند. یک. رگ خواب حکایت رؤیابینی و مصائب زندگی در هپروتِ خیال است؛ روایت خوش‌خیالی و بی‌خبری. انگار فیلم‌ساز قصد کرده به شعر معروف «ز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد» جواب دندان‌شکنی بدهد و عواقب خو کردن به خیال و رؤیا را به تصویر بکشد. سادگی و معصومیت و بی‌خبری شخصیت مینا (لیلا حاتمی) از همین استراتژی ناشی می‌شود، چون برای فرو رفتن در عالم خواب و خیال لازم است کمی مشنگ و ساده‌دلانه (نه ساده‌لوحانه) با جهان برخورد کرد تا تلخی زهرآگین واقعیت را نبینی،

    بیشتر بخوانید
  • مروری بر ورود زنان به ترجمۀ متون مقدس

    مروری بر ورود زنان به ترجمۀ متون مقدس

    در تاریخ بلندِ ترجمه از هر زبانی به زبان دیگر، مهم‌ترین مباحث نظری، برآمده از کوشش‌ها برای ترجمۀ متون مقدس بوده است. متون مقدس، از یک سو، مخاطبان فراوانی داشته‌ و همواره پرخواننده‌ترین آثار مکتوب بوده‌اند، از سوی دیگر، خوانندگان در رویارویی با این متن‌ها چشم داشته‌اند که متنی مقدس و پیامی از سوی خدا را بخوانند.

    بیشتر بخوانید
  • از قضاوت بدنتان دست بردارید

    از قضاوت بدنتان دست بردارید

    اشلی میلر هفت‌ساله که بود همیشه به خاطر اینکه مثل دختر همسایه شکم صافی نداشت گریه می‌کرد. او که حالا زن ۲۶‌سالۀ درشت‌اندام و مدیر بازاریابی مجلۀ یوگاست می‌گوید: «من همیشه به وزنم فکر می‌کردم و از بدنم خجالت می‌کشیدم. یادم هست که سایز عروسک باربی ۳۶ بود و همیشه به مادرم می‌گفتم وقتی بزرگ بشوم من هم سایزم ۳۶ می‌شود.» وقتی اشلی وارد دانشگاه شد آن‌قدر رژیم گرفت و ورزش‌های سنگین انجام داد که به پرخوری عصبی دچار شد: «وزنم مدام ۱۵ کیلو بالا و پایین می‌رفت و اعتماد‌به‌نفسم را هم همراه خودش نوسان می‌داد.» تا اینکه یک روز، به پیشنهاد یکی از هم‌کلاس‌ها، تصمیم گرفت یوگا را هم امتحان کند: «همه‌‌اش نگران بودم که نکند وصلۀ ناجور باشم، نکند نتوانم حرکت‌ها را انجام بدهم و نکند بقیه خوش‌هیکل و قلمی باشند. اما وقتی وارد شدم، دیدم همه‌جور آدمی آنجا هست، بزرگ و کوچک، پیر و جوان، خوش‌هیکل و نه‌چندان خوش‌هیکل.»

    بیشتر بخوانید
  • «نه» گفتن را هم یاد بگیریم

    «نه» گفتن را هم یاد بگیریم

    برای خیلی از ما پیش آمده که در موقعیتی قرار بگیریم که می‌‍‍‌دانیم اگر یک «نه» بگوییم آسایش و آرامش زیادی را برای خود خریده‌ایم، اما نتوانسته‌ایم از این کلمۀ دو‌حرفی استفاده کنیم و آن را به زبان بیاوریم. شاید موقع گفتن این کلمه با کلی ترس و اما و اگر مواجه شده‌ایم که دست‌ آخر باعث شده نتوانیم جواب منفی بدهیم بلکه، به‌جای آن، با گفتن یک «بله»، به طور موقت، همه چیز را چه در درون و چه در بیرون وجودمان آرام کرده‌ایم. از سوی دیگر، خیلی جاها هم بوده که منتظر بوده‌ایم با جواب مثبت روبه‌رو شویم اما ناگهان شنیدن «نه» حالمان را چنان بد کرده که احساس ناامنی کرده‌ایم و از خودمان و روابطمان بیزار شده‌ایم. مشکل کجاست؟ چرا «نه» چنین نقش پررنگی در زندگی و روابط اجتماعی ما دارد؟

    بیشتر بخوانید
  • نگاهی به کتاب چیزی به تابستان نمانده، نوشتۀ بهاران بنی‌احمدی

    نگاهی به کتاب چیزی به تابستان نمانده، نوشتۀ بهاران بنی‌احمدی

    داشتم برای چندمین بار چیزی به تابستان نمانده را بازخوانی می‌کردم. داستانی دربارۀ «دو زن». یکی از نسل انقلاب و جنگ و دیگری از نسل بعد، نسل دختران، که ناگهان رمان بلقیس سلیمانی با عنوان آن مادران، این دختران هم از راه رسید. چاپ ۱۳۹۷. تصادف جالبی بود. رمان او نیز دغدغۀ‌ اصلی‌اش کنار هم گذاشتن دو نسل از زنان بود. هم در وجه تقابلی دو نسل و هم ستیز شخصیتی مادران و دختران. موضوع و زاویۀ نگاه هر دو نویسنده یکی است: روایت زنانی که از انقلاب و با انقلاب آمده‌اند و زنان یا دخترانی پس از انقلاب. این دو رمان اشتراکات زیادی با هم دارند، بی‌آنکه شباهتی به هم داشته باشند.

    بیشتر بخوانید