قلعه‌ی سنگباران و زنان محبوس در یک دیگ سیاه

در آن زمان که امیرارسلان نامدار، در جست‌وجوی بانو فرخ‏لقای خالدار که در زنجیر و بند فولادزره دیو اسیر و زندانی بود، به طبقات زیرین زمین شتافت، در یکی از منازل قهرمانی خود به قلعۀ سنگباران رسید. در این قلعۀ سنگی، دیوی در طلسم بود که هر کس به قلعه نزدیک می‏شد او را با سنگ می‏زد و سنگباران می‏کرد.

اما این طلسم فقط به نام امیرارسلان بود و قهرمان ما توانست سنگ‌ها را بخورد و بی آنکه سر و دست و پایش بشکند طلسم قلعه را بشکند و کَلَکِ آن هیولای جادویی را بِکَند! آخر او قهرمان داستان بود، و داستان بزرگ ما حول قهرمانی‌های او می‏چرخد و اصلاً طلسم قلعۀ سنگباران به نام او بود. ولی حکایت‌ها چه ربطی دارد به ما، یا به قول یزدی‌ها: «چِش به ما»؟!

جانم برایتان بگوید ربطش یکی این است که اولاً ما از خوانندگان قصّۀ امیرارسلان هستیم، و دیگر اینکه به جای آنکه ما به طلب فرخ‏لقای اسیر و شکستن طلسم قلعۀ سنگباران رفته باشیم، در همین تهران خودمان، قلعۀ سنگباران به سراغمان آمده و «خدمت ما رسیده است»! ناگفته نماند که از این قلعۀ سنگباران، سنگ خالی نمی‏ریزد، بلکه سنگریزه می‏بارد و سمنت می‏ریزد، و چوب ریز و درشت، و پاره‏آهن خُرد و درشت‏تر، و البته «ته‌سیگار» و پاکت خالی سیگار و کاغذ شکلات، و این‌گونه اشیایی که امیرارسلان نامدار زیاد هم با آنها سروکاری نداشت. آخرش اینکه نمی‏دانیم چه خاکی باید بر سرمان بریزیم؟!

البته می‏دانید که در ‌واقع هیچ نیازی نیست که ما خاکی بر سرمان بریزیم، زیرا که همسایۀ «خودخوانده» و «ناگرامی»، و «در ‌واقع» (لطفاً تعداد این «در‌‌ واقع»‏ها را نشمارید، زیرا که گاهی در یک «بندگفتار»، یعنی پاراگراف، تعدادش به ده تا می‏رسد)، پس، در واقع، همسایۀ لعنتی ما مثل اجل معلّق از آسمان رسیده است، و دارد خاک و سیمان و آهن و انواع چوب و آشغال بر سر ما می‏ریزد! وقتی هم اعتراضی کنی، یکایک ابنای عمارت در جواب می‏فرمایند که به ما مربوط نیست، به شهرداری مراجعه کنید! شهرداری هم می‏فرماید که طبق قانون حق ساخت‏وساز دارند و کاری غیرقانونی نمی‏کنند؛ اعتراض شما به چیست؟ پولش را پرداخته‏اند و حق تراکم را خریده‏اند! «در واقع»، یعنی چشمتان چهارتا! کور شوید و ثروت و مال‏ومنال پولداران را نبینید، یا ببینید تا چشمتان درآید!! غیر تسلیم و رضا چه راهی را پیشنهاد می‏کنید؟!

از وقتی که ساختن این عمارت بیست‏طبقه‏ای شروع شد، این رشته از مصائب هم در ابعادی شگفت پیش آمد. این قضیه با ماجرای «نور» سرگرفت، و سپس به «صدا» پیوست: «نور و صدا»! در سرآغازِ قصۀ قلعۀ سنگباران، و در آغاز نزول اجلال دیو شکوهمند در این قلعه، نخست چندین ماه شب‌ها نوری مهیب روشن می‏شد و تمام شب «می‏تافت». چراغ‌هایی چنان نورانی و فروزان روشن می‏کردند که در پرتو درخشان آنها امکان نداشت که بشود راحت خوابید، یا اصلاً «خوابید». اما ما هنوز از این عذاب شبانه سرمان گیج می‏رفت که مرحلۀ دوم نمایش آغاز گشت: بخش «صدا»!

این دیگر غوغا بود. برعکس بخش یکم دیگر فقط «بیدارخوابی» و وسواس خواب نرفتن در نور و روشنایی را نداشتیم، بلکه سروکارمان با غوغای «غرمبِش» و «کوبِش» قلعۀ سنگباران بود که داشت «تازان و کوبان» از راه می‏رسید! صداهای وحشتبار با لرزه‏هایی که از کندن و کوبیدن زمین حادث می‏شدند، هماهنگی و اختلاط پیدا کرد و یکباره امان ما را برید. اول، شبانه‏روز زمین را می‏کندند و خاک‌برداری می‏کردند، بعداً خانه بتونی هفت‏ساله را در کنار آن قلعۀ مخوف خریدند و کوبیدند تا زمین وسیع‏تر شود، و به‌اصطلاح «تجمیع» شود و ساختن طبقات بالای عمارت وجه قانونی به خود گیرد. این کندن‌ها و کوبیدن‌ها زمین را به لرزه در می‏آورد و صدایش برای همسایه‏های درمانده شب و روز نمی‏گذاشت. پنج سال است که بخش دوم نمایش «نور و صدا» به این شیوه ادامه دارد، در هر زمان با اختلافاتی چند!

چنین شد که قلعۀ سنگباران ما پی‏ریزی شد تا به توسعۀ شهری و ایجاد مشاغل ساختمانی و آبادانی کمک کند. این قول رسمی است، اما باید پرسید که صاحبان اصلی این ساختمان‌ها آیا حاضر می‏شوند همین شرایط را در خانه‏های خود هم به‌اصطلاح «بیازمایند» و تجربه کنند؟ ما که بیچاره و بیمار شدیم تا نوبت برسد به باریدن آن بارانی که عرض کردم. حتماً آن بزرگواران سازنده نمی‏پذیرند که آن بلاها خدانکرده بر سرشان فرود آید: این است حکایت یک بام و دو هوا!! البته همین قضیۀ «یک بام و دو هوا» عیناً در قیاس زنان خانه‌نشین با شاغلان هم صدق می‏کند. شاغلان فقط صداها و بارش‌های شبانۀ سیمان و لرزش زمین را در شب تحمل می‏کنند، اما ما بلاهای روزانۀ این خدمات شهری را هم سپر هستیم و باید بپذیریم که چاره جز این نیست!

البته ما باید تاوان پس بدهیم. در آن گذشته‏های دور، و سپس نزدیک‌تر، صبح‌ها که آقایان به سرِ کاروکاسبی می‏رفتند، ما که در خانه می‏ماندیم، اغلب به قول یزدی‌ها «یکی چایی شووَر رَپتُگ» یعنی «چای پس از رفتن شوهر» می‏نوشیدیم، و باز به قول همان‌ها «نِشگی به پروبال» خود می‏زدیم، یعنی «نوکی به پروبال» می‏زدیم، و نفسی می‏کشیدیم. حتی گاهی هم بعدازظهرها دلمان خوش بود که به حیاط می‏رویم و در ایوان ناقابل می‏نشینیم و آسمان را نگاه می‏کنیم و چای می‏خوریم. این قبیل هوس‌بازی‌های زنانه مال وقتی بود که فقط عمارتی آجری را روبه‌روی خانه داشتیم. در حدود سال‌ 1327 خورشیدی، از همان جا حتی می‏توانستیم میدان فردوسی را هم ببینیم. اما این مال خیلی قبل از اینها بود. تهران هی ساخته شد و هی ساخته شد و امروز دیگر از این حرف‌ها درگذشته و اوضاع جور دیگری شده است: یکی از مظاهر بی‏شمار این «تهران‏سازی» همین منارۀ سنگ‌فشان است که در برابر خانۀ ما قدّ سیاه و بی‌قواره را تا جایی برافراشته است که وقتی بخواهی آسمان بالای سرت را نگاه کنی، به قول قدیمی‏ها، کلاه از پشت سرت بر زمین می‏افتد.

ساختمان سیمانیِ زشت و بلند و بدقواره، که جلو چشم ما را گرفته، و جلو هوا را گرفته، و جلو تابش نور آفتاب را گرفته، یکی است از بی‏شمار ساختمان‌های دیگر شهر. اما آنچه از این عمارت بلندبالا به ما می‏رسد، در حال حاضر، آشغال‌هایی است که دائماً از آن می‏ریزد پایین، روی سر ساکنان بی‏مقدار خانۀ ما؛ و البته دور از جانشان، بیست‏وسه خانوادۀ دیگر که هر یک به نحوی مستفیض می‌شوند!! البته ناگفته پیداست که زنان خانه‌دار بنا به قاعده‌ای که پیش‌تر گفته شد، یعنی توفیق حضور در خانه، بیش از دیگران مورد عنایت قرار می‌گیرند.

بخش بزرگ و اصلی خاک و سیمان و آت و آشغال در حیاط خانه‏ها می‏ریزد که مقدار آن در هر ماه از دو-سه گونیِ بزرگ و پُروپیمان در می‏گذرد. اما راستش این است که خطر شکستن شیشه‏های خانه در طبقات بالاتر بیشتر است. شوخی که نداریم: پاره‌های آهن و آجر و تخته‏چوب به‌شدت می‏آید و می‏خورد به پنجره‏ها، و حتی «شیشه‏های دوجِداره» را هم می‏شکند. می‏گویم «شیشۀ دوجداره»، برای اینکه از فرط صداهای بی‏محابای شبانه‏روزی، و همچنین خاک و خُل بیرحمانه و پیوسته بارنده، خیلی از شیشه‏های خانه‏های همسایگان به‌اصطلاح «دوجداره» شده است. این کمکی بود که توانستند بگیرند و خرجی است که به زورِ مراجعه‏های مکرر، و دادوبیدادِ مداوم بر دوش صاحبان قلعۀ سنگباران گذاشتند و جناب «خانه‏سازان» محترم به‌اجبار تقبل فرمودند.

اما ریختن آهن در حیاط خانۀ ما حکم دیگری دارد، و تداومی قاطع. در یک برشماری دقیق‌تر می‏شد تعداد قطعه‏های چوب و آهن و مقوا و کاغذ و پلاستیک و انواع خرده‌ریزهای دیگر را، که همراه با خاک و سمنت به ما اهدا شده، به عرض رسانید. اما وقتی از آهن می‏گویم، بحث چیز دیگری است. در اینجا ابعاد متنوعی را باید در نظر داشت: از بُراده و خرده‏های آهن میخی‏شکل‏ گرفته تا لوله‌های باریک با طول‌های مختلف، از چند سانتیمتر تا یک‏ متر و یک‏‌ونیم متر. تکه‏های بزرگ آهن شاخه‏های درخت را شکسته‌اند، و حیاط را از شکل آشغال‌دانی صرف درآورده و به آن شکوهی «معمارانه» بخشیده‏اند. مثل صناعتِ آن «مهندس‏مرد استاد» که نام او «فرزانه‌فرهاد» بود، و نظامیِ‏گنجوی می‏گوید او همین فرهاد خودمان است، در داستان عاشقانۀ «خسرو و شیرین»:

که بود آنجا مهندس‏مرد استاد           / جوانی نام او فرزانه‌فرهاد

ملاحظه می‏فرمایید که قصۀ عاشقانۀ «امیرارسلان نامدار» و پهلوان چطور به داستان «خسرو و شیرین»، و این مهندس عاشق‌پیشه گره می‏خورد! بماند که زنان این حکایت‌ها چه ارجمندی و جاه و جلالی دارند، اما خلاف اینها، ما وقتی اعتراض کردیم که شاید یکی از این تکه‏آهن‌هایی که انداختید، می‏خورد به سر کسی از ساکنان خانۀ ما و کشته می‏شد، فرمودند که تصادف است و پیش می‏آید! روزها که اغلب فقط زن‌ها در خانه می‏مانند و اگر زنی کشته شود، دیه‏اش کمتر است و البته برای آن مرد سرمایه‏دار و بزرگواری که خانه می‏سازد مبلغ چندانی هم نیست. توجه می‏فرمایید که معماری مثل «فرهاد فرزانه» یا حتی آن دیو قلعۀ سنگباران، هیچ‌کدام، این‌همه زن‏ستیز نبودند و حتماً از ریخت‏وپاش آهن و فولاد، و چوب و سیمان بر سروکلۀ زنان و ساکنان خانۀ ما در زمان حاضر به تعجب می‏افتند. این درست که مخصوصاً جان ما، زنان، چندان بها و قیمتی ندارد، و اگر هم «تصادفی» موجب چنین حادثه‌ای شود، فاجعه‌ای رخ نداده، اما چرا باید کاری کرد که آدم مجبور به پرداخت دیه شود؟

در اینجا، این پرسش پیش می‏آید که چطور می‏شود از وقوع حادثه در این سطح پیشگیری کرد یا، پیش از آن، از گرفتن ‏روشنایی خانه‌های مردم و سلب آسایش آنها؟ زن‌ها، که برخی‏شان اغلب اوقات در خانه هستند، چرا باید چنین ستمی را تحمل کنند؟ خانه‌ای که از آرامش و رونق افتاده و دیگر مکانی نیست که جای آسایش و استراحت باشد. شب تا صبح صداهای وحشتبار، گرد و خاک و ریزش سنگ و سیمان و سمنت و آت‏وآشغال‌های‌ دیگر آسایش را سلب می‏کند، و روز که «شاغلان»، چه زن و چه مرد، سر کار می‏روند زن‌های خانه‏دار در محاصرۀ انواع کثافات و خطرات و مزاحمت‌های ساختمان‏سازیِ بی‏رویّه باقی می‌مانند.

نمی‌دانم دانش شهرسازی این عمارات و برج‌های برافراشته را تأیید و تصویب می‏کند یا نه؟ مهندسان شهرساز در این باره چه نظری دارند و حرف حساب آنها چیست؟ هوای تهران و فضای تهران و حتی خاک سست تهرانِ زلزله‏خیز آیا طاقت این ساخت‌وسازها را دارد؟ آیا نمی‏شد که همین قلعۀ سنگباران ما را با ترتیب و ترکیب دیگری ساخت، جوری که طلسم نشود و خانه‌های بیست‏وچند خانوار دیگر را اینهمه دلگیر و غمبار نکند؟

سهم بزرگی از این تیرگی و تاریکی نصیب زن‌هایی است که شبانه‏روز در این خانه‌ها زندگی می‏کنند. سازندگان عزیز شبانه‏روز در دو وعده یکی از ساعت هفت بامداد تا هفت شب، و دیگری از ساعت هفت شب تا بامداد کار می‏کنند. اما نتیجۀ زحمات آن بزرگواران بلایی است که در بیست‏وچهار ساعت شبانه‌روز بر سر بانوانِ خانه‏نشین، و کودکان نازل می‏شود. آخرش هم چه حاصلی دارد؟ یک حیاط تنگ با منظری زشت و تیره‏فام از دیوار سیمانی سیاه و مخوفی که نه نوری برای خانه می‏گذارد و نه امکان وزیدن بادی، نه رفت‌وآمد هوایی. زن خانه‏دار بینوا، که بخش عمدۀ روزش را هم در خانه می‌گذراند، می‏افتد در این دیگ سیاه و محبس شبانه‌روزی!

توجه می‌کنید که در هر دو داستان ـ «خسرو و شیرین» و در قصۀ سراپا حادثات «امیرارسلان نامدار»ـ معشوقی در کار است، اما در قلعۀ سنگبارانِ ما آن دلبر دل‏آرا و معشوق خواستنی نه دختری با زیبایی ساحرانه و جادویی بلکه «پول» است. این معشوقۀ گران‌قدر و هوش‌ربا چنان است که همه را به دام خود گرفتار می‏کند و هر که او را دید «ترنج از دست نشناسد»، و همگان سراپا اشتیاق در پی او می‏شتابند.

در نتیجۀ چنین جانشینی و تغییری است که مهندس فرزانه بیستون را رها کرده و به خدمت ساختمان‏سازی مشغول شده. قلعۀ سنگباران هم خودش به سراغ همسایگان بینوا آمده است. اما گناه همسایگان چیست که باید این‌همه قیمت بپردازند تا عاشقان «معشوق امروزی» به وصال دلبر دلربای خود دست یابند، یا به‌اصطلاح پول بیشتری به جیب بزنند! بیچاره آن تودۀ بزرگ زنان همسایه که در چنگال فولادزره دیو گرفتار هستند و تا پایان قصه ناچار در این بند و زنجیر خواهند ماند.

نظرات شما

پیام شما با موفقیت ارسال شد و پس از تایید در سایت به نمایش درخواهد آمد.
622 بازدید
0 نظر
0 رای
0 / 5

نویسندگان

  • دکتر‭ ‬کتایون‭ ‬ مزداپور‬‬
    دکتر‭ ‬کتایون‭ ‬ مزداپور‬‬ کتایون مزداپور (زادهٔ ۱ فروردین ۱۳۲۲ در یزد) زبان‌شناس و پژوهشگر زبان‌های باستانی است. زندگی‌نامه کتایون مزداپور در یک خانوادهٔ زردشتی متولد شده است؛ تحصیلات...