جنسیت‭ ‬برساخته‌ای‭ ‬اجتماعی‭ ‬نیست‬‬‬

«امروز اما برای نخستین بار در تمام عمرم تنم لرزید. ... اینکه بگوییم زن‌ها باید در زمرۀ کسانی شمرده شوند که حق رأی دارند عین این است که بگوییم آنها ناقص‌العقل یا کم‌‌خرد نیستند!... در دین ما، اسلام، مسئولیت زن با مرد است و چون دین رسمی ما اسلام است، مسئول آنها ماییم، در‌ نتیجه زنان حق رأی ندارند.» سخنرانی آیت‌‌الله سیدحسن مدرس، مجلس دوم، روز دوازدهم امرداد ۱۲۹۰ خورشیدی (هشتم شعبان ۱۳۲۹ ه.ق.)

«امروز اما برای نخستین بار در تمام عمرم تنم لرزید. … اینکه بگوییم زن‌ها باید در زمرۀ کسانی شمرده شوند که حق رأی دارند عین این است که بگوییم آنها ناقص‌العقل یا کم‌‌خرد نیستند!… در دین ما، اسلام، مسئولیت زن با مرد است و چون دین رسمی ما اسلام است، مسئول آنها ماییم، در‌ نتیجه زنان حق رأی ندارند.»

سخنرانی آیت‌‌الله سیدحسن مدرس، مجلس دوم، روز دوازدهم امرداد ۱۲۹۰ خورشیدی (هشتم شعبان ۱۳۲۹ ه.ق.)

نخست: خاستگاه‌ها 

دوازدهم امرداد امسال درست ۱۰۶ سال از گفتن این جملات در مجلس شورای ملی ایران گذشت. طی قرنی که میان ما و آن روز فاصله انداخته، زنان با تأیید همان مجلس حق رأی به دست آوردند و این حق نهادینه شد و پس از تغییر نام مجلس شورای ملی به مجلس شورای اسلامی هم رأی زنان به جای خود باقی ماند. اما بحثی که یک قرن پیش مطرح بود همچنان تا روزگار ما ادامه یافته است. بحثی که محورش جایگاه زنان و مردان است، و ماهیت تفاوت میانشان، و پیوند جنسیتشان با شایستگی‌های اجتماعی و سیاسی‌شان، و در نهایت چگونگی توزیع قدرت در جامعه، و وابسته بودن یا نبودنش به جنسیت زنانه و مردانه.

گفتمانی که مدرس به نمایندگی از آن سخن می‌گفت همان است که امروز هم کمابیش در میان گروهی از مردم باقی مانده است و می‌توان آن را با عنوان «فرودستی زنان» مشخص کرد. بر اساس این نگرش، زنان به دلایلی اعتقادی، زیست‌شناختی یا روان‌شناختی صورتی فروپایه‌تر و ضعیف‌تر از گونۀ انسان محسوب می‌شوند و از این رو باید در دسترسی‌شان به قدرت سیاسی یا نقش‌های حساس اجتماعی (مثل قضاوت و اجتهاد) محدودیت‌هایی وجود داشته باشد. صورت‌های دیرینه و قدیمی این گفتمان از دیرباز در همۀ جوامع وجود داشته و اغلب زنان را به خاطر توانایی عضلانی کمترشان و مهارت پایین‌ترشان در شکار کردن و جنگیدن از مردان فروپایه‌تر قلمداد می‌کرده و آنها را از ورود به جرگۀ نخبگان سیاسی‌ ـ‌ که مردان شکارچی/ جنگاور بوده‌اند‌ ـ‌ باز می‌داشته است.

این تصور ابتدایی و دیرینه و پراکنده در قرن پنجم پیش از میلاد برای نخستین بار صورت‌بندی‌ای نظری و فلسفی پیدا کرد و بنیان‌گذار این گفتمان افلاطون بود که در رساله‌های خود به‌صراحت زنان را شکلی پست‌تر از مردان در نظر می‌گرفت. از دید افلاطون تناسخی دائمی در کار بود که باعث می‌شد روح افراد بدکار و پلید در زندگی بعدی در کالبد جانداری پست‌تر دمیده شود. به این ترتیب سلسله‌مراتبی از انحطاط روح شکل می‌گرفت که قله‌اش به مردان تعلق داشت و کف آن را جانوران دریایی و صدف‌ها و کرم‌ها اشغال می‌کردند. روح مرد در پلۀ نخست تباهی یک پایه تنزل می‌یافت و در زندگی بعدی در کالبد زن باز زاییده می‌شد. یعنی از دید افلاطون نه‌تنها روح و تن زن از مرد پست‌تر است، که بر اساس قانونی تناسخی از زوال مرد پدید آمده است و در این معنا زن تا حدودی گونه‌ای جدا از مرد قلمداد می‌شود.

سرمشقی که نخست از سوی مسیحیان و بعدتر در نحله‌های دیگر وام‌گیری شد و زنان را به دلایلی عقلانی و به شکلی منسجم و نظریه‌پردازی‌شده از مرد فروپایه‌تر می‌دانست همگی از همین تفکر افلاطونی مشتق شده است. آن نگرش سنتی نظریه‌پردازی‌نشدۀ کهنسال هم در قلمرو خاوری و به‌ویژه در چین تکامل یافت و در دو روایت کنفوسیوسی و تائویی نهادینه شد. در هردو، زن به خاطر نظم طبیعی امور و بنا به سرشت زنانگی و مردانگی (یین و یانگ) فروپایه‌تر از مردان شمرده می‌شد و این فروپایگی در قوانین مدنی کنفوسیوسی یا آداب و مناسک جادوگرانۀ تائویی انعکاس می‌یافت.

در کنار این سرمشق قدیمی فروپایگی زنان، یک دستگاه نظری به نسبت جدیدتر هم داریم که طی سه چهار قرن گذشته در اروپا تکامل یافته و بر فرادستی مردان مبتنی است. بدیهی است که سرمشق قدیمی هم، با اعتقاد به فرودستی زنان، مردان را فرادست قلمداد می‌کرد. اما در آنجا مردان با طبیعتِ منظم و قاعده‌مند همسان انگاشته می‌شدند و دلایل فروپایگی زنان محل پرسش و گمانه‌زنی بود. در این دیدگاه زنان نسخه‌ای غیرعادی و معیوب از مرد محسوب می‌شدند که دیرتر از آدم و «از دندۀ آدم» خلق شده‌اند.

بعد از عصر نوزایی و پس از جنبش اصلاح دینی در اروپا، این تصویر قدری دگرگون شد و به‌ویژه در قرون هفدهم و هجدهم میلادی با چرخشی روبه‌رو شد. در اواخر قرن هجدهم رمانتیک‌ها به‌صراحت طبیعت و هستی را با زنان هم‌سان می‌انگاشتند و به این ترتیب محور پرسش تغییر کرد و این ‌بار فرادستی مردان و اصولاً خودِ مردان بودند که موضوع خیال‌پردازی و حدس و گمان قرار می‌گرفتند. این ‌بار جهان مادی و طبیعت استوار و مطلوب دانسته می‌شد و زنان نیز به خاطر پیوندشان با زایندگی و پروردن کودک با آن هم‌ذات‌انگاری می‌شدند. در این چارچوب است که آرای فیلسوفانی مانند دکارت معنادار می‌شود، آن‌گاه که عقل را همچون نیرویی فرادست و متمایز از بدن تعریف می‌کند و جایگاه اصلی‌اش را ذهن مردانه می‌داند.

گفتمان فرادستی مردان بر این اساس ماهیتی نو و مدرن دارد و تا حدودی در واکنش به برکشیده شدن مجموعۀ «طبیعت + زنان» و مشروعیت یافتنشان تدوین شده است. در عصر خرد و به‌ویژه پس از آن در دوران رمانتیسم اروپایی، زنان و طبیعت در مرکز جهان‌بینی مادی‌گرا و گیتیانۀ نوین غرب قرار گرفتند و از این رو فیلسوفان و مفسران دین ناگزیر بودند برای حفظ جایگاه برتر مردان لایه‌ای مینویی و استعلایی و برتر را بر این طبیعتِ مادیِ زنانۀ تازه‌وارد مستولی سازند. دست‌مایۀ این برتری عقل بود و به این ترتیب بود که عقل مردانه در برابر احساسات زنانه مطرح شد و به تلویح یا تصریح از آن برتر شمرده شد.

 

دوم: زن‌گرایی رادیکال

موج‌های جنبش زنان که در گام نخست (در پایان قرن نوزدهم) حق رأی و مالکیت و بعد (در میانۀ قرن بیستم) دستمزد و شأن اجتماعی برابر را طلب می‌کرد، پاسخی جمعی، عقلانی، سازمان‌یافته و پیروزمند به این پیشینه‌ها و دوقطبی‌ها بود. سومین موج از زنانه‌نگری که در اواخر دهۀ ۱۳۴۰ (۱۹۶۰م.) شکل گرفت و به‌ویژه طی ۲۰ سال گذشته رواجی چشمگیر یافته است، از نظر ریشه و محتوا و هدف با این دو موج آغازین تفاوت داشت. موج اخیر اندیشه‌های زنانه‌نگر، بر خلاف جریان‌های پیشین، در لیبرالیسم سیاسی و عقل‌گرایی فلسفی ریشه ندارد و جریانی التقاطی است که پایگاهش اندیشۀ نومارکسیستی تکامل‌یافته در جریان جنگ سرد است و، بیش از آنکه به بسیج عمومی و مبارزۀ مدنی و راهبردهای حقوقی بها دهد، به تظاهرات اجتماعی و حرکات نمایشی انقلابی توجه دارد. این جریان اخیر از نظر معنایی نیز دستخوش اغتشاش و ناسازگاری است، یعنی در پیروی از جریان رادیکالی که از قدیم در حاشیۀ جنبش زنان وجود داشته، بیشتر به برتری زنان‌ ـ‌ و نه برابری دو جنس‌ ـ‌ باور دارد و حاشیه‌نشینی و اقلیت‌بودن را‌ ـ‌ نه همچون اختلالی در توزیع منابع و اقتدار‌ ـ‌ که همچون سجیه‌ای اخلاقی می‌ستاید.

نگرش زنانه‌نگرانۀ جدید از سویی با اغراق در تمایز میان «جنس‌های» متفاوت زنان (رنگین‌پوستان، هم‌جنس‌گرایان، بومیان، جهان‌سومی‌ها، مسلمانان و…) کلیت مفهوم جنس زن را دستخوش ابهام و فروپاشی کرده است و از سوی دیگر با اغراق در اقتصادی‌ـ‌اجتماعی شمردن همۀ ویژگی‌های جنسی‌ ـ‌ که در ادامۀ سنت مارکسیستی قرار می‌گیرد‌ ـ‌ به نتیجه‌گیری‌هایی منتهی شده که با داده‌های علمی و دستاوردهای پژوهشیِ مستند و گاه با عقل سلیم در تعارض قرار می‌گیرند. پافشاری این جنبش بر این تفکر که زن و مرد ماهیتی زیست‌شناختی ندارند و در جامعه خلق می‌شوند،‌ و اینکه تمایز دو جنس یکسره برساخته‌ای اجتماعی است و هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارد، بیشتر به کار تولید هیجان و بسیج سیاسی هواداران می‌آید، و با بدنۀ دانش رسمی زیست‌شناسی و انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی پشتیبانی نمی‌شود.

طی دو دهۀ گذشته همین موج از اندیشه‌های زن‌گرایانه در ایران هم رواج یافته و به‌تدریج جایگزین آرای عقل‌مدار و میانه‌رو و کارگشایی شده که از میانۀ عصر ناصری تا دوران انقلاب اسلامی در ایران رواج داشته و بدون مقاومت و خشونت و درگیری برابری تدریجی حقوق مردان و زنان را پیش برده است. در واقع می‌توان گفت به همان ترتیبی که دستگاه‌های نظری تجدیدنظرشدۀ اروپاییان در حوزۀ فلسفه و الاهیات کوشید تا برتری مردانه را به شکلی احیا کند، در ایران نیز در عرصه‌ای حقوقی و اجتماعی همان غایت دنبال شد. از این رو شگفت نیست که واکنش سیاست‌زده و تا حدودی خردستیز موج تازۀ فعالیت‌های زن‌گرایانۀ غربی، که بیشتر از جنس ابراز هیجان و نفرت است، در ایران نیز انعکاس یافته باشد و جریان پیگیر آزادی زنان را با حواشی‌ای تبلیغاتی و سیاست‌مدار فرو پوشانده باشد.

پس تا اینجای کار خلاصۀ بحث آن شد که دو گفتمان تاریخی متفاوت در غرب داشته‌ایم که یکی فرودستی زنان را در قالبی اعتقادی و دیگری فرادستی مردان را در چارچوبی عقلانی و فلسفی ادعا می‌کرده، و نظم‌های برآمده از این گفتمان‌ها واکنش‌هایی در دفاع از حقوق زنان را پدید آورده که بخش عمده‌شان عقلانی و سنجیده و کارساز بوده‌اند و بر برابری دو جنس در مقام انسان تأکید کرده‌اند، هرچند حواشی‌ای به نسبت متأخر در برتر شمردن و ستایش زنان یا اقلیت‌ها یا حاشیه‌نشینان نیز در کنارش پدید آمده است.

 

سوم: سنت ایرانی

طی دهه‌های گذشته انعکاس شعارهای زنانه‌نگرانه در بافت فرهنگی‌مان به تبلیغ و همه‌گیر شدن پیش‌فرض‌ها و عقایدی دامن زده که با مرور منابع تاریخی و داده‌های مستند علمی نادرستی‌شان نمایان می‌شود. این پیش‌فرض‌ها را می‌توان در این سه بند خلاصه کرد:

الف) حقوق زنان در ایران‌زمین همواره فروپایه و عقب‌مانده‌تر از غرب بوده است.

ب) سنت ایرانی‌ ـ‌ اعتقادات، ادبیات، مناسک‌ ـ‌ به شکلی افراطی زنان را فروپایه و مردان را سلطه‌گر قلمداد می‌کرده است.

پ) زنان ایرانی در سراسر تاریخشان افرادی بی‌سواد، منفعل، سلطه‌پذیر، نگون‌بخت و بی‌اثر بوده‌اند.

«هر» پژوهش جدی‌ای که با «هر» روشی «هر» دامنه‌ای از منابع معتبر و جدیِ تاریخی، ادبی، جامعه‌شناختی و حقوقی ایران‌زمین را مورد کنکاش قرار دهد نادرست بودن این سه گزاره را نشان خواهد داد. تمدن ایرانی از ابتدای کار زنان را همچون اعضایی با پایگاه ستودنی و شأن والا و معمولاً برابر با مردان به رسمیت شمرده است. تمام متون دینی تکامل‌یافته در ایران‌زمین‌ ـ‌ از گاهان زرتشت گرفته تا قرآن مجید‌ ـ‌ مخاطبشان مردان و زنان دین‌دار (اشون‌های زن و مرد/مؤمنین و مؤمنات) بوده است. در سراسر تاریخ ایران‌زمین زنان حق مالکیت، حق ارث، حق تجارت و استقلال مالی چشمگیری داشته‌اند و در همۀ دوره‌ها نهادهای سیاسی نسبت به نفوذ زنان تراوا و گشوده بوده‌اند. مادرِ شاه و شهربانو همواره در ایران منصبی رسمی محسوب می‌شده و دربار و دستگاه خاص خود را داشته و در شرایط بحرانی در تمام دوران‌ها زنانی را می‌بینیم که رهبری نیروهای نظامی را نیز بر عهده می‌گرفته‌اند. از گردآفرید و بانوگشنسب گرفته تا بی‌بی‌مریم، و از آتوسا همسر گشتاسپ و آذرمیدخت ساسانی گرفته تا مهد علیا، ردپای زنان همواره به برجستگی در اساطیر و ادبیات و سیاست ایرانی نمایان بوده است. این داده‌ها را باید به‌ویژه در تقابل با تمدن‌های هم‌عصرِ ایران‌زمین دید و فهمید. چراکه در هر دو تمدن مهم همسایۀ ایران‌زمین، یعنی چین در خاور و روم‌ـاروپا در باختر، زنان از همۀ این حقوق محروم بوده‌اند. گذشته از اموری تصورناکردنی مانند تعریف نقش زنانه در دستگاه سیاسی، اموری به‌ظاهر بدیهی مانند حق ارث و مالکیت و خریدوفروش کالا به قصد بازرگانی در هردوی این تمدن‌ها از زنان دریغ می‌شده است. پیشینۀ دستیابی زنان به این حقوق در اروپا و چین به یکی دو قرن پیش محدود می‌شود، و این در حالی است که تداومی چشمگیر و ریشه‌دار از توجه به حقوق زنان را در سراسر تاریخ ایران‌زمین داشته‌ایم.

در ایران‌زمین چندین و چند گفتمان دربارۀ شباهت و تفاوت زنان و مردان وجود داشته است که بیشترشان دوران‌هایی بسیار طولانی دوام آورده‌اند. گفتمان غالب، که در سیاست و حقوق و دین مردمی بازتاب یافته، زنان و مردان را برابر و هم‌پایه اما متفاوت می‌شمرده است و این همان است که مشارکت سیاسی زنان و حضورشان در زمینه‌های عمومی مانند تجارت و ادب و دین را ممکن می‌ساخته است. در این میان گفتمان‌هایی سنتی هم داشته‌ایم که با تأثیرپذیری از مدل افلاطونی زنان را فروپایه فرض می‌کرده، و در مقابل آیین‌هایی مانند مزدکیان و خرم‌دینان هم داشته‌ایم که زنان را فرادست و برتر از مردان در نظر می‌گرفته‌اند.

در این میان باید به این نکته توجه داشت که هم در ایران‌زمین و هم در تمام جوامع انسانی شناخته‌شدۀ دیگر، قدرت سیاسی و نظامی در اصل به دست مردان بوده است. این به تفاوت‌های زیست‌شناختی زنان و مردان باز‌می‌گردد و توانایی و آمادگی بیشتر مردان برای جنگیدن، که شالودۀ قدرت نظامی و استیلای سیاسی را برمی‌سازد. یعنی باید توجه داشت که در کل مردم ایران‌زمین نیز برابری کاملی میان زنان و مردان تجربه نمی‌کرده‌اند و اقتدار اجتماعی مردان همواره بیش از زنان بوده است. اما این برتری نسبت به آنچه در غرب و شرق می‌بینیم ملایم‌تر، سنجیده‌تر، متعادل‌تر و پویاتر بوده است.

 

چهارم: تمایز، تفاوت و تفکیک

برای داوری دربارۀ فرودستی یا فرادستی مردان و زنان، نخست باید دستگاه نظری و چارچوب روش‌شناسانۀ طرح پرسش و پاسخ‌گویی بدان را معلوم کنیم. یعنی اگر بخواهیم دربارۀ نابرابری‌های جاری میان زن و مرد داوری کنیم، و حق و ناحق‌بودن این تفاوت‌ها را ارزیابی کنیم،‌ نخست باید به چارچوبی مستدل و مستند و منسجم تکیه کنیم تا بر مبنای آن تمایزها نمایان شود و الگوهای تفکیک‌ شکلی نقدشدنی بیابد.

داوری نگارنده در این زمینه به چارچوب علمی و عقلانی رایج دانشگاهی وفادار است. یعنی دستگاه عقلانی برآمده از علوم تجربی و نظام داناییِ مرسوم را‌ ـ‌ در عینِ ضرورت نقد درونی‌ ـ‌ سازگارترین و نیرومندترین چارچوب برای اندیشیدن و ارزیابی و تصمیم‌گیری می‌دانم. از این رو پاسخ‌گویی به مسئلۀ فرادستی و فرودستی زنان و مردان برایم همچون پژوهشی عینی جلوه می‌کند که باید با روش‌هایی معلوم و ارجاع به داده‌هایی رسیدگی‌پذیر بدان پرداخت. در همین چارچوب و با تکیه به داده‌های برآمده از شاخه‌هایی از علوم انسانی مانند تاریخ و جامعه‌شناسی و تاریخ ادبیات است که برتری چشمگیر موقعیت زنان در ایران زمین (نسبت به تمدن‌های دیگرِ هم‌عصرشان) را نتیجه گرفتم، و بحث دربارۀ مبانی زیست‌شناختی یا انسان‌شناختی برابری و نابرابری دو جنس را نیز باید بر همین اساس پیش برد.

از مرور داده‌های استوار علوم تجربی روشن می‌شود که، بر خلاف تصورِ زنانه‌نگرهای ساخت‌گرا، جنسیت برساخته‌ای اجتماعی نیست. جنسیت عبارت است از تفکیک جانوران پیچیده به دو ردۀ نر و ماده، که هریک نیمی از مادۀ وراثتی لازم برای تولید فرزند را در اختیار دارند و از این رو آمیزش جنسی را برای زادآوری‌ ضروری می‌سازند. جنسیت در این معنا یک تدبیر تکاملی برای افزودن بر تنوع و پیچیدگی درون‌گونه‌ای است و از نخستین روزهای تکامل حیات بر زمین تکوین یافته است. همواره جنس نر و ماده، به خاطر سرمایه‌گذاری نابرابر در مواد غذایی لازم برای پروردن فرزند، ساختارهای کالبدشناختی، سازوکارهای فیزیولوژیک و رفتارهای وابسته به جنسِ متفاوتی را در خود نمایان ساخته‌اند.

از این رو پرسش آغازین ما که به تمایز زن و مرد مربوط می‌شود ‌پاسخی روشن و صریح دارد. زن و مرد در مقام دو نمونه از جنس نر و مادۀ گونۀ انسان، مثل تمام نرها و ماده‌های دیگری که بر زمین تکامل یافته‌اند،‌ تمایزهایی ساختاری دارند که دلایلی تکاملی و پشتوانه‌هایی تبارشناسانه دارد. این بدان معناست که درشت‌تر ‌بودن بدن مردان نسبت به زنان و عضلانی‌تر بودنشان، آمادگی بیشترشان برای جنگیدن و مهارت بالاترشان در رفتارهایی مانند شکار و نوع رفتار جمعی‌شان و الگوی یارگیری‌ها و صورت‌بندی دوستی‌ها و دشمنی‌هایشان، زیربنایی زیست‌شناختی و تکاملی دارد. به همین ترتیب زنان ویژگی‌هایی زیست‌شناختی دارند که در توانایی زادآوری‌شان، مقاومت بالاتر بدنشان نسبت به استرس و بیماری، مهارت‌های چشمگیرتر ارتباطی و زبانی‌شان و عمر طولانی‌تر و سن باروری کوتاه‌ترشان نمود می‌یابد. این صفاتی که یاد کردیم ربطی به جامعه و فرهنگ و نظام سیاسی و استثمار اقتصادی ندارد و از برنامه‌ای ژنتیکی و مسیری تکوینی و جریانی فیزیولوژیک برمی‌خیزد که پیش‌زمینه و زیربنای تفاوت‌های جامعه‌شناختی است.

این نکته از داده‌های مردم‌شناسانه و تاریخی برمی‌آید که توزیع قدرت سیاسی در جوامع انسانی همواره بر اساس تمایزهای یادشده نامتقارن بوده است. یعنی فن جنگیدن که در امتداد شکارگری جوامع ابتدایی قرار می‌گیرد بیشتر در انحصار مردان بوده و به همین خاطر نهادهای اجتماعیِ زاده‌شده از دل آن که ارتش و دولت هستند نیز اغلب مردانه بوده و زیر فرمان مردان قرار داشته‌اند. تا جایی که از داده‌های معتبر و اسناد استوار برمی‌آید، هرگز جامعه‌ای زن‌سالار نداشته‌ایم که قدرت سیاسی در آن به دست زنان باشد. حتی در جوامع مادرتبار که هویت کودکان را مادرانشان تعیین می‌کنند، و در قبایلی که جادوگری و پزشکی در انحصار زنان است، همواره قدرت سیاسی و رهبری نظامی در دست مردان بوده است. این عدم تقارن معقول و طبیعی هم می‌نماید، و پیامد دو تفاوت عمده‌ (عضلانی‌تر بودن و آمادگی بیشتر برای جنگیدن) در کالبد مردانه است که هردوی آنها پیامد هورمون جنسی مردانه یعنی تستوسترون است.

اگر خواهان برطرف کردن نابرابری‌های مصنوعیِ برساخته‌شده در جامعه میان دو جنس باشیم، نخست باید به این تمایز زیست‌شناختی میان زن و مرد دقت کنیم و تبارنامۀ آن نابرابری‌ها را دریابیم. نابرابری‌هایی که بیشترشان نه برحق‌اند و نه توجیهی دارند، اما با انکار نامستندِ‌ شالودۀ عینی و زیستیِ ظهورشان از بین نمی‌روند. این نکته بدیهی است که عضلانی‌تر بودن مردان یا آمادگی بیشترشان برای جنگیدن برتری ذاتی‌ای در حریم اخلاق و عقلانیت برایشان به ارمغان نمی‌آورد، به همان ترتیبی که توانایی زنان برای زادن فرزند و چیرگی بیشترشان بر زبان دلیلی بر جوهرۀ برتر و اصیل‌ترشان نیست. اینها به‌سادگی تمایزهایی زیست‌شناختی هستند که بنا به تکامل کارکردهایی بنیادین شکل گرفته‌اند، و در نظام‌های اجتماعی دستاویزی برای برتری یا فرودستی قلمداد شده‌اند.

نتیجه اینکه فرادستی یا فرودستی مردان به قدر فرادستی و فرودستی زنان بی‌پایه و بی‌بنیاد است. داوری دربارۀ برتری یا فرومایگی اخلاقی و توانمندی و ناتوانیِ اجتماعی امری است که به شخص‌ها و من‌ها ارجاع می‌دهد و نه گروه‌های متنوع و پرجمعیت انسانی. اگر جمعیت انسانی را در امتداد خط جنسیت تقسیم کنیم، ‌به دو نیمۀ جمعیتی هم‌تراز و هم‌وزن و هم‌سان می‌رسیم که بی‌شک تمایزهایی زیست‌شناختی‌ دارند و آشکارا در تداوم همان‌ها سرنوشت‌های تاریخی متفاوتی را تجربه کرده‌اند. اما بر این اساس نمی‌توان یکی را برتر و دیگری‌ را پست‌تر شمرد،‌ یا به گناه استیلای مردانه یا به خفت فرمان‌پذیری زنانه سرزنش‌شان کرد. فهم این تمایزها ضروری است، چون سازوکارهای تراوش نابرابری را در سرچشمه‌ه۵ای زیستی‌اش نمایان می‌‌‌سازد. اما توجه به این شواهد و فهم آنچه در گذشته رخ داده راهبردی برای علاج نابرابری و بیشینه کردن توازن و تعادل کارکردی میان دو جنس است. یعنی دلیلی برای توجیه فرادستی یا فرودستی حقوقی و سیاسی‌ یکی از دو جنس در آینده نیست. تاب ‌نیاوردن ستم‌های برساخته بر مبناهایی واقعی و عینی، در کنار تحریف‌ نکردن آن مبناها و پرهیز از اِعمال زور برای تولید هم‌سانی‌هایی فرمایشی، درسی است که می‌توانیم از مرور منابع و داده‌های

نظرات شما

پیام شما با موفقیت ارسال شد و پس از تایید در سایت به نمایش درخواهد آمد.
409 بازدید
0 نظر
5 رای
2 / 5

نویسندگان

  • شروین وکیلی‬
    شروین وکیلی‬ دکتر‭ ‬شروین‭ ‬وکیلی‭ ‬جامعه‌شناس،‭ ‬اسطوره‌شناس‭ ‬و‭ ‬تاریخ‌نگار‭ ‬ایرانی‭ ‬است‭ ‬که‭ ‬خوانش‭ ‬خاصی‭ ‬از‭ ‬نظریۀ‭ ‬سیستم‌های‭ ‬پیچیده‭...